خوانش اسطوره ای و روانشناختی «بی رَد» نوشته ی «مجتبی تجلّی» / جواد اسحاقیان

خوانش اسطوره ای و روانشناختی «بی رَد» نوشته ی «مجتبی تجلّی»  / جواد اسحاقیان

خوانش اسطوره ای و روانشناختی «بی رَد» نوشته ی «مجتبی تجلّی»

جواد اسحاقیان

 

          اگر از برخی از شاهکارهای ادبی مانند "بوف کور" (1315) و همانندهایش از نوع "یکلیا و تنهایی او" (1334) "تقی مدرسی" و "ملکوت" (1340) "بهرام صادقی" و "سنگ صبور" (1345) "چوبک" بگذریم، کمتر نویسنده ای پس از انقلاب کوشیده برای شناخت "منِ درونی" و "خودِ پنهان" و به تعبیر رسای "یونگ" (Jung )"رادیوی درونی" یا "صدای مردِ بزرگ"   مانند "مجتبی تجلّی" بکوشد. این رمان کوتاه در آغاز، نمای بیرونی و ساختاری ساده دارد، اما "خوانش ریزبینانه" (closed reading) ی داستان نشان میدهد که این گونه روایت، از اشارات و دلالتهای اسطوره ای و روانشناختی و در جمعبندی نهایی "فلسفی" سرشار است یا دست کم، من چنین دریافته ام. داستان زندگی جوانی که در رشته ی فلسفه تحصیلاتش را به پایان برده اما احساس میکند جای و جایگاهی در خانواده و جامعه ی پس افتاده ی فکری و فرهنگی خود ندارد، بهانه ای می شود برای این که احساس کند باید به گونه ای نمادین از نو متولد شود؛ ببالد؛ چشمانش را بشویَد و جهان پیرامون خود را "جوری دیگر" ببیند و این که چگونه می تواند بر اعضای خانواده و خویشان و مردم شهر خود تأثیر بگذارد تا به عنوان یک "شهروند" و عضو جامعه مورد قبول دیگران قرار گیرد.

1. انزواجویی و عزیمت قهرمان: نخستین مرحله در "سفر قهرمان"، انزواجویی و دورافتادگی او از خانواده است. "کمبل"(Campbell )دوری از خانواده را برای تکوین شخصیت مستقل و متفاوت قهرمان و روند تکامل و تعالی ذهنی و روانی او لازم میداند. اولین شرط تکامل روانی آدمی، بریدن وابستگی به محیط خانه و اعضای آن است. "کمبل" برای توضیح این نقطه ی عطف در حیات روانی قهرمان، به یکی از مناسک بومیان "استرالیا" استناد میورزند که مطابق آن، پسر را برای ختنه کردن از "خانواده" و "قبیله" دور می کنند تا پیوند او را با "جامعه" استوار کنند و وابستگی اش را به پدر و مادر کاهش دهند:

    " عملکرد اصلی اسطوره ها و آیینها، به وجود آوردن سمبولهایی بوده که روح انسان با کمک آنها بتواند به جلو حرکت کند و بر توهّمات بشر – که میخواهند او را در همان حالت حفظ کنند – فایق آید " (کمبل، 1386، 22).

          اگر از داستان سپردن "داراب" به "فرات" و دوری و ناگزیری او از رختشویی بگذریم، یک رخداد تعیین کننده در حیات روانی و اسطوره ای او، جدایی از خانواده در یازده سالگی است. مطابق آنچه از "شاهنامه" برمی آید، چون نیروهای رومی به مرزهای ایران دست اندازی میکنند "همای" به بسیج و گردآوری سپاه فرمان میدهد. "داراب" یکی از همان داوطلبانی است که به سپاه پیوسته و "رشنواد" وزیر اهلیت نظامی او را برای شرکت در نبرد و شکست نیروهای متجاوز به ملکه یادآوری میکند:

از آن لشکر روم چندان بکشت                     که گفتی فلک تیغ دارد به مشت

                       (فردوسی، 1387، 807)

    به بیغوله بردن "زال" نوزاد سپید موی پس از تولد، با آن که به اعتبار اخلاقی پرسش انگیز می نماید، به اعتبار اسطوره ای، یک ضرورت آیینی است. اگر "سیمرغ" آن "یاریگر" (ally) فرازمینی و حمایتگر، "زال" را پرورش نمیداد، به فرابینی و دلاوری از دیگران ممتاز نمی شد و "رستم" در "شاهنامه" پدید نمی آمد. اگر "سهراب" از خانه و شهر مادر در "سمنگان" دور نمی شد، به هویت خود و پدرش "رستم" پی نمی برد. جدا شدن ناگزیر "سیاوش" از خانه و شهر و کشور خود، سرنوشتی دیگر برایش رقم زد که هرچند تراژیک می نمود، رفتار حماسی پهلوانان ایران زمین و تباهی کامل کار و فرمانروایی "افراسیاب" را به عنوان نیرویی اهریمنی یکسره دگرگون کرد. در "دارابنامه ی طُرسوسی" نوشته ی "ابوطاهرمحمد طُرسوسی" چون "داراب" از کاخ مادرش "همای" بیرون میرود، به "فارس" و "کرمان" و "عُمّان" رهسپار می شود تا به نام ملکه ی ایران زمین از "قنطرش" (فرمانروای "عُمّان") باج و ساو بخواهد:

    " منم داراب رسولِ همای بنت اردشیر [= "بهمن"]. آمده ام تا خراج بدهید. اگر نه، میان من و شما تیغ است و تیر و خدنگ پرّان و نیزه ی پیچان " (طُرسوسی، 1356، 70).

     در اثر حماسی "اودیسه" (Odyssé) نیز "اولیس" (Ulysse )برای شرکت در جنگ "تروآ" (Troie ) بیست سال از شهر و همسر فرزانه، وفادار و زیبای خود "پنه لوپ" (Pénélope) در شهر "ایتاک" (Ithaque ) دور می شود تا رفتار حماسی و دلاورانه ی خود را برای دفاع از سرزمینش نشان دهد.

    در "بی رَد" – که همین عنوان رمان کوتاه، از دورشدگی قهرمان از خانه و شهر در داستان حکایت میکند – شخصیت اصلی به نام "فردین رها منش" نامی دلالتگر دارد. "فردین" ناظر به "تنهایی" او در زندگی و داشتن روحیه ای انزواجویانه است و "رها منش" بر آزاد بودن او از هرچه رنگ تعلق پذیرد، دلالت میکند. پس نامهایی که برای کسان داستان گزیده شده، به گونه ای با منش آنان، تناسب دارد و "اسم" بر "مسمّا"ی خود دلالت میکند و گونه ای "فردیّت" از آنها برمی آید. راوی در همان نخستین صفحات داستان به زن گریزی و رغبت بیش از اندازه به تنهایی و جمع گریزی خود اشاره میکند:

    " دوستی من با همجنسانم هم دو ماه مُدام، نمی تواند دوام بیاورد. دلم از بیوفایی و حرف نفهمیشان می شکند. از آنها دور می شوم و میروم پی آن دیگری. شاید هم بهتر باشد چند وقتی گورم را گم کنم. . . از میان کسانم بروم. رفتن را همیشه دوست داشته ام اما جربزه اش نیست. . . باید یک گوشه ی خلوت پیدا کنم، بیرون از هر هیاهو و دور از هر انسانی؛ روح را تنها پَرآزاد میکند؛ مثل کبوترهای عمو وقتی درِ قفسشان را پسر خل و چلش باز میگذارد " (تجلی، 1399، 11-10).

    رغبت به تنهایی و گوشه گیری به اعتبار اسطوره ای، کوششی برای بازیابی و خودیابی خویشتن خویش و در حکم گونه ای "باززایی"(rebirth) است. در این حال، قهرمان اسطوره ای از دیگران گوشه میگیرد و به زاویه و جایی به دور از شهر مسکن میگزیند تا با خود و در خویش خلوتی کند. "زرتشت" در غاری در "شیز" آذربایجان و پیامبر گرامی ما در غار "حِراء" و "بودا" (یا "گوتاما") زیر درختی - که به آن "درخت بیداری و روشنایی" میگویند – در تاریکی جنگل پناه برد و با نیروهای اهریمنی پنهان در وجود خود، به کشاکش پرداخت و شش سال بر این کار، مداومت کرد. "اِلیاده" (Eliade )این گونه کناره گیری از جامعه و جهان کثرت را در حکم "بازگشت به زهدان" (regressus ad uterum ) میداند و می نویسد:

    " در مراحل کهن فرهنگ، رازآموزی به نوجوانان . . . و مقصود، تبدیل نوآموز به جنین و به قصد ولادت مجدد او است. رازآموزی، برابر است با ولادت ثانی. نوجوان از طریق نوآموزی، در عین حال موجودی از لحاظ اجتماعی مسؤول و از لحاظ فرهنگی بیدار و هشیار میگردد. بازگشت به زهدان، خواه از طریق انزوا جستن نوگرویده در کلبه ای، خواه از راه بلعیده شدن رمزی اش توسط غولی و خواه به واسطه ی رخنه کردن [ورود] او به محل مقدسی – که با زهدان مام زمین یکی گشته و برابر دانسته شده – مجسم می شود " (الیاده، 1362، 87).

    "فردین" به دنبال خلوتگاهی است و با برداشتن یکی از کتابهای فلسفی اش، از خانه و شهر خود به اتاق نشیمنی پناه می برد که در محوطه ای پرت قرار دارد. این اتاق نشیمن، در زیرزمین و داخل منبعی قرار دارد که مدتها است آبی ندارد و بوی لوش از آن به مشام میخورد. این اتاقک، همان خلوتکده ی پنهان او از نظرها است که باید مدتی در آن زندگی و با خود خلوت کند:

    " دو روز قبل کتاب پر و پیمان فلسفه ای را برداشته و با خودش آورده بود. کمی پول از مادرش قرض گرفت. آذوقه و خرت و پرت مختصری تهیه کرد و اول صبح – که کلید انداخت و وارد محوطه شد – با خودش گفت: تا این را تمام نکنم، نه به کسی چیزی میگویم، نه خبری میدهم و نه جواب تلفن را میدهم. هوس گور و گم شدن – که همیشه از پسِ ناخودآگاهش سرک میکشید – این روزها مثل مادیان عاصی دمِ مسابقه، بیرون دویده بود. جایی برای پنهان شدن اضطراری در گوشه ی منبع آب خالی مجموعه، نشان کرد و سعی کرد دل به خواندن بسپارد. منبع را زیرِ زمین کنده و رویش را با بتون پوشیده بودند. با طول و عرض ده در چهار و عمق سه متر و نیم، برای خودش دریایی شده بود وسط آن کویر. خیلی وقت بود که به آب نینداخته بودنش. لای و لجن گرفته بود. اندکی آب باران از درپوش فلزی به کف آن میرسید و بوی لاش مرده میداد. چند بار پایین رفتن از پله های عمود آن را تمرین کرد: صدای در که بلند شد، آن گوشه ی دنجش مثل سوزنی در کاهدان، بی ردَم " (26).

       نکته ی جالب این که راوی خود از این رفتارش به عنوان نمودی از "بازگشت به جنین" آگاهی دارد و میگوید: "به دوران بیصدای جنینی بازگشته ام " (20). در روانشناسی، هر گونه گوشه گیری نظاموار و آگاهانه مانند خیالبافی ((fantasy و پناه بردن به "رؤیا" چیزی از گونه ی "بازگشت به زهدان" تلقی می شود با این تفاوت که خیالبافی در بیداری و رؤیا، در خواب صورت می پذیرد. "فروید" ((Freud در مقاله ای مفصل با عنوان "درس گفتارهای مقدماتی در مورد روانکاوی"   (   Vorlesungen zur Einfuhrung in P.A.) می نویسد:

    " روابط ما با جهان از ابتدا چنان است که نمی توانیم بدون وقفه و درنگ جهان را تاب بیاوریم. بنابراین، گاهگاهی از آن پس میکشیم و به وضع ابتدایی خود – به وضعی که مخصوص وجود جنینی ما است – بازمیگردیم یا لااقل محیطی سخت مشابه آن برای خود می آفرینیم: گرم، تاریک و بی تحرک. چنین به نظر میرسد که جهان، مالک تمام وجود بالغ ما نیست؛ بلکه تنها بر دو ثلث وجود ما سلطه دارد؛ گویی یک ثلث وجود ما (ساعات خواب و خیالبافی یا مراقبه)هنوز زاده نشده است. هر بار که صبح می شود، چون زایش نوی است " (آریان پور، 1357، 221-220).

   این اشارات، نشان میدهد که "فردین" از وضعیت موجود خود، خشنود نیست. لیسانس فلسفه دارد و بیکار است. پدر هر لحظه برادر کوچکترش را - که در آمریکا خوب پول در میآورد - چون پتکی از تحقیر بر سر او میکوبد (19). او میان خود و محیطش، احساس فاصله ی فکری و غرابت فکری میکند. در میان مردم به "فردین گرگی" معروف شده است و چنین خطابی، بر او گران می آید. در کوشش خود برای پیوند با دیگران، موفق نیست. همراه داشتن یک سگ، نشانه ی دلالتگری است (21). او با دد و دام انس بیشتری دارد تا با مردم (27). انزواجویی اش با رشته ی تحصیلی اش فلسفه، نیز پیوندی دارد و اهل ذهنیتگرایی و پرس و جو است. با کتابی قطور در مورد فلسفه به اتاقک زیرزمینی میرود. نفس همین به سر بردن در "زیرزمین" به یک معنی، ترجمانی از "مام زمین" و بازگشت به حالتی جنینی در زهدان مادر است.

2. قهرمان، قیافه و سیمای خود را تغییر میدهد: تغییر هیأت ظاهری و صورت برای شناخته نشدن در میان جمع و فریفتن دیگران، یک "بن مایه" (motif) مشترک میان همه ی اسطوره ها در میان ملل مختلف است که به آن "تک اسطوره" (monomyth) میگویند. "رستم" برای رهایی "بیژن" با لباس بازرگانان به "توران" میرود: "همه جامه بر سان بازارگان / بپوشید و بگشاد بند از میان ". او در لباس سربازان تورانی به اردوگاه "سهراب" میرود تا هماورد خود را از نزدیک ببیند: " تهمتن یکی جامه ی تُرک وار / بپوشید و آمد دوان تا حصار". در "دارابنامه ی طُرسوسی" قهرمان اصلی حماسه "بوران دخت" (دختر "داراب کهین") نام دارد. او در تمامی مبارزات پیروز خود، میکوشد زنانگی خویش را از دیده ها پنهان دارد. پس با نواری استوار، برجستگیهای بدن خود می پوشاند " و همیشه بندی داشت با سینه " (طرسوسی، ج 2، 1002) تا هویت "جنسی" (sex) را پوشیده و سویه ی اجتماعی و پیکارجوی خود یا "جنسیّت" ((gender و نقش پهلوانی و ملّی خود را برجسته سازد و در حالی بارها در جنگ با "اسکندر" و "جیباوه" (فرمانده زن در ارتش هند) مبارزه میکند که خود را با سیما و هیأتی مردانه معرفی میکند. او موی پشت لب خود را نمیزند و لباسی مردانه به تن میکند و در جایی جنسیت زنانه ی خود را بر "میلاد" (از فرماندهان سپاه "اسکندر") آشکار میکند و از او میخواهد لباسش را به وی دهد تا در لباس مردانه از بازداشتگاه او بگریزد: " این جامه ها که تو داری، بیرون کن و مرا دِه تا درپوشم و برَوَم و در حَلَب اندرآیم " (همان، ج 2، 60).

    در داستان "بودا" نیز آمده که او به عنوان یک شاهزاده، از قصر میگریزد تا تعلقات شاهانه از خود دور کند. پس چون به اعمال جنگل میرسد: " گیسوان خود را برچید و لباسهای فاخر را از تن درآورد و به صورت راهب دوره گردی درآمد و ارابه ران و اسب خود را به شهر بازگرداند " (شایگان، 1356، 135). در "اودیسه" قهرمانی مانند "اولیس" چون میخواهد به گونه ای ناشناس به شهرش "ایتاک" بازگردد، "آتنه" ایزدبانوی دریاها، او را به هیأت پیر مردی در می آورد تا کسی قصد او نکند:

    " آتنه چوبدست خود را بر او زد. پوست زیبای او را بر روی اندامهای سبک خیزش چیندار کرد؛ موهای زرینش را از سرش فروریخت؛ پوست مرد بسیار پیری را بر همه ی اندامهای او گذاشت و دیدگانش را تار کردو ژنده ای فرسوده . . . بر تن او انداخت. سپس چوبی و چنته ای ناهنجار و پُر از سوراخ با ریسمانی به جای بند بدو داد " (هومر، 1393، 786).

    در روانشناسی، "تبدیل" و "تغییر هیأت ظاهری" (conversion ) یک "مکانیسم دفاعی" است و هنگامی پدید می شود که کسی از یک پدیده و عارضه ی روانی مانند "اضطراب" رنج می برد. چنین کسی ممکن است ناآگاهانه و غیر ارادی به کوری یا کم بینی و کم شنوایی گرفتار شود تا این ناتوانیها، مانند یک کیست ایمِنی، شخص را در قبال آسیبهای بیرونی حفظ کند. اما رفتارهایی از نوع آنچه "رستم" و "بوراندخت" یا "اولیس" انجام میدهند، آگاهانه و از سرِ هوشیاری و تواناییهای روانی و در حکم ترفندی اسطوره ای و حماسی است. در رمان مورد بحث، "فردین" از سالها پیش، دل به نزد یک دختر کولی به نام "صنم" برده و اینک به نزد او میرود تا در هیأت ظاهری و سیمایش تغییراتی بدهد به گونه ای که بر همگان ناشناس شود و حاضر است هر آنچه را در اختیار دارد و حتی سگش را در این راه هزینه کند:

    " خودت میدانی صنم خانم! خودت فهمیده ای که از پیش خاطر آشنایانم گم و گور شده ام. ولی میخواهم چند مدت بی رد و پی باشم ببینم چه میکنند. برمیگردم. کمک کن طوری بشوم که ببینندم ولی نشناسند. شکل و شمایل تغییر کند، بس است. پول همراهم است. اجرتت را میدهم. به جای سگم هم چیزی نمیخوام. باشد یادگاری پیش شما. . .

    صنم شروع به کار کرد: اول، سرِ فردین را تراشید. بعد بیرحمانه مژه هایش را از ته قیچی کرد. نصف ابروهایش را با تیغ زد. روغنی از شیشه ای کف دستش ریخت و آن قدر روی صورت فردین با دست مالید که چشمانش دو- سه بار غش رفتند. یک ساعت، چهره به چهره مشغول بودند. . . . زن کولی برخاسته بود: پولت را بده و برو. بیا، اینم با خودت داشته باش. رنگ و رویت که رفت، باز بمالش روی صورتت. شیشه ی روغن را داد دست فردین که گیج و ویج بود " (22).

3. "صنم" همان سویه ی انیمایی قهرمان است: "صنم" یک دختر کولی است و طایفه ی کولیان همیشه در کناره ها و حواشی شهرها اتراق میکرده و از برقراری ارتباط نزدیک با مردم شهر خودداری میکرده اند. آنها را گاه "غربتی" و به گویش گنابادی – که نویسنده از آن جا است و سبزواری – که من از آن جایم - "سوزمانی" میگویند. اینان معمولاً از راه چلنگری گذران زندگی میکرده اند و در یک جا بند نمی شده اند و پیوسته در حال کوچ و مهاجرت می بوده اند. از سبک زبانی و لحن گفتار "صنم" برمی آید که چندان از شهرنشینان خشنود نیست و زبانی تند و طعن آمیز و ناهموار دارد اما دختران کولی همیشه به داشتن گونه ای زیبایی طبیعی و وحشی از دیگران ممتاز بوده اند. "محمود دولت آبادی" در "کلیدر" به یکی از اینان به عنوان معشوق "شیدا" اشاراتی دارد.

   با این همه، "صنم" جز زیبایی طبیعی مانند همه ی کولیان، تواناییهایی در مهرورزی باشکوه و غریب خود دارد. از فحوای رمان چنین برمی آید که "فردین" وقتی دانشجوی سال دوم می بوده، به بهانه ی کار تحقیقی در مورد پدیده ی مهاجرت کولیان برای ثبت آداب و رسوم و دین و زبان و تبارشان به میان آنان میرفته که نتیجه اش، نوشتن مقاله ای بوده که به استادش ارائه کرده است (14). آنچه میان "فردین" و "کولیها" مشترک می نماید، رغبت به مهاجرت و گریز از شهر و یکجا نشینی و صفت "غربتی بودن" است:

    " آن طور که بر می آید، کولیها بیش از آنچه برای شناخته شدن هزینه میکنند، برای بی نام و نشان بودن، بها میدهند. عجبا از این جماعت! " (همان)

     "صنم" تنها زنی در حیات روانی و عاطفی "فردین" است که هرچند زبانی درشت و ناهموار دارد، کارآمد و چاره گر است و هرچند در راستای شهریان حال انکار و عداوت دارد، او را هم شبی به خود میخواند و دیدار میسّر میگردد و بوس و کنار هم. "یونگ" (Jung) به زن نه به عنوان یک موجود انسانی بیرونی، بلکه به عنوان بخش زنانه ی روان مرد یعنی "انیما" (anima) نگاه میکرد که حامل ارزشهای زیبایی شناسی و هنری، شور زندگی و حیات بخشی و منبع بی پایان انرژی و خلاقیت و زایش است. "آنتونیو مورِنو" (A. Moreno) از پیروان ایتالیایی "یونگ" می نویسد:

    " در زناشویی، انیما نقش فعالی ایفا میکند، زیرا مرد میکوشد دل زنی را برباید که با زنانگی ناهشیارش به بهترین نحو سازگار باشد؛ یعنی زنی که بتواند فرافکنی روح او را دریابد " (مورنو، 1376، 62).

    "یونگ" در مقاله ی "کهن الگوهای ناخودآگاه جمعی" در جلد نهم "مجموعه ی آثار" خود می نویسد:

     " انیما، تصویر ذهنی پیچیده ی شخصی و کهن الگویی زن در روان مرد و در خود زن است و ذاتاً با مادر شناخته می شود؛ یعنی این بخش از روان، از مادر به فرزند به میراث میرسد. انیما نه تنها در زنان عملاً تجربه می شود، بلکه تأثیر شگرفی هم بر حیات مرد میگذارد. انیما، کهن الگوی خود زندگی است " (یونگ، 1968، پاراگراف 66).

    این نقل قول، نشان میدهد که کهن الگوی "روان زنانه" تا چه اندازه می تواند در ارتقای روانی مرد نقش ایفا کند و "روان زنانه" را در او فعالتر سازد. "یونگ" گاه از این گونه زن به "زن الهامبخش" (femme inspiratrice) تعبیر میکند. چون "فردین" با آن تغییر در هیأت ظاهری می تواند به مقصود خود برسد و پس از آن که مورد مقبولیت عام مردم و اعضای خانواده قرار میگیرد، باز آهنگ رفتن به نزد دختر "کولی" میکند که با قافله اش، در آستانه ی کوچ به دیاری دیگر است. او شبی بر او میهمان می شود و کام می یابد. "صنم" از شوهران یا مردان دیگر، دو بار باردار شده و پیوسته از فرزندانش مراقبت میکنند. این شوهران به احتمال زیاد با زندگی دوره گردانه ی کولیان نمی توانند کنار بیایند و طبعاً به شهر بازمیگردند، چنان که آخرینشان، روی تاکسی کار میکند. "فردین" چون "رستم" اسطوره ای شبی را در کنار "صنم" میگذراند و صبح روز بعد، "صنم" او را به شهر روانه میکند. شاید هم دریافته که "فردین" دیگر به او نیاز ندارد و زندگی با کوچ و دوره گردی برای جوانی شهرنشین، دیر نخواهد پایید. آن شب از یاد نارفتنی، "صنم" سومین جنین خود را در زهدان احساس میکند:

   " کشیدش روی خودش. نفسهایش تند تند شد. فردین گُر گرفت. بوی مستی صنم قوی بود. فقط توانسته بود بگوید: چندمت است؟ اگر بچه دار شوی . . .

- کسی نگفت تفصیر تویه. نگهش میدارم. ما غربتی ها شناسنامه لازممان نیست. بی نام و نشانی، به درد این جاها میخورد. راهت را بکش برو " (112).

       "فردین" که تا این هنگام پیوسته به بیماری دل پیچه گرفتار بوده و او را می آزرده است، اینک احساس میکند که دیگر از این بیماری طاقت فرسا رهایی یافته است:

    " شکم پیچه اش مدتی بود رد نداشت. فقط گاهی مشت و مال میرفت. از آن، خوشش می آمد. بی درد و رنج بود. صنم گفت: دل برای مشت مشت شدن است دیگر. برو، زود باش " (112).

     یکی از تواناییها و مهارتهای کولیان – که از نگاه روانشناختی و قیافه شناسی (فراست، مورفولوژی) آنان حکایت میکند، فالگیری و خواندن احوال درونی و پیشگوییهای آنان است. "گارسیا مارکز" (Garcia Marquez ) در "صد سال تنهایی" سیماهایی روشن از فرابینیهای یکی از اینان به نام "پیلار ترنرا"(Pilar Ternera) ترسیم کرده است که در همه ی موارد متحقق شده است. وقتی "عمّه ماهبانو" دست "فردین" را میگیرد و در خطوط کف دست او به تأمل می پردازد، از آنچه بر او گذشته و خواهد گذشت، شگفت زده می شود: " ای جوری اش را ندیده بودم دیگر " (22). میدانیم که از نظر "یونگ" یکی از نمودهای "انیما" حدسهای پیشگویانه و ارتباط پیر زنان با عالم ارواح است. عوالم شهودی، همیشه تجلّی "روان زنانه" در مرد است؛ یعنی آن بخش از روان زنانه ی مرد، که با عوالم ما بعد الطبیعه و ملکوتی پیوند دارد. آما آنان که بیشتر با این عوالم مأنوس هستند و به آنها می پردازند، "شمن" ها یا جادوگران قبیله اند که لباسی زنانه می پوشند یا پوششی که نقشی از پستان زنان بر آنها نقش شده و به این ترتیب " طرف زنانه ی درونی خود را نشان میدهند؛ آن طرفی که آنها را قادر می سازد با "سرزمین ارواح" (یعنی آنچه ما ناخودآگاه می نامیم) مربوط شوند " (یونگ، 1359، 281).

4. "آرام" کهن الگوی پیر فرزانه است: در داستانهای اسطوره ای، پریوار و قصه و رمان نیز، این کهن الگو در هیأت "پیر مرد فرزانه" (wise old man) بر قهرمان و عزیمت کننده پدید می آید و برایش نقش "رایزن" را ایفا میکند. آن گونه که از نوشته های "یونگ" بر می آید، این کهن الگوی یاری رسان یک بار در رؤیا به صورت موجودی با پوزه ی گاو با بالهایی مانند بال مرغ ماهیخوار بر او ظاهر شد و مشکل ذهنی و روانی او را در بدترین وضعیت ممکن حل کرد. چنین سیمایی بر "مِرلین" (Merlin) شخصیت اسطوره ای معروف ادبیات انگلستان و نیز فیزیکدان معروف آلمانی تبار "اینشتاین" (Einstein) نیز پدید شده است (هولین، 2012).

   در "شاهنامه" شخصیتی اسطوره ای مانند "زال" نمود تمام عیار "پیر فرزانه" است. همین که او در نوزادی "سپید موی" پدید می آید، خود دلالتگر است؛ یعنی آن که پیرانه سر است و عقل و دِهای تمام دارد و در آینده گره از رازها میگشاید و به چاره گری بلند آوازه خواهد بود و از او به "پیر سر" یاد شده است: " یکی پیر سر، پورِ پُر مایه دید / که چون او نه دید و نه از کس شنید ". این که پرنده ای فرابین به نام "سیمرغ" او را پرورش میدهد، خود نشان میدهد که از دیگران متمایز است. نقش او در راهنمایی شاهان و پهلوانان و رهایی "رستم" از آسیب زخمهای "اسفندیار" بر کس پوشیده نیست. در اثر حماسی "اودیسه" قهرمان اسطوره ای "اولیس" پیوسته از رهنمودهای "مِنتور"  (Mentor )بهره مند می شود. او اهل "ایتاک"، همشهری و دوست "اولیس" است و هنگام رهسپاری "اولیس" به "تروآ" (Troy) مسافر قهرمان ما همه ی داشته هایش را به او می سپارد و به همین دلیل هم "منتور" در انجمن رایزنان از او دفاع میکند و "آتنا" (Athéna )را برمی انگیزد تا در این سفر دور و دراز و جنگها و چیرگی بر دشمنان و مدعیان پیوسته به او کمک کند و "تلماک" (Télémaque)را هم با او همراه کند.

    از وقتی "فردین" از خانه بیرون رفته و خود را گور و گم کرده، اعضای خانواده در به در دنبالش میگردند و نمی یابند. پاسبان و یک مأمور آگاهی به خانه ی پدری آمده و دارند از اعضای خانواده و شهود پرس و جو میکنند. او پسرعمه ای دارد که وکیل است و اصرار دارد که به پلیس و کارشناس توضیح دهد که این اسم مسخره ی "فردین گرگه" به او می آید و او را آدمی معرفی میکند که هیچ "خاصیتی" ندارد (28).     

    "فردین" تصادفی با "آرام" پیر دانا آشنا می شود. او خود را رهگذر و غریبه ای معرفی میکند که به زودی از اینجا خواهد رفت و با نیرویی شهودی متوجه "حس دوستی و آشنایی" موجود در "فردین" می شود که برایش اهمیتی خاص دارد. "فردین" پس از تغییر هیأت ظاهری، نام "سالم برّه خو" را بر خود نهاده (38) که درست عکس "فردین گرگه" معنی میدهد؛ یعنی آدمی سالم که طبعی مظلوم و مطیع چون برّه دارد. انتخاب نام تازه با لباسهایی که پوشیده و سرِ و صورتی بی مو و ابرویی که نیمش را تراشیده و این که خود را از دیگران پنهان کرده، نشان میدهد که میخواهد هویتی تازه برای خود خلق کند؛ گویی مانند "آرام" تازه به این شهر آمده و غریب است و البته هیچ کس متوجه نمی شود. "آرام" فرابینی خاصی دارد و می تواند گوهر هر کسی را با یک نگاه تشخیص دهد؛ مثلاً از روی نوع "گریه ی تأمل برانگیز" مادر "فردین" او را زنی خویشتندار و هوشیار تشخیص میدهد، زیرا گریه های مادر را در غم گم شدن یا از دست دادن پسر بزرگ، "اشتیاق برانگیز و امیدوارانه" یافته است (39). "آرام" با آن هیأت ظاهری و پیرانه سر و لباسهای آراسته و وضع موقرش – که میخواهد تشکیلاتی به نام "کمیته ی جست و جو" برای تحقیق در احوال و یافتن "فردین گرگه" تشکیل دهد – خیلی زود مقبول و مورد احترام کسان خانواده و بزرگان شهر قرار میگیرد. او در این کمیته خطاب به جمع، خود را مرد تنهایی معرفی میکند که:

     " برای دیدن دنیا و کشف رازهای سربسته آن، شهر به شهر میگردم. معلم بودم. یاد دادن خسته ام کرده بود. زمانش بود که یاد بگیرم. سه روز پیش اینجا رسیدم تا ناگهان با درد و رنج شما برای گم شدن آقای فردین رهامنش رو در رو شدم. می توانستم بی تفاوت بمانم؟ آرزو کردم راهی بیابم تا بتوانم این غصه را از دلتان بردارم. . . دستهای فردین را گرفت و بالا آورد و رو به جمع طوری که همه ببینند، چرخاند. ماه و ستاره های خالکوبی کارِ دستِ غربتیها درخشیدند. چشمهای بی مژه و پلکهای کبود فام فردین هم سوسو کردند " (50-49).

    او در نخستین لحظات آشنایی با حاضران در "کمیته ی جست و جو" از رفتن خود به "قلعه ی رسول آباد" و موجودات ماورایی ای میگوید که مدتی با آنان محشور بوده است:

      " داخل آن قلعه ی شاه عباسی ویران و هراس آور، صدایشان می آمد و ردی از دیدنشان نبود. آموزشهای آن موجودات، یک جورهایی اجباری، مقتدرانه و با تحکم بود. ولی وقتی تفاوت راهکارهایشان را با همه ی چیزهایی که قبلاً شنیده بودم میدیدم، حس خوشایند پذیرش بی چون و چرا را تجربه میکردم. فقط صدا بود و صدا و ابهام. حالا همه ی حاضران دور آن دو حلقه زده و مشتاق و محو با چهره هایی برافروخته منتظر ادامه ی سرگذشت بودند؛ گویا کلام وحی ای در حال نازل شدن است. . . یک شب بالاخره بیرونم انداختند؛ با جیغهای ممتد که قالب آدم را تهی میکردند. صدایی مدام کنار گوشم نعره میزد: باید بروی. حالا دیگر آدمیان منتظرت هستند. باید آنها را از غم ازدست دادن داشته هایشان نجات دهی. واقعاً صدا را می شنیدم. خیالات نبود. از وحشت جنون از آنجا بیرون زدم. دویدم و کمی دورتر وقتی نفسم بالا آمد، تردید کردم که آیا آن صداها واقعی

بود یا توهم؟ " (52-50)

    "آرام" در این خطابه، از یک تجربه ی فرابینانه و ماورایی در جایی جادویی - که گویی فرشتگان الهی با او سخن میگویند و رهنمود میدهد - سخن میگوید. لحن و شیوه ی سخنان متین او برای مخاطبانی از میان توده ی مردمی که به این الهامات باور دارند، آشنا به نظر میرسد. آنان باور میکند که رهنمودهای آن وجودهای آسمانی و نادیدنی برای یافتن "فردین" و رفع نگرانی از خاطر خطیر اعضای خانواده اش، واقعی و امیدوار کننده است. حاضران وقتی متوجه می شوند آقای "آرام" دوست خود را "رئیس برّه خو" معرفی میکند، ارادتشان در راستای "فردین" بیش می شود و "آرام" را مرید وی به شمار می آورند. "آرام" چند کار گروه تعیین میکنند و آنان را برای تحقیق در باره ی گمشده ی شهر به جاهایی میفرستد که "فردین" در زمان حضور خود ممکن است در باره ی او چیزهایی بدانند و از او نشانیهایی بدهند. آنچه بزرگتران این کارگروهها سپس در حضور جمع میگویند، نشان میدهد که "فردین" زنده است؛ شخصیتی برجسته اما ناشناخته است. نویسنده است و رمانی به نام "بی رد" نوشته (92) که باید انتشار یابد و به خوش نامی و هوشیاری معروف همگان بوده است. در طی این تحقیقات، مادر "فردین" بیش از همگان از خود رغبت، ابتکار عمل و هوشیاری نشان میدهد (79). همه ی اعضای آن کارگروهها، فرصتی می یابند تا گوهر خود را بشناسند و دریابند که آنچه از اوصاف و نعوت در باره ی خودشان یا دیگران می شنیده اند، واقعیت نداشته است (80). آنان نیز خود را کشف میکنند و از این که در یافتن هویت واقعی "فردین" نقشی ایفا کرده اند، به خود می بالند. "آرام" به مسؤول "کمیته ی مذهبی" رهنمود میدهد برای یافتن "فردین" به جاهایی برود که هرگز گمان نمی برد (67). به "دبیر ادبیات" – که همیشه در قبال "فردین" حالت انکار و عداوت داشته است و پیوسته به او میگفته "بعضی مسائل [مذهبی] به تو ربط ندارد " می آموزد همان که به ظاهر به مذهب بی اعتنا است، چون نیک بنگری، گرایشی فرابینانه و متعالی و اخلاقی دارد (67). "آرام" به "عادل" - که نسبت به "فردین" بدبین است و او را از جمع خودشان نمیداند – نشان میدهد که شایستگیهایی هم در خود او هست که باید در خود کشف کند و به این ترتیب، او را بر سر ذوق و شوق در می آورد (72). "آرام" به این ترتیب، نه تنها هویت پنهان "فردین" را بر اعضای خانواده فاش میکند، بلکه تواناییهای بالقوه ی کسان او را هم در کشف واقعیات و ضرورت کنار نهادن پیشداوری را در یافتن واقعیات، به مردم نشان میدهد. اکنون "فردین" دست کم برای اعضای خانواده و بستگانش، شناخته و پیدا شده است.

    "کمبل" از دو گونه "برکت نهایی" در قهرمان اسطوره ای یاد میکند: نخست، شناختی که بهره ی شخص قهرمان می شود. او به عنوان نمونه از تجربه ی "گیل گمش" ((Gilgamesh انسان – خدای بابِلی یاد میکند که در جست و جوی جاودانگی بود. او پس از پشت سر نهادن رنج بسیار، سرانجام گیاه حیات بخش را در ژرفای دریاها یافت و همراه قایقران با خود به خشکی آورد (195). اما جنبه ی دیگر "برکت نهایی" دستاوردهایی است که مردم از رهگذر اصلاحات، آبادانی ها و گشودن دشواریهای اجتماعی از قهرمان نصیب می برند. "اسکندر" در این سیما، نمادی از استقرار عدالت اجتماعی است. در "دارابنامه ی طُرسوسی" چون "اسکندر" به سرزمین "حجاز" میرسد، فرزندان حضرت "اسماعیل" را می نوازد و به بازداشت "شعیب" ستمگر اشاره میکند (ج 2، 514). چون به "چین" میرود، مردم بر او گرد می آیند و از او میخواهند تا آنان را از آسیب "یأجوج و مأجوج" ایمن گرداند. پس "اسکندر" فرمان میدهد دیواری بلند به طول یک فرسنگ بسازند و درهایی استوار بر آن تعبیه کنند (همان، 582).

    در رمان "بی رَد" نیز "آرام" نه تنها خود به "شناخت" میرسد و تجربه ای تازه در فرابینی به دست می آورد، بلکه به "فردین" و جمعی از کسان و خانواده ها، شیوه ی تازه ی نگاه به جهان و زندگی و کسان را می آموزد و تواناییهایشان را به آنان نشان میدهد، چنان که گفتیم.

5. سیب، نمادی از دست یافتن به معرفت است: "آرام" در یک صحنه ی دلالتگر "سیب" درشتی را چند بار در دستش میچرخاند و به "فردین" میدهد (82). "سیب" خود یک "نماد" است و "معرفت" معنی میدهد و با "گندم" - که گاه در تفسیرهای اسلامی از آن به "میوه ی ممنوع" یاد می شود – تناسبی ندارد و بی وجه است، زیرا نخست، "گندم" اصلاً "میوه" نیست. "نظامی" در یکی از "مقالات" خود در "مخزن الاسرار" میوه ی معرفت را همان "گندم" دانسته است که وجهی ندارد. دوم این که در "قرآن" مجید به "آدم" و "حوا" در مورد نزدیک شدن به درخت ممنوع، هشدار داده شده: " و لاتقربا هذه الشجره " (35: 2). خوشه ی گندم، "درخت" نیست. میوه ی ممنوع باید جاذبه ای هم داشته باشد و خوشگوار باشد. گندم، خوشگوار نیست. باید شیرین باشد. شاید به همین اعتبار، در برخی تفسیرها از "انجیر" و گاه "انگور" به عنوان نمادی از معرفت یاد شده است، زیرا این میوه ها هم درخت و درخت گونه دارد، هم شیرین است و افزون بر این، "آدم" و "حوا" با ارتکاب گناه و خوردن از "میوه ی ممنوع" پوشش نادیدنی خود را از دست داده و به ناچار از "برگ انجیر" برای پوشاندن خود بهره جسته اند که فرض "انجیر" بودن را تقویت میکند. در کیش مسیحیت" سیب" میوه ی معرفت (knowledge) است و این که در دنیای مجازی "سیب دندان زده" گاه به عنوان سمبولی از"معرفت" و "دانش" ترسیم می شود و امروزه در دانش نرم افزاری به کار میرود، به این دلیل است که سیستمهای رایانه ای، انتقال دهنده ی دانش بشری هستند. یکی از بزرگترین تولید کنندگان سیستمهای سخت افزاری و نرم افزاری جهان "اَپل" (apple ) نام دارد که به معنی "سیب" است. "سِنت آگوستین" (Saint Augustine )متالّه مسیحی در قرن چهارم پس از میلاد در کتاب خود با عنوان "اعترافات" (The Confessions) میوه ی معرفت را "هلو" (pear) میداند، به دلیل پر آبی و شیرینی بی اندازه اش که موجه تر می نماید.

    در اساطیر ایران و اسلام، "آب حیات" کهن الگوی معرفت و دل آگاهی است. در "دارابنامه ی طُرسوسی" قهرمانی چون "اسکندر" در طلب آن سفرها میکند اما به دلیل طبع جهان بینی و دیدن غرایب دنیا، از آن بی بهره میماند اما آنان که طمع از جهان و آنچه در جهان است بریده اند، از آن بهره مند می شوند:

     " آن فرشته – که بر آن چشمه موکّل بود – گفت: ای پیامبران! این آب بخورید که این، آب زندگانی است که خدای تعالی شما را روزی کرده است و به جز شما، هیچ کس را روزی نیست و این آب، از بهشت است. خضر و الیاس شادمانه شدند و از آن آب بخوردند: به سردی چون یخ و به شیرینی چون شکر " (ج 2، 590).

6. رؤیای قهرمان، تحقق کهن الگوی تفرّد است: " یونگ کهن الگوی "تفرّد" (individuation) را روندی روان شناختی میدانست که باعث همپیوندی میان دو بخش متضاد "خودآگاه" و "ناخودآگاه" می شود و در حالی که هر یک از این دو استقلال نسبی خود را حفظ میکنند، کلّ یگانه ای را می سازند. "تفرّد" روند تغییر شکل است و از رهگذر آن، ناخودآگاه  فردی و ناخودآگاه جمعی به بخش آگاه منتقل می شوند و شخصیت به کمال رسیده ای را می سازند. برای همپیوندی روان، حتماً باید این روند طبیعی طی شود. روند "تفرّد" باعث بهبود و کمال شخصیت هم به گونه ای جسمی، هم ذهنی می شود" (یاکوبی، 1995).

   در رؤیایی که "فردین" شبانه در "کمیته ی تحقیق" در کنار "آرام" می بیند، جهانی دیگری ترسیم می شود که در آن، همه چیز دگرگون شده، بر وفق مراد او پیش میرود:

    " سرِ فردین بی هوا و خالی چرخید. دید که مادرش در خانه ای بزرگ و پر از نور و برق، نوزادی به دنیا می آورد. اولین صدای نوزاد، شبیه زوزه ی گرگ بود. زائو با شنیدن این صدا، از شادی قهقهه زد. پدرش آن طرف تر پشت یک پیانو نشسته بود و می نواخت و هر وقت سرش را از صفحه ی بر میداشت، با عشق به همسرش نگاه میکرد. مادر در بستر زاییدن، کتاب میخواند. با دست، به شوهرش اشاره ای کرد و نواختن، قطع شد. نوزاد در تخت کوچکش دست و پا میزد و زبانش را بیرون می آورد. خدمتکار با لباس آراسته و سفید و پیشبندی تمیز، لبخند زد و گفت: " به زودی به حرف می آِید ". پدر و مادر کمی از امور اقتصادی خانه و بعد در مورد لایه ی اوزون با هم حرف زدند. . . دختر تپل و کوتاه قدی که همه ی دوران تحصیل توی دست و پای فردین بود تا با او همکلام شود و او همیشه میگریخت، با نوک انگشت چند بار به لبهای او ضربه زد. نوزاد با صدایی بم گفت: " چه صحنه ی زیبایی ! " پدر شادمانه شروع به نواختن آهنگ تولد کودک کرد. نوزاد روی تخت نشسته بود و دست میزد. چند زن کَل کشیدند " (83).

    رؤیا، بازتاب همه ی ایده آلها و آرزوهای تحقق نیافته و سرکوب شده ی "فردین" است. حُسن روابط پدر و مادر و مهرشان به فرزند، از پدیده هایی بوده که پسر بزرگتر خانواده هیچ گاه در جهان واقع، ندیده است. نواختن پیانو به مناسبت تولد نوزاد به وسیله ی پدر و فرمانبرداری با اشاره ی همسر و نگاههای عاشقانه ی آن دو به هم، از جمله آرزوهای محال "فردین" بوده است که تنها می توانسته در خواب شبش ببیند. حرف زدن نوزاد در گهواره، به زبان درآمدن حضرت "عیسی مسیح" را در "قرآن" به یاد می آورد. کتاب خواندن مادر و بحث در باره ی "لایه ی اوزون" یا طرح مسائل مهم اجتماعی، از جمله ایده آلهای هر کسی در خانواده است. این کامها همگی، بخشی از محتویات "ناخودآگاهی" قهرمان است که امکان تحقق نیافته اما اینک در رؤیا به بخش خودآگاه ذهن او آمده است. "فردین" به عنوان "فرد" با اعضای خانواده و خویشان به عنوان "جمع" همپیوند شده است. درست است که چنین رؤیایی تحقق نیافته، نشانه هایی در جهان واقع نشان میدهد که رابطه ی خانوادگی و اجتماعی "فردین" دگرگون شده و گویی قهرمان ما در جهانی دیگر از نو تولد یافته است.  

7. پسرعمه وکیل، کهن الگوی سایه است: در اساطیر همیشه یک "شخصیت شریر" ( (villainدر برابر قهرمان قرار می گیرد که هیچ گاه از توطئه باز نمی ایستد. در اساطیر ایران باستان، از همان زمان که نخستین انسان به نام "کیومرث" پدید آمد، "اهریمن" نیز به عنوان نمادی از پتیارگی، تباهی، دروغ، خشکسالی و تاریکی ظاهر شد. داستان کشاکش میان آفرینش "اورمزد"  و تباهی نمودهای نیک آفرینش از سوی "اهریمن" از مرزهای تاریخ فراتر میرود. در یکی از کهن ترین منابع اسطوره ای در باره ی آفرینش جهان - که "بُندَهِش" (به معنی "آفرینش آغازین") نام دارد – "اهریمن" در برابر "کیومرث" (نخستین انسان) قرار دارد. این کتاب را دکتر "مهرداد بهار" از زبان پهلوی به فارسی برگردانده است. با این همه حتی ترجمه اش نیز به آسانی قابل دریافت نیست. من به عنوان شاهد از کتابی دیگر به زبانی ساده تر نقل میکنم:

    " اهریمن برای نابود ساختن کیومرث، هزار دیو را به سالاری نرّه دیوی به نام "استوویدات" روانه کرد. اینان قصد جان کیومرث کردند. کیومرث، سی سال پایداری کرد. پس از آن چون زمانش فرارسیده بود، درگذشت و روانش به هرمزد [اهورا مزدا، خدای یگانه] پیوست و بر دست چپ وی قرار گرفت. اما پیش از آن که درگذرد، گفت: " پس از من از تخمه ی من، مردمان پدید آیند و در این جهان به نیکی و راستی زندگی کنند و جهان را از زشتی اهریمن و یارانش پاک سازند " (یارشاطر، 1336، 25).

    چنان که از این اسطوره برمی آید، "کیومرث" نخستین انسان و آفریده ی "اهورامزدا" است که سی سال زندگی میکند و از تنش پس از مرگ: "هفت گونه فلز به پیدایی آمد. از آن تخم که در زمین رفت، به چهل سال مَشی و مَشیانه [ نخستین آفریدگان در مرز حیات گیاهی – حیوانی ] بررُستند که از ایشان، رونق جهان و نابودی دیوان و از کارافتادگی اهریمن بود " (دادَگی، 1380، 66). "ابلیس" – که در روایات یهودی و اسلامی به هیأت "مار" آدمی را می فریبد و از ساحت بهشت دور و مایه ی هبوط "آدم" و "حوا" به زمین می شود – "شیطان" – که در "شاهنامه" بر "ضحاک" پدید می آید و او را به کشتن پدرش "مرداس" پرهیزگار برمی انگیزد تا خود جانشین پدر شود – "جمشید" – که به نوشته ی "بُندَهش" چون فرّه از او برفت و به سبب بیم از دیوان، دیوی را به زنی گرفت و جمگ (خواهرش) را به زنی به دیوی داد " (84) "مفیستوفلس" ((Mephistopheles – که در هیأت "سگ" بر "فاؤست" ((Faust پدید می آید و از این دانشمند جاه طلب میخواهد که در برابر تحقق جاه طلبیهای "فاؤست" روحش را به او سودا کند – همگی تصویرهایی از هیأت یک دیو درونی در آدمی است که پیوسته سر بر می آورد و او را به طغیان و تباهی برمی انگیزد. از آنجا که چنین موجوداتی در رؤیاها و خیالات به هیأت آدمی بر او پدید می آید، "یونگ" از این سیماها به "سایه" ((shadow تعبیر میکند؛ یعنی آن بخش از روان ما که نمیخواهیم خود را مانند او بدانیم و انتساب چنین رفتارهایی تباه را به وجود خودمان قویاً انکار و تکذیب میکنیم. با این همه، این دیوهای کریه، "سایه" ای از روان پیچیده و مستعد ما و به تعبیری همان "فتنه های بیدار" در ما است. "یونگ" این بخش از سویه ی منفی "سایه" را در آدمی به دُم مارمولک یا دقیقتر بگوییم "دنبالچه" ای مانند میکند که برخی نوزادان با آن زاده می شوند اما ماماها به اشاره ی متخصص زایمان بیدرنگ می بُرند تا آن راز بزرگ فاش نشود که ما از چه تبار بوده ایم:

    " بشر، هنوز آن را پسِ پشت خود دارد. اگر این دُم بریده شود، به هیأت افعی التیام بخشی درمی آید که در کتاب های افسانه از آن، سخن می رود. تنها میمون هایند که به دُم خود مباهات می کنند" (یونگ، 1939).

    "کریستوفر وُگلِر" (Ch. Vogler) نیز - که شخصیتها را در ادبیات داستانی و سناریو و داستانهای پریوار از دید روانشناختی مورد بررسی قرار میدهد - می نویسد:

    " سایه، نمودی از قدرت احساسات سرکوفته، بحران ناشی از گناه یا جراحت و آسیب سخت روانی است که به پستوی تاریک ناخودآگاه رانده شده اند. در این حال، این احساسات سرکوفته به هیأت دیوی مهیب درمی آید و ما را به تباهی فرامیخواند. . . سایه در رؤیاها به هیأت دیوان، اهریمنان، شیاطین یا یاریگرانی شریر و خفاشان و دشمنانی مهیب پدید می شود " (وگلر، 2007، 66).

    چنان که گفتیم، در رمان شخصیتی به نام "پسرعمه ی وکیل" هست که به دلیلی خاص به "فردین" خصومت میورزد. او مصداق راستین همین "سایه" در درون هریک از ما است که گهگاه وقتی شیطان به جلدمان میرود، همان میکنیم که این وکیل برجسته در شهر انجام میدهد. خواننده نخستین بار هنگامی با او آشنا می شود که پاسبان و لابد کارآگاهی به خانه ی پدری "فردین" می آیند که گویا ناپدید شده است و اثری از او نیست. "فردین" پسر عمه ی وکیلی دارد که به دلیلی خاص به "فردین" خصومت میورزد. او مصداق راستین همین "سایه" در درون هریک از ما است که گهگاه وقتی شیطان به جلدمان میرود، همان میکنیم که این وکیل برجسته در شهر انجام میدهد. خواننده نخستین بار هنگامی با او آشنا می شود که پاسبان و لابد کارآگاهی به خانه ی پدری "فردین" می آیند که گویا ناپدید شده است و اثری از او نیست. وقتی پاسبان از "اسفندیارخان" علت شهرت خواهرزاده اش را به "فردین گرگه" می پرسد، میگوید دوستان همدوره ای او چنین صدایش میزده اند " که بیشتر جنبه ی طنزدارد " اما او:

     "اصلاً خاصیتی نداشت. . . نظر من این است که به خاطر بی خاصیتی اش، این اسم را به تمسخر برایش گذاشته اند. مردم هزار گرفتاری دارند. آن وقت این بچه – که حرف زدن درست و حسابی بلد نیست – مکافات درست میکند. لعنت خدا . . . " (29-28).

      کمترین نکته ای که از داوری این جناب وکیل دعاوی حقوقی برمی آید، حالت انکار و عداوت او در راستای خواهرزاده است. او شخصیت فرصتی طلبی است و از هر فرصت برای محبوب القلوب کردن خود در چشم مردم استفاده میکند؛ مثلاً در روز عاشورا در میدان تعزیه، دست نوزاد پسرش را در دست کسی میگذارد که نقش "امام حسین" (ع) را بازی میکند و هدفش، البته خودنمایی در جمع مردم است (30). در جایی دیگر در مقام تحقیر خواهرزاده میگوید: " بیچاره خواهرم با این پسرک کلّه خر! " (35). از برخی اشارات "فردین" خواننده با دقایقی آشنا می شود که خاستگاه این تحقیرها و دشمنیها را نشان میدهد:

    " بعد از اتمام دانشگاهش از سر بیکاری و بدون هیچ انگیزه ای به سفارش پدر مدتی در دفتر کار پسر عمه ی وکیلش مشغول به کار شده بود. مدت کمی لازم بود تا متوجه شود آقای وکیل، تمایل زیادی به پذیرفتن پرونده های طلاقی دارد که زنان زیبا، شاکی آن هستند. سلیقه ی پسرعمه ی وکیل، خاص و به نظر فردین کمی عجیب بود. ولی چه تعبیرش از زیبایی درست و چه غلط، گزینش او بود که مشخص میکرد چه کسی می تواند از وکیل پُرنفوذ شهر بهره مند شود. با تلاش و نفوذش، پرونده ها را به نفع موکلانش به پایان میرساند. وقتی از سرِ کنجکاوی و گیجی علت را سؤال کرده بود، فردایش فریاد یکی از مراجعین – که ماهها پیش جدا شده بود ولی همچنان به دفتر میرفت و میآمد – از بد چشمی و دید زدن های او به هوا رفته بود. عذرش را خواسته بود: " اینجا ناموس مردم رفت و آمد دارد پسرجان! " همین یک جمله با چشمان دریده، که دروغ از آن میچکید و تمام " (43).

    علت اخراج خواهرزاده از دفتر وکالت پسردایی وکیل آشکار است. جُرم "فردین" این بود که به "اسرار" او پی برده بود و بدتر از آن، هویدا هم کرده بود. تحمل خواهرزاده ای که با دیدی فیلسوفانه به امور می نگرد و شاهد تباهی است، دشوار است. بدتر ازهمه، این است که حرف "فردین" را مادر و پدرش هم باور نمیکنند و پسر شراره های نفرت را در چشمان مادر هم می بیند:

    " مادر متوجه غلیان مهمان [برادر] شده بود. آهسته و ملتمسانه گفت: به حرفهای ایشان توجه نکنید. لیاقت شما بیشتر از اینها است. . . در آن زن – که گویی تمام نفرت دنیا در چشمانش جمع است – پلیدی و زشتی میدید " (44).

    با ورود "آرام" به "کمیته ی تحقیق" تلقّی از "فردین" عوض می شود و مادر متوجه اسرار و دقایقی می شود که پیشتر از آنها، آگاه نبود. به خاطر این تحقیقات – که دو روز به طول می انجامد – جناب وکیل از کارهایش عقب می افتد و سخت خشمگین است:

    " این پسرک، فردین، بودنش مصیبت بود و نبودنش مصیبتی بدتر است. به درد جرز لای دیوار میخورد " (80).

     اکنون مادر به علت پسرش از دفتر وکالت برادر، مشکوک شده می گوید:

    " اسفندخان! وقتی فردین برگشت [= پیدا شد] او را جلو شما و کتایون خانم [همسر برادر] می نشانم تا حقیقت اخراجش را از دفتر بگوید. شما که گفته اید. حرفهای او را هم می شنویم. آن موقع، نه خودش چیزی میگفت، نه من شجاعتش را داشتم که از او بخواهم بگوید. ان شاء الله در اولین فرصت. " کتایون نیم خیز شد. دستهایش را روی دسته های مبل قدیمی گذاشته به جلو و به طرف او خم شده بود: زینت خانم! من شرمنده ی شما و دایی جان هستم. فردین خان که برگردند، دفتر اسفندیارخان متعلق به خودشان است. " وکیل پاهایش را تا جایی که می توانست، کشید. صورتش سیاهی گرفته بود سرش را به پشتی مبل تکیه داد: قدمش روی چشممان است " (81).

     

  منابع:

آریان پور، امیرحسین. فرویدیسم: با اشاراتی به ادبیات و عرفان. تهران: انتشارات امیرکبیر، چاپ دوم، 1357.

الیاده، میرچا. چشم اندازهای اسطوره. ترجمه ی جلال ستاری. تهران: انتشارات توس، 1362.

دادَگی، فرنبغ. بُندَهِش. ترجمه ی مهرداد بهار. تهران: انتشارات توس، چاپ دوم، 1380.

شایگان، داریوش. ادیان و مکاتب فلسفی هند. تهران: امیرکبیر، چاپ دوم، 1356.

طُرسوسی، ابوطاهرمحمد. دارابنامه ی طرسوسی. به کوشش ذبیح الله صفا. تهران: بنگاه ترجمه  و نشر کتاب، چاپ دوم، 1356.

فردوسی، ابوالقاسم. شاهنامه ی فردوسی. بر اساس شاهنامه ی چاپ مسکو. تهران: انتشارات پیمان، چاپ هفتم، 1387.

کمپبل، جوزف. قهرمان هزار چهره. ترجمه ی شادی خسروپناه. مشهد: نشر گل آفتاب، چاپ دوم، 1386.

مورنو، آنتونیو. یونگ، خدایان و انسان مدرن. ترجمه ی داریوش مهرجویی. تهران: نشر مرکز، 1376.

هومر. ایلیاد و اودیسه. ترجمه ی سعید نفیسی. تهران: انتشارات هرمس، چاپ دوم، 1393.

یار شاطر، احسان. داستانهای ایران باستان. تهران: از نشریات شعبه ی مواد درسی اداره ی مطالعات و برنامه ی وزارت فرهنگ، 1336.

یونگ، کارل گوستاو. انسان و سمبولهایش. ترجمه ی ابوطالب صارمی. تهران: امیرکبیر و پایا، چاپ دوم، 1359.

                                                 Howlin, Jeff. (DR.) The Old Man on the Point: The Old man Archetype, 2012.

Jacobi, Jalande Székācs, Masks of the Soul. William B. Eermans Publishing Company, 1977; Robert H. Hopcke. Berkeley: Shambhala Publications. 1995.

Jung, C. G. Collected Works of C. G. Jung, 20 Vols. Bollingen Series XX, Trans. By R. F. C. Hull. Ed. H.` Read e al. 2nd ed., 1968.

--------------. The Integration of Personality. Farrar & Rinehart, 1939.

Vogler, Christopher. The Writer's Journey Mythic Structure for Writers. Third Edition, 2007.

اختصاصی مد و مه

 

مد و مه/پنجشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۰

نظرات:
اخبار برگزیده