تعفن فکری در جامعۀ هنری و علمی (بخش پایانی) / اقبال پروازی

تعفن فکری در جامعۀ هنری و علمی (بخش پایانی) / اقبال پروازی

اندر احوال جامعه مثلا هنری و ادبی ایران

تعفن فکری در جامعۀ هنری و علمی (بخش پایانی)

اقبال پروازی

اوهام کاذب، نشان تعفن فکری در جامعۀ هنری و علمی

بخش اول این نوشته را اینجا بخوانید

بیستویک-دربارۀ رونمائی و جشن امضا ضمن اینکه همه می‌دانیم بخشی از این بازی‌ها ریشه در فریب‌کاری و تقلب ناشران و مؤلفان دارد، از این بخش مسئله عبور کرده با ذکر مثال‌هایی قضاوت را به خوانندۀ دانا می‌سپاریم. حزین لاهیجی (1103-1181ق) را در نظر بگیرید. شعر حزین تا همین قرن اخیر ناشناخته مانده بود. در دهۀ 40-30 شمسی شخصی به نسخه‌ای از دیوان حزین به طریقی دسترسی یافته اشعار حزین را با تغییر تخلص به نام خود در مجلات ادبی آن ایام چاپ می‌کند. سالها گذشت و این شخص صاحب شهرت و اعتبار گشت تا اینکه نخستین بار «امیری فیرزوکوهی» به این موضوع مشکوک شده، در نهایت توسط افراد دیگری همه‌چیز برملا می‌گردد. منظور این است که حزین وقت نوشتن در بند شهرت، رسانه، مصاحبه و رونمائی نبود ولی بیش از دویست سال بعد همگان به ارزش اشعار ایشان پی می‌برند و از آن شخص نیز امروز حتی نامی در میان نیست. کتاب را چاپ کردی، اطمینان داشته باش اگر چیز ارزشمندی باشد بالاخره روزی گوهرشناسان به ارزش آن پی خواهند برد. حقیقت را هیچ قدرت بشری قادر نیست کم یا افزون کرده یا به رنگ دیگری بدل سازد. حتی اگر هنرمند موفقی باشی همۀ توفیق خود را در زمان حیات نمی‌توانی درک کنی. بخشی از توفیق هنری در طی زمان تثبیت خواهد شد وقتی دیگر انسان رفته باشد.

میوه‌ای کآن به تیرماه رسد     چه طمع داری از مه آزار[1]

دربارۀ اینکه در درازمدت روزنامه، مجله، مصاحبه، تحسین پسافوئی و... هیچ تأثیری بر حقیقت و جایگاه افراد نمی‌تواند بگذارد مثال دیگری می‌آوریم. دکتر مصدق را در نظر بگیرید. در ایام منتهی به سی تیرماه 1331 (و حتی تا تاریخ 9 اسفند آن سال) روزنامه‌های حزب توده به شکلی وقیحانه مصدق را تخریب می‌کردند. روزنامه‌های وابسته به دربار نیز پس از سال 32 در شکلی وسیع مصدق را خائن معرفی کرده و حوادث مرداد 32 را حتی قیام خودجوش ملی می‌خواندند. ولی همۀ این تخریب‌ها و دروغ‌ها با در نظر گرفتن عامل عدل‌محور زمان آیا کمترین تأثیری بر حقیقت موضوع گذاشته است؟ هر روز که می‌گذرد پاک‌نیتی این مرد بیشتر آشکار می‌شود. بنابراین روزنامه‌ها بدون پس‌زمینۀ تاریخی خود بررسی نمی‌شوند. گمان نکنید هرکس با رفیق‌بازی و لابی‌گری امروز خود، دوستان و هم‌طیفان خود را بزرگترین و تأثیرگذارترین و نامزد احتمالی نوبل، معرفی کرده یا لقب‌سازی کند توفیق بلندمدتی خواهد یافت. این یک وضعیت گذراست. هیاهوها فروکش می‌کند و تنها هرچه از حقیقت رنگی داشته باشد می‌ماند. پس نباید تحت تأثیر فضای رسانه بمانی. روزنامه و مجله و جایزه و کانون و همۀ این بازی‌ها را فراموش کن. اینها فقط سرگرمند. بخش اعظم هرآنچه در روزنامه‌ها و مجلات ادبی می‌بینی بی‌خبری، ناآگاهی و فریبکاری است. صدسال دیگر اگر بخواهند بررسی تاریخی کنند مجلات و روزنامه‌های امروز را می‌توانند به راحتی کنار گذارند چون نشانی از عقلانیت، سواد و سود جمعی در آن نیست. اگر در بند این بازی‌ها بمانی به خود و کار هنری‌ات زیان می‌رسانی. البته دورادور باید نشریات را پایش کنی و نسبت به شرایط محیطی خود آگاه باشی، عبور کردن و در بند نماندن منظور این است. اگر نیک بنگرید هرکسی به برند یا مدل تبدیل شده و شهرت دروغین حاصل کرده سیاست‌باز یا ایدئولوگ‌باز بوده است نه اهل هنر متعالی یا تفکر اصیل، و آنها که تغییر مثبت ایجاد کرده‌اند به‌دور از این بازی‌ها به کار پرداختند و اگرچه دیر، امروز نزد همگان دارای حرمت هستند.

ممکن است کسی در دل بگوید: خوب همه دارند همین کار را می‌کنند. وقتی همگان مشغول بازی فریب و شهرت هستند من اگر بخواهم خارج از این دایره باشم تنها خود را بی‌نصیب گذاشتم پس من هم وارد بازی شده سود می‌برم حالا شرایط تغییر کند یا نه، من هم زیان نکردم. این اگرچه ناشی از فایده‌گرایی است ولی تصمیمی اخلاقی یا عقلانی نیست. اگر همگان چنین بیندیشند (که تاکنون متاسفانه همینطور بوده) تا صدها سال هیچ تغییر جمعی مفیدی در اوضاع نشر و کتاب ایجاد نخواهد شد. ببینید سنائی حدود نه قرن پیش چه گفته:

همه بد گشته و عذر همه این       گر بدم من نه فلان نیز هم است

ولی ما ایرانیان بالاخره باید زمانی پی به مسئولیت جمعی خود برده بپذیریم برای اینکه تغییرات جمعی مفید روی دهد تک‌تک ما وظایفی داریم که باید بدان عمل کنیم.

بیستودو-اینکه بازار جایزه به نام این‌وآن راه انداخته‌اند نیز ریشه در اوهام کاذب دارد. هرکه از دنیا می‌رود کفنش هنوز خشک نشده جایزه‌ای به نام وی بنیان‌گذاری می‌کنند. می‌گویند بدترین چیزها نیز در خود خیر و ثمری نهفته دارند. این بدترین کار یعنی وفور انواع «جایزه» نیز ثمرش این بوده که دیگر هیچکس به هیچ جایزه‌ای توجهی ندارد. «جایزه» اثر خود را تقریباً از دست داده است. البته با همین بی‌اثری نیز باید همیشه و هرزمان علیه هر نوع جایزه‌ای مبارزه کرد. بخصوص وقتی تبلیغات‌چی‌ها می‌کوشند چهرۀ زشت «جایزه» را به رنگ دیگری عرضه کنند.

بیستوسه-اگر بخواهیم آن تاریک‌ترین نقطۀ ضمیر ناهشیار در این هشتاد سال را در حوزۀ نشر پی بگیریم تنها یک چیز خواهیم دید: شهرت و خودبینی. بزرگترین سوءتفاهمی که پس از ورود صنعت چاپ و سپس رسانه‌های دیجیتال به مملکت ما، اتفاق افتاد و پیر و جوان و کتاب‌خوان و غیرکتاب‌خوان را در برگرفت موضوع شهرت است. این شاید یک عارضۀ جانبی بوده که ناگزیر باید اتفاق می‌افتاد ولی هرچه هست امروز باید آن را حل و از آسیب‌های آن جلوگیری کرد. حتی آنها که ادیب و استاد خطاب می‌شوند نیز دچار این سوءتفاهم بودند. اینها سنائی را خاقانی را می‌خواندند و می‌دیدند از حافظ و مولوی و خیام برترند از طرفی دچار وهم بودند فکر می‌کردند حافظ و مولوی و خیام، مشهورتر یا عامه‌پسندتر هستند. این را فکر می‌کردند تناقض است و نمی‌توانستند آن را حل کنند درحالی‌که قبل از ورود صنعت چاپ به مملکت ما کسی دچار این سوءتفاهم نبود. باید دانست ارزش کارها و آدم‌ها به شهرت‌شان نیست. شخصی مزور که فکر اصیل ندارد و ملاک خوب و بد شاعران را تیراژ و به تعبیر وی «رسوب بخشی از اشعار شاعر در میان توده» معرفی کرده، بی‌شک نسبت به وضع ادبیات یا موسیقی سال‌های اخیر آشنائی نداشته است. این شخص یکی از آفت‌های مخرب نقد معاصر است. اکثریت نظرات وی در جزئیات، نادقیق یا نادرست هستند و گاهی حتی خودخواسته حقایق جعلی را تبلیغ می‌کند. اگر حتی در کتاب‌فروشی‌ها کمی تحقیق کند درخواهد یافت که امروز مبتذل‌ترین کتاب‌ها به چاپ‌های دهم و بالاتر رسیده‌اند، همچنین هر «آهنگ» جدیدی از سوی آوازخوانان منتشر می‌شود ورد زبان هواخواهان‌شان می‌گردد درحالی‌که ترانه یا متن آن غالباً ارزش ادبی ندارد. البته هرچه ارزشمند باشد اگرچه دیر، روزی خریدار خواهد یافت ولی آنچه خریدار پیدا کند لزوماً چیز ارزشمند یا اصیلی نیست. نمی‌دانم چرا هر پیشرفتی در غرب اتفاق می‌افتد ته‌مانده و آشغالش به ما می‌رسد. ما نشر حرفه‌ای نداریم ولی از سوءتفاهم‌های حاصل از این نشر بیمارگونه زیان‌های عظیم دیدیم.

حال می‌خواهیم سوالی را پاسخ گوئیم که شاید مهمترین کشمکش درونی همۀ اهالی نوشتن (و شاید در شکل‌های مختلف، همۀ آدم‌ها) بخصوص جوانان باشد: پس اگر شهرت، ثروت و همۀ چیزهای زمینی اولویت نیست چه چیز اولویت است؟ اگر نام و ننگ مهم نیست چه چیزی مهم است؟ پس هدف زیستن چه باید باشد؟ هدف از نوشتن چه باید باشد؟ موفقیت چیست؟ فردیست یا جمعی؟ آیا موفقیت امری زمانی و مکانی است یا فرازمانی و فرامکانی؟

اگر انسان کوچکترین اثری از خیر جمعی در جهان بجای گذارد، طنین و تأثیر آن تا ابدیت در جان همۀ ابنای بشر جاری خواهد ماند. این انسان موفق، پیروز و مشهور است. موفقیت یعنی به کار گرفتن خرد و دانش یا تخصص در مسیر صدق باطنی و خیرخواهی جمعی.

هرآنکه در طلب نام نیک رنج کشید        اگرچه نام و نشانیش نیست ناموریست[2]

هرکسی باید در خلوت با خود روبرو شده و از خود صادقانه بپرسد هدفش از ورود به حرفۀ نوشتن چیست؟ آیا اهداف شخصی داری یا جمعی؟ آیا برای پاسخ به حقارت‌های درونی خود و کسب شهرت و اعتبار دروغین می‌نویسی یا قصد خدمت جمعی داری؟ آدمی که صددرصد دغدغه یا هدف شخصی داشته باشد در این فضای بیمارگونه یا دچار جنون می‌شود یا به ورطۀ انواع اعتیاد می‌افتد و حتی ممکن است انتحار کرده زندگی خود را تباه سازد. این آدم در بهترین حالت آلودۀ باندبازی و خصومت بی‌ثمر خواهد شد. ریشۀ همۀ دشمنی‌ها، زشتکاری‌ها و تحسین‌وتخریب‌ها در حوزۀ نشر و کتاب نیز به همین امر برمی‌گردد: اغراض شخصی و نداشتن نیت جمعی. آرامش و نجات فردی و جمعی تنها در یک چیز است: خیر جمعی.

انتظاری نیست این جواب فی‌الفور مورد پذیرش باطنی قرار گیرد ولی همۀ خردمندان در طول تاریخ همیشه همین مسیر را طی کرده‌اند. همۀ کارهای بزرگ پس از درک درونی و صادقانۀ این موضوع آفریده شده‌اند. فکر می‌کنید چرا کتاب‌های مقدس بیشترین فروش یا بیشترین خواهان را دارند؟ یک دلیل آن است که چون بیشترین بهره را از خیر و فایدۀ جمعی دارند. هیچ کتابی هنوز نشر نیافته که بیش از کتاب‌های مقدس فروش بیابد.

در تاریخ، هر زمان ملتی پیشرفت کرد آن پیشرفت حاصل روحیۀ کار جمعی و خیرخواهی همگانی بود. پایداری و دوام هر پیشرفتی نیز محصول همین امر بوده است. همچنین همیشه اصلی‌ترین دلیل سقوط امپراطوری‌ها در تاریخ اختلافات داخلی و نبود اتحاد جمعی بود. هدف از آفرینش، تکامل فردی و جمعی است. هرچه غیر از این ریشه در جهل و خودخواهی دارد. اگر از همین لحظه همگان شروع به کار کنند تا دویست سال دیگر شاید هنوز دردهایی ایرانی باشد که درمان نیافتند. پس فراموش کن هیاهو را و به کار جمعی بپرداز، اگر خواهان تغییر مفید جمعی هستی.

بیستوچهار-جستجوی حریصانۀ اعتبار و شهرت باعث پیدایش اوهام کاذب دیگری نیز شده است مثل بحث زندان‌رفتن هنرمند و سپس تفاخر جاهلانه بدان از طریق ثبت‌وضبط در سال‌شمار و رزومه. در این زمینه گاهی حتی تلاش عامدانه صورت می‌گیرد. مدت‌ها پیش به طریقی دریافتم شخصی در مراسمی از روی عمد کارهایی کرده تا بازداشت شود، دو یا سه ساعت بعد آزاد شد سپس در صفحۀ شخصی هیاهو راه انداخت که بله من مبارز سیاسی‌ام من دستگیر شدم و چه‌ها و چه‌ها. این اوهام پیر و جوان نمی‌شناسد. مهدی اخوان‌ثالث، نمی‌دانم به چه علتی سیاسی یا غیرسیاسی، می‌گویند دو یا سه ماه زندان رفته ولی به اندازۀ چند کتاب در همان مدت کوتاه شعر سرود، مقاله و مقدمه نوشت. پیداست اینجا تصنع یا دروغی در کار است. آخر آدم با دو ماه زندان‌رفتن که «مسعود سعد» نمی‌شود. باید با نیت درست از همۀ اشتباهات آن نسل پُراشتباه حرف زد. تأثیر این رفتارهای نادرست و اوهام مخرب بر جمع زیادی از شاعران و نویسندگان معاصر آشکار است ولی مشکل اینجاست که اینها مسائلی درونی هستند و کسی حاضر نیست راجع بدان حرف بزند. کسی که درگیر توهم نخبه‌گرایی است دون شأن خود می‌داند از این واقعیات عینی حرف بزند. صدسال دیگر اگر کسی بخواهد آثار امروز را مطالعه کند به این که تو زندان رفتی یا نه، به این که تو ناامید بودی یا سرزنده، به این که تو خودکشی کردی یا هر جور دیگری از دنیا رفتی، به این اینکه مخاطب را مورد اهانت قرار دادی یا نه، به اینکه موضع‌گیری سیاست‌زده داشتی یا نه نمی‌نگرد. به کار تو به نوشتۀ تو نگاه می‌کند. اگر بی‌هنر باشی هیچ‌کدام از این اوهام کاذب نجات‌دهنده نیست.

بیستوپنج-باندبازی و دشمنی‌کردن افراد با یکدگر آسیب دیگری است که ریشه در ناآگاهی و اوهام کاذب دارد. فضای علم و هنر فضای دوستی و همکاری است. دردهای جمعی زیادی هست که جز با کار گروهی نمی‌توانند درمان شوند ولی ما انرژی خود را با پرداختن به اوهام بی‌ثمر هدر می‌دهیم. اکثریت رد و تأییدها در هفتاد سال اخیر بر هیچ اساس هنری-علمی استوار نبوده و هرچه هست قضاوت‌هایی است تعارف‌زده، مبتنی بر رفیق‌بازی، خویشاوندگرایی، تخریب و تحسین و باندبازی. تعارف، این مصیبت جمعی که به سختی می‌توان از آن جان بدر برد، آنجا که از حد ادب فراتر رود باید یکی از زشت‌ترین کارها دانسته شود. وقتی عامدانه به هزاران نفر مخاطب دروغ بگوئیم و خودخواسته قضاوت اشتباه کنیم خواه مثبت یا منفی، این رفتاری وقیحانه و به دور از شعور انسانی است. ادب ایرانی بجای خود، تو نیز حق داری خویش و رفیق خود را حرمت گذاری ولی آخر دیگران یا مخاطب چه گناهی دارد که قربانی تعارف بی‌ادبانۀ تو می‌گردد. این عمل زیان جمعی در پی دارد و تو ضمن حفظ حرمت دوستانه، در برابر شنونده یا خوانندۀ خود باید احساس مسئولیت اخلاقی داشته باشی.

چه بسا تو دوست ما باشی ما هم برای تو دوستی و احترام عمیق قائل باشیم ولی آلبومی منتشر کردی و این آلبوم دارای کیفیت هنری قابل‌قبولی نیست. اکنون چه باید کرد؟ یا باید فریاد بزنیم دوست ما بزرگترین آوازخوان همۀ زمان‌هاست، آلبوم را نیز شاهکار بی‌نظیر بنامیم یا تو آزرده‌خاطر شده شاید حتی به ورطۀ عداوت بیفتی. این نشان فرهنگ یا متمدن‌بودن است که ضمن نقد منصفانه یا اقلاً سکوت مؤدبانه، با هم دوست بمانیم همکاری کنیم و هیچ‌گاه نیز به وادی بی‌حاصل دشمنی نیفتیم. بیائید ظرفیت وسیع روحی یا اصطلاحاً جنبه داشته باشیم و هرچه مزاحم پیشرفت جمعی هنری-علمی است را شجاعانه کنار گذاریم. باید بتوان عیب‌ها یا خوبی‌های همگان را با نیت درست بازگو کرد.

در درازمدت رد و تأییدهای مصنوعی هیچ تأثیری بر جایگاه واقعی افراد نخواهد گذاشت. حقیقت یا واقعیت همانطور که باید، هست. تو یا بدان نزدیکی و یا از آن دور. فرض کنید اکنون ساعت 10 نیم‌روز است. بالاخره اکنون یا «روز» است یا «شب». شما از من نوعی می‌پرسید و من می‌گویم «روز» است. گفتۀ من «از آن جهت که گفتۀ من است» مهم نیست بلکه از آن جهت اهمیت دارد که به «حقیقت» نزدیک است چون حقیقت این است که اکنون روز است و شب نیست. اگر بگویم اکنون شب است نیز همین‌طور. گفتۀ من نوعی (هر که باشم) از آن جهت بی‌اهمیت است که از حقیقت دور است چون حقیقت این نیست که اکنون شب است بلکه روز است. در امور کیفی نیز این بحث مصداق دارد. تاریخ به ما می‌آموزد جعل حقیقت یا تنزل‌دادن حقیقت به شبه‌حقیقت امری محال است.

بیستوشش-سیاست‌بازان و سیاست‌زدگان حتی به «حافظ» هم رحم نکردند و حافظ را نیز ابزار سوءاستفادۀ سیاسی خودشان قرار دادند. اینجا دو بحث پیش می‌آید. اگر بخواهیم برای مبارزه علیه این دروغ‌پردازان و خودنمایان، حافظ را تخریب کنیم خود خطای دیگری است. از طرفی اینها از حافظ تفسیری سیاست‌زده و غیرعلمی ارائه داده و دروغ می‌گویند. گاهی حتی دلبستگی راستین نسبت به حافظ ندارند و تنها از شهرت حافظ برای بهره‌برداری شخصی سوءاستفاده می‌کنند. شما که محتواگرا هستی، تاریخ دقیق شعر فارسی را نمی‌دانی، نمی‌دانی سبک حافظ از کجا آمده، تصاویر شعر حافظ از کجا می‌آید، اندیشۀ موجود در شعر حافظ از کجا آمده و تا چه میزان این اندیشه اصیل است یا نیست، با تفسیر سیاست‌زده و غیرعلمی، تنها گمراهی و زیان جمعی به بار می‌آوری. می‌دانید چرا شعر حافظ را می پسندند؟ (اگر فرض کنیم تظاهر نکرده از حافظ به قصد عوام‌فریبی در پردۀ سیاست‌زدگی سوء استفاده نمی‌کنند) غیر از فریبی به نام «ستایش اروپائیان و بزرگنمائی این ستایش توسط خودی‌ها» که پیشتر راجع بدان حرف زدیم علت این است که در حافظ، عنصر «عاطفه، شعریت و محتوا» بر «اندیشه» غلبه دارد (درحالی‌که اینها ظاهراً اندیشۀ حافظ را ستایش می‌کنند). شما از این آدم‌ها بپرسید چرا از حافظ خوشتان می‌آید. پاسخ اکثریت آنان این است: نقد ریاکاری و سالوس و صوفی ریاکار و نکوهش محتسب و رواداری در امر گناه و شراب و... به شما می‌گوئیم این مفاهیم با بسامد گوناگون در همۀ شاعران قدیم وجود دارد. بیرحمانه‌ترین نقدهای اجتماعی در قصاید سنائی آمده که بسامد آن نسبت به شعر حافظ چند برابر است. هرچه بخواهید از نقد ریا و سالوس و صوفی ریاکار و زاهد خودنما و... در سنائی پیدا می‌کنید. تنها در شش قصیدۀ زیر از سنائی غزنوی به اندازۀ تمام دیوان حافظ نقد اجتماعی وجود دارد و با شدت و صراحت بیشتری:

1: مرد هشیار در این عهد کم است        ور کسی هست به دین متهم است

2: ای مسلمانان خلایق حال دیگر کرده‌اند      از سر بی‌حرمتی معروف منکر کرده‌اند

3: ای خداوندان مال الاعتبار الاعتبار        ای خداخوانان قال الاعتذار الاعتذار

4: طرب ای عاشقان خوش‌رفتار              طرب ای شاهدان شیرین‌کار

5: برگ بی‌برگی نداری لاف درویشی مزن     رخ چو عیاران نداری جان چو نامردان مکن

6: مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی     از این آیین بی‌دینان پشیمانی پشیمانی

البته ما قصد نداریم خطای دیگران را به شکل دیگری تکرار کنیم و از سنائی یا خاقانی و عطار و نظامی و... بت‌سازی کنیم. غرض نقد رویکرد سطحی‌نگرانه، عوام‌فریبانه و دوری از برخورد دقیق علمی است. همچنان‌که پیشتر گفتیم ما شمس‌الدین محمد شیرازی را مثل همۀ شاعران خوب قدیم حرمت می‌گذاریم. بهرحال عمق اندیشه در بهترین اشعار خاقانی و سنائی بسیار فراتر از حافظ است. اصالتی که در اندیشۀ موجود در شعر عطار یا ناصرخسرو هست نسبت به حافظ برتری دارد. حتی عاطفه در شعر «عراقی» شدت بالاتری دارد منتهی در شعر حافظ این عناصر به تعادل وجود دارد شامل: عاطفه، شعریت، فکرِ شعرشده (و نه اندیشۀ اصیل)، فصاحت و بلاغت و عناصر زبانی. که در این میان عنصر غالب، عاطفه و شعریت است (در سایۀ عناصر بلاغی). حافظ اندیشه و تصویرهای شعری را نیز که از دیگران می‌گرفت آن را به شعریت تبدیل می‌کرد. انسان سیاست‌زده و سیاست‌باز به هیچ حقیقتی رحم ندارد. همه چیز را از پشت عینک سیاست‌زدگی می‌بیند و سعی دارد حقیقت را با آلوده‌کردن به تفسیرهای سیاسی بدل به شبه‌حقیقت فریبنده سازد. چیزی که در این هفتاد سال بیشترین زیان‌ها را به بار آورده همین سیاست‌بازی و آلوده‌کردن علم، هنر و اندیشه به بازی‌های سیاسی است. باید فضای علم و هنر را از این آفت عظیم رهانید. وقت آن رسیده همگان دست از دروغ‌پردازی دربارۀ حافظ و مولوی و خیام بردارند.

بیستوهفت-از وظایف نسل جدید یکی هم این است که همۀ شیوه‌های هدر رفتن ایرانیان را شناخته و از آن جلوگیری کنند. چطور است ایرانیان که این همه باهوش، بااستعداد و بانشاط هستند انرژی و استعدادشان هیچ سود جمعی را باعث نشده یا کمترین سود جمعی را بهمراه می‌آورد؟

در مدرسه که بودم و حتماً همۀ شما نیز می‌دانید حالا که به آن ایّام و آن سیستم آموزشی معیوب می‌اندیشم پی به پدیدۀ هولناکی می‌برم که این بار نه به شرق‌شناسان ارتباط پیدا می‌کند نه به غرب‌پرستی و مسائل مشابه. سال اول دبیرستان، دانش‌آموزان موظف به انتخاب رشته برای پایه‌های بالاتر می‌گردند. فضایی را بوجود آورده بودند که در آن به نوجوان درمانده و بی‌پناه چنین القا می‌شد که هرکس «علوم انسانی» را انتخاب کند کم‌هوش یا کم‌استعداد است و دانش‌آموزان بااستعداد کسانی هستند که رشته‌ای همچون «ریاضی‌وفیزیک» را برگزینند. حتی «علوم پایه» نیز در مرتبۀ پایین‌تری قرار می‌گرفت. فلسفه، ادبیات، جامعه‌شناسی، اقتصاد، تاریخ، روان‌شناسی و زیرشاخه‌های آن و در مجموع همۀ چیزهای والایی که می‌تواند سرنوشت یک ملت را دگرگون کند اینها را می‌گفتند کم‌بها یا بی‌قرب. در هنگام انتخاب رشتۀ دانشگاهی نیز می‌گفتند «رشتۀ آینده‌دار» انتخاب کن، منظور آیندۀ اقتصادی بود. بعد هم که وارد دانشگاه شدیم قبولی در رشته‌های فنی‌ومهندسی یا پزشکی در نظر نادانان ارج بالاتری داشت (و هنوز هم متاسفانه چنین است). همه‌چیز را به پول ارتباط می‌دادند ولی باید گفت اگر نهایت آروزها و برنامه‌ریزی ما متمرکز بر رفاه یا پیشرفت فردی باشد تا هزاران‌سال نیز امکان پیشرفت جمعی همه‌جانبه حاصل نخواهد شد و باید هدف‌گذاری و برنامه‌ریزی همۀ ما علاوه بر فرد، متمرکز بر پیشرفت جمع نیز باشد. بهرترتیب، هر علمی خوب و ارزشمند بود به ما می‌گفتند:«به درد دنیا و آخرتت نمی‌خورد» ولی آیا می‌توان آدمی را که تاریخ و روان‌شناسی نداند آدم زنده نامید؟ امروز نیز که به حقایق پی بردیم دریافتیم بدون علوم انسانی قوی، امکان پیشرفت جمعی در فکر و اندیشه و حتی امکان پیشرفت صنعتی تقریباً وجود ندارد. آدمی که منطق، فکر و روان اصلاح‌شده نداشته باشد خودباوری نداشته باشد چطور می‌تواند اختراع صنعتی را تجربه کند؟ (البته به لحاظ فردی ممکن است استثنائی پیش آید ولی بدون علوم انسانی قوی پیشرفت جمعی امکان‌پذیر نیست). چقدر درس خواندیم کنکور دادیم و درحالی‌که قبولی و ورود به دانشگاه را در نظر ما رؤیا و موفقیت جلوه می‌دادند، بعد هنگامی که وارد دانشگاه شدیم همۀ رؤیاهایمان نقش برآب شد. بهرحال امروز همه وظیفه داریم برای فرزندان خود این خطاها را اصلاح کنیم و بدانان مسیر صحیح تربیت فکری را بیاموزیم، مسیری که در مدرسه و دانشگاه فعلی آن را نخواهند یافت. البته مدرسه و دانشگاه با همین وضع نامطلوبی هم که دارد باید شکرگزار تأثیرات مثبت آن نیز بود و غرض در اینجا تصحیح و بهبود عملکرد آن است بگونه‌ای که بیشترین بهره‌وری جمعی را باعث گردد.

خوب است بدانیم اکثریت کتاب‌های غیرفارسی که همۀ این سال‌ها در حوزۀ اقتصاد، روان‌شناسی، فلسفه، نقد ادبی، تاریخ و بسیاری از زمینه‌های علمی دیگر در ایران ترجمه می‌شوند همه محصول «دانشگاه» هستند. ولی دانشگاه ما از نظر میزان تولید فکری اصیل چقدر سهم دارد؟ از این گذشته، چه کسی گفته هرکه سراغ رشتۀ ریاضی رفت باید علوم انسانی را فراموش کند یا کسی که از ریاضی شناختی و فهمی دارد نباید سراغ علوم انسانی رود؟ بسیاری از فیلسوفان از ابتدا ریاضی‌دان بودند. باید فرزندان خود را از این اوهام برهانیم. این تفکیک ریاضی-انسانی-تجربی-هنر نیز تفکیک دقیقی نیست و نیاز به بازنگری اساسی دارد به شکلی که منجر به هدر رفتن استعدادها نشود. می‌دانیم یکی از کارهایی که در ممالک پیشرفته بر آن تمرکز دارند استعدادیابی و کشف و راهنمائی استعدادها در زمینه‌های مناسب روحیات و توانائی‌های آنهاست. شاید مسلم‌ترین ضرورت جمعی امروز و آیندۀ ما ایرانیان «تربیت» باشد. باید فرزندان خود را در مسیری هدایت کنیم که بیشترین سود جمعی را باعث شوند و در راه رشد و آگاهی خود و اطرافیان گام‌های بزرگ بردارند.

بیستوهشت-وقتی هم وارد دانشگاه شدیم هرچه پیشتر می‌رفتیم بیشتر حیرت‌زده می‌شدیم، حیرتی تاسف‌بار. ترک وطن معادل با فضیلت بود. خدمت به بیگانه (یا خیانت پنهان به وطن) «نمره» بیشتری را به ارمغان می‌آورد. چطور؟ چاپ مقالۀ آی.اس.آی شرط دفاع از پایان‌نامه و فارغ‌التحصیلی بوده، از سوئی نیز چاپ مقاله در نشریات داخل امتیاز چندانی بهمراه نداشت. اساتید نیم‌دانا رویه‌ای در پیش می‌گیرند که دانشجوی ایرانی تمام انرژی خود را هدر داده و درحالی‌که از امکانات داخلی استفاده می‌کند حاصل تحقیق و زحمت خود را تقدیم نشریات برون‌مرزی کند. این را می‌گویند مقالۀ بین‌المللی و خود بالاترین فضیلت‌ها محسوب می‌شود. همایش‌ها و کارگاه‌های مختلف راه می‌اندازند و حتی شیوه‌های گریز (Apply) را آموزش می‌دهند. همۀ این مسائل باعث شده امروز منتهای آمال دانشجویان ما پذیرش اجازۀ تحصیل در آمریکا، اروپا، کانادا، استرالیا و... باشد. از همان اولین روز درس و کلاس، تنها چیزی که ارزشمند معرفی می‌شود خارج و مقالۀ خارجی و هرچیز مربوط به خارج است و تنها چیزی که در برنامۀ اساتید و سپس دانشجویان هیچ‌جایی ندارد وطن و پیشرفت جمعی داخلی است. آنچه دورنمای پیروزی یا موفقیت معرفی می‌شود -یعنی گریز و خیانت، دقیقاً معادل شکست است. ترک وطن یک حق و یک انتخاب است ولی این را نیز باید گفت که ترک وطن به‌هرعلتی و با هر توجیهی، بی‌معرفتی است و سزاوار نکوهش. کسی که ایران را ترک کند هیچ‌گاه نزد ایرانیان حرمت نخواهد یافت «هرکه باشد و به هر جا برسد». این هم که می‌بینی هشتگ، توئیت، بازتوئیت و انواع هیاهو راه می‌اندازند گمان نکن واقعی است نه، این بهره‌برداری‌های سیاسی-رسانه‌ای است و خیلی زود فراموش خواهد شد.

بیستونه-یکی از هولناک‌ترین دروغ‌های تاریخ این است:«زن موجودی ضعیف و احساساتی است». جامعه‌ای که زن یا نیمۀ مکمل آن، ضعیف و احساساتی باشد چگونه باید پیشرفت کند؟ این را دختر ایرانی باید بداند که نقطۀ اوج این سوءتفاهم وقتی است که آدم از اینکه او را «احساساتی» یا «حساس» یا هر واژۀ غرض‌ورزانۀ دیگری مثل ظریف، ضعیف یا زودرنج و... خطاب کنند گویی نوعی خوشحالی هم در درون خود حس می‌کند. این موضوع بخصوص در سنین پایین می‌تواند ویران‌گر باشد. انسان مدام در پی تکیه‌گاهی موهوم می‌گردد و چون نمی‌تواند بر خود تکیه کند از رشدیافتگی محروم می‌ماند. بیچارگی یک زن از آنجا آغاز می‌شود که تسلیم این توطئه گردد و فکر کند که واقعا موجودی شکننده یا ضعیف و احساساتی است زیرا محیط متاسفانه همیشه محرکی برای این تسلیم‌شدن بوده و هست. بنابراین باید هشیار بود و از این آسیب محیطی خود را نجات داد. احساساتی‌بودن فضیلت نیست. می‌توان رفتار و منشی تحت تسلط عقل و خرد داشت و همزمان به احساسات نیز اهمیت داد پس احساسات نباید آدم را به ورطۀ ضعف و آسیب‌پذیری ببرد. مهرورزی اتفاقاً نشان از قدرت دارد نه ضعف ولی این امر متاسفانه اسباب سوءاستفادۀ پلیدان می‌گردد.

زن امروز دو دشمن دارد: یکی که می‌خواهد زن خوار و منزوی یا توسری‌خور باشد یکی هم که می‌خواهد زن بی‌قید باشد و اتفاقاً این دشمن اخیر فریبنده‌تر و مخرب‌تر است. ولی راه ورای این دو بیراهه است. راه درست راه استقلال عقلی است. رهائی نیز باید مبتنی بر رشدیافتگی باشد. هنگام رهائی، رشدنیافتگی دشمن کشنده‌تری است نسبت به کنج خانه نشستن تحمیلی. کالایی‌شدن زن، دسیسۀ سرمایه‌داری است هرچند گروه اول نیز در نهایت به زن کالائی نگاه می‌کند. چون ما در دورۀ گذار هستیم زن امروز باید مراقب دشمن دوم باشد.[3]باید از کنج خانه برون آمد ولی حتی یک قدم بدون راهنمائی عقل برنداشت. فمینیسم و این سرگرمی‌ها را نیز رها کنید. اگر به وادی عقل و خرد گام نهی، آنجا تنها انسان مهم است نه زن یا مرد بودن. پس مهم نیست زن باشی یا مرد یا به وادی عقلانیت وارد شدی و یا نشدی.

بهرحال یکی از چیزهایی که ما ایرانیان باید آن را کسب کنیم «دانش رابطه» است. رابطه‌ای که بر پای ضعف و قدرت طرفین نباشد، بر پایۀ نیاز یا انواع وابستگی‌ها نباشد بلکه بر پایۀ تعالی فکری، پیشرفت و شکوفایی هر دو سوی رابطه باشد، تعالی فردی که منجر به تعالی و پیشرفت جمعی نیز خواهد شد. ازدواج‌های ما بر پایۀ هیچ اصول سازنده‌ای نیست. آنچه امروز می‌بینیم مسیری است که در آن هر کس در پی سود و زیان شخصی خود می‌دود سپس هر دو طرف در «وصل» به تباهی و هدررفتگی می‌رسند. هر دو طرف نسبت به هم نگاهی ابزاری دارند. نخستین زیان هولناک این نوع ازدواج ترس، بزدلی، محافظه‌کاری و مصلحت‌اندیشی است. (محافظه‌کاری را ما در معنای غیرسیاسی بکار می‌بریم) می‌دانید آدمی که به دام این آسیب‌ها بیفتد کار بزرگی از او سر نخواهد زد، کاری که فایدۀ جمعی به‌همراه آورد. پیشنهاد این است که افراد خود تا جایی که قانون اجازه می‌دهد شرایط ازدواج خود و حدود آن را معین کنند (در چارچوب قانون و به صورتی رسمیت‌یافته). شرایطی که منجر به آفرینش، خلاقیت و تعالی فکری دوسویه باشد و نه ترس و تباهی.

سی-لزوم احیاء تفکر اصیل: باید فضایی را فراهم آوریم که در آن ایرانیان و بخصوص نسل جدید بتوانند در آن فضا بدون انواع مزاحمت ذهنی و روانی به کار پردازند، کار و تلاشی همه‌جانبه، اصیل و روشمند که محصول آن پیشرفت جمعی و آگاهی عمومی باشد. ما به جامعه‌شناس اصیل نیاز داریم، به اقتصاددان، به روانشناسی بومی و انواع نظریه‌پرداز و اندیشمند اصیل. ولی اروپاپرستی ناآگاهانه، بت‌پروری، قهرمان‌پرستی و مسائل محیطی دیگر چنان سیطرۀ هولناکی افکنده که امکان هرگونه حرکت و زایش فکری اصیل را غیرممکن ساخته است. بت‌شکنی آگاهانه و عقلانی (با نیت جمعی و درست) و درمان درد عظیم قهرمان‌پرستی گامی است که بدون آن محال است بتوانیم به پرورش متفکر، نظریه‌پرداز، شاعر و نویسندۀ اصیل توفیق یابیم. باید هم زمینه‌های تاریخی مسبب این درد و هم زمینه‌های روانشناختی و جامعه‌شناختی آن را شناساند و درمان کرد. بدیهی است این درمان باید ریشه‌ای باشد به‌گونه‌ای که امکان بت‌پروری و قهرمان‌پروری دوباره توسط فریب‌کاران و بدعملان ممکن نباشد یا کمترین امکان را دارا گردد.

حرف ما این نیست که خود را از همه‌چیز بی‌نیاز احساس کنیم بلکه باید ضمن آموختن و دانش‌اندوزی، از استقلال فکری خود مراقبت کنیم. خود را تعمیر کن بازسازی کن ولی خود را از دست نده. حرف خود را بزن. نترس و هیچ تردیدی نداشته باش که اگر حرف نو و مفیدی باشد همگان بهره برده شادمان خواهند شد. اینطور احساس نکن که ناگزیری از اروپایی‌ها نقل قول ذکر کنی تا به حرفت توجه نشان دهند.

آگاهی اکتسابی بدون اصالت به هیچ نمی‌ارزد. متاسفانه باید گفت در درازمدت حتی می‌تواند زیان‌بخش باشد. تا کی می‌خواهی بگوئی هگل و کانت و نیچه و لاکان و یونگ و فروید و دریدا و...؟ (حتی فارابی و ابن‌سینا و سایر ایرانیان) در درازمدت این باعث نازایی فکری می‌شود. فرضاً شما اندیشۀ همۀ متفکران و فیلسوفان تاریخ بشر را شناخته و فهمیده‌ای، در بهترین حالت یک مصرف‌کنندۀ اندیشۀ دیگران هستی. بنابراین باید ضمن کسب دانش از طریق شناخت آنچه تاکنون کشف و نشر شده، توانایی اندیشیدن و تولید فکری اصیل را نیز در خود تقویت کنیم نه اینکه از اندیشیدن باز ایستاده و در بهترین حالت تبدیل به شارح دیگران شویم.

متاسفانه حتی در دانشگاه نیز اساتید برای دانشجویان فلسفه از این شخصیت‌ها یا فیلسوفان بت می‌سازند که کار غلط و زیان‌باری است. مسیر فیلسوف یا متفکر اصیل از چه نقطه‌ای آغاز می‌شود؟ از نقطه‌ای که هرگونه بتی را شکسته و حتی دربارۀ گیتی، خالق و هر آنچه ماورایی است بی‌طرف باشد تا بتواند تحقیق کند بیندیشد و خود به حقایق پی ببرد. هیچ‌چیزی را از پیش حقیقت مسلم فرض نمی‌کند، مگر اینکه با اندیشه، استدلال و برهان به درستی آن پی ببرد. کسی که می‌خواهد فیلسوف نو و اصیلی باشد دربارۀ هیچ‌چیز حتی اینکه اکنون شب است یا روز، قضاوتی مسلم و از پیش پذیرفته‌شده ندارد. به لحاظ تئوریک امکان‌پذیر است که با دستکاری ژنتیکی کاری کنند که آدم شب را روز و روز را شب ببیند. رسانه، سیاست‌زدگی و قطبیت‌زدگی نیز قادر است با بینش انسان چنین کند چون مانند حجاب ستبر و عظیمی میان انسان و حقیقت یا روشن‌بینی عمل می‌کند. حالا بگوئید کسی که شبح «هگل» را بالاتر از هر چیزی حتی حقیقت و برهان احساس کند چطور می‌تواند به تفکر اصیل دست یابد؟ کسی که می‌خواهد متفکر اصیل باشد با عقلانیت و آگاهی و نیتی سازنده هرچه از پیش آموخته را ویران می‌کند تا بر این ویرانه خانه‌ای از نو بنا کند. چه غول‌هایی برای ذهن جوان ایرانی ساختند از امثال هگل و کانت و اسپینوزا و... و این بی‌شک مانعی است در برابر زایش فکر اصیل. تصور کنید حتی پیران و مدعیان فلسفه و اهل تحقیق نیز هنوز نتوانستند این بت‌ها را برای خود بشکنند. برخی حتی از اینکه بگویند تحت تأثیر کانت و هگل هستی، در خود حتی نوعی شعف درونی نیز احساس می‌کنند. چرا باید تحت تأثیر کانت و دیگران بودن فضیلتی به شمار آید؟ تنها کسی می‌تواند موفق به تولید فکر اصیل گردد، فکری که درمانی برای دردهای ایرانی باشد، که از تمام این مرزها و موانع عبور کند و باید نیز چنین کرد. بزدلان فکری داخلی، به این شخصیت‌ها ارزش ازلی بخشیدند درحالی‌که اینها را باید در زمینۀ تاریخی خود بررسی کرد. هی به ما گفتند کانت کانت کانت، نگفتند کانت در چه زمینۀ تاریخی نسبت به پیش و پس از خود قرار می‌گیرد. شما به‌ندرت فیلسوفی در غرب پیدا می‌کنید که مخالفان یا منتقدان سرسخت (در خود غرب) نداشته باشد. مثلاً میشل فوکو به دلیل نگرش ضد مارکسیستی سخت مورد هجوم بود. آلفرد آدلر، زیگموند فروید را دیوانه خطاب می‌کرد. یا ببینید کیه‌رکگور چطور با بی‌رحمی هگل را نقد می‌کند.

به اهل خرد باید گفت امثال هگل هرچه گفتند برای دردهای محیطی خود گفتند. آنها در شرایط تاریخی خود اندیشیدند که با شرایط تاریخی و محیطی من ایرانی بسیار متفاوت است. حتی افلاطون وقتی دارد قوانین حاکم بر مدینۀ فاضلۀ مورد بحث خود را تشریح می‌کند فرامکانی حرف نمی‌زند بلکه مشخصاً از یونان حرف می‌زند نه از انسان و جهان. افلاطون وقتی این حرف‌ها را می‌زد دورۀ شکوه تمدن ایران بود. هخامنشیان با تسلط و اقتدار خود و نیز ثروت هنگفتی که در آن روزگار بدست آورده بودند از طریق پخش پول[4]میان یونانی‌ها (آتن و اسپارت) اختلاف ایجاد می‌کردند (که منجر شد به جنگهای موسوم به پلوپونز از سال 431 پیش از میلاد به مدت 27 سال) و اندیشمندان یونانی در محافل و آکادمی‌ها می‌نشستند و در این باره بحث می‌کردند که ما باید چکار کنیم از تسلط ایرانیان رهایی یابیم. این نکتۀ مهمی است و کمتر بدان توجه شده که ما به ندرت فیلسوفی داریم که تماماً فرامکانی یا فرازمانی سخن گفته باشد. درهرحال قرار نیست هرچه آنها گفتند به کار دردهای جامعۀ ما نیز بیاید. ما تا کی باید در بند این عقاید و بت‌پرستی و اسطوره‌پرستی باشیم. این منجر به بزدلی فکری می‌گردد. معنای این سخن خودفریبی یا تکبر کاذب و غرور پوشالی یا بازتولید موانع بر سر راه پیشرفت اندیشۀ ایرانی نیست نه، اتفاقاً باید همه تاریخ فکری چهارگوشۀ جهان را شناخت، فهمید و آشنایی حاصل کرد ولی نباید خود را فروتر حس کرد، نباید مرتبۀ آن را تا جایی بالا برد که سبب ترس فکری، خودکم‌بینی و مانع زایش فکر اصیل شود (و متاسفانه در این هشتاد سال چنین کرده‌اند). کسی که می‌خواهد راجع به مسائل ایران حرف بزند اگر واقعا اصیل و دلسوز باشد چطور می‌تواند و چرا باید در بند یا تحت سلطۀ فکری شخصی باشد که دارد از مسائل و دردهای مکانی دیگر -و در  اینجا غرب حرف می‌زند؟ این هم که برخی سعی داشتند آراء فیلسوفان غربی را با دردها و مسائل ایران تطبیق دهند با این گمان نادرست یا نادقیق که «درد امروز ما، درد گذشتۀ غرب بوده یا آیندۀ ما گذشتۀ غرب است» به نظر نمی‌آید کار اصولی یا خردمندانه‌ای باشد حتی اگر با نیت درستی انجام گیرد. این یک تئوری و بیشتر چیزی انتزاعی است ولی باید پرسید آیا تئوری همیشه عمل‌پذیر است و اگر هست تا چه میزان و به چه شیوه‌ای؟ دربارۀ اینکه «آیندۀ ما گذشتۀ غرب است» ما چنین فکر نمی‌کنیم که به لحاظ انضمامی و عمل‌پذیری چیز معناداری باشد. البته تشابهات کلی هست مانند اینکه آنها در دوره‌های زمانی گوناگون با دین چه نسبتی داشتند ولی شرایط محیطی روانشناسانه، تاریخی و جامعه‌شناختی ما بکلی متفاوت است. حتی نسبت ما با دین هرگز نسبتی صددرصد شبیه یا تطابق‌پذیر نبوده است.

بهرحال، گیریم هگل بت، بزرگ و هرچه شما بپندارید ولی ای اهل خرد بدون شک می‌پذیرید که خواستگاه فلسفه‌پردازی هگل، دردهای ایرانی نبوده بلکه مسائل محیطی دیگری بوده، محیطی که هگل در آن پرورش یافته است. پس برای درمان دردهای ایرانی تو نمی‌توانی و نباید به آراء دیگران پناه بری، باید خود فکر کنی و زمینه‌های تاریخی و محیطی را بشناسی. ولی می‌توان در اینجا وظیفۀ دیگری تعریف کرد: وظیفۀ ترجمه به همراه شرح و تفسیر فلاسفۀ غرب و نیز بررسی و مقایسۀ مسائلی که غرب با آن مواجه بوده (مسائلی که سپس خاستگاه فلسفه‌ورزی فیسلوفان‌شان گشته) با مسائل ایران به همراه ارائۀ پیشنهاد و بحث علمی، دلسوزانه و مستقل. ترجمه به تنهایی برای فهم همه‌جانبۀ متون فلسفی کافی نیست. پس این را مترجم یا مفسر و شارح بر عهده می‌گیرد ولی متفکر و اندیشمند اصیل نباید در سایۀ فلاسفۀ غرب بماند بلکه باید در عین آموختن، مستقل باشد.

سیویک-کاری به نسل قهرمان‌پرست، خودبین و متوهم پیشین نداریم، استعداد و روحیۀ جستجوگری و نشاط در نسل جدید قابل احساس است و بنابراین به این نسل می‌گوئیم شما کتاب می‌خوانید کسب آگاهی می‌کنید حیف است این آگاهی بی‌ثمر بماند و زحمت‌تان فدا شود. خود را باور داشته باشید. نترسید، از آن آخرین پله با صبر و مطالعۀ مستمر، شجاعانه عبور کنید بدون شک به تفکر اصیل دست می‌یابید. از همگان بیاموزید ولی همۀ بت‌ها را در هم شکنید. از ارسطو گرفته تا کانت و هگل و دیگران. بعداً خواهیم گفت که این هالۀ تقدسی که گرداگرد یونان باستان ساختند حقیقت ندارد و در اینجا از طریق تبلیغات وسیع اروپائیان بزرگنمائی صورت گرفته. اکنون همه پذیرفتند یونان بدون دادوستد با تمدن‌های مجاور خویش محال بود به چنین پیشرفتی دست یابد. امروز از «اورگانیسیسم» حرف می‌زنند و اینکه تمدن‌ها همه به هم خدمت کردند از هم آموختند و یک چیز واحد ساختند که ثمرات آن را در رفاه امروز جهان (همۀ جهان) می‌بینیم. کاری نداریم که ارسطو آدم دانائی بوده و هرکس می‌خواهد فیلسوف گردد نیز باید ابتدا منطق ارسطو و فلسفۀ ارسطو را بشناسد ولی باید گفت ارسطو آدم سالمی نبود. (البته آنها که فلسفه خواندند می‌دانند ارسطو اشتباهات بزرگی داشت و غربی‌ها نیز همۀ این اشتباهات را پذیرفتند[5]ولی اسطوره‌پرستان داخل این چیزها را به ما نمی‌گویند، بیچاره‌ها از بس فکر زبون و سترونی دارند. هشتاد سال است دارند در کتاب‌ها، انواع مجلات و روزنامه‌ها به ما دروغ می‌گویند). ارسطو معلم اسکندر، روحیۀ ضدایرانی هم داشت. روایت می‌کنند اسکندر را بر ضد ایرانی‌ها یا آنچه خود «بربر» می‌خواندند یعنی غیریونانی‌زبان، تحریک می‌کرد. ولی افلاطون خیرخواه‌تر بود و با اخلاق نیز بیگانه نبود و همیشه از پیشرفت ایرانیان با نیکی یاد می‌کرد و بهرحال در صحبت از ایران، منصف‌تر بود نسبت به ارسطو. بخصوص اینکه با محیط ایران نیز احتمالاً در رابطه بوده و تأثیر نیز پذیرفته است. ارسطو، رنج و زحمت سقراط و شاگردش افلاطون برای وارد کردن اخلاق به فلسفه را تباه کرد. اگر ارسطو در شرایط مشابه سقراط قرار می‌گرفت احتمالاً به جای سرکشیدن جام شوکران، پیشنهاد کریتون[6]را می‌پذیرفت و تن به فرار می‌داد، پیشنهادی که سقراط به جهت احترام به قوانین آن را نپذیرفت.

سیودو-فکر می‌کنید «هگل» نتیجۀ چیست؟ هگل نخست نتیجۀ تربیت است تربیت آموزشی و تربیت فردی صحیح، فراهم بودن بسترهای مورد نیاز برای فارغ‌بال‌اندیشیدن و دوم کار و زحمت فردی، خودباوری و سعی در تولید فکری اصیل. هگل ادعا داشته که همۀ فیلسوفان پیش از خود را تماماً مطالعه کرده و فهمیده و این ادعای صادقانه‌ای است. به گمان ما امکان احیاء تفکر اصیل ایرانی وجود دارد. حتی حالا که بسترهای رفاهی-جمعی آن فراهم نیست امکان توفیق فردی در این کار وجود دارد. و این فقط دو مرحله دارد: تربیت صحیح سپس کار و زحمت مداوم در پرتو دلسوزی و نیت جمعی. یک مرحله نیز این است که زیان‌های جانبی را شناخته و برطرف سازیم: همۀ توهمات و خطاهای ذهنی ناشی از بازی‌های رسانه‌ای-تبلیغاتی، شهرت و مسائل دیگر. باید دانست شهرت جهانی موضوعی است که بیشتر به رسانه، زبان، تبلیغات، موقعیت سیاسی، قدرت و خیلی متغیرهای دیگر وابسته است و لزوماً به هنر، علم و اندیشه ارتباط پیدا نمی‌کند. موضوع مهم دیگر بحث قدرت سیاسی و بین‌المللی است. آنها چنین می‌پندارند که چون قدرت سیاسی بالاتری دارند باید تولیدات علمی و هنری نیز بر مبنای قدرت باشد. حتی می‌گویند سازمان‌های بین‌المللی را نیز با همین هدف ساختند. هرزمان بخواهند کشوری را تحریم می‌کنند، قطعنامه صادر می‌کنند و بدین طریق منافع خود را پی می‌گیرند. قدرت اقتصادی نیز موضوع تعیین‌کنندۀ دیگری است. پس تو هراندازه هنرمند و عالم باشی باز آنها پروپاگاندا و تبلیغات قوی‌تری دارند، ابزارهای سیاسی و اقتصادی بیشتری دارند که چیزی را بیهوده بزرگ کنند یا مانع اشاعۀ اندیشه‌ای دیگر شوند. بنابراین رسانه، تبیلغات، شهرت، «جهانی» و... را فراموش کن و به کار بپرداز. همۀ این چیزها بر پایۀ معیارهای موهوم و انتزاعی شکل می‌گیرد. دربارۀ هر موضوعی در هر مکان و زمانی باید همیشه یک سؤال از خود بپرسیم: چند درصد یا چقدر در واقعیات عینی ریشه دارد و چقدر در موهومات انتزاعی؟ این تقسیم‌بندی باید راجع به هر پدیده‌ای بخصوص بحث‌هایی همچون شهرت اعمال گردد.

پیشتر گفته بودیم این اصطلاحاتی که اخیراً ساختند همچون «جهانی» و... این یک دروغ بزرگ و یک وهم خطرآفرین است. تو اگر داری در چارچوب زبان فارسی فعالیت علمی یا هنری می‌کنی باید حرفی که می‌زنی نخست به کار ایران و ایرانی بیاید که اگر نیاید هیچ ارزشی ندارد. حتی مفاهیم دیگری مثل اندیشۀ «جهان وطنی» و همچنین «دیستوپیا یا آنتی-یوتوپیا»[7]که ساختند نیز غرض سیاسی در اینجا وجود دارد. چرا باید خوشحال باشند از اینکه ملت‌ها به دنبال آبادی، استقلال و تسلط بر منابع داخلی خویش باشند؟ چپاول‌گر این را دوست ندارد و برای رسیدن به اهداف خود از روان‌شناسی ذهنی و از همۀ روش‌های فکری، رسانه‌ای، دیپلماتیک و حتی نظامی توسل می‌جوید.

سیوسه-خطای دیگری که گاهی در میان نوآموزان مشاهده می‌شود این است که می‌پندارند هرکس فلسفه می‌خواند باید نیست‌انگار و ابزورداندیش باشد و گاهی به این تظاهر حتی فخر می‌ورزند. این نیز توهم یا گمان ذهنی غلطی است. تو سراغ فلسفه رفتی تا نخست فکر خود را اصلاح کنی و سپس به دیگران در این زمینه یاری رسانی.

چارچوب طراحی شده برای مقالات دانشگاهی نیز به شکلی است که هیچ امکان زایش فکری اصیل در آن نیست و با این چارچوب معیوب و غلط دانشجو را وادار می‌کنند مدام از دیگران نقل قول ذکر کند و جلو تراوش فکر خود را نیز بگیرد. باید با این شیوه مبارزه کنیم و هرکس فکر شخصی خود را به شیوه‌ای که امکان آن فراهم باشد نشر دهد و نشریات دانشگاهی و غیردانشگاهی معیوب را نیز نادیده بگیرد تا وقتی که شاید شیوۀ خود را اصلاح کنند. نمی‌دانم اینگونه نشریات چه اهداف پنهانی را دنبال می‌کنند ولی هرچه هست در پی احیای تفکر اصیل نیستند پس اگر به‌دنبال تولید فکری اصیل هستی نباید به این نشریات اعتنا کنی.

سیوچهار-اوهام کاذب دیگری نیز هست که هر کدام به دلیلی امکان طرح‌شان میسر نبود ولی در طول زمان دربارۀ آنها و همچنین اوهامی که تازه‌زاد (یا جدیدالخلقه) هستند مثل «کاشی ماندگار!» حرف خواهیم زد. کاشی ماندگار که ریشه در اوهام کاذب دارد بی‌شک آخرین مورد نخواهد بود ولی بازار وهم به‌تدریج دارد از رونق می‌افتد. این بازی‌ها که می‌بینید مانند جایزه، کانون و کاشی، انواع مراسم سال‌مرگ و بزرگداشت، تحسین‌های پسافوئی و... تقلاهای آخر است مثل مرغی نیم‌بسمل که دیر یا زود جان خواهد سپرد.

سیوپنج-اوهام کاذب و دامنۀ تعفن فکری به ادبیات و هنر محدود نبوده است. یکی از سه مرض عظیم و همه‌گیر قرن حاضر در جامعۀ علمی-هنری ایران، سعی در تطابق زورکی آراء اروپائیان با وضع ادبیات، هنر، فرهنگ، دین و حوزه های دیگر بوده است. «نظریه‌زدگی» که پیشتر دربارۀ آن حرف زدیم نیز بخشی از همین بیماری است. بحث مربوط به مدعیان روشن‌فکری دینی و انواع جعل اصطلاح در میان این گروه را در مقاله‌ای جداگانه بررسی خواهیم کرد. آنچه در اینجا مایل به تطابق زورکی آن با وضع ایران هستند تجربیات رویاروئی اروپا با دین است و اشاره کردیم که این رویارویی و نیز نسبت ما با دین هرگز نسبتی صددرصد شبیه یا تطابق‌پذیر نبوده است. اینجا خطا عمدتاً ناشی از نداشتن بینش تاریخی است. هیچ‌کدام از این مدعیان و حتی منتقدان آنها (همچنان‌که خود نیز می‌پذیرند) دانش تاریخی ندارند بدین علت که شاید به اشتباه فکر کنند در این حوزه نیازی به دانستن تاریخ نیست و باید گفت هر پژوهشی بدون بررسی دقیق جوانب تاریخی آن، ناقص یا ناکامل خواهد بود.

سیوشش-در قرن 14ه.ش احمد کسروی آخرین مورد از نظر اصالت فکری محسوب می‌شود (البته آدم آگاه داریم زیاد هم داریم ولی فرق است میان آگاهی اکتسابی و رسیدن به مرحلۀ تولید فکر اصیل ایرانی، فکری که خودباخته و اسیر اروپائی‌گری و کانت و هگل نباشد). در حقیقت شاهد یک دورۀ انحطاط و سقوط هستیم و می‌توان گفت این سقوط کم‌وبیش در همه‌جای جهان اتفاق افتاد و شاهد آن نیز وقوع انواع جنگ‌های بین‌المللی است. مهمترین سقوطی که در ایران اتفاق افتاد نیز سقوط جریان تجددخواهی و به دنبال آن انحطاط فکر و اندیشه بود. تحت تأثیر شرایط آشفتۀ سیاسی، اندیشۀ اصیل، مغلوب بازی‌های سیاسی گشت. سپس حزب توده تأسیس شد (مهر 1320) و این حزب با نشریات فراوانی که داشت شاید مهمترین نقش را در انحطاط اندیشۀ اصیل ایفا کرد (با نظر گرفتن علل و عوامل دیگر). فکر اصیل بدل شد به عوام‌فریبی، تبلیغات و سطحی‌نگری تحت سلطۀ بازی‌های سیاسی. بهرحال تجددخواهی نیز به ورطۀ اروپائی‌گری افتاد و این یکی از تلخ‌ترین سقوط‌ها بود با پیامدهای مخرب بسیار در حوزۀ تولید فکر اصیل. علت اینکه ما مدام از این موضوع حرف می‌زنیم نیز همین است زیرا بدون رفع این مشکل یا سوءتفاهم، بدون شناخت زمینه‌های تاریخی و جامعه‌شناختی آن، امکان احیاء تفکر اصیل وجود نخواهد داشت. اروپائی‌گری را نخست احمد کسروی به کار برد و خود نیز علیه آن به مبارزه برخاست. اروپائی‌گری همان چیزی است که بعدها توسط تشنگان شهرت و خودنمایی با نام «غرب‌زدگی» در بوق و کرنا شد. اینها به جای فکر اصیل، سطحی‌نگری را در قالب خودنمائی عرضه می‌کردند. هرکس بگوید «غرب‌زدگی» را از جایی غیر از گفتارهای احمد کسروی گرفته (باواسطه یا بی‌واسطه) دروغزن یا غرض‌ورز است زیرا امروز ردیابی تاریخی این موضوع آسان‌ترین کار است. آل‌احمد ادعا دارد «غرب‌زدگی» را از سخنرانی‌ها یا درس‌های شفاهی «فردید» گرفته، اگر فرض کنیم این سخن دروغ نباشد نیز فردید باید از کسروی گرفته باشد و سپس آل‌احمد از فردید. گفتارهای مکتوب کسروی از سال 1309 ببعد بوده، سخنرانی‌های فردید در دهۀ چهل و جزوۀ «غرب‌زدگی» آل‌احمد نیز در سال 1340 انتشار یافت. چه عامدانه بوده باشد یا ناآگاهانه، در این هفتاد سال هیچکس به این موضوع اشاره‌ای نکرد (تا جایی که ما مطالعه کردیم).[8]حتی صادق هدایت نیز که در آثار داستانی خود به‌شکلی غیرهنری خرافات و مسائل مشابه را نقد می‌کرد از کسروی اثر پذیرفت. تأثیر کسروی محدود به این نبوده بلکه بر تمام آن نسل تأثیر گذاشته است. این تأثیرپذیری تا آنجا بوده که شاعری که جزو همین قبیلۀ سطحی‌نگران[9]و خودنمایان محسوب است در ابتدا تخلص «ا.صبح» را برگزید و بعد که با نثر کسروی آشنا می‌شود تخلص خود را به «ا.بامداد» تغییر می‌دهد (از نظر ریشه‌شناسی، صبح واژه‌ای است با ریشۀ عربی ولی بامداد ریشۀ فارسی دارد و کسروی تلاش می‌کرد واژگان[10]با ریشۀ عربی کمتر بکار برد). تقلید از نثر کسروی در قطعات منثور یا بی‌وزن این شخص آشکار است. ما از قطعات بی‌وزن وی چند مورد شواهد ذکر می‌کنیم و امیدواریم پاکان اهل تحقیق این مسائل را بررسی دقیق نمایند (شواهد از نثر کسروی نیز در پی‌نوشت آمده): شگفتا[11]، دریغا، کناک، بوناک، گزاردن به جای گذاردن، خوشا،[12] بدین‌سان،[13] خودرو، یاوه (در معنای غیرصحیح)، شادیانه و فروتنانه و مسکینانه و بی‌قیدانه و روسپیانه و تنگ‌چشمانه و همۀ کلمات مشابه (اغلب از دو مجموعۀ ققنوس در باران و مرثیه‌های خاک) تحت تأثیر شیوۀ واژه‌سازی احمد کسروی است، تمامی و به تمامی، نوع کاربرد آری، پنداری،[14] گساریده، هماره، با این همه (معادلی برای مع‌هذا در نثر کسروی[15])، کاربرد مصوت «او» به جای ضُمه،[16] بی‌آنکه و از آن دست و از این دست و یکسره و ترکیبات مشابه،[17] بی‌تابانه، اندکَک و سرپناهک و بندگَک و پلنگَک و بی‌امان‌ترک و تابان‌ترک و واژه های مشابه (که برخی‌شان نیز دارای اشتباه دستوری است چون حاصل تقلید است، کاف تصغیر با هر کلمه‌ای نمی‌تواند استفاده شود)، دربایست‌تر،[18] دربایست بودن، نیاز افتادن،[19]و... (با مطالعۀ تنها بیست یا سی صفحه از نثر کسروی این تأثیرپذیری ادراک خواهد شد)

اینجا یک نکتۀ عبرت‌انگیز وجود دارد: می‌بینید که کم‌سوادان و سطحی‌نگران با سوءاستفاده از تبلیغات و بازی‌های روزنامه‌ای با اینکه شهرتی زودگذر حاصل کردند ولی این شهرت بتدریج رنگ باخته، در محاق فرو رفت و امروز آرام‌آرام حقایق دارد برملا می‌شود و پاکان از ناپاکان بازشناخته می‌شوند. این تأییدی بر حرف‌های سطور پیشین است.

انسانی همچون احمد کسروی تنها به دلیل نقد آگاهانه و دلسوزانه‌ای که بر حافظ، مولوی، خیام و... نوشته مورد بی‌مهری اهالی ادبیات قرار گرفت. از محمدتقی بهار گرفته تا متأخران همه کسروی را به نوعی تخریب می‌کردند یا مورد بی‌مهری قرار می‌دادند. در همان ایام کسانی همچون میرزادۀ عشقی، محمدتقی بهار را به محافظه‌کاری و تزویر متهم می‌ساختند و به حق. حتی عبدالحسین زرین‌کوب که تحقیقات تاریخی ارزنده‌ای دارد و باید قدردان زحماتش باشیم دربارۀ نقد کسروی، غرض‌ورزانه حرف زده است و شاید از روی مصلحت، بهرحال از حقایق چیزی نگفت. می‌بینید که حتی در این سطح ما هنوز از قهرمان‌پرستی رها نشدیم. اسطوره‌پرستان اسطوره را حتی بالاتر از «وطن» می‌نشانند. حتی نخبگان ما هنوز درگیر قهرمان‌پرستی، قومیت‌گرایی، شهرگرایی یا مکان‌گرایی هستند و این هولناک است. نسل جدید باید این عیب‌ها را شناخته و جبران کند. همه از کسروی می‌آموختند و هیچکس حق وی را بجا نمی‌آورد. این هجوم‌ها از سوی خودنمایان و کتاب‌سازان معاصر همچون کدکنی، کاتوزیان، آشوری، موحد، مسکوب و... نیز تکرار شده است. شفیعی کدکنی که با خراسانی‌گری آشکار، اخوان‌ثالث و محمدتقی بهار را به ناحق و به دروغ تا عرش آسمان بالا می‌برد به احمد کسروی که می‌رسد با لحنی حقیرانه وی را مورد طعن و ناسزا قرار داده و تخریب می‌کند زیرا از کتاب‌سازی و از راه ستایش دروغین و غلوآمیز مولوی و فریب مخاطب، نان می‌خورد. مشتی شرح و تعلیقات و ستایش‌های غیرعلمی و احساسی که از عهدۀ یک دانشجوی کارشناسی ارشد ادبیات نیز بر می‌آید. حقیقت این است که کدکنی جز رونویسی از استادش فروزانفر هیچ نیست. گاهی نیز اشارات عبدالحسین زرین‌کوب را برمی‌دارد و به مأخذ زرین‌کوب ارجاع می‌دهد (و نه به تألیف زرین‌کوب). در نقد نیز دارای هیچ‌گونه فکر اصیلی نیست و شبه‌حقیقت را در پوشش حقایق جعلی و در قالب انشانویسی و ستایش یا تخریب غیرعلمی عرضه می‌کند. نقد که با پاکانی چون میرزا فتحعلی آخوندزاده و میرزا آقاخان کرمانی آغاز شد ببینید امروز به چه ورطه‌ای افتاده است. بهرحال از نقد کدکنی می‌فهمیم که وی بی‌شک همۀ گفتارهای کسروی در خصوص ادبیات را نخوانده، اشتباهی که همۀ ادبیاتی‌ها اغلب عامدانه و گاهی شاید نادانسته بدان دچار شدند.

این غرض‌ورزی‌ها تنها در حوزۀ ادبیات نبوده است. شخص دیگری بدون مطالعۀ دقیق گفتارهای کسروی، مقاله‌ای از «مارکوزه» خوانده یا چیزی شنیده مثلاً از متفکران مکتب فرانکفورت به نام خرد ابزاری، سپس مفهوم «خرد» مورد استفادۀ کسروی را نکوهش کرده است. درحالی‌که کسروی خرد را در معنایی غیر از عقل ابزاری به کار برده و مهمتر اینکه خرد را محدود کرده به چیزی بالاتر از خرد.

البته کسروی به دفاع محتاج نیست. غرض، نقد رفتارهای غیرعلمی و بدور از تعقل است آن هم از سوی ادیبان مدعی فهم که با توجیه دفاع از حافظ و مولوی و خیام، مخاطب را فریب داده قهرمان‌پروری می‌کنند. بخصوص زمانی که این تخریب‌ها راجع به یک ایرانی دردمند و خردمند باشد. کسروی انسانی بوده که دربارۀ جزئی‌ترین دردهای ایرانی مثلاً خرافه‌ای همچون «ارتباط عطسه با صبر» مطلب می‌نوشت و این علاوه بر دانش و آگاهی، نیازمند دلسوزی و دردمندی نیز می‌باشد. بهرحال این یکی از رفتارهای ناپسند ما ایرانیان است یعنی پنهان‌کردنِ خودخواستۀ حقیقت در پشت مصلحت‌اندیشی‌های غیرضروری یا تنگ‌نظری‌ها و سیاست‌زدگی‌ها که باید آن را درون خویش ریشه‌کن کنیم. اینها از بی‌هویتی می‌ترسیدند و به غلط فکر می‌کردند ایران و ایرانی باید هویت خود را از خیام و مولوی و حافظ بگیرد بنابراین کارخانۀ مفاخرسازی راه انداختند. در این سال‌ها ما بیش از هرچیز از همین خطاها در حوزۀ ادب و اندیشه زیان دیدیم. این عادت اسطوره‌سازی را باید کنار گذاریم.

سیوهفت-ما بت «شهرت» را شکستیم و اکنون نیز می‌گوئیم: جز نگاه علمی، دقیق و دلسوزانه در پرتو خیر جمعی هیچ چیز در نظرمان اعتبار ندارد. این صدای نسل ماست و در نسبت با نسل خردگرای آینده، حتی مثل قطره در برابر دریاست. پس، ای روزنامه‌ها و مجلات ادبی، ای همۀ سیاست‌زدگان و کانون‌بازان و برگزارکنندگان سالمرگ‌ها و جوایز، بهتر است بخود آمده دست از فریب مخاطب بردارید.

بهرحال پس از آن سقوط تلخ، امروز در چهرۀ نسل جوان و جدید، ما نشانه‌هائی از روشنی و امید، اصالت و دقت نظر علمی می‌بینیم و بدون شک چهره‌های درخشانی سر برخواهند آورد که وجوه و علل این سقوط اندیشۀ اصیل را به بهترین شکل شناخته و جبران خواهند کرد.

 


[1]. سنائی

[2]. پروین اعتصامی

[3]. البته گذار همیشه ممکن است با هزینه همراه باشد ولی می‌توان این هزینه را به کمترین میزان رساند.

[4]. در این زمینه رجوع کنید به کتاب روزگاران (تاریخ ایران از آغاز تا سقوط سلطنت پهلوی) تألیف عبدالحسین زرین‌کوب

[5]. برای مثال رجوع کنید به تاریخ فلسفۀ غرب، برتراند راسل. که البته خود برتراند راسل هم آدم سالمی نبود بلکه بسیار غرض‌ورز بود. راسل اگر ذره‌ای سلامت داشت خود را آلودۀ جایزۀ سیاست‌زده و دروغین نوبل نمی‌ساخت، جایزه‌ای که به خاطر مواضع سیاسی و دشمنی‌اش با هیتلر و استالین بدو بخشیدند.

[6]. کریتون (Criton) از شاگردان سقراط بود و در سال 400 ق.م هنگامی که سقراط از طرف حکومت آتن به مرگ محکوم می‌شود امکان فرار سقراط را فراهم می‌سازد ولی گفته‌اند سقراط با هدف احترام به قوانین، تن به فرار نداد.

[7]. Dystopia یا Anti-utopia

[8]. «غرب‌زدگی» را همه به احمد فردید نسبت می‌دهند حتی منتقدان یا دشمنان فردید مثل داریوش آشوری که البته خود نیز فردی نیم‌دانا محسوب است. نظرات آشوری در باب شعر و شاعری بدلیل نداشتن بینش تاریخی نسبت به شعر فارسی، در جزئیات نادقیق و بی‌ارزش است و این ناشی از حرص همۀ اهل قلم ماست که می‌خواهند هرطور شده سری هم به شعر و ادبیات زده باشند و خودنمایی کنند. مگر علوم والایی همچون جامعه‌شناسی، فلسفه، زبان‌شناسی یا علوم اجتماعی چه چیزی از شعر و ادب کم دارد که آدم خود را مجبور ببیند حتماً دربارۀ حافظ نظریه صادر کند و آبروی خود و قلم خود را بر باد دهد. آیا این امر ریشه در چیزی جز شهرت‌طلبی و کتاب‌سازی دارد؟ چون می‌پندارند شعر و ادب مخاطب عام‌تر یا وسیع‌تری دارد.

[9]. اطلاعات تاریخی نادرستی که این شخص سعی می‌کرد به زور در قطعات خود جا دهد همه دلیلی بر سطحی‌نگری و کم‌سوادی اوست. برای مثال رجوع کنید به قضاوت وی دربارۀ «سلسلۀ صوفیه» (ص 1081 مجموعه اشعار، در توضیح سطر: نام قبیله‌ای ام شرمسار تاریخ است) یا «نادرشاه افشار» (ص 871) و از آن شگفت‌تر «داریوش اول» (تاریخی...که در آن، پادشاهان خلق، با شیهۀ حماقت یک اسب، به سلطنت نرسیدند/ ص 68) که بر اساس روایتی افسانه‌ای از نحوۀ به قدرت رسیدن داریوش است که امروز نادرست بودن آن اثبات شده است. امروز هرکسی می‌داند «شاه عباس اول صفوی» چه خدماتی به ایران کرد. یا نادرشاه افشار چه مرد دلیر و ایران‌دوستی بود و چرا مورد احترام است. درخصوص داریوش اول نیز لازم به توضیح نیست. اینها فکر می‌کردند «توهم مسئولیت» یعنی اینکه همۀ سلسله‌ها و پادشاهان را در طی سی قرن تاریخ ایران نکوهش کردن شاید از این طریق بتوان نزد مخاطب اعتبار کاذب بدست آورد.

[10]. «واژه» و «واژگان» نیز از پیشنهادات احمد کسروی است که مورد قبول همگان واقع شد.

[11]. نمونه از نثر کسروی: شگفتا عشق را با سخن‌سنجی چه پیوستگی در میان است... دریغا مردمی که شصت میلیون [بیت]شعر در میان آنها سروده شده... نادانا مردمی که سخن بافی را هنری بشمارند (از کتاب شعر در ایران)

[12]. نمونه از نثر کسروی: خوشا مردمی که در هر کاری هوس را کنار نهاده و سود و زیان آن را بسنجند و سپس بدان پردازند. (همانجا)

[13]. نمونه از نثر کسروی: نادانی نگر که در راه دلبر هیچ و نابود، خود را بدینسان چرکین ساخته‌اند. (همانجا)

[14]. درغم یار نابود و پنداری چندان گریسته که اشک او سراسر روی زمین را تر ساخته (نمونه از نثر کسروی)

[15]. با این همه ما از شعر بیزاری نمی‌جوییم بلکه همیشه آرزو داریم که این جربزۀ خدادادی از این پس در راه پیشرفت و سربلندی ایران بکار رود (بخشی از نثر کسروی)

[16] . مثلاً در قلدوری به جای قلدری (در نثر کسروی) و این شخص سعی داشت این شیوه را تقلید کند مثل کومک به جای کمک که البته نخستین کسی نبود که کومک را بکار برده.

[17]. آینه را بهترین آرایش صافی اوست که بیآنکه خود در میانه پیدا باشد روی‌ها را می‌نماید...و شنونده چنین پندارد که معنیها یکسره با او روبروست... و هزار کسان بیآنکه مقصود او را بدانند سخن او را پذیرفتند (بخشی از نثر کسروی)

[18]. سامان سخن دربایستتر از آرایش اوست (بخشی از نثر کسروی)

[19]. تو گویی قحط عبارت بوده که نیاز به چنان عبارت زشتی افتاده (بخشی از نثر کسروی)

(توضیح نگارنده: بازنشر مطالب بدین قلم به هیچ شکلی مجاز نیست)

مد و مه/پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۶

نظرات:
۱۳۹۶/۰۶/۳۰ ۲۳:۳۴:۱۱ خسرو آقایی

واقعا؟ نادرشاه افشار چه مرد ایراندوستی بوده و چرا مورد احترام است؟ این را همه می دانند؟ خب خیلی چیزهای دیگر را هم همه می دانند /// واقعا شما بت "شهرت" را شکستید؟ یا اینکه به قول آن ترانه " از ما اگر بتی شکست، بتهای تازه جاش نشست" ؟

۱۳۹۶/۰۶/۳۰ ۲۳:۳۹:۵۲ خسرو آقایی

به هر حال نویسنده مجموعا حرف حساب زده است

۱۳۹۶/۰۷/۰۱ ۲۲:۱۵:۳۳ خوزه لوپز رودريگز

مردك اين جفنگيات چيست سرهم ميكني؟كسروي درازگوش را چطور بر صادق هدايت و ملك الشعراي بهار برتر مينهي!

اخبار برگزیده