زندگی و زمانه «بهومیل هرابال»؛ پنجه در پنجه سانسور / کاوه گوهرین

زندگی و زمانه «بهومیل هرابال»؛ پنجه در پنجه سانسور / کاوه گوهرین

زندگی و زمانه «بهومیل هرابال»، نویسنده بلندآوازه چِک

پنجه در پنجه سانسور

کاوه گوهرین

بهومیل هرابال، یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان قرن بیستم چک، زاده 1914 میلادی است و کشور او چکسلواکی به سال 1918 از اتحاد ایالت‌های اسلووان باختری متعلق به امپراطوری اتریش – هنگری پدید آمد. مجمع ملی انقلابی در نشست 14 نوامبر 1918 در پراگ تامس مازاریک را هم به‌عنوان یگانه سخنگوی چک و اسلواک یکپارچه و هم به‌عنوان ریاست‌جمهوری چکسلواکی برگزید. در این جمهوری نوپا هفت ‌میلیون چک، دو میلیون اسلواک، 700 هزار مجار و نیم میلیون «روتن» و در «سودت لند» سه‌و‌نیم میلیون آلمانی می‌زیستند.

پیشرفته‌ترین بخش‌های صنعتی اتریش – هنگری به چکسلواکی داده شد. در فاصله دو جنگ نگرانی از استیلای چک صنعتی بر دیگر ملیت‌ها افزایش یافت و از دیگرسو بیم و هراس ناشی از بازگشت خاندان سلطنتی «هابسبورگ» و توسعه‌طلبی آلمان بر این جمهوری سایه افکنده بود. «دکتر بنش» سیاست خارجی کشور را براساس نظام «اتفاق صغیر» و دوستی با فرانسه بنا نهاد، اما از برقراری دوستی با لهستان متحد فرانسه ناتوان ماند؛ چراکه لهستان نیز مانند چکسلواکی بر «تشن» ادعای مالکیت داشت.

 دسیسه‌ها و توطئه‌های هیتلر و تحریک دولت آلمان در میان سودتی‌ها بین سال‌های 1935 و  1938 افزایش یافت و در «قرارداد مونیخ»، ایتالیا، انگلستان و فرانسه، چکسلواکی را وادار کردند تا 10 هزار مایل مربع از خاک خود را به آلمان و پنج هزار مایل مربع یعنی «فلویدک» را به مجارستان واگذار کند و منطقه کوچکی را هم به لهستان بدهد. به‌دنبال قرارداد مونیخ، اسلواک خودمختاری یافت و با پیوستن ایالت‌های چک و بوهمیا و موراوی در مارس 1939 به آلمان، خودمختاری اسلواک به رهبری «تیسو» وضع متزلزلی یافت. در ژوئیه 1940 «بنش» در لندن دولت در تبعید چکسلواکی را تشکیل داد و در 18 ژوئیه 1941 این دولت از سوی اتحاد شوروی و بریتانیا به رسمیت شناخته شد.

مقاومت چک‌ها در برابر اشغال سرزمین‌شان از سوی نازی‌های آلمان و ارتش هیتلر بسیار گسترده و دلاورانه بود و در همان چند هفته آغازین تابستان 1942 بیش از 1300 نفر از مردم چک به وسیله ارتش اشغالگر آلمان تیرباران و دو روستای «لیدیس» و «لزاکی» به کلی منهدم شدند. ژنرال «اسوبودا» در خاک شوروی ارتشی فراهم آورد و از سال 1944 تا 1945 برای آزادسازی کشور یاری رساند. پس از بازگشت چکسلواکی به مرزهای پیش از جنگ، منطقه «روسنیا» به شوروی پیوست و پس از کنفرانس صلح پاریس در سال 1947، بخشی از جنوب «براتیسلاوا» از مجارستان جدا شده و به چکسلواکی ضمیمه شد. در انتخابات پارلمانی سال 1946 کمونیست‌ها از 300 کرسی پارلمان، 114 کرسی را به‌دست آوردند و در دولت ائتلافی «گوتوالد» شرکت کردند. گوتوالد در فوریه 1945 به یاری میلیشیای کارگری و دیگر نیروهای چپ دولت خود را ترمیم کرد و غیرکمونیست‌ها را از دولت کنار گذاشت.

با مرگ گوتوالد به سال 1953، رهبری کشور به دست «نووتنی» سپرده شد و حکومت او تا سال 1968، یعنی سال بر سر کار آمدن الکساندر دوبچک دوام یافت. دوران «نووتنی» دورانی تلخ در تاریخ این سرزمین بود و استیلای دیکتاتوری و حکومت مستبدانه او سبب شد که در پنجم ژانویه 1968 مردم و دانشجویان و روشنفکران علیه او شوریده و با تظاهراتی پرشور وی را برکنار کنند. دوبچک در پنجم آوریل، زمینه تدوین برنامه‌ای را فراهم آورد تا طی آن اصلاحاتی را در قانون اساسی گنجانده و آزادی‌هایی را برای مردم ایجاد کرده و دموکراسی را جانشین دیکتاتوری «نووتنی» کند.

این دوران از بازگشت دموکراسی را که به «بهار پراگ» معروف شده بود مقامات اتحاد شوروی برنتافتند و در صدد برآمدند که به هر نحوی در برابر سیاست‌های لیبرالیزه کردن کشور از سوی دوبچک کارشکنی کنند. دوبچک برای راضی کردن شوروی‌ها حاضر شد که تضمین دهد در صورت بازگشت آزادی به کشورش، چکسلواکی همچنان در عضویت «پیمان ورشو» باقی خواهد ماند، درنتیجه در اوت 1968 تانک‌های شوروی و نیز نیروهای پیمان ورشو از لهستان، مجارستان، بلغارستان و آلمان شرقی وارد کشور شده و «پراگ» را اشغال کردند و «بهار پراگ» به خزانی زودرس پیوست.

مردم اما اشغال پراگ را برنتابیدند و با یاری دیگر نیروهای آزادی‌خواه و ضداشغالگری مقاومت کردند، اما این تلاش‌ها و مقاومت‌ها با یورش تانک‌های شوروی درهم شکسته شد. در تصویری که از آن روز به جای مانده مردی را می‌بینید که گریبان چاک کرده و سینه نحیف خود را برابر لوله توپ یک تانک اتحاد شوروی سپر کرده است. این عکس تاریخی که در صفحات نخست روزنامه‌ها و مجلات آن دوره منتشر شد به عزم آهنین مردم این سرزمین برای رسیدن به آزادی و محو دیکتاتوری تحت حمایت شوروی‌ها گواهی می‌داد و درخت آزادی این سرزمین سرانجام به سال 1989 ثمر داد و به بار نشست.

دوران زندگی و حیات ادبی «بهومیل هرابال» سال 1997 به سرانجام رسید و او دیگر نبود تا ببیند دستگاه سانسور درهم شکسته و به همراه دیکتاتوری مستولی از سوی ارتش سرخ شوروی فروپاشیده است.

جان هرابال چنان خسته بود که جان «بولگاکف»، «پلاتونوف» و «ماندلشتام» در دوران اختناق استالین.

اردوگاه مرگ هرابال، انبار کارگاهی بود در خیابان «اسپالنا» که در آن و تنها زیر نور کمرنگ یک لامپ، چهار سال آزگار کتاب‌ها و کاغذ باطله‌ها را خمیر می‌کرد که هم در داستان «مرواریدهای اعماق» که از زبان همسرش روایت کرده به‌آن پرداخته و هم به گونه‌ای سهمگین آن را در «تنهایی پرهیاهو» بازتاب داده است.

هرابال داستان کوتاهی به نام «بئاتریس» دارد که در جایی از آن وقتی راوی از بئاتریس که در آسایشگاه کودکان عقب‌مانده خدمت می‌کند، می‌پرسد: «آیا بهتر نبود چنین بچه‌هایی هرگز زاده نمی‌شدند...» از زبان بئاتریس می‌گوید: «هومر هم نابینا زاده شده بود!»

 پاسخ بئاتریس آن‌چنان الهام‌بخش و فجیع است انگار که بولگاکف به جهان آمده بود تا «مرشد و مارگریتا» را برای ما بنویسد و بعد با سختی و مرارت بمیرد.

هرابال آن‌چنان از دستگاه سانسور بیزار و در هراس بود که «اوسیپ ماندلشتام». و حیرتا که ماندلشتام آن‌گاه که شعری در هجو استالین نوشت آن را تنها برای همسرش «نادژدا» و «اماگرشتین» خواند و این دو از بیم لو رفتن شاعر، شعر را به حافظه سپردند و آن‌گاه که ماندلشتام از سوی مأموران استالین دستگیر شد در بازجویی‌های هراس‌انگیز نام 9 تن را بازگو کرد که این شعر را برای آنان روخوانی کرده بود.

بازجوها تحت‌فشار از ماندلشتام خواستند هجویه استالین را روی کاغذ آورد. ماندلشتام که آرزو داشت این شعر بماند و خوانده شود و دستگاه امنیتی استالین که این را نمی‌خواست، نمی‌دانست که همین دست‌نوشته به زور روی کاغذ آورده‌شده آن را جاودانه خواهد کرد. این دست‌نوشته در آرشیو «کا.گ.ب» آن‌قدر ماند تا دوران فروپاشی شوروی فرارسید و زان پس دیدگان همه مردم در نمایشگاه‌های مختلف بر این دست‌نوشته افتاد و متن آن برای همیشه باقی ماند.

هرابال نیز در تمام دوران زندگی ادبی‌اش با دستگاه سانسور کشورش پنجه در پنجه افکند، اما دمی از نوشتن باز نایستاد. او نویسنده‌ای متعهد و اصیل و زبان مردم سرزمینش بود که خوانندگان آثارش به هر صورت می‌توانستند نوشته‌های او را به‌دست آورده و بخوانند و به دیگری بسپرند و همه این نسخه‌ها با تکثیر ـ نَه چاپ ـ پدید می‌آمد و توزیع می‌شد.

پس از خزان بهار پراگ، هرابال و بسیاری دیگر از نویسندگان در فهرست سیاه دستگاه امنیتی قرار گرفتند و چاپ آثارشان ممنوع شد تا این‌که در سال 1975 برخی آثار او اجازه انتشار یافتند. شاید مسئولان فرهنگی کشور به این عقیده رسیده بودند که چهره خورشید را نتوان به مشتی گل پوشانید.

آثار هرابال پس از مرگ تأمل‌برانگیز او بارها تجدید چاپ شده است و یکی از آخرین مجموعه آثارش که شامل رمان، داستان، شعر و گزارش می‌شود در 19 جلد به طبع رسیده است و نکته جالب این‌که تیراژ آثار او در دیگر کشورهای اروپایی بیش از تیراژ آثار او در کشور چک است.

 

براساس برخی نوشته‌های هرابال، نسخه‌هایی سینمایی نیز فراهم آمده که در این میان فیلم سینمایی «ترن‌های به‌دقت مراقبت‌شده» (2) به کارگردانی یرژی من‌زل در سال 1966 در میان سینمادوستان بسیار معروف است. این اثر با بازی‌های درخشان واسلاو نکار، جیتکا بندووا، ولادیمیر والنتا و جوزف سومر به سال 1967 برنده اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی‌زبان شد.

در سالیان انتهای عمر، هرابال سخت در رنج بود؛ رنج جسمانی و روانی. هرابال نیز بسان هومر که نابینا زاده شده بود با رنج و اندیشه مرگ خودخواسته بالیده بود، به‌آن‌گونه که راز مرگش را در میان سطور آثارش می‌توان یافت. او در داستان «مرواریدهای اعماق» که در مجموعه «زمین‌های خالی» نخستین دفتر از تریلوژی‌اش آمده و در آن داستان از زاویه‌دید همسر هرابال روایت می‌شود صراحتا می‌گوید که در دل شب رنج می‌کشد و ناله می‌کند و به‌آن اندیشه است که خود را از پنجره به زیر افکند.

 

این فکر همیشه با او بود تا این‌که در سال 1997 در بیمارستانی بستری شد. پرستاران و پزشکان بیمارستان که او را می‌شناختند در بهبود او از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کردند. هرابال نازنین، این پیر 83 ساله، همچون کودکانی که به دیدن پرنده‌ای هیجان‌زده می‌شوند با دیدن کبوترانی که بر لبه پنجره اتاق او می‌نشستند از پرستاران می‌خواست تا بگذارند او برای آن‌ها دانه بریزد. در صبحی از بامدادان ماه فوریه 1997 پیکر نویسنده را که از پنجره اشکوب پنجم ساختمان بیمارستان به زیر افتاده بود بر کف محوطه یافتند. چشمان نویسنده مُرده باز مانده بود، گویی هنوز پرواز کبوتری را دنبال می‌کرد که از دست او دانه برگرفته بود...
در آن روز سیاه، کسانی گفتند نویسنده را دستگاه امنیتی از پنجره به بیرون افکنده تا صدای او را برای همیشه خاموش کند، اما کسانی هم گفتند او در فکر دانه دادن کبوترها، به دنبال آنان پرواز کرده است...
«K.G» از دوستداران او، این سطرها را نوشت:
«شب گذشت
صبح نیامد

هرابال مُرده بود...»

آسمان آبی

مد و مه/جمعه ۱۹ بهمن ۱۳۹۷

نظرات:
اخبار برگزیده