قضاوت تاریخی «هانا آرنت»/ نگاهی به فیلم «هانا آرنت»، اثر مارگارته فون تروتا

قضاوت تاریخی «هانا آرنت»/ نگاهی به فیلم «هانا آرنت»، اثر مارگارته فون تروتا

هانا آرنت روی پرده نقره ای

 

هومان دوراندیش

اگرچه در زندگی هانا آرنت وقایع و فراز و فرودهای زیادی دیده می شود که می توانند دستمایه یک درام باشند، مارگارته فون تروتا، درامش را مبتنی کرده است بر نقش آیشمن در زندگی آرنت. فیلم «هانا آرنت»، اثر مارگارته فون تروتا، به یکی از مهم ترین وقایع زندگی سیاسی هانا آرنت می پردازد: گزارش جنجال برانگیز آرنت از دادگاه آیشمن در اورشلیم. آدولف اتو ایشمن در سطوح بالای تشکیلات امنیتی رژیم آدولف هیتلر، مسئول «اداره مربوط به امور یهودیان» بود. از زمانی که هیتلر و یارانش به این نتیجه رسیدند که «راه حل نهایی مسئله یهودیان» نه تبعید آن ها به خارج از اروپا، بلکه سر به نیست کردن آن هاست، ابتدا یهودیان غیرآلمانی و سپس یهودیان آلمانی به دستور آیشمن روانه «اردوگاه های بیگاری و مرگ» شدند.

 

قضاوت تاریخی هانا آرنت 

 

آیشمن تا 1950 قاچاقی در آلمان زندگی می کرد و سپس با هویتی جعلی به آرژانتین رفت. او در آرژانتین همراه با همسر و فرزندانش روزگار می گذراند تا این که در 1960 توسط کماندوهای موساد ربوده شد. دادگاه آیشمن در 1961 در اسراییل برگزار شد و او گرچه گناهکار بودنش را نپذیرفت، به اتهام ارتکاب جرائمی چون «جنایت علیه قوم یهود» و «جنایت علیه بشریت» محکوم به اعدام شد. آیشمن را در 1962 دار زدند و خاکسترش را هم در دریا به آب دادند تا آیینه عبرتی باشد برای آیندگان. زمانی که آیشمن دستگیر شد، هانا آرنت فیلسوف سیاسی برجسته ای بود که کتاب مهم توتالیتاریسم را هم نوشته بود، اما اهمیت آیشمن در دی بود که آرنت از برج عاج فیلسوف بودن پایین آمد و به عنوان گزارشگر مجله «نیویورکر» به دادگاه آیشمن رفت. نتیجه حضور آرنت در دادگاه و تأملات وی در احوال آیشمن، گزارش فلسفی مفصلی از آب درآمد که انتشارش واکنش منفی یهودیان امریکا و اسراییل را برانگیخت. گزارش آرنت کمی بعد در قالب کتابی با عنوان «آیشمن در اورشلیم: گزارشی از ابتذال شر» منتشر شد.

 

اگرچه در زندگی هانا آرنت وقایع و فراز و فرودهای زیادی دیده می شود که می توانند دستمایه یک درام باشند، از رابطه عاشقانه اش با هایدگر تا رابطه دخترانه اش با یاسپرس یا رابطه شاگردانه اش با هوسرل یا حضورش در اردوگاه های مرکز رژیم هیتلر، مارگارته فون تروتا، که فیلمنامه «هانا آرنت» هم برای اوست، درامش را مبتنی کرده است بر نقش آیشمن در زندگی آرنت. البته هایدگر را هم در پنج سکانس فیلم می بینیم و حضورش پررنگ و محوری نیست، ولی در حکم نوعی دینامیسم برای درام است. در فیلم درباره حضور آرنت در یکی از اردوگاه های نازی ها در فرانسه اشغال شده نیز گفت و گوهایی بین آرنت با همسر و شاگردانش در می گیرد که نقش مهمی در شخصیت پردازی هانا آرنت در فیلم فون تروتا دارند (به ویژه گفت و گوی آرنت با همسرش).

 

به نظر می رسد فون تروتا شناخت عمیقی از هانا آرنت داشته است، چرا که هانا آرنت فیلمی بسیار باورپذیر است. آرنت در فیلم فون تروتا زنی محکم و متفاوت و مغرور و مردپسند است که از تلاطم های عاشقانه ایام جوانی عبور کرده و نگاهی لیبرال و عاقلانه به عشق دارد. هنگام حرف زدن از هایدگر یا یادآوری رابطه عاشقانه اش با او، طمانینه ای توام با خردمندی دارد. نزدیک ترین دوستش کنجکاوی غبطه آلودی دارد به عشق او و بزرگ ترین فیلسوف قرن بیستم؛ ولی هانا آرنت در مقام حرف زدن از هایدگر، درونگرا و بی تلاطم است. همچنین فون تروتا، آرنت را در کلاس درس نشان می دهد که در مقام یک فیلسوف سیاسی لیبرال، توتالیتریسم را برای دانشجویان نقد می کند؛ اما لیبرالیسم آرنت فقط محدود به حوزه اندیشه سیاسی نیست. او بوسه های شوهرش و یکی از زنان حاضر در میهمانی شبانه شان را به راحتی نادیده می گیرد و در پاسخ به واکنش متعجبانه نزدیک ترین دوستش، لبخندی می زند و شانه هایش را به نشانه بی اهمیت بودن این «تبادل تنانه» بالا می اندازد؛ گویی که «آزادی فردی» همسرش را مهم تر از هر چیز دیگری می داند و با به رسمیت شناختن این آزادی برای همسرش، شاملووار به او می گوید: «در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم/ در فراسوی مرزهای تنم تو را دوست می دارم.»

 

قضاوت تاریخی هانا آرنت 

 

هانا آرنت کتاب «ریشه های توتالیتریسم» را در 1951 نوشت؛ زمانی که هیتلر به تاریخ پیوسته بود و از استالینیسم هنوز بقیتی باقی بود. درواقع آرنت مهم ترین چهره نسل اول نظریه پردازان توتالیتریسم بود و همین موجب شد که او برخی از ویژگی های عرضی نظام های توتالیتر را ویژگی های ذاتی این نظام ها قلمداد کند. مثلا آرنت معتقد بود در حکومت های توتالیتر، «ارعاب» از طریق جوّ ایدئولوژیک و حضور پلیس مخفی در جامعه نقشی اساسی دارد؛ اما تحولات بعدی اتحاد جماهیر شوروی نشان داد که ارعاب استالینیستی، جزو ضروریات تداوم حکومت شوروی نبود. در دوران خروشچف و برژنف و آندروپوف و چرنینکو، میزان ارعاب مردم از طریق پلیس مخفی، در قیاس با دوران استالین به شدت کاهش یافت ولی حکومت شوروی همچنان ماهیت توتالیتر خودش را حفظ کرد. یعنی تک حزب حاکم بر جامعه با تکیه بر ایدئولوژی فراگیرش، درصدد خلق انسان و جامعه و جهانی تازه بود ولی برای رسیدن به این هدف، ارعاب وحشتناک دوران استالین را ضروری نمی دید.


دومین اشتباه آرنت در کتاب «ریشه های توتالیتریسم» این بود که می پنداشت حکومت توتالیتر پس از نابودی دشمنان آشکار و پنهان (مرحله اول) و دشمنان فرضی اش (مرحله دوم)، کار سلطه بر جامعه و کنترل شهروندان را به جایی می رساند که هر فردی خود جاسوس پلیس مخفی می شود (مرحله سوم یا مرحله کاملا توتالیتر)؛ اما در دهه های 70 و 80 میلادی، نتایج پژوهش های تاریخی درباره آلمان هیتلری و شوروی استالین نشان داد که کنترل این رژیم های توتالیتر بر جامعه و افراد- به خصوص بر ذهن افراد- به هیچ وجه فراگیر نبوده و میزان این کنترل حتی بر رفتار افراد- چه رسد به نگرش های آنان- به ویژه در مناطق روستایی، بسیار کمتر از آن چیزی بود که هانا آرنت تصور می کرد. همچنین آرنت توتالیتریسم را «حکومت قواعد کلی» می دانست اما در مقام تبیین جایگاه هیتلر و استالین در ساختار سیاسی آلمان و شوروی، نوعی «شخصی شدن قدرت» را در رژیم های توتالیتر پذیرفت؛ امری که البته مبتنی بر انگیزه های ایدئولوژیک بود، نه استبداد و خودکامی فردی.


تحقیقات مورخین سیاسی در دهه 80 این واقعیت را هم آشکار ساخت که رهبران رژیم های توتالیتر، کنترل سیاسی مطلق و فراگیری بر اطرافیان خود و نهادها یا سازمان های حکومت نداشتند. درواقع باید گفت که هانا آرنت به علت تقرب زمانی به مهم ترین نمونه های توتالیتریسم در قرن بیستم، دچار نوعی «هراس و اغراق تئوریک» درباره سرشت و ساختار کارکرد رژیم های توتالیتر شده بود. تاکید آرنت بر این نکته که حکومت توتالیتر انسان را از انسان بودن به کلی تهی می کند، موجب این گرایش در روانشناسی سیاسی او شده بود که اکثریت مردم در حکومت های توتالیتر، قدرت تفکر را از دست می دهند و در نتیجه بدون این که شرارتی مبتنی بر انگیزه های خاص داشته باشند، اعمال شرورانه را به مثابه اعمالی عادی و معمولی مرتکب می شوند و این یعنی ابتذال شر.

 


هانا آرنت در جریان دادگاه آیشمن، با دیدن سیما و رفتار کاملا نرمال و انسانی آیشمن، به چنین رایی رسید اما زمینه تئوریک این نتیجه گیری، پیشاپیش در اندیشه آرنت وجود داشت؛ زیرا او حکومت توتالیتر را حکومتی می دانست که بر رفتار و حتی افکار مردم عمیقا سلطه دارد. بدیهی است که در صورت تحقق چنین سلطه ای، حکومت قدرت «تفکر مستقل» را از مردم می گیرد، اما آن که می ترسد، لزوما قدرت تفکرش را از دست نداده است. فون تروتا در فیلمش آرنت را نشان می دهد که در مقام دفاع از گزارش منتشر شده اش در مجله نیویورکر، تاکید می کند که آیشمن نه برای رسیدن به منافعی ویژه و نه از سر انگیزه های ایدئولوژیک یا شخصی خاص، بلکه از سر اطاعت پذیری و تعهدی که ناشی از فقدان «قدرت تفکر» بود، دستور اعزام میلیون ها یهودی به اردوگاه های مرگ را صادر کرده است. مارک لیلا، روزنامه نگار و استاد علوم انسانی دانشگاه کلمبیا، در نقد دیدگاه آرنت درباره آیشمن به این نکته مهم اشاره کرده است که اسناد تاریخی به دست آمده از مناسبات درونی حکومت هیتلر در دهه های اخیر، نشان می دهد آیشمن برخلاف تحلیل آرنت، صرفا یک موجود مطیع و متعهد و بی فکر و بوروکرات صفت نبوده؛

 

بلکه منافعش اقتضا می کرد یهودیان را روانه اردوگاه های مرگ کند تا از این طریق، پا بر پله های بالاتر ساختار قدرت هیتلری بگذارد. این مدعا البته خلاف دفاعیات آیشمن است که مدعی بود اطاعتش از هیتلر در ماجرای نابودی یهودیان، به ارتقای موقعیت او در رژیم هیتلر منتهی نشده است. آیشمن دو روز پیش از اعدامش در نامه ای به رییس جمهور وقت اسرائیل نوشت: «اگر من، آن طور که قاضی ها گمان می برند، یکی از نیروهای محرکه در تعقیب یهودیان می بودم، می بایست به این دلیل ترقی می کردم و به گونه های دیگر ذی نفع می شدم اما به من هیچ گونه امتیازی تعلق نگرفته است.»


حرف اصلی مارک لیلا این است که آیشمن در دفاعیاتش راست و دروغ را به هم آمیخت و نقش یک مامور معذور وفادار و خنگ را ایفا کرد تا دادگاه را فریب دهد، اگرچه او نتوانست دادگاه را بفریبد، دست کم موفق شد آرنت را گمراه کند و یکی از مهم ترین فیلسوفان سیاسی قرن بیستم را به وکیل مدافع خودش در «صحنه تاریخ» بدل سازد؛ وکیلی که البته با تحقیر آیشمن از او دفاع کرد. درواقع مارک لیلا معتقد است آیشمن نه تنها قدرت تفکر داشت، بلکه آن قدر فکور بود که می دانست ایفای نقش «مامور بی فکر» بهترین راه نجاتش است و با تن دادن به این بازی، آرنت را بازی داد. شاید تحلیل مارک لیلا از بازی خوردن آرنت درست باشد، ولی چنانکه گفته شد تحلیل کلان هانا آرنت از کارکرد توتالیتریسم، زمینه تئوریک لازم را در اندیشه او پدید آورده بود تا نقش آفرینی احتمالی آیشمن در دادگاه را باور کند.

 

 

کتاب آیشمن در اورشلیم

 

برخی از منتقدان آرنت نکته ای روانکاوانه را هم در چرایی نگارش کتاب «آیشمن در اورشلیم» مطرح کرده اند: هانا آرنت دچار «خودبیزاری» بود. یعنی آرنت به علت تحقیر سیستماتیک و مستمر یهودیان در تاریخ اروپا، از یهودی بودن خودش بیزار بود و به همین دلیل به جای این که قصاب یهودیان (آیشمن) را بی رحم و قسی القلب ترسیم کند، او را ماموری معرفی کرد که از سر بی فکری به وادی معذوریت افتاده بود. مارک لیلا هم جزو کسانی است که موضوع خودبیزاری آرنت را پیش می کشد و احتمال می دهد رابطه عاشقانه او با هایدگر نیز اساسا برآمده از احساس منفی آرنت نسبت به «خود»ش بوده باشد. نقدهایی از این دست عموما آبشخوری یهودی دارند؛ به این معنا که خود این نقدها برآمده از بیزاری یهودیان نسبت به هانا آرنت است که در سال 1962 همرنگ جماعت نشد و به جای ترسیم تصویر یک غول بی شاخ و دم از آیشمن، درست یا غلط، تحلیل مستقل خودش از علل کار و کردار آیشمن را تحویل مجله نیویورکر داد.


جدا از منتقدین سیاسی آرنت، فیلم هانا آرنت هم از این حیث با انتقاد مواجه شده است که فون تروتا در فیلمیش به ورطه بزرگنمایی افتاده و آرنت را همانند یک «فمنیست ستایش ندیده» ترسیم کرده است، ولی این انتقاد از فیلم فون تروتا منصفانه به نظر نمی رسد؛ چرا که هانا آرنت قطعا شخصیت ممتازی داشت که توانسته بود سه تن از فیلسوفان بزرگان قرن بیستم را مجذوب خودش کند: هایدگر و هوسرل و پاسپرس. آرنت شاگرد و معشوق هایدگر و شاگرد ممتاز یاسپرس بود و با هوسرل هم رابطه شاگردانه ویژه ای داشت. عمق تفکر و برجستگی شخصیت آرنت در حدی بود که یاسپرس تا پایان عمر با او نامه نگاری عمیق و جدی داشت. متهم کردن فون تروتا به بزرگنمایی آرنت دقیقا شبیه این است که کسی فیلمی درباره زین الدین زیدان بسازد و زیدان را بزرگ نشان دهد و منتقدانش او را به بزرگنمایی زیدان متهم کنند!


هانا آرنت و جان رالز، احتمالا مهم ترین فیلسوفان سیاسی قرن بیستم بودند. بنابراین باید گفت پیش از این که فیلم فون تروتا کلید بخورد، شخصیت اصلی فیلمش اسباب بزرگی را آماده کرده بوده. هانا آرنت را حداکثر می توان به پیرپسندی متهم کرد! اما کدام زن اهل تأملی را می توان یافت که مجذوب «پیر دانا» یا «پدر خرمند» نشود؟ درباره میزان و عیار فمنیست بودن آرنت، ارائه نظر دقّی در صلاحیت فمنیست ها است اما آرنت قطعا از حیث سبک زندگی، از یک زندگی فمنیستی چندان دور نبود. اندرو هیوود در کتاب «سیاست»، فمنیست ها را به سه دسته مارکسیست و لیبرال و رادیکال تقسیم می کند. آثار و سلوک عملی هانا آرنت نشان می دهد که او دست کم با فمنیست های لیبرال و رادیکال قرابت هایی داشته است. از حیث سبک زندگی، لیبرال بود و نظراً هم با تفسیرهای مردسالارانه از اخلاق، که مدلولی جز سرکوب زنان ندارند، همدلی نداشت؛

 

اما برخلاف فمنیست های رادیکال، فاقد «همجنسگرایی سیاسی» بود. شباهت آرنت به فمنیست های رادیکال در رویکرد او به لیبرالیسم (یعنی شباهت از حیث «منظر نقد») بود. فمنیست های رادیکال، لیبرالیسم را از موضعی دموکراتیک و با هدف «بسط حداکثری دموکراتیزاسیون» نقد می کنند. آرنت هم لیبرالیسم یا دست کم جوامع لیبرال را از موضعی دموکراسی خواهانه نقد می کرد و به همین دلیل یکی از مهمترین نظریه پردازان «شوراها» در قرن بیستم بود. درواقع او با پیش کشیدن مفهوم «اقدام شورایی» خواستار دموکراتیک تر شدن جوامع لیبرال غربی بود. فیلم هانا آرنت، برخلاف نظر برخی از منتقدین غربی اش درصدد جذاب نشان دادن «یک زندگی روزمره به شیوه ای به شدت احساساتی» نبود. زندگی هانا آرنت البته آمیخته به وقایع جذابی بود که پیش تر ذکرش رفت؛ ولی مگر زندگی روزمره یک فیلسوف چگونه باید باشد؟ فیلسوف در گوشه اتاقش کتاب می خواند و فکر می کند. جذابیت های زندگی یک فیلسوف، معمولا خصلتی زیرپوست و دیریاب دارند. اتفاق فیلم فون تروتا برای کسانی جذاب است که اهل حوصله اند و مختصری هم آگاهی و علاقه تاریخی و سیاسی در چنته دارند. این فیلم مناسب تماشاگر هیجان خواهی نیست که اهل تأمل نیست.

کرگدن

مد و مه/شنبه ۰۲ دی ۱۳۹۶

نظرات:
اخبار برگزیده