مدرنیسم شاملو، با تأملی در شعر " فصل دیگر"

مدرنیسم شاملو، با تأملی در شعر " فصل دیگر"

مدرنیسم شاملو، با تأملی در شعر " فصل دیگر"

جاوید جعفری

 

 سویه ی شاعرانه ی یک اثر آشکارکننده ی عنصر نادیدنی آن است.

                                (ناتالی ساروت)

 

ناتالی ساروت کدامین عناصر نادیدنی را در "سویه ی شاعرانه ی یک اثر" دنبال می کرد؟ گویی یک شاعر همواره در شعر خود به دنبال بیان عناصر نادیدنی ای از هستی است که احساس می کند تنها در زبانِ شعر قابل کند و کاو هستند. کند و کاوی در میان عناصر درونی و بیرونی یک ارتباط. ارتباط ذهن شاعر و عینیت جهان. و جست و جویی که به بی مرکزی می رسد.

 مقوله ی بی مرکزی یا مرکززدایی/ تمرکززدایی (decentralize) یکی از آشکارترین مؤلفه هایی است که فرهنگ و تفکر مدرن را تعریف و نمایان می کند. هرچند تعریف مدرنیته به فرهنگ بی مرکز، خود ممکن است با مؤلفه ی بی مرکزی اصطکاک پیدا کند.

این بی مرکزی چگونه در زبان، و خصوصاً زبان شاعرانه بیان و جلوه گر می شود؟ مسأله ای که در زیبایی شناسی شعر مدرن با آن روبرو هستیم. شاعر مدرن به دنبال پاسخ مطلق نیست. در جست و جوی پرسش است. و این پرسش از خود و جهان در بستری مرکززدایی شده جریان می یابد. و نیز شاعر مدرن با شعر خود در این فرآیند مرکززدایی نقش دارد و بیرون از آن نایستاده. این مرکززدایی در ساخت شعر بستری است برای کشف عناصرنادیدنی.

در این بستر زبان شاعر مدرن در حال نوعی بازی کردن با مقوله ی بازنمایی است. شاعر در هر شعر خود پرسشی را مطرح می کند که او را وادار به پروردن فکر، تخیل و احساسش کرده.  پرسش و پرسش هایی که حتی ممکن است به گونه ای پنهان بیان شده باشند. و اگر تلاش و پویش فکری او سامان یابد، یعنی اینکه بتواند نجوای درونی خود را با پیوند دادن ناگسستنیِ شکل و محتوا به ساخت (structure) برساند، آن گاه به شعر رسیده است ، و نه به پاسخ قطعی آن پرسش ها. دغدغه های وجودی (Existential) انسان معاصر در واقع در شعر مدرن به صورت بندی شاعرانه ی جدیدی رسیده اند.

با این مقدمه، به گمان من احمد شاملو سراپا یک شاعر مدرن است. مدرنیسم شاملو همواره آشکارا در شعرش فریاد می شود. حتی چنان از عناصر زیباشناسانه ی نثر کلاسیک فارسی استفاده می کند که کلمات و تعبیرات مورد استفاده ی او هیچ گونه لایه ای روی مدرنیسم شعر او نمی کشند. و به نوعی این مرکززدایی در اینجا نیز دیده می شود. بدین معنا که با عبور از ساحت های مختلف زبان از هر گونه ای که احساس کند به کارش می آید توشه ای بر می دارد. شاملو شاعری نیست که مجبور باشیم پوسته ی شعرش را بخراشیم تا مدرنیسم آن خود را نشان بدهد. او تواناییش در به ساخت رساندن زبانش مثال زدنی است و گویی از بالا به زبان می نگرد. لازم نیست سرش را تکان بدهد و این طرف و آن طرف را نگاه کند تا زبانش را بیابد. زبان چون موم در دستانش قرار دارد. به طور کلی شاملو در شعرش ساخت آهنگین را همزمان با ساخت معنایی جلو می برد.

در مدرنیسم مرکززدایی شده ی شعر شاملو با چنان فرم مستحکمی در زبان و بیان شاعرانه روبرو هستیم که حتی استفاده از لغات به اصطلاح مهجور نیز خدشه ای به ساخت شعر او وارد نمی کند. این فرم با قرار دادن استفاده از وزن در درجات پایین تری از اولویت، مدرنیسم خود را از پرورش زبان طبیعی می گیرد. اوج پختگی شعر شاملو به گمان من در دفترهای : "ققنوس در باران"، "شکفتن در مه"، "ابراهیم در آتش"، "دشنه در دیس" و "ترانه های کوچک غربت" دیده می شود. در این آثار مدرنیسم شعر شاملو از یک سو با استفاده و عبور استادانه ی او از میراث گذشته ی ادبیات فارسی، و از سویی دیگر با تجربه اش از آثار و جهان بینی مدرن، تکمیل می شود. شاملو در این آثار به زبان مدرن شعر خود رسیده است.

شعرِ (فصل دیگر) از دفتر "شکفتن در مه" به نظر من از نمونه های برجسته ی مدرنیسم در شعر معاصر فارسی است. و از نمونه وارترین آثار اوست که جای جای آن قدرت شاملو در بیان تصاویر و خصوصاً استفاده از موسیقی برآمده از درون کلمات را به وضوح میبینیم. شاملو این شعر را در سال  1349 (خورشیدی) نوشته است و با توجه به سیر زندگی شخصی و ادبی شاعر می توان اینگونه برداشت کرد که این دوره از زیست شاعرانه ی او، عبوری از ناملایمات و سختی های زندگی او را در بر داشته. اتمسفر سنگین این شعر نیز این موضوع را نشان می دهد.

شاملو در فضایی وهم آلود با غیابِ "دیدن" شعر خود را آغاز می کند. و این آغاز دیالکتیک ذهنیت و عینیت در این شعر است. با بیان احساس شاعرانه ی خود نسبت به واقعه ای که در آن، "در طرح پیچ پیچِ مخالف سرای باد"،

" یأسِ موقرانه ی برگی" را انتزاع می کند که "بی شتاب" بر خاک نشسته است، در همان هنگام که شاعر با ندیدن آغاز کرده بود. استفاده ی به جای شاملو از وزن شعر کلاسیک در "یأسِ موقرانه ی برگی که بی شتاب/ بر خاک می نشیند" نمایان است.  شاعر با این عبارات، مکان و زمان بودن و روایت خود را مشخص کرده است و به دنبال عناصر دیگر آهسته گام برمی دارد. او "آشوب شبنم" را "بر شیشه های پنجره" محملی برای نزدیک تر شدن به واقعیت عینی پیرامون خود قرار می دهد. و همان طور که نگاه می کند، راهی برای در خویش نگریستن می جوید. و می بیند که "رویای اخگری" در نبود "گرمی و نور" به سرانجام نمی رسد.

" طرحِ پیچ پیچِ مخالف سرای باد" که شاعر در آغاز روایتش در ضرب کلمات می نشاند، خود را در بستر اصلی شعر و پس از تمهیداتی برای آشکارا تر سخن گفتن ، نشان می دهد.

شاعر از ابتدا می خواهد بُغضی فروخورده را بیان کند و برای ادامه ی این روایت به برخوردِ انتزاعِ خود با واقعیتِ سرد پیرامونش می پردازد.

آغاز اعتراض اصلی شاعر در جست و جویش در این جا بیان می شود:

" این

      فصلِ دیگری ست

که سرمای اش

                 از درون

درکِ صریحِ زیبایی را پیچیده می کند."

 

"طرح پیچ پیچِ مخالف سرای باد" در این "فصلِ دیگر" به پیچیدگیِ درک صریح زیبایی از درون می رسد. در سرمایی که شاعر را به تکاپو واداشته است.

 و سپس شاعر پاییزی را به یاد می آورد که "توفان رنگ و رنگِ" آن را طلب می کند.

شاملو همان گونه که در قسمت قبل هم آوایی "در خویش بنگری" و "در رؤیای اخگری" را آورده است، در اینجا نیز استادانه "پیچیده می کند" و "در دیده می کند" را در پایان دو قسمت می آورد. در قسمت نخست پیچیدگیِ درکِ صریح زیبایی را به واسطه ی تغییری که اتفاق افتاده بیان می کند، و در قسمت بعد اشاره به زیباییِ توفانِ رنگ و رنگی که هنوز برای شاعر پایان نیافته است.

در آخر، شاعر با زبانی متفاوت درخششِ نقره ای تابش آفتاب را در خاموشی خود به تصویر می کشد. "منقل اَرزیزِ آفتاب" را تنها در زبان شاملو می توان این گونه دید.

و در واقع در اینجا بُغضی را که از آغاز در اندیشه ی بیان آن بوده به میان می آورد، پرسشی که او را به نوشتن این شعر وادار کرده بود و خواننده را به درون شاعر بازمی گردانَد:

" مطلب از این قرار است:

چیزی فسرده است و نمی سوزد

                                    امسال

در سینه

در تن ام! "

 

مد و مه/پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۶

نظرات:
اخبار برگزیده