لذت جنون (1) : نویسنده ای که نمی توانست کتاب بخواند!

لذت جنون (1) : نویسنده ای که نمی توانست کتاب بخواند!

لذت جنون یا دنیای عجیب نابغه ها

حاشیه های جالب درباره زندگی چهره های معروف برای بسیاری از ما جذاب و خواندنی است؛ اما این‌بار می خواهیم به جای سلبرتی‌ها و آدم معروف هایی که شهرتشان ربطی به اندیشه و هنر متعالی ندارد، به سراغ نویسنده ها و متفکران بزرگ برویم و از نکات جالب در زندگی خصوصی آنها پرده برداریم و از ویژگی های خاص شخصی آنها حرف بزنیم. نکاتی که شاید حاشیه ای و مربوط به جنبه های خصوصی زندگی شان باشد اما در عین حال می تواند دریچه هایی به سوی درک بهتر این نوابغ و آثارشان را به همراه داشته باشد. حالا که بحث، بحثِ حاشیه هاست چرا به سراغ آدمهایی نرویم که لااقل سرشان به تنشان می ارزد. اهمیتشان  به هنر و اندیشه شان مربوط می شود نه به قد و بالا و هیکل جذابشان!
به چنین مطالبی کمتر در کتابهای جدی تئوریک پرداخته می شود، گاهی در دل کتاب یا مقاله ای به نمونه هایی جذاب از آنها برمی‌خوریم که بدانها اشاره ای گذرا شده که خواندنشان خالی از لذت نیست. نام این بخش را لذت جنون گذاشتیم چون نوشتن به زعم ما اگرچه لذت بسیار دارد اما جز جنون چیزی نیست / حمید رضا امیدی سرور

این یادداشت‌ها را از روزهای آینده درکانال مد و مه با #لذت_جنون دنبال کنید.

****

لذت جنون (1)

نویسنده ای که نمی توانست کتاب بخواند!

آنها که اولیسِ جویس را خوانده اند همه از ارزش محتوا، فرم پیچیده و پر از ظرافت آن و همچنین غنای بی نظیر زبانی آن شگفت زده شده‌اند. در نوشتن این رمان اگر چه کلیت آن به زبان انگلیسی است، اما  از چندین زبان دیگر هم استفاده شده و در آن، انبوهی از ارجاعات به کتب مقدس و اسطوره های مختلف و کلی چیزهای ریز و درشت دیگر می توان یافت که به شکلی بلندپروازانه سطح مطالعه و دانش نویسنده خود را به رخ خواننده می کشند. شاید یک جور زور آزمایی با خواننده هم هست: «برو سطح سوادتو ببر بالا اگه می خوای منو بخونی!»

اما جویس با این هیبت، به معناب متعارف خیلی کم مطالعه می کرد! او بیشتر عمرش را از چشم دردهای چنان شدیدی رنج می برد که توانایی کتاب خواندن نداشت. به همین خاطر اغلب دیگران جور او را می کشیدند، آنها می‌خواندند و جویس هم گوش می کرد.

تصور کنید جویس را در حالی که ذره بینی در دست دارد، عینک ته استکانی اش را زده و سرش را آنقدر نزدیک کتاب برده که کم مانده نوک دماغش به کتاب بخورد... با این مکافات و مطالعه‌ی با  اعمال شاقه حتی جذاب ترین نوشته ها نیز لطفی برای خواندن ندارند.

علاوه بر خانواده جویس (دختر و همسرش) که گاهی در این زمینه جور او را می کشیدند، ساموئل بکت هم در روزگار شاگردی جویس وظیفه خواندن و نوشتن برای او را داشت. اوضاع و احوال عجیبی بود. بکت شوق همنشینی با جویس را داشت اما مجبور بود دختر خل وضع او را نیز تحمل کند که سفت و سخت پاپیچش شده بود. عیال جویس دخترشان می‌آموخت تا شاید بتواند این ایرلندی خوش آتیه را به  تور بیندازد! در این بده بستان، بکت از دانش و تجربه جویس بهره بسیار گرفت، جویس هم توانست «بیداری فینیگانها» را برای بکت تقریر کند تا به قلم او نوشته شود، اما جز یک ناکامی عشقی نصیب دختر جویس نشد که اوضاع پرتنش روحی و روانی او را متشنج ساخت و به همین خاطر جویس هم بکت را طرد کرد.

جویس اصولا آدم کج خلقی بود که با هر کسی کنار نمی آمد، حالا این کج خلقی را با آن چشم بند غلط اندازی که اواخر عمر می زد جمع کنید. به نظر در هنگام ناراحتی آدم وحشتناکی می شده، بکت عاشق هنر جویس بود نه دخترش، طبعا همنشینی با جویس را به نامزد بازی با دختر شیرین عقلش ترجیح می داد. همنشینی با جویس کج خلق فرصت مغتنمی بود تا از نبوغ سرشار او، شیوه مهار خلاقیت در خدمت هنر را بیاموزد.

مثلا این صحنه را تصور کنید. بکت  در حکم کاتب مشغول نوشتن جملاتی است که از زبان جویس می شنود. صدای جویس روی کاغذ بدل می شود به شاهکاری به عنوان «بیداری فینیگانها»؛ در میانه کار کسی در می زند و رشته افکار جوبس پاره می شود: بیاتو!

کاتب بی آنکه متوجه موضوع بشود، می نویسد: بیاتو!

بکت وقتی می فهمد اشتباه کرده می‌خواهد آن را حذف کند، اما جویس اجازه نمی‌دهد و به این ترتیب این جمله وارد رمان می‌شود!

جویس یکی از آن نوابغی بود که زجر زیادی در زندگی کشید به خصوص از ناحیه چشمانش. برای یک نویسنده آن هم در قواره جویس چه چیزی در زندگی به اندازه چشم هایی سالم می توانست اهمیت داشته باشد؟ او مدام از این جهت در عذاب بود. بیست و پنج بار به امید بهبود چشمانش را به دست جراح سپرد و نهایتا نتیجه ای عایدش نشد. جویس حتی به امید بهبود به درمانهای وحشتناک چشم پزشکی آلمانی تن می داد و دست آخر هم راه به جایی نبرد.

بزرگترین نویسنده قرن بیستم که با شاهکارهایش دست بسیاری را گرفت و به آنها شأن هنر اصیل و متعالی در ادبیات را نشان داد، خود در چند دهه پایان عمرش نه تنها نمی توانست درست چیزی را بخواند، بلکه برای اینکه بیرون از خانه برود باید یکی همراهی‌اش می‌کرد و در مواقع نیاز دستش را می‌گرفت!

مد و مه/پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۶

نظرات:
۱۳۹۶/۰۷/۲۰ ۲۳:۰۵:۰۲

عالی بود عالی. ادامه بدید

۱۳۹۶/۰۷/۲۱ ۰۰:۳۸:۲۳ مهناز

جالب بود. از نویسندگان ایرانی هم بنویسید

۱۳۹۶/۰۷/۲۲ ۱۰:۰۹:۴۹ ریبوار

لذت جنون 1!!! فکر کنم باید ادامه داشته باشه ؟ خیلی هم عالی

اخبار برگزیده