جعل ادبیات و ادبیات جعلی / اقبال پروازی

جعل ادبیات و ادبیات جعلی /  اقبال پروازی

نگاهی به سیاست و ادبیات و سیاستِ ادبیات

جعل ادبیات و ادبیات جعلی

اقبال پروازی

(دیدگاه های مطرح شده در این نوشته، بازتاب دهنده نگاه نویسنده بوده و  نظر مد و مه نیست)

یک: پیش از ورود به بحث، برای اینکه تحت تأثیر «دوگانه» مخربی که پیش از این نیز بارها بدان اشاره کردیم و از خطرات آن برای تفکّر، هنر و ادبیات ایران حرف زدیم زحمت‌مان در خطر «هدر رفتن» قرار نگیرد، برای مراقبت از حسن‌نیّت خویش و رفع سوءتفاهم‌های احتمالی باید ناگزیر به مطالبی اشاره کنیم. در این نوشتار، به دور از هرگونه نگاه سیاسی (همچون همۀ مطالب پیشین) میخواهیم به طرح این موضوع بپردازیم که از زمان اختراع چاپ و از زمانی که چیزی به اسم «رسانه» به وجود آمده، قدرتهای جهانی به فجیع‌ترین شکل از آن برای جهت‌دهی افکار عامه به سمت دلخواه خود سوءاستفاده میکنند. در این میان ادبیات نیز از آسیب سیاست در امان نمانده و مثل همۀ حوزه‌های دیگر «حقیقت»، سعی دارند به «جعل ادبیات» بپردازند و اصطلاحات موهومی همچون «ادبیات جهانی» -که ما آن را «ادبیات جعلی» مینامیم- را بر سر زبانها انداختند، جایزه‌های دروغین بنیان گذاشتند، دستگاه اشاعۀ دروغ و ترویج ایدئولوژی راه انداختند و... اخیرا در خبرها میخواندم در بیش از پانصد شهر جهان هواخواهان «علم» تجمع کردند و یکی از نگرانیها و مطالبات‌شان هم این بود که شک و تردید در ادعاها و کشفهای علمی زیاد شده و نیز این نکته که سیاست میل دارد حقایق را پنهان کند یا حقیقت را به رنگ دیگری عرضه کند و حتی حقیقت جعلی بسازد. (اینها البته تاکنون در خواب بودند و پس از پیروزی «ترامپ» در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا به خود آمدند). عده‌ای حتی به عکسهای «ناسا» و کیفیت یا جزئیات دقیق سفر انسان به فضا نیز شک دارند. موضوع مهم دیگر تغییراتی است که پس از دو جنگ جهانی (1914-1918 جنگ اول و 1939-1945 جنگ دوم) در موازنۀ میان قطبهای قدرت در جهان ایجاد شد. امپراطوری عثمانی از هم میپاشد (1922)، استعمار بریتانیا گسترش پیدا میکند، خاورمیانه جدید به وجود می‌آید، دولت یهودی در خاورمیانه تأسیس میشود (1948)، وقوع جنگ سرد و حوادث دیگر. حالا آنجا که صحبت از «یهودیت» پیش می‌آید لازم میدانیم اشاره کنیم که ما این مسائل را فقط تا آنجا که به ادبیات و کتاب مربوط است بررسی میکنیم و فروکاستن ارزش انسان –مظهر تجلی الاهی بر روی کرۀ زمین- تا سطح یک توهم زیست‌شناختی (بیولوژیک) یعنی نژاد، خون، ژن و... را به دور از خردمندی میدانیم (حتی اگر بیان فلسفی و استوار «مارتین هایدگر» را در پس زمینه داشته باشد) ولیکن مسائلی هست که شما باید بدانید و در این زمینه اطلاعات کسب کنید، ما به آن مسائل نیز خواهیم پرداخت. در حقیقت ما همه قدرتهای جهانی درگیر در این «جنگ و دعوا» را به شما معرفی میکنیم و سپس خود میتوانید برای قضاوت درست راجع به مسائل مختلف ادبی، ادراک حاصل کنید. شما نیز هر زمان به حقیقتی پی می‌برید (در ضمن مطالعات شخصی‌تان و نه صرفاً نوشتۀ پیش رو) مسئولیت دارید که آن حقیقت را بهر طریقی که ممکن است -حتی برای دوستان یا نزدیکان‌تان- نشر دهید به شکلی که در عمل اثرگذار باشد. زیرا ما فکر میکنیم سرانجام وقت «تغییر» در حوزۀ ادبیات، نشر و کتاب فرا رسیده است: تغییر در منش نویسنده، شاعر و هنرمند، تغییر در رویکرد زیانبار حوزۀ نشر -کتاب، روزنامه و مجلات ادبی- که تحت سیطرۀ جاهلانۀ «اروپایی‌گری» و ستایشهای تقلیدی، لابی‌گری، رفیق‌بازی، فریبکاری، مافیای پخش و در مجموع شکلهای مختلف انحصار (=مونوپل) در حوزۀ چاپ و نشر، دوگانگی‌ها و سیاه و سفید دیدن‌ها یا عدم استقلال در فکر و اندیشه، تولید زیان جمعی به بهای پرداختن به اغراض شخصی و... قرار دارند (یعنی همه آنچه زیر مجموعۀ پرهیز از عقل‌گرایی و نگاه درست جمعی می‌باشد). اگرچه ما هرجا سخنی گفتیم سعی کردیم استدلال و برهان نیز ارائه کنیم شما خود نیز هر نوشته‌ای که با آن مواجه می‌شوید را مورد نقد و تحقیق قرار دهید منتهی برای اینکه حقیقت را از تبلیغات دروغین و «داوریهای خطا» باز شناسید، برای اینکه فریب دروغ‌زنان یا نیم‌دانایان را نخورید در زیر مواردی را بطور مختصر اشاره میکنیم که باید خود را محکوم بدانید در این زمینه‌ها اطلاعات کافی کسب کنید. هدف این است که به ارتباط مسائل مختلف (خارج از حوزۀ ادبیات) با ادبیات پی ببریم.[1]

دو: باید تاریخ را با دقت بخوانید. در نظر بگیرید کسی را که تنها پیش پایش را می بیند و آنکه صدها بلکه هزارها فرسخ آنسوتر را نیز قادر است ببیند. این تفاوت وضع حال کسی است که تاریخ را با دقت خوانده و کسی که تاریخ را نمی‌شناسد یا سرسری از آن عبور میکند. ببینید چه وسعت بینشی به انسان میدهد. ابتدا باید تاریخ ایران را بدانید، تاریخ ایران باستانی و تاریخ ایران پس از ورود اعراب را بخصوص چهار،پنج قرن اخیر را با دقت زیاد مطالعه کنید. بدیهی است که در ضمن مطالعه باید تاریخ رویارویی و ارتباط ایران با ممالک دیگر بخصوص ممالک اروپایی را بیاموزید. مختصری از تاریخ اروپا را، مختصری از تاریخ تمدنهای جهان از یونان، روم، نَبَطی و... را، تاریخ شکل‌گیری آمریکا را، تاریخ دو جنگ جهانی را باید بیاموزید. مختصری تاریخ ادیان نیز میتواند مفید باشد. هرجا فرصتی دست داد اگر بتوانید تاریخ ملل مختلف را بخوانید هم بسیار یاری‌کننده است. مثلاً در می‌یابید که تاریخ شکل‌گیری یک کشور امروزی، چه بوده و تفاوتها و شباهتهای آن را با تاریخ ایران بررسی میکنید. بسیاری فریبهای ذهنی بدین شکل برطرف خواهد شد.

سه: خواندن و درست خواندن اصولی دارد. باید در «هنر خواندن» ورزیده شوید. باید حتی یک سطر را هم که می خوانید در خلوت، تحلیل شخصی خود را نیز ارائه دهید یعنی خواندن باید همراه با اندیشیدن دقیق باشد. امروز دیگر این تفکر منسوخی است که هرچیزی که به کتاب تبدیل شده یا چاپ کاغذی یافته، لزوماً حقیقت است. ممکن است در هرکتاب یا نوشته‌ای نقایص بسیاری، تحلیل‌های غرض‌ورزانه‌ای، داوریهای غیرمستدلی باشد. شما باید همه چیز را محک بزنید و با فکر و حوصله پیش بروید. سرسری عبور نکنید. بعلاوه اینکه سعی کنید منابع معتبر تهیه کنید و در مسائل مهم و کلیدی به یک منبع بسنده نکنید بلکه اعتبار منابع مختلف را در کنار هم بسنجید.

چهار: باید از اصول و قواعد سیاست جهانی در وضعیت کنونی آگاهی کافی کسب کنید. مثلاً پس از نفوذ شوروی در افغانستان، آمریکائیها علیه نفوذ کمونیسم و نفوذ حکومت شوروی سابق «گروههای جهادی» را تجهیز کردند و به مبارزۀ نظامی واداشتند. امروز «طالبان» دارد علیه آمریکا و هم پیمانانش میجنگد و روسها از طالبان حمایت میکنند. شما باید بتوانید این چیزها را تحلیل کنید و ریشه‌ها و تاریخ آنها را در حد مورد نیاز بدانید. یا بدانید «پیمان ناتو» چیست «پیمان ورشو» چیست یا «جهادیسم» ریشه در چه عواملی دارد. در مجموع باید بدانید پس از جنگ جهانی دوم و تغییراتی که در معادلات و توازن قدرتها ایجاد شد سیاست خارجی روسها یا آمریکائیها، یا سیاست دول اروپایی به چه ترتیبی و بر اساس چه روشها و اصولی پیش رفته است. چه چیزی را نفع خود و چه چیزی را ضرر خود میدانند و برای دستیابی به منافع خود چه سیاستی را در پیش میگیرند.

پنج: مختصری اطلاعات نسبت به جغرافیای سیاسی جهان معاصر (ژئوپلتیک) کسب کنید. به لحاظ اهمیت سیاسی، جهان امروز از چه مناطقی تشکیل یافته؟ اتحادیۀ اروپا، روسیه، آمریکا، چین، ژاپن، شبه‌جزیرۀ کره، آمریکای لاتین، خاورمیانه، موضوع فلسطین و یهودیان و... شما باید اهمیت پولتیک و استراتژیک این مناطق را و بخصوص همسایگانشان را نیز بدانید. بعد میتوانید تحلیل کنید که به فرض اگر جنگی در شبه‌جزیرۀ کره اتفاق افتد آنوقت روسیه کدام طرف می‌ایستد یا چین و ژاپن چه سیاستی اتخاذ میکنند. مهم نیست که تحلیل شما حتماً صد درصد درست باشد بهرحال باید بی‌تفاوت نباشید یعنی در ضمن مطالعه این چیزها را تحلیل کنید.

شش: وقتی تاریخ اروپا میخوانید میفهمید که در هیچ دوره‌ای ما به اندازۀ اروپائیان درگیر انواع «حماقت»ها نبودیم. ببینید «وردن. ل-سولنیه» دربارۀ قرون وسطی چه میگوید:«مسیحیت به ادبیات روی خوش نشان نمیداد زیرا از شعر و تئاتر بوی شرک می آمد...سرانجام کهنه‌پرستی و بی‌ذوقی مردم قرن سوم تا پنجم در مقابل جهالت تسلیم گردید...از آغاز قرن پنجم انحطاط بارزی حکمفرما گشت...نازایی و بی‌ثمری در محیط فکر، فلسفه و علم فرمانروا بود»[2]کلیسا میگفت شعر غذای شیطان است و ادبیات، هنر، تفکر و همه چیز تحت سیطرۀ مطلق کلیسا بود. درست است که سرزمین ما همیشه در معرض انواع هجومها و تاخت وتازها بوده ولیکن در تاریکترین دوره‌های تاریخی نیز ما همیشه حیات فرهنگی داشتیم. ما هیچوقت درگیر وحشیگری و بربریت نبودیم. هرکسی به هر ترتیبی قدم به فلات ایران گذاشته و هر قومی به سرزمین ما هجوم آورده –حتی اعراب یا مغول و یا اسکندر- تحت تأثیر فرهنگ ایرانی قرار گرفته است (یعنی آمیزش فرهنگی، تغییر فرهنگی). «صالح‌بن قدوس» شاعر و واعظ عرب، دلبستۀ فرهنگ ایران شده بود و در بصره در مجالس وعظ خود از زردشت میگفت از مانی میگفت، این را به دستور «مهدی عباسی» به اتهام «زندقه» کشتند. نقل میکنند اسکندر پس از ورود به ایران وقتی با مهارت، فهم و تربیت‌یافتگی ایرانیان مواجه میشود تصمیم میگیرد تا از آنها در ادارۀ ممکلت استفاده ببرد و این سبب اختلاف میان او و مقدونی‌ها -که آنها را برای ادارۀ مملکت نامناسب و تربیت‌نیافته میدید، گشته بود. بیش از شش قرن پیش از میلاد، «زردشت» از سرزمین ما برخاسته. احمد کسروی در جایی میگوید: «چرا ایرانیان بآن ننازند که پیغمبری همچون زردشت از میان ایشان برخاسته که شاید نخستین کسی است که آیین خداشناسی و یگانه‌پرستی را گزارده». ما حتی در زمان اشکانیان «تئاتر» داشتیم. بیش از هزارسال است «قصه» داریم شعر داریم. البته معنای این سخن برتربینی یا فخر جاهلانه نیست بلکه انسان آگاه و تربیت‌یافته در عین مراقبت از عزت نفس خود و احترام به خویشتن به دیگران نیز احترام میگذارد. پس شما تا اینجا با اطمینان میتوانید اقلاً خود را از غرب و اروپا فروتر نبینید و به بیهوده بودن و احمقانه بودن این بساط اروپاپرستی پی ببرید. ما نشان دادیم این مسائل جریانهای هدایت شدۀ سیاسی بودند و بعدها در بحث از «اروپایی‌گری» در این باب مفصلاً حرف خواهیم زد. به هر ترتیب باز هم از شما میخواهیم تاریخ بخوانید. میگویند کسی که گذشته را بداند قادر خواهد بود نسبت به آینده نیز بینش پیدا کند. آدمی که گذشته را نمی‌شناسد نه میتواند از پیشرفتها و نیکیهای گذشتگان خود چیزی بیاموزد و نه از اشتباهات آنها درس و عبرتی فراگیرد پس از یک سو ممکن است برای آینده نتواند راه درستی را ترسیم کند و از دوراندیشی بی‌نصیب خواهد ماند از سویی نیز ممکن است اشتباهات گذشتگان خود را تکرار کند. تاریخ‌دانی نجات‌بخش است.

هفت: باید بدانید سیاست استعمار از کی و چگونه آغاز شد. در گذشته لشکرکشی میکردند به سرزمین‌های دیگر، پادشاه را خلع میکردند و در آنجا می‌ماندند و گاهی تا سالها حکومت میکردند. مثلاً «سلوکیها» و بازماندگان اسکندر بیش از 70 سال در فلات ایران حضور داشتند (پیش از آنکه اشکانیان به قدرت برسند و بیگانگان را از فلات ایران بیرون کنند، 250 قبل از میلاد). به تدریج فهمیدند که این کار پرهزینه‌ای است و تصمیم گرفتند نفوذ غیر مستقیم داشته باشند یعنی سلطنت را به دست افرادی از آن سرزمین بسپارند ولیکن در روی کار آمدن، بقا یا خلع پادشاهان نفوذ کنند، قراردادهای تجاری امضا کنند و بهرحال راه کم هزینه‌تری را برای غارت ممالک دیگر برگزیدند. این تغییری بود که از حدود قرن شانزدهم بتدریج در سیاست دولتهای اروپایی بوجود آمد. شما باید مختصر دانشی راجع به این مسائل –اقلاً تا آنجا که به ادبیات و هنر مربوط میشود- بدست آورید. باید انواع حیله‌ها و روشهای «استعمار»، انواع روشهای جنگ تبلیغاتی و نیز ارتباط آن با ادبیات، هنر، کتاب و سینما و... را بتوانید تحلیل کنید.

هشت: به تدریج که پیش می‌روید ارتباط اینها را با ادبیات و هنر می‌فهمید. باید بدانید جنگ دیپلماتیک یعنی چه. «پروپاگاندا» یعنی چه. جنگ تبلیغاتی به چه صورت و با چه اهدافی است. اگر جایی خواندید فی‌المثل: «مدیترانه»، «شرق دور» یا «شرق میانه» باید دقیقاً موقعیت آنها را در نقشه جهان به تصور آورید و سپس اهمیت سیاسی آنها را دریابید. باید بتوانید تحلیل کنید که چرا همیشه حتی از دوران پیش از میلاد «مدیترانه» محل نزاع قدرتها بوده. اگر جایی خواندید: «خلافت» باید معنای دقیق آن و ارتباط تاریخی آن با دین و سیاست را بتوانید تحلیل کنید، چرا؟ چون به زندگی اجتماعی شما به عنوان یک ایرانی بسیار مرتبط بوده است. مختصری از تاریخ استعمار بریتانیا در خاورمیانه (مثلاً در دیار «فلسطین» از 1920 تا حدود 1948 پس از سقوط امپراتوری عثمانی) و سپس تاریخچۀ تأسیس دولت یهودی در خاورمیانه را باید بیاموزید. باید بتوانید تحلیل کنید که چرا از حدود دهۀ هفتاد میلادی حمایت از اسرائیل در خاورمیانه به سیاست ثابت رؤسای جمهور آمریکا تبدیل شد؟ یا چرا این همه «هیتلر» را رسانه‌های آمریکائی و بعضاً اروپایی در وسیع‌ترین شکل ممکن تخریب میکنند. ما از سیاستمداران حرف میزنیم نه از مردم؛ این را باید دانست که این سیاست افراطی‌گری در میان تربیت‌یافتگان و آگاهان یهودی نیز منتقدان جدی دارد. همین امروز نتانیاهو و سیاست «شهرک‌سازی» او در اسرائیل یک اپوزیسیون قوی دارد. هنرمندان در اروپا و اسرائیل کمپین‌هایی تشکیل داده‌اند. دمکراتهای آمریکا نیز با اتخاذ این سیاستها موافقت چندانی نشان نمیدهند و حتی سازمان ملل نیز این کار را به رسمیت نمی‌شناسد (مطابق با کنوانسیون ژنو). ما اینها را فقط از زاویۀ ارتباطشان با ادبیات و «نوشتن» بررسی میکنیم و گرنه تأسف داریم از اینکه قلم خود را و چشم و بینش شما خوانندۀ گرامی را به پلیدی‌های سیاست بیالائیم. بر پیکر نیمه جان «حقیقت» و «آدمیت» مرثیه میخوانیم.

نه: «هایدگر» در این زمینه مثال خوبی است. اینها هرچقدر تبلیغات دروغین و بزرگنمائی کردند موضوع هایدگر را نتوانستند حل کنند چون بهرحال کارنامۀ هایدگر و تأثیرش بر فلسفۀ غرب برایشان قابل انکار نبود. دو روش در پیش گرفتند: عده ای از نویسندگان و فیلسوفانشان -مانند کارل یاسپرس، آدورنو، هورکهایمر و...- هایدگر را تخریب میکردند، عده ای دیگر نیز سعی داشتند ارتباط هایدگر را با نازیها انکار کنند یا توجیهات دروغین را دستاویز قرار دهند. محافل ما نیز گاهی تحت تأثیر این دروغ و فریبها قرار میگرفتند (اغلب پیش از انتشار دفتر یادداشهای هایدگر: دفترهای سیاه). بدون اینکه بخواهیم از منظر اخلاقی قضاوتی راجع به گرایش سیاسی هایدگر داشته باشیم به شما میگوییم موضع هایدگر در قبال نازیها شامل دو دوره است؛ الف: حمایت و ارتباط علنی با نازیها. دو: دورۀ سکوت -که معنایش نقد برخی رفتارها و افراط‌گریها و تغییرات نادلخواه هایدگر که حزب «ناسیونال سوسیالیسم» بدان آلوده شد است و نه نفی آرمان حزب یا قطع تعلق کلی با آن. هایدگر میدید که با گسترش حزب عده‌ای که آنها را «تشنۀ مقام و تازه بدوران رسیده » میخواند، دارند از مسیر اولیه و ترسیم شده منحرف میشوند و این مسائل را نقد میکرد. امروز که «دفتر یادداشتهای روزانه یا دفترچه‌های سیاه» هایدگر انتشار یافته، این موضوع روشن‌تر شده است. چه دروغهایی در خصوص زندگی شخصی هیتلر نشر داده‌اند و شما میتوانید حتی در شبکه‌های اجتماعی این دروغها را ببینید مثلاً میگویند هیتلر در جوانی دچار شکست عاطفی شده و دختری یهودی دست رد به سینۀ او زده، همه فریبکاری است. به من ایرانی مربوط نیست که بخواهم دربارۀ نیک و بد هیتلر قضاوت کنم ولیکن یک نفر آلمانی دلایل بسیاری پیدا میکند که به هیتلر احترام بگذارد. هیتلر به سرزمین خود خدمت کرد، ارتش درهم‌شکسته را سامان بخشید و آلمان تحقیر شده و شکست‌خورده که در جنگ اول جهانی حتی بخشی از قلمرو خود را از دست داده بود را به چنان اقتداری رساند که سراسر اروپا و جهان را به وحشت انداخته بود. کسانی حتی دشمنی با هایدگر را تا آنجا آشکار کرده‌اند که از مرگ هایدگر و فلسفه‌اش سخن میگویند. به شما میگوییم این تلاشها در شکل وسیعی در آینده نیز ادامه خواهد یافت. ببینید اینها چه لابی قدرتمندی دارند که حتی میخواهند در دانشگاهها و مؤسسات علمی پروژۀ «هایدگرزدایی» را پیش ببرند. اکنون ببینیم هایدگر چه میگوید:[آنجا که سخن هایدگر، قضاوت کلی دربارۀ قوم یهود باشد ما با آن موافقت نداریم ولی با این موافقت داریم که «اقلیت» قدرتمند و بیرحمی در حوزۀ سیاست جهانی هستند که سخن هایدگر راجع بدانان دقیقاً مصداق دارد] هایدگر از خطر فراموشی وجود (وجود اصیل) حرف میزد. هرچیزی که به نحوی مرتبط باشد با این فراموشی (مثل مدرنیته، فناوری، حرص و طمع لجام‌گسیخته نسبت به سرمایه یا هر آنچه به سود شخصی -آنجا که زیان جمعی را توجیه میکند- مربوط است و...) آن را نقد میکند. «امپراطوری آمریکا» را نیز دشمنی برای «وجود اصیل» و «انسانیت سازنده» -انسانیتی که به تعالی همۀ ساکنان زمین می‌اندیشد- معرفی میکند. حتی سیاست انگلستان را نیز نقد میکند ولی به بحث «یهودیت» که میرسد لحن ستیزه‌جویانه و تندتری پیدا میکند. هایدگر یهودیان را کندفهم، بی‌ریشه، قدرت‌طلب و دوستدار حیله‌گری مینامد و میگوید کسی که دارای این خصیصه‌ها باشد هم مسئول فراموشی یا فروکاستن معنای «وجود» است و هم خطری برای معنای انسان‌بودن، زیرا چنین فردی این قابلیت را دارد که وجود انسانی را به سمت نابودی ببرد و اراده‌ای در درونش هست که او را به سمت این نوع سلطه‌طلبی سوق میدهد. حالا از طرفی این را نیز باید اشاره کنیم که رگه‌های یهودستیزانه در یادداشتهای هایدگر باعث شده برخی افراد در جبهۀ مقابل نیز این شخص را تبلیغ کنند و ستایشهای اغراق‌آمیز پیرامونش بکار ببرند.

ده: تا اینجا میفهمید که اگر شاهکار همۀ زمانها را خلق کنید -اعم از شعر، رمان، کتاب- آن را به تمام زبانهای دنیا ترجمه کرده و به شکل وسیعی منتشر نمائید و ذره‌ای گرایش کمونیستی داشته یا در نکوهش آلمان نازی و مظلومیت یهودیان در جنگ دوم جهانی چیزی نگفته باشید یا بهر طریقی جهتگیری سیاسی شما برخلاف منافع اتحادیۀ اروپا و آمریکا باشد، حتی یک «سنت» (یا به زبان خودشان یک پنی=Penny) جایزه هم به شما نمیدهند و نیز هیچ رسانۀ اروپایی یا آمریکایی از شما حمایت نمیکند. آنوقت میفهمید چرا جوایز ادبی همچون جایزه نوبل، غیرادبی و «دروغین» است و خیلی مسائل دیگر را نیز میتوانید تحلیل کنید. آنوقت معنای جنگ تبلیغاتی را میفهمید. آنوقت میفهمید منظور هایدگر از «بی‌ریشگی» چیست و نیز کسی که به تعبیر هایدگر «نمی‌اندیشد بلکه شمارش میکند» چه ویژگی‌هایی دارد و چه خطراتی برای انسانیت به بار می‌آورد. و نیز می‌فهمید که وحشیگری تنها «فیزیکی» نیست وحشیگری تبلیغاتی هم داریم وحشیگری در حوزۀ رسانه هم داریم. اشاره کردیم که اینها به «هایدگر» هم رحم نکردند ولی شخصی همچون «ژان پل سارتر» را که تنها شارح یا مفسر آثار فیلسوفان آلمان همچون هگل، هایدگر، هوسرل و... است به سبب دشمنی مشترکشان با «نازیسم» تا عرش آسمان بالا بردند و جایزه هم بدو اعطا کردند. یکی از علتهای حمایت از آلبر کامو نیز مربوط میشود به همین مسائل. مثالها بسیار است. یا امروز وضع سوریه را در نظر بگیرید. فرضاً شما بزرگترین نویسندۀ همۀ زمانها باشید (البته تعابیری چون بزرگترین و شاهکار و... تعابیر غلط، نامناسب و غیرعلمی هستند، تنها داریم مثالی طرح میکنیم) حتی فرض کنید فرستادۀ خداوند و پیام‌آور باشید کافیست موضع‌گیری شما در قبال جنگ سوریه، نزدیک به موضع «روسیه» باشد، آیا کسی به شما جایزه‌ای خواهد داد؟ هرگز. شواهدی هست که نشان میدهد «علی احمد سعید» (آدونیس) شاعر سوری به آکادمی نوبل معرفی شده و شانس برنده شدن هم دارد، چرا؟ چون موضع‌گیری او به موضع اتحادیۀ اروپا و آمریکا نزدیکتر است. اینجا علاوه بر تحلیل پیشین باید این را هم بتوانید تحلیل کنید که چرا آکادمی نوبل معمولاً به وضع خاورمیانه هیچ اهمیتی نمیدهد؟ فقط تا آنجا به خاورمیانه یا آمریکای لاتین اهمیتی میدهند که به منافع اتحادیۀ اروپا و آمریکا مرتبط باشد. محاسبه کنید چند درصد از برندگان جوایزی همچون نوبل شامل کشورهای حوزۀ اسکاندیناوی، اروپای غربی، سوئد و آمریکاست. یا در نظر بگیرید «داعش» در خاورمیانه عملیات انتحاری انجام میدهد و گاهی باعث مرگ بیش از صد نفر میشود این حاثه کمترین پوشش خبری نمی‌یابد ولی در پاریس، لندن یا یکی از ایالات آمریکا بمبی منفجر شده، تلفات اندکی نیز داشته، در کمترین زمان همۀ جهانیان میفهمند، پوشش خبری وسیع به انواع روشها در توئیتر، فیسبوک و سایر شبکه‌ها... اینها را باید بتوانید تحلیل کنید و اطلاعات مرتبط را بدست آورید. شما بررسی دیگری نیز می توانید انجام دهید: برندگان نوبل را به دو دورۀ پیش از دهۀ 60 میلادی و پس از آن تقسیم کنید و مسائلی که برشمردیم را در هر دو دوره بررسی کنید. (این دوره، دوره‌ایست که روند تغییر در آرایش قطبهای قدرت جهانی شروع به تثبیت میکند و شخصیت‌های یهودی نیز بتدریج به بالاترین مراکز قدرت راه می‌یابند). بیش از 175 نفر از برندگان نوبل تاکنون یهودی هستند (حدود 40 درصد از کل) که از این میان حدود 137 نفر (حدود 77 درصد) از آنها مربوط میشود به پس از سال 1958 میلادی. همچنین وقتی از دشمنی سوئدیها با روسها -که ریشه تاریخی دارد- آگاه باشید میفهمید چرا «تولستوی» را نادیده میگیرند و به شخصی همچون «سولژنستین» جایزه میدهند. بنابراین وقتی میخواهند از روسیه کسی انتخاب کنند یا باید اصلیت یهودی داشته باشد یا بهر طریقی مخالف آن دسته از سیاستهای روسها -که در تضاد با منافع اتحادیۀ اروپا و آمریکاست- باشد. البته در ضمیر ما ایرانیان نیز این حس «بیزاری تاریخی» نسبت به روسها هست. بهرحال غرض نقد رویکرد غیر ادبی و غیر مستقل جوایز ادبی است.

یازده: حالا فرض کنید در کشوری یک نوع حکومت دیکتاتوری و سرکوبگر مستقر است ولی این حکومت با اتحادیۀ اروپا و اسرائیل روابطی دوستانه دارد و منافع آمریکا را نیز تأمین میکند. در این کشور، اگر نویسنده‌ای باشد که هنری‌ترین شکل انتقاد از خفقان و دیکتاتوری را در قالب شعر و رمان یا یادداشت و کتاب و... منتشر کند و به تمام زبانها نشر دهد فکر میکنید کسی از این شخص حمایت میکند یا آکادمی نوبل اهمیتی میدهد؟ هرگز. پس این توجیهات دروغین همه بهانه است. در شرایط کنونی برای دستگاه پروپاگاندای آنها تنها یک چیز مهم است: منافع اتحادیۀ اروپا، آمریکا و موضوع یهودیان. اکنون محاسبه کنید به چند نفر از نویسندگان و شاعرانی که منتقد حکومت شوروی سابق یا متحدانش بودند نوبل اعطا کردند؟ (در محافل ما نیز این افراد را ناآگاهانه ستایش میکردند، همۀ آثارشان را ترجمه کردند و متاسفانه هنوز هم دارند این نادانی را تکرار میکنند). آن را میگفتند حکومت سرکوبگر نه بخاطر اینکه واقعا برایشان مهم باشد سرکوبگر است یا نه، بخاطر اینکه با آن دشمنی داشتند و مزاحم تأمین منافع‌شان بود.

دوازده: پنج سازمان مهم امنیتی آمریکا برای دفتر «جورج بوش» در سال 2002 و 2003 مستندات فرستادند که حکومت «صدام حسین» سلاح کشتارجمعی ندارد ولیکن «بوش» به این بهانه تصمیم خود را مبنی بر حمله به عراق گرفته بود. این حمله و مدیریت ناصحیح آن پس از سقوط «صدام» را اصلی ترین دلیل ظهور «داعش» میدانند. حالا شما  در این باره رمان بنویسید، کتاب منتشر کنید آیا کسی به شما جایزه ای خواهد داد؟ آیا کسی از شما حمایت خواهد کرد؟ هرگز. «جان نیکسون» بازجوی صدام حسین بود، پس از اتمام دورۀ بازجویی میگفت هم نشینی با «صدام» را به معاشرت با جورج بوش ترجیح میدهم. جورج بوش بیشتر مسبب شرّ بوده یا استالین؟ چپ و کمونیسم بیشتر زیانبخش بوده یا امپریالیسم و سرمایه‌داری جهانی؟ چرا نوبل به یک طرف جایزه میدهد دیگری را نادیده میگیرد؟ اصلاً آکادمی نوبل این همه هزینه را –که شامل سالانه میلیونها دلار است- از چه منبع مالی تأمین میکند؟ شما باید بتوانید همۀ این مسائل را تحقیق کنید.

سیزده: در خصوص محتوای این دو کتاب اطلاعات کسب کنید: «گفتگوی ماکیاولی و مونتسکیو در دوزخ»[3]و «پروتکل بزرگان صهیون». ما در این باره و اینکه به نژاد یا قوم خاصی ارتباط پیدا میکند یا نه قضاوتی نداریم (همچنانکه اشاره کردیم از سیاستمداران حرف میزنیم و نه از مردم) ولیکن به شما میگوییم یقین داشته باشید دستهایی در پس پرده هست که توطئه‌ها را طراحی میکند، این جنگ تبلیغاتی را، پروپاگاندا را، تبلیغ محتوای کتابها و فیلمها را، جایزه‌های جهانی همچون نوبل و... را، پروژه سرمایه‌داری جهانی را، منافع امپریالیسم را و رسانه را جهت‌دهی و هدایت میکند. اینها از گسترش اخبار جعلی نمی‌ترسند، از گسترش فقر و جهالت، از فاصله و شکاف میان غنی-فقیر، از انباشت 99 درصد سرمایه بدست کمتر از 1 درصد جمعیت جهان نمی‌ترسند، از جنگ نمی‌ترسند، به خاورمیانه به آفریقا سلاح ارسال میکنند. اینها در کار صادرات جنگ، فقر، نادانی، اختلافات قومی واختلافات نژادی-مذهبی اند. این را هم بگوئیم این افراد و این «اقلیت» از هر نژاد یا قوم خاصی باشند اینها هیچ تعلقی یا هیچگونه دلبستگی به نژاد به انسانیت ندارند بلکه برایشان تنها یک چیز مهم است و آن گردش «سرمایه» و وضع حساب بانکی شخصی‌شان است. این اقلیت را باید «الیگارشی مرگ و تباهی» نامید. مدیر کارخانه‌ای که برای خاورمیانه سلاح میسازد فکر نمیکند و بهیچوجه برایش مهم نیست که در پاریس، منچستر یا در پیاده‌روهای لندن و در مراسمی در نیویورک نیز با همین سلاح بی‌گناهان جانشان را از دست میدهند. بروید مطالعه کنید ببینید آمریکائیهای سالم و آگاه در خصوص منابع تأمین مالی «جایزه نوبل» چه میگویند. آلفرد نوبل خود در کار ساخت سلاح بود. اشاره کردیم که حدود 40 درصد از برندگان نوبل یهودی‌تبار هستند. اکنون شما محاسبه کنید چند درصد از آنها مستقیم یا غیر مستقیم به مسئله آلمان نازی و «یهودیت» در جنگ دوم مرتبط است، چند درصد مرتبط است با ضدیت با تفکر چپ[4]، کمونیستی و... اینها مسائلی نیست که بتوان سرسری از کنار آنها گذشت. از طرفی این تنها حرف یا نظر شخصی ما نیست. شما میتوانید همین لحظه تحقیق کنید درخصوص جایزۀ نوبل «آلفریده یلینک» یا «هرتا مولر» در محافل اروپا و آمریکا چه انتقادات و بحثهایی درگرفت. (حتی برخی اعضای «آکادمی سوئد» نیز در اعتراض به این انتخابها استعفا داده بودند) بحث ما راجع به ادبیات است و گرنه جایزۀ صلح را میتوانیم «بازار رسوائی» بنامیم و مثالهای بسیاری از رسوائی‌های آشکار ذکر کنیم. (یک مورد «هنری کیسینجر» است، این انتخاب حتی منجر به استعفای اعضای کمیتۀ نوبل گشت و انتقاد کسانی که کیسینجر را به جنگ‌طلبی متهم میکردند برانگیخت). یا در خصوص جایزۀ نوبل «جان اشتاین‌بک» (1962) حتی منتقدان در آمریکا «اشتاین‌بک» را کم‌مایه و نالایق خطاب میکردند. همین شخص تمام آثارش به فارسی ترجمه شده است و امروز شما باید از این خطاها و اقدامات ناآگاهانه درس بگیرید و برای آینده راه درستی مبتنی بر عقلانی‌گرائی ترسیم کنید. در همه جای جهان نقدهای مشترکی نسبت به جایزۀ نوبل مطرح میشود: یک نقد مربوط است به تأثیر مراکز قدرت سیاسی و عدم استقلال در روند انتخابها و دیگری اروپائیسم یا اروپاگرایی (Eurocentrism) و اینکه میخواهند چنین القا کنند که هشت میلیارد انسان بر روی کرۀ زمین همه کودن، بی‌هنر و خشونت‌طلب هستند و این فقط اروپا، آمریکا و یهودیان‌اند که علم، هنر و صلح میفهمند در حالیکه عظیم‌ترین کمپانی‌های ساخت سلاح در غرب فعالیت دارند و حتی تروریستها یا آنها که انتحار میکنند منبع تأمین اسلحه‌شان از همین تولیدکننده‌هاست.

بهرحال ما با وجود چیزی به اسم «جایزه» در ادبیات (چه برون‌مرزی یا داخلی) مخالفیم، حتی با فرض عادلانه بودن روند آن. نه اینکه سلیقۀ شخصی ما باشد نه؛ جایزه مخصوص «مسابقه» و رقابت است. در حوزۀ تفکّر و تخیّل، مسابقه چه معنایی میتواند داشته باشد؟ پس ماهیت جایزۀ ادبی خود از اساس «غیرادبی» است از اینجا هر آدمی می تواند بفهمد که جایزۀ به قصد دیگری –غیر از حوزۀ مربوط به جایزه و در اینجا ادبیات، بنیان نهاده میشود. مگر در این چندهزار سال تمدن بشری با این همه اندیشه، علم و هنر و پیشرفت، «جایزه» نقشی داشته است؟ عمر اولین جوایز ادبی به حدود 100 سال پیش بر میگردد. متاسفانه جنگهای جهانی و انقلاب‌ها، زیاده‌خواهی و سلطه‌طلبی‌ها جهان را به باتلاقی افکنده است که معلوم نیست کی بطور کامل از آن رهایی یابد. خاورمیانه دهه‌هاست یک روز بدون انتحار و کشتار به خود ندیده است. بهرحال در هر کجای دنیا هر نویسنده یا شاعری بهر طریقی «جایزه»ای بپذیرد و ادبیات را، اندیشۀ مستقل را آلودۀ یک چیز مضحک به نام «جایزه» کند باید در «سلامت» و «صداقت» این آدم شک کرد. با نگاهی به وضعیت محافل خودمان نیز این مسائل دریافتنی است. چه در بحث از جوایز و یا «چهره‌سازی»های دروغین در همه جا سازوکار تقریباً مشترکی وجود دارد. از طرفی برگزاری جوایز برون‌مرزی -به هر ترتیبی که باشد، حتی به فرض کمترین دخالت عوامل غیرادبی، بازتاب آن در محافل ما ناآگاهانه است. اینها میل عجیبی دارند به فریب دادن دیگران و غافلند که فرزندان و نوادگان خودشان نیز فردا در همین فضا پرورش می‌یابند و آنها نیز به این گمراهی و تباهی فکر و اندیشه مبتلا خواهند گشت.

چهارده: اینجا ضروریست یک نکتۀ مهم را یادآوری کنیم. نمی‌توان پیشرفتهای مادی غرب را نادیده گرفت و نیز باید پذیرفت که آمریکا توانسته امپراطوری موفقی بنیان نهد و دارد از تجربیات امپراطوری‌های گذشتۀ تاریخ (مثل امپراطوری هخامنشی بخصوص راجع به داریوش اول) در سیستم ادارۀ این امپراطوری بهره می‌برد. حالا این امپراطوری -مثل همۀ امپراطوری‌های گذشته- و این روند پیشرفت مادی غرب برای بقای خویش نیازمند انواع جنگهاست: جنگ نظامی، جنگ دیپلماتیک، جنگ تبلیغاتی و... بهرحال هرکس دارد برای بقای خود و مرزهایش می‌جنگد. یکی از این جنگها نیز جنگ رسانه‌ای، تبلیغاتی و فرهنگی است. آنها دارند برای بقا و پیشرفت خود جنگ میکنند (تا اینجا ایرادی نیست، اگر نخواهیم منظر اخلاق را نیز در نظر بگیریم) ایراد اینجاست که چرا ما بدون مقاومت تسلیم دستگاه فریبکاری و حیله‌گری آنها شدیم؟ چرا ما ناآگاهانه داریم از آنها دفاع کرده خود را تضعیف میکنیم؟ ما باید آگاهانه برخورد کنیم یعنی بدانیم که این یک جنگ است و خودخواسته یا ندانسته از طریق همسوئی با دستگاه پروپاگاندای آنها، به آنها خدمت نکنیم. پس شک نکنید این جوایز ادبی نیز بخشی از همین جنگ رسانه‌ای تبلیغاتی است. بیایید آگاهانه و مسئولانه برخورد کنیم (در حوزۀ نشر و رسانه) نه مثل یک خودباختۀ از پیش بازنده که دارد به دشمن خویش جان می‌بخشد و خود را نیز می‌میراند.

پانزده: یا برای اینکه بدانید که این اصطلاحات «حقوق بشر»، «دموکراسی» یا «مبارزه با تروریسم» که قدرتهای جهانی ادعا دارند واقعا در عمل به آن پایبندی دارند یا تظاهر میکنند بروید حکایت «مانوئل نوریگا» را مطالعه کنید، بسیار عبرت‌انگیز است. یا شخصی همچون «آنگلا مرکل» را شما باید بشناسید. اگر بخواهیم دو تن از زنان منفور جهان معاصر را نام ببریم یکی «آنگلا مرکل» است دیگری «هیلاری کلینتون». یکی از دلایل پیروزی دونالد ترامپ همین نفرت از هیلاری کلینتون بوده است (که البته کلینتون آن را با اصطلاحاتی همچون زن‌ستیزی توجیه میکند).

شانزده: در ادامه دو مورد مثال ذکر میکنیم مابقی را بعدا خودتان می توانید تحلیل کنید. شما ضمن مطالعۀ این مثالها خود نیز به تحقیق بپردازید ولیکن موارد زیر برای هیچ انسان خردگرائی –با هر گرایشی در ادبیات- قابل انکار نیست:

یک: تأثیر فضای «اروپایی‌گری» بر چهره‌سازی دروغین از افراد و کتابها و نیز بهره‌برداری یا سوءاستفادۀ ناشر و مترجم از این موضوع به قصد فریب مخاطب.

دو: تأثیر دوگانه‌های کاذب (مثلاً تبدیل مخاطبین به دو قطب شرق‌گرا و غرب‌گرا‌) و یا دوگانه‌های داخلی

سه: معیارهای غیرهنری و کاذب مثل جوایز ادبی دروغین (همچون نوبل، پولیتزر، من‌بوکر و اخیراً گنکور و...) و باز سوءاستفاده از این موضوع به قصد منافع اقتصادی. اگر محرک و انگیزۀ اصلی مترجمین برای ترجمۀ کتابها ریشه‌یابی شود در اکثریت موارد به همین مسائل غیر ادبی میرسیم.

چهار: حتی اگر نویسنده‌ای خوب باشد این نوع بزرگنمائی‌ها و ستایش‌ها علتی پسیکولوژیک دارد و به کیفیت هنری آثار مربوط نیست. گزاره‌های احساسی و غیر علمی و ستایشهای بیمارگونه در مقدمه‌ها، در روزنامه‌ها و مجلات یا خبرگزاریها همه ریشه در یک چیز دارد و آن دوری از عقلانی‌گری، ضعف روحیۀ پژوهشی، خودباختگی و تنبلی فکری است. هر نقل قولی در هر کجای جهان از یک غیرایرانی ببینند بدون تحقیق آن را می‌پذیرند و مخاطب را با همین گزاره‌های دروغین و غیر علمی گمراه میکنند. اینکه ادبیات خارجی فروش بیشتری در مقایسه با ادبیات داخلی دارد نیز علت پسیکولوژیک دارد و لزوماً به کیفیت ادبیات خارجی یا ضعف ادبیات داخلی ارتباط پیدا نمیکند بلکه به «ذهنیت کاذب و تحمیل شده به مخاطب» مربوط است.

هفده: مثال اول: حکومت ترکیه فعلی را در نظر بگیرید. اروپائیها از مواضع این حکومت ناراضی‌اند. روسها و آمریکائیها با آن کشمکش دارند. اینجا شما باید به تاریخ مراجعه کنید و ببینید از یک طرف چه جنگها و برخوردهایی میان امپراطوری عثمانی و اروپا در گذشته بوده –فی المثل محاصرۀ وین بدست عثمانیها و شواهد دیگر. در دوره هایی از تاریخ مثلاً در زمان سلطان سلیمان قانونی، اروپائیها از گسترش امپراطوری عثمانی سخت به وحشت افتادند. بهرحال به سبب موقعیت استراتژیک آن، اروپائیها همیشه نسبت به وضع حکومت در ترکیه حساسیت دارند. از طرف دیگر باید تاریخ جنگهایی که پاپ و پادشاهان اروپا به قصد گسترش مسیحیت و علیه نفوذ اسلام انجام میدادند را بدانید. میدانیم که فی‌المثل دولت «اردوغان» از یکسو تمایلات اسلام‌گرایانه دارد و از سوئی نیز روابط خیلی دوستانه‌ای با اسرائیل ندارد و رفتارش در قبال موضوع فلسطین و رژیم اسرائیل محتاطانه است. حالا یک نویسنده‌ای هست به نام «اورهان پاموک»، این شخص دارد مسائلی را در جامعۀ ترکیه نقد میکند که مورد پسند اروپائیها و آمریکائی‌هاست مسائلی مرتبط با کردها و ارامنه (اینجا از طرفی شما باید بتوانید تحلیل کنید چرا آمریکا «گروههای کرد» هم مرز با حکومت ترکیه را به بهانۀ مبارزه با داعش مسلح میکند) یا در رمانهایش گاهی مسائل جنسی همچون بکارت و موارد مشابه مطرح میشود. مهم نیست که رمان «پاموک» از اصالت هنری بهره دارد یا نه، همین که منتقد دولتی باشد که منافع اتحادیۀ اروپا و آمریکا را تأمین نمیکند کافیست تا اروپائیها و آمریکائیها از این شخص حمایت رسانه‌ای داشته باشند، او را تبلیغ کنند و با اعطای جایزۀ نوبل یک جور جنگ تبلیغاتی بر ضد حکومت ترکیه راه اندازند. اگر تحقیق کنید می‌بینید افراد ملی‌گرا در ترکیه برای «پاموک» ارزش زیادی قائل نیستند. حتی ملی‌گرایان تندرو از این شخص بخاطر مصاحبه‌هایش با شبکه‌های برون‌مرزی شکایت کرده‌اند و این مظلومیت‌های دروغین و جنجالهای شهرت‌طلبانه نیز در اعطای جایزه نوبل به او نقشی داشته است. کسروی به این جور افراد میگفت «نادانک». آدم ستایشهای بی حد و اندازه از این اشخاص را که در مجلات و روزنامه‌های داخلی می بیند تعجب میکند. به فرض هم که نویسنده‌ای خوب باشد این همه ستایش دروغین حقیقتاً به لحاظ روانشناسی جای بررسی دارد. این آدم –که در مجلات و روزنامه‌ها در ازای دریافت پول مطلب مینویسد- یا خودآگاهش از کار افتاده، از روی جهل یا شاید بی‌تفاوتی است نمیدانم بهرحال یک بیماری ذهنی است و وقت آن رسیده که این هم‌وطنان یا کسب آگاهی کنند یا حس مسئولیت جمعی را نادیده نگیرند و بهر ترتیب در رویکرد خود بازنگری کنند. گروهی نیز با سوء استفاده از این فریبها کاسبی میکنند، رمان ترجمه میکنند و نان ناروا بر سفرۀ خانواده و فرزندان خویش میبرند. سالانه دهها رمان یا مجموعه شعر خارجی به فارسی ترجمه میشود اغلب با ترجمه‌های ضعیف، یا یک کتاب را گاهی پیش می‌آید همزمان چند ناشر آن را چاپ میکنند. آیا حقیقتاً ضرورتی هنری برای این کارها هست؟ بیگمان نه، این یک بازار کاسبی و فریبکاری است. اینکه بلحاظ تاریخی از چه زمانی (=پس از مشروطه) و چطور این بیماری شیوع پیدا کرده و نیز اینکه این ستایش‌ها پایه‌های عقلی و علمی ندارد، ما آن را ثابت کردیم و باز هم در این باره در بحث از «اروپایی‌گری» حرف خواهیم زد.

هجده: اکنون این سؤال پیش می‌آید که آیا نویسنده یا شاعر برون‌مرزی مطلقا نمی‌فهمد یا مؤلف صددرصد بی‌مایه‌ای است؟ باید گفت نه، بهرحال این آدمها نیز سطحی از سواد و دانش مورد نیاز برای نویسندگی یا شاعری را اکتساب کرده‌اند بلکه به دلایلی که برشمردیم رسانه‌ها و مراکزی که عرصۀ ادبیات را تصرف کرده‌اند سعی میکنند ایدئولوژی سیاسی و فرهنگی مورد نظر خود را اشاعه دهند -ایدئولوژیی‌ی که تنها منافع خودشان را تأمین میکند- پس هر محتوائی، شخصی یا اثری که با این ایدئولوژی همسو باشد –فارغ از اینکه از اصالت هنری برخوردار باشد یا نه- از آن حمایت میکنند و با اعطای جایزه یا حمایت رسانه‌ای آن را تبلیغ و بزرگنمائی میکنند. از سوی دیگر، افراد در درون کشورها نیز به این مسائل واقفند (قاعدۀ بازی را میدانند) و با موضع‌گیری‌ها، با شعار، جنجال، روابط دوستانه، لابی و... توجه جوایز برون‌مرزی را جلب میکنند. حالا ممکن است در آن کشور نویسندگان زیادی هم‌سطح یا حتی برتر از این نویسنده باشد، آنها اغلب ناشناخته میمانند زیرا حتی اگر دارای ارزش هنری هم باشند محتوای آثار یا جهت‌گیری سیاسی و ایدئولوژیک‌شان مورد پسند یا مورد توجه دست اندرکاران جوایز یا رسانه‌های مربوط قرار نمی‌گیرد. از طرفی ناشر و محافل ما از روی ناآگاهی یا سود شخصی فضایی را بوجود آورده‌است که مخاطب با کتاب غیرایرانی یک جور رفتار میکند و با کتابهای ایرانی جور دیگری. شما رمان «صدسال تنهائی» را دقیقاً به همین شکلی که اکنون هست چاپ کنید و نام نویسنده را بگذارید: «حسین مارکزلو» با تیراژ پانصد نسخه حتی یک چاپ آن به فروش نمیرسد. همچنین رمان یا شعر ایرانی چاپ کنید نام مؤلف را بگذارید: «امیل پاتریسیو» برندۀ جایزۀ «زرپولیت» 2013 ببینید چطور مورد استقبال قرار خواهد گرفت. ما کار مقدمه‌نویسی آن را بر عهده خواهیم گرفت:

«اِمیل به سال 1923 در خانواده‌ای اهل هنر در «سن‌خوزه» چشم به جهان گشود. از همان روزهای نخست تحصیل، نبوغ و استعداد حیرت‌انگیز «امیل» شکوفا شد و به نوشتن روی آورد. مادربزرگ وی شخصیتی پرخروش و آزادیخواه بود و امیل از کودکی تحت تأثیر تربیت مادربزرگ، خود را برای مبارزات بزرگ سیاسی علیه دیکتاتوری و ظلم آماده کرد. اولین رمان پاتریسیوی بزرگ در سن 24 سالگی منتشر شد و تحسین همۀ منتقدان بزرگ جهان را برانگیخت به طوریکه تمام نسخه‌های چاپ اول رمان در همان هفتۀ اول به فروش رفت. آثار وی در شمار پرفروش‌ترین رمانهای تاریخ ادبیات جای میگیرد و تاکنون بیش از 28 میلیون نسخه از رمانهای او به فروش رفته است. «چارلز اسکافیلد» که همه شاهکارهایش را بیاد داریم، وی را تأثیرگذارترین و بزرگترین نویسندۀ قرن بیستم میداند. امیل با بصیرتی وصف‌ناشدنی حوادث واقعی و تخیّلی را چنان در هم تنیده است که خواننده را مسحور میگرداند. «پاتریسیو»ی کبیر را بدون شک باید آوانگاردترین نویسندۀ زمان و پیشگام سبک معجزه‌آسا وخلاقانۀ «مجیک-رئالیزم» دانست. چاپ این کتاب را میتوان نقطه عطفی در تاریخ ادبیات جهان به شمار آورد. رمان پیش رو پس از ده سال تحقیق و آشنائی با زندگی واقعی و دغدغه‌های مردم شهر سن‌خوزه منتشر شده است بطوریکه میتوان آن را تاریخ مجسم این منطقه قلمداد کرد. این رمان شگفت، در اندک زمانی در صدر پرفروش‌ترین رمانهای جهان قرار گرفته است و به عقیدۀ منتقدان شاهکار واقعی «پاتریسیو» به شمار میرود»

شما ببینید مقدمه‌ها، روزنامه‌ها و مجلات، یا سایتهایی چون ویکی‌پدیای فارسی (پروفایلهای شخصی که بازاری برای ترویج دروغ، جهالت و غرض‌ورزی به راه انداخته است) همه شبیه مقدمۀ بالاست که ما آن را دربارۀ یک نویسندۀ خیالی نوشتیم. جملاتی فریبکارانه، گزاره‌هایی احساسی و بدون هیچ پشتوانۀ علمی تنها برای جلب توجه و گمراه ساختن مخاطب ایرانی. اگر با همین شتاب در اروپاپرستی پیش برویم روزی میرسد که مؤلفان در ایران نام خود را به «دیوید»، «چارلز»، «گابریل» و... تغییر میدهند (همین امروز کسانی هستند که تخلص خود را نامهای صددرصد ایرانی انتخاب نمی‌کنند). وقتی آیندگان تاریخ ادبی امروز را مطالعه کنند آن را عصری شوم و تاریک، عصر خودباختگی و فراموشی خویشتن توصیف خواهند کرد.

امروز دیگر این حیلۀ از مد افتاده‌ای است و در محافل خودمان نیز در قرن اخیر شاهد بروز این اشتباهات و فریبها بودیم: سوء استفاده از سیاست یا تظاهر به نارضایتی سیاسی (اپوزیسیون) برای فریب مخاطب و کسب شهرت و اعتبار کاذب. این یکی از مهمترین خطراتی است که ادبیات معاصر را تهدید میکند. وظیفۀ هر مخاطب ایرانی است که با کسب آگاهی در برابر این خودپرستان و شهرت‌طلبان بایستد و آنها را طرد کند. حالا که روزنامه‌ها و مجلات ادبی منش غلط خود را تغییر نمیدهند بزرگترین وظیفه بر عهدۀ مخاطب است و نیز نویسندگان و شاعران مستقل تا آن زمان که بتوان در منش ناشر و روزنامه و مجلۀ ادبی نیز تغییر عملی ایجاد کرد. (متاسفانه ناشران نیز بعلت مسائل اقتصادی دوست دارند ضعف کتابها را پنهان کرده، بزرگنمائی کنند و دروغ بگویند).

نوزده: مثال دوم: «گابریل گارسیا ماکز» یک جوانک گزارش‌نویس بود. در روزنامه‌ها گزارش می‌نوشت. (اولین داستانهای مارکز، بازنویسی همین گزارشهاست) از طریق نزدیکی با سیاسیونی مثل فیدل کاسترو و بعدها منتقدان خارجی دولت وقت کلمبیا (یعنی آمریکائیها و برخی دول اروپایی) معروف شد و بعد از رسیدن به شهرت سیاسی، هر چیزی چاپ میکرد میگفتند «شاهکار» است. فکر میکنید اروپائیها و آمریکائیها مارکز را بخاطر نوشته‌هایش حمایت و تبلیغ میکردند؟ نه، تنها به یک دلیل و آن نارضایتی از دولت وقت کلمبیا و سایر دولتهای چپگرای آمریکای لاتین بود و اینکه منافع‌شان آنجا تأمین نمیشد (یعنی جایی که آرمانهای سوسیالیستی و کمونیستی تفکر مسلط باشد، آنچه امپریالسم و سرمایه‌داری جهانی آن را دشمن میداند). کافیست بدانیم چه‌گوارا –دوست دیرین کاسترو- نیز با حمایت آمریکائیها کشته شد. بنابراین مارکز از یک سو با آمریکائیها -طراحان قتل چه‌گوارا در ایّام جنگ سرد- دوستی میکرد و از سوئی شریک استبداد کاسترو شده بود. شما این دو را کنار هم بگذارید چه میفهمید؟ چه‌گوارا علیه دیکتاتوری می‌جنگید که دست‌نشاندۀ بیگانه بود و بهرحال یکی از اهدافش رهایی آمریکای لاتین از دست «استعمار»ی بود که ثروت مردمی را -که پیش چشمش از فقر جان میدادند- غارت میکرد. یا باز اینها را کنار هم بگذارید: مارکز بر ضد ژنرال فرانکو مطلب می‌نوشت، فرانکو با متحدین و با حکومت هیتلر و موسیلینی روابط نزدیکی داشت (یا مورد سوء ظن بود بهرحال)، آمریکائیها و یهودیان، آلمان نازی را دشمن خود می پنداشتند و... چه می‌فهمید؟ باید بتوانید این چیزها را تحلیل کنید. امروز که «فرانکو» به پاره‌ای استخوان در زیر خروارها خاک تبدیل گشته، یک نفر مخاطب جدی اهل ادبیات چه دلیلی برای خواندن «پاییز پدر سالار» پیدا میکند؟ آدم جدی و عاقلی که به پلیدی‌های سیاست پی برده این کتاب و کتابهای مشابه را به سبد آشغال می‌افکند. این شخص حاضر بود بخاطر منفعت شخصی حتی به «آرمان»هایی که هموطنانش جان خود را بر سر آنها از دست داده بودند خیانت کند. به شما میگوییم اصلی‌ترین محرک و علت‌العلل ستایش از مارکز در ایران تنها فریبهای سیاسی و تبلیغاتی است نه اصالت هنری آثار او. شما از سوی دیگر باید بتوانید تحلیل کنید که غیر از بیماری «اروپایی‌گری» چه دلایل دیگری برای تبلیغ این افراد در محافل ما وجود دارد؟ به آن بحث «دوگانۀ کاذب» که پیشتر در خصوص خطرات آن حرف زدیم برمی‌گردیم. ادبیات و تفکّر معاصر بیش از همه از این دوگانه دروغین آسیب دیده و دارد آسیب می بیند. به دور از هرگونه نگاه سیاسی، باید گفت در حوزۀ ادبیات، رویکرد رسانه‌ای هر دو طرف این «دوگانه» از آنجا که مبتنی بر  سود جمعی و عقلانی‌گری نیست زیانبخش و مورد انتقاد است. یک طرف این «دوگانه» عده‌ای بعلت نارضایتی یا رقابت سیاسی یا دلایل دیگر، هرچیزی که فکر میکنند مقاومتی است در برابر منش سیاسی طرف دیگر «دوگانه»، آن را می‌ستایند و در روزنامه، مجله و رسانۀ خود تبلیغ میکنند. (برای اهداف شخصی، حاضر به تولید زیان جمعی هستند و جوان ایرانی را مخاطب ایرانی را فریب میدهند و منحرف می سازند) در اینجا علت و محرّک اصلی ستایشها یا تخریبها گاهی فقط یک دعوای شخصی بین سردبیران روزنامه‌هایی با گرایش سیاسی متفاوت است و بس. بهرحال مخاطب ممکن است نداند ریشۀ این ستایشها یا تخریبها کجاست و ندانسته گمراه شود. در دراز مدت این رویکرد این منش غلط زیانهای جبران‌ناپذیری برای تفکّر جوانان ما بهمراه می‌آورد. طرف دیگر این «دوگانه» نیز فی‌المثل «اوکتاویو پاز» را ستایش میکرد چرا؟ چون «پاز» گرایش فکری «شرقی»تری دارد. کتابی هست از مارکز به نام «گزارش یک آدم ربائی» (یا گزارش یک مرگ) این کتاب سالها گوشۀ چاپخانه مانده بود و کسی نمی‌خرید همینکه نقل قولی منسوب به یکی از چهره‌های سیاسی داخل، دربارۀ این کتاب شایع شد عده‌ای از جهل یا کنجکاوی برای تهیه این کتاب هجوم آورده بودند (همان کسانی که پیش از شنیدن نقل قول، کتاب را نمی‌خریدند و توجهی بدان نداشتند). ببینید در خبرگزاریها یا روزنامه‌ها و مجلات ما هنوز، چه تمجیدهای ابلهانه و بیمارگونه‌ای از مارکز می‌نویسند (فقط تحت تأثیر جایزۀ دروغین نوبل و شهرت سیاسی مارکز یا محتوایی که فکر میکنند تبلیغ آن در کوتاه‌مدت آنها را به اهداف شخصی‌شان میرساند) بخاطر دریافت مبلغی ناچیز، گزارش دروغین برای خبرگزاریها تهیه کرده، مخاطب ایرانی را گمراه میکنند. این را هم بگوئیم که در طول عمر 87 سالۀ مارکز بیش از 1500 نامه میان او و چهره های مختلف رد و بدل شده است. بنابراین شما هرگوشۀ اینترنت نگاه کنید ممکن است نقل قول ستایش‌آمیزی راجع به مارکز پیدا کنید ولی باید گفت این ستایشها به دایرۀ روابط و شهرت سیاسی مارکز مربوط است و نه آثار ادبی او. شما باید به دنبال نقدهای جدی، علمی و حقیقت‌خواهانه نیز باشید. میگویند مارکز می‌توانست با شخصی چون «بیل کلینتون» بی‌واسطه در تماس باشد. (حتی سناتورهای آمریکایی نیز ممکن است همیشه چنین امکانی را نداشته باشند). آدمی که به این سطح گسترده از روابط سیاسی دست یافته، کجا فرصت پیدا میکند رمان خوب بنویسد؟ البته نوشتن هیچ کار دشواری نیست، نوشتن یک فن است و قابل اکتساب ولیکن «اصیل نوشتن» به دردمندی و رنجی وصف‌ناپذیر نیازمند است و کار هر متظاهر شهرت‌طلبی نیست. حتی انگشت شمار از گذشتگان کسی پیدا نمی‌کنید که بدون دردمندی و رنج، کار ارزشمندی خلق کرده باشد. شما از این آدمها بپرسید چرا مارکز را ستایش میکنید یا چرا مارکز را نویسندۀ بزرگی میدانید؟ درمیمانند و هیچ جواب قانع‌کننده‌ای ندارند جز اینکه نقل قولی یا تمجیدی از یک نفر اروپایی یا آمریکائی (که شاید از دوستان و نزدیکان مارکز باشد) بیاورند یا اینکه بگویند چون می‌بینیم در غرب هم به مارکز بها دادند و شواهدی از این قبیل ارائه کنند. برای این ستایش دروغین حتی یک سطر به شکل علمی و ادبی قادر نیستند از فکر خود چیزی بنویسند مگر سفسطه یا ستایش تقلیدی. بیایند 40 نفر از نویسندگان آمریکای لاتین در قرن اخیر انتخاب کنند، ویژگیهای آثار هر کدام را به شکل علمی بررسی کنند تا مخاطب پی ببرد چه دلیلی جز جوایز دروغین، شهرت سیاسی، تظاهر و شعارهای ضد ظلم و ضد دیکتاتوری برای بزرگنمائی این افراد هست؟ همۀ ما از ظلم، زور و دیکتاتوری بیزاری داریم ولی آیا کسی که با «تظاهر به ضدیت با ظلم» در پی کسب شهرت و اعتبار کاذب است بهمان اندازه نفرت‌انگیز نیست؟ این مصلحت‌اندیشی‌ها را همۀ ما باید کنار گذاشته بپذیریم سوءاستفاده از احساسات پاک دیگران فضیلت نیست بلکه نشانۀ پست‌نهادی فرصت‌طلبانه است. حتی اگر شخصی در ضدیت با ظلم صادق باشد باز هم بعلت آلوده کردن «ادبیات» به بازیهای سیاسی، مطرود است. آدم بالاخره یا باید سیاستمدار و فعال سیاسی باشد یا اهل ادبیات و فعال ادبی، یا خود را وقف سیاست کند و یا ادبیات. آن ناکسی که میل دارد هم این و هم آن هر دو باشد حتما ریگی به کفش دارد، به این آدم باید مشکوک بود. بعکس این کار نیز ممکن است یعنی نویسنده یا شاعری با نزدیک شدن به صاحبان قدرت از امکانات رسانه‌ای استفاده و نفع شخصی ببرد، که اینها غالباً جز در پست و مقام و زندگی مادی یا کسب شهرت دروغین، توفیقی نمی‌یابند و خیلی هم دلبستگی به ادبیات و هنر ندارند بهمین دلیل ما از این دسته حرفی نمی‌زنیم چون خطر قابل توجهی برای ادبیات ایجاد نمی‌کنند. هردو کار، مردود و مورد نکوهش است ولی حالت اول نکوهش بیشتری بر می‌انگیزد چون بهرحال دستۀ دوم آشکارا از ادبیات سوءاستفادۀ شخصی میکنند درحالیکه دستۀ اول دارند با سوءاستفاده از بازیهای سیاسی به ادبیات خیانت میکنند و آن را تخریب میکنند. خطر این دسته به حال ادبیات بیشتر است و علت اینکه ما از این دسته بیشتر حرف می‌زنیم هم همین است.

بیست: حال بیایید از زاویۀ دیگری به قضیه نگاه کنیم. فرض کنیم آثار ادبی مارکز واقعاً ارزشمند باشند. (این بحث به رمانها، شعرها، نویسندگان و شاعران برون‌مرزی دیگر نیز قابل تعمیم است) می دانیم که زبان اصلی نوشته‌های مارکز اسپانیایی است. رمان از چه چیز تشکیل شده؟ عناصر زبانی و غیر زبانی؛ طرح و سبک و ساختار و فرم و ظرافتهای زبانی بعلاوۀ موتیف‌ها و اشارات پنهانی که همه ریشه در زبان و فرهنگ -که خود بیش از هر چیز دیگری به زبان مربوط است- و مسائل مرتبط دارند. عناصر غیر زبانی (که محتوا نیز شامل آن است) کمتر از بیست درصد از کل ارزش ادبی یک اثر را شامل میشود آن هم وقتی میان محتوا با سبک و فرم و ظرافتهای زبانی و... وحدت و پیوستگی حاصل شده باشد. از طرفی این محتوا در بیشتر مواقع ممکن است تناسب و نزدیکی با فرهنگ بومی ما ایرانیها نداشته باشد.  بنابراین حتی اگر اثری دارای ارزش ادبی باشد آن ارزش یا ارزشها بوسیلۀ ترجمه غیر قابل انتقال میماند. نوشتن در حوزۀ زبان و در بند زبان است. بیشتر ارزش یک نوشتۀ ادبی نیز به عناصر زبانی آن مربوط میشود. چطور میتوان ادعا کرد که اثری که بجز محتوا هیچ کدام از ارزشهای هنری آن به زبان دوم انتقال نیافته «شاهکار» است آن هم وقتی که آن اثر نه از زبان اصلی که از زبانی واسطه –مثل انگلیسی- به فارسی ترجمه شده است؟ پس آدم اگر کمی هشیار باشد حتی بدین طریق نیز، اقلاً پی می‌برد که این تبلیغات و ستایشها، غیر ادبی و اغراق‌آمیز است. شما کار دیگری نیز میتوانید انجام دهید. اگر برایتان امکان‌پذیر است یکبار بروید و این گزارش‌نویسان را (چه در روزنامه‌ها و یا خبرگزاریها) در هنگام تهیه یا تایپ گزارش ببینید. به شما میگویم کمترین مطالعه‌ای یا زحمتی  برای کاری که می‌نویسند ندارند (بخصوص در خبرگزاریها). هیچگونه احساس مسئولیت جمعی ندارند فقط کار را آماده میکنند، برای خبرگزاری می فرستند و پولش را نیز دریافت میکنند. البته خبرنگاری حرفۀ شرافتمندانه‌ایست منتهی در مملکت ما مثل همۀ حوزه‌های دیگر نشر، آلودۀ پلیدی‌هایی گشته است. خبرنگار گرامی باید بداند که این گزارش در رسانه چاپ میشود و جوانان بسیاری آن را می‌خوانند و ممکن است تحت تأثیر بی‌مسئولیتی و تنبلی تو گمراه شوند. تو باید احساس مسئولیت داشته باشی باید نسبت به حوزه‌ای که گزارش تهیه میکنی اطلاعات هرچند اندکی کسب کنی. هر زمان که خبرگزاریها را نگاه میکنی یا روزنامه‌ای مجله‌ای میخری با حجم عظیمی از ستایشهای ابلهانه ازین نویسندگان یا شاعران برون‌مرزی مواجه میشوی. اینکه از این فضای اروپاپرستی سوء استفاده کنی و با تنبلی گزارشی بنویسی و ستایشهای سراسر احمقانه، تقلیدی و دروغین از نویسندگان و شاعران برون‌مرزی به مخاطب تحویل دهی فضیلت نیست گناه بزرگی است ظلم به مخاطب ایرانی است. این وضع باید تغییر یابد.

بیستویک: آدم نیم‌دانا یعنی کسی که «خودآگاه» فعالی ندارد تا در برابر وسوسه‌ها مقاومت کند به راحتی تسلیم جاذبۀ شهرت میشود. همه ما انسانیم و در معرض انواع «وسوسه» قرار میگیریم منتهی تفاوت انسان با دیگر موجودات همین ارادۀ آگاهانه و خودآگاهی قابل مدیریت اوست که اگر فعال نباشد در برابر هر وسوسه‌ای واقعاً ممکن است تسلیم شود. از طرفی «سیاست» هم دم‌دست‌ترین و ساده ترین ابزاریست که به راحتی میتوان با سوء استفاده از آن، بی نیاز به تلاش و بی‌بهره از هنر اصیل، معروف شد. خوشبختانه امروز هر انسانی با هر سطحی از پرورش فکری با نگاهی به ورزش، سینما و موسیقی میفهمد هر که معروف است لزوماً آدم مهمی نیست، گاهی کسانی هستند که هیچگونه هنر خاصی هم ندارند و از همه معروفترند. تصور کنید گاهی هفتاد هشتاد هزار نفر میروند می‌نشینند در یک جائی به نام ورزشگاه و یک مسابقه فوتبالی که خیلی هم سطح حرفه‌ای روز جهان نیست تماشا میکنند انسان تعجب میکند. چرا هرکس از مادر زاده شد باید یا طرفدار پرسپولیس باشد و یا استقلال؟ اصلاً این از کجا آمده؟ اینجا شما باید این را بررسی تاریخی کنید و خودتان را از این فریب و جهالت برهانید. این دوگانه‌های دروغین را -در هر حوزه‌ای که باشد- جوانان خردگردای امروز باید تحلیل عقلی کرده، برای نزدیکان و هم نسلان خویش آگاهی‌بخشی کنند (البته در همه جای جهان این تعصب نسبت به تیمهای ورزشی وجود دارد و اتفاقاً گاهی با خشونت و وحشیگری نیز همراه است. این هم یکی دیگر از تأثیرات مخرب رسانه و فناوری است). حتی تصور آن نیز آزاردهنده است اینکه ببینی دو ایرانی بر سر یک مسابقۀ فوتبال در آنسوی دنیا، بین دو تیم بارسلونا و رئال‌مادرید -که آن را «ال‌کلاسیکو» می‌نامند- جدل کنند یا نسبت به هم پرخاش نمایند. امروز در همه جای دنیا دیگر با سلبتریتی‌ها و آدم معروف‌ها با احتیاط و شک و زنهار برخورد میکنند یعنی فهمیدند که شهرت این آدمها خیلی هم چیز بی‌ضرر یا مایۀ فخری نیست گاهی میتواند زیان‌بخش باشد حتی برای طرفداران.

از وسوسه شهرت میگفتیم، بهرحال برای آدم خودپرست و نادان وسوسه کننده است: یک موضع گیری میکند، چند تا عکس چند تا ملاقات، بیانیه‌ای صادر میکند و خلاصه با فریب و حیل شهرتی بدست می آورد. مصاحبه میکند امضا میدهد و به لطف همین شهرت کاذب کتابش را هم می‌فروشد و از این نان حرام و ناروا گذران مادی رضایت‌بخشی هم خواهد داشت. آن یکی پس از کسب شهرت در سینما، آوازخوان میشود. دیگری از خوانندگی به عرصۀ بازیگری و سینما وارد میشود. اینها وسوسه میشوند و هر طور شده سری هم به حوزۀ ادبیات میزنند. بیچاره‌ها فکر میکنند این دل‌نوشته‌ها و چرندیات بی وزن و نظمی که می‌نویسند شعر است یا رمان فقط این است که با زبانی نااستوار، داستانی تعریف کنی و چند تا شخصیت بدان وارد کنی، عشقی و طلاقی و... بعد نویسنده میشوی. ببینید ما به چه روزی افتاده‌ایم. نمیدانند فرم چیست سبک چیست نقش زبان در رمان چه میتواند باشد، اهمیت محتوا تا کجاست و... نه از تاریخ ادبیات چیزی میدانند نه سبک‌شناسی میدانند، اینها همه چیز را به بازی گرفتند. واقعاً هم هیچ برایشان اهمیتی ندارد همین‌که بگویند فلانی شاعر است نویسنده است و خبر چاپ رمان و دل‌نوشته‌هایشان به گوش زنان و مردان فامیل برسد و در رسانه‌ای مصاحبه‌ای چاپ کنند و اینها، برایشان کافیست. اینها بردگان شهرت هستند. البته این گونه‌ای «مد» است و دورۀ آن زود به پایان خواهد رسید.

حالا وقتی که به این شهرت کاذب رسیدی سپس به کارنامۀ خود نگاه میکنی و آن را تهی و بی‌اصالت می‌یابی آنوقت از شرم جرئت نمیکنی در آینه به خودت نگاهی بیندازی و تنها کاری که از دستت ساخته است همین است که در همان روزنامه و مجلۀ زرد مصاحبه‌ای با رفیق‌بازی ترتیب دهی و عمر خود را بدین شکل هدر میدهی. این بزرگترین پشیمانی و شرمساری را برای انسان به ارمغان می‌آورد. این را به نسل جوان میگوییم که شهرت بیش از آنکه فکر کنید سهل‌الوصول است. هنر اصیل را، نیکخواهی و سود جمعی را هرگز فدای این بازیها نسازید. آدم به دنیا نیامده که مشهور باشد بلکه به این جهان آمده تا ابتدا پرورش فکری یابد، سپس برای خود و دیگران مفید باشد و برای آیندگان میراث نیکی از خود بجای بگذارد و بهرحال کرۀ زمین -که یکچند در آن مهمان است را سالم و پرثمر تحویل نسل بعد نماید.

مثالی می‌آوریم. بحث ورود زنان به ورزشگاه در وضعیت کنونی یک موضوعی است که با تب و تاب اجتماعی-سیاسی همراه است. فرض کنید شخصی رمانی شعری و یا ترانه‌ای مصاحبه‌ای نشر دهد و در حمایت از ورود زنان به ورزشگاه چیزی بگوید. اینجا رسانه‌های برون‌مرزی یا برخی رسانه‌های داخلی حرف آن شخص را بخصوص اگر آدم خیلی گمنامی هم نباشد به شکل وسیعی بازتاب میدهند. حالا فرض کنید همان شخص چند موضوع جنجال‌برانگیز دیگر نیز بهمین ترتیب انتخاب کند و بهرحال به مرور زمان این شخص شهرتی بدست می‌‌آورد و رسانه‌ها هم برای موضوعات مورد علاقه خود به سراغش میروند و از او یک جور به تعبیر خودشان «مدل سیاسی» می‌سازند و پس از مدتی شمایل بی‌هنر این شخص بر صفحه اول روزنامه‌ها و مجلات می‌افتد. این کار معنایش این نیست که آن شخص آدم خیلی صاحب هنر و صاحب خلاقیتی است نه، رسانه دارد از مواضع این شخص برای رسیدن به یک خواسته‌ای –که فکر میکند خواستۀ معقولی است- استفاده میکند. شما خود میتوانید چهره‌های «مشهور و بی‌هنر»ی برای این مثال پیدا کنید. (در حوزه شعر، غزل و رمان نیز آدمهائی هستند که وضع حالشان برای این مثال و مسائل مشابه مصداق دارد) این است تأثیر مخرب شهرت و رسانه بر تفکّر و هنر مستقل.

بیستودو: وقت آن رسیده که حقیقت‌خواهان، پیکر ادبیات را پیکر حقیقت را از لجن‌زار سیاست بیرون کشند و این به یک جنبش فراگیر جهانی نیازمند است. سیاست میخواهد بر همۀ وجوه زندگانی آدمیان چنبره زند و در این راه به تفکّر، علم و هنر نیز رحم ندارد. این یک نبرد ابدی است که اخیراً بعلت فریب و حیل عصر رسانه شدت گرفته است. امروز هرکس که ادبیات را و نوشتن را با بی‌اخلاقی به سیاست، دروغ، شهرت‌طلبی و خودپرستی آلوده سازد باید در نظر مخاطب جدی و آگاه مطرود واقع شود.

 


[1]. مطلب را در ضمن تحقیق بر روی موضوع «اروپایی‌گری» و اروپاپرستی می‌نوشتیم و چون دیدیم خود موضوع مستقل و مفصلی شده، آن را جداگانه نشر میدهیم. بهر حال اگر حال مساعد و فراغت لازم دست دهد بررسی تاریخی «اروپایی‌گری» نیز آماده خواهد شد.

[2]. ادبیات فرانسه در قرون وسطی و رنسانس، وردن.ل-سولنیه، ترجمه عبدالحسین زرین کوب، انتشارات امیرکبیر، چاپ سوم 1369، صص 26-27

[3]. Dialogue aux enfers entre Machiavel et Montesquieu

[4]. از «چپ» (Left-wing) تعبیرات متفاوتی ممکن است برداشت شود. اینجا منظور آن نوع چپگرایی است که در ضدیت با استعمار، امپریالیسم و نظام سرمایه‌داری جهانی (Anti-Capitalist) قرار میگیرد مثل سوسیالیستها، کمونیستها و...

مد و مه/سه شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۶

نظرات:
۱۳۹۶/۰۳/۲۴ ۰۲:۲۵:۲۵

هرحال ما با وجود چیزی به اسم «جایزه» در ادبیات (چه برون‌مرزی یا داخلی) مخالفیم، حتی با فرض عادلانه بودن روند آن. نه اینکه سلیقۀ شخصی ما باشد نه؛ جایزه مخصوص «مسابقه» و رقابت است. در حوزۀ تفکّر و تخیّل، مسابقه چه معنایی میتواند داشته باشد؟ پس ماهیت جایزۀ ادبی خود از اساس «غیرادبی» است از اینجا هر آدمی می تواند بفهمد که جایزۀ به قصد دیگری –غیر از حوزۀ مربوط به جایزه و در اینجا ادبیات، بنیان نهاده میشود. مگر در این چندهزار سال تمدن بشری با این همه اندیشه، علم و هنر و پیشرفت، «جایزه» نقشی داشته است؟ عمر اولین جوایز ادبی به حدود 100 سال پیش بر میگردد.

۱۳۹۶/۰۳/۲۴ ۰۲:۴۳:۴۹ رزیتا ایرانی

من دست کم روزی چند مقاله ومصاحبه می خوانم این بهترین مطلبی بود که امسال خوانده ام .

۱۳۹۶/۰۳/۲۴ ۰۴:۱۳:۳۱ قادر طهماسی

این اقا کی باشن که اینقده کم سن هستن واینقده باسواد.نتیجه علمی اینکه این اطلاعات را هر نویسنده ی ساده لوحی مثل ما باید بدونه وگول بازی های شهرت طلب ها رو نخوره .چون وقتی بازی های این بدبخت های مشهور شدن به هر قیمتی را می خوریم می مونیم چرا ما به جایی نمی رسیم .

۱۳۹۶/۰۳/۲۴ ۰۴:۳۰:۵۵ dhsv .l

«ادبیات جهانی» ادبیات جعلی نیست .ممکن است زد وبندهایی پشت جایزه ها باشد در جهان اما نه همیشه ونه همه جا.برای جایزه های بی تاثیر والبت زپرتی ادبیات خودمان تو ایران هم کلی داورهای همیشگیش زد وبند میکنند تا کدوم رفیق شان این بار برنده بشود .چه توقعی از جایزه های جهانی داری . ولی این تیکه را که آوردم خوب آمدی : : ::از وسوسه شهرت میگفتیم، بهرحال برای آدم خودپرست و نادان وسوسه کننده است: یک موضع گیری میکند، چند تا عکس چند تا ملاقات، بیانیه‌ای صادر میکند و خلاصه با فریب و حیل شهرتی بدست می آورد. مصاحبه میکند امضا میدهد و به لطف همین شهرت کاذب کتابش را هم می‌فروشد و از این نان حرام و ناروا گذران مادی رضایت‌بخشی هم خواهد داشت. آن یکی پس از کسب شهرت در سینما، آوازخوان میشود. دیگری از خوانندگی به عرصۀ بازیگری و سینما وارد میشود. اینها وسوسه میشوند و هر طور شده سری هم به حوزۀ ادبیات میزنند. بیچاره‌ها فکر میکنند این دل‌نوشته‌ها و چرندیات بی وزن و نظمی که می‌نویسند شعر است یا رمان فقط این است که با زبانی نااستوار، داستانی تعریف کنی و چند تا شخصیت بدان وارد کنی، عشقی و طلاقی و... بعد نویسنده میشوی. ببینید ما به چه روزی افتاده‌ایم. نمیدانند فرم چیست سبک چیست نقش زبان در رمان چه میتواند باشد، اهمیت محتوا تا کجاست و... نه از تاریخ ادبیات چیزی میدانند نه سبک‌شناسی میدانند، اینها همه چیز را به بازی گرفتند. واقعاً هم هیچ برایشان اهمیتی ندارد همین‌که بگویند فلانی شاعر است نویسنده است و خبر چاپ رمان و دل‌نوشته‌هایشان به گوش زنان و مردان فامیل برسد و در رسانه‌ای مصاحبه‌ای چاپ کنند و اینها، برایشان کافیست. اینها بردگان شهرت هستند. البته این گونه‌ای «مد» است و دورۀ آن زود به پایان خواهد رسید.

۱۳۹۶/۰۳/۲۴ ۰۴:۴۸:۱۴ حمید ج

این سایت شده پاتوق کسانی که دشمن جایز ه ها هستند .دشمن کارگاه داستان نویسی هستند. دشمن تشکل های ادبی هستند.چند وقت پیش هم به انجمن نویسندگان تهران توهین کرده بودند .تکلیف این آقا باخوش معلوم نیست .

۱۳۹۶/۰۳/۲۴ ۰۵:۱۲:۱۶ من

همه ی این ادبیات وسایت هاوناشرین پاک دستش را که شما بین چند تا بچه ی حرف گوش کن وهم باند تان تقسیم کردید.نمی گذارید کسی تکان بخورد .دهاتنت را باز کنی زیر آبت خورده است . بگذار یک سایت هم در راه رضای خدا برای مخالفین باشد .رحم داشته باشید بی رحم ها.شما وباندتان این ادبیات وجایزه ها را با کثافت کاری ها تان به اینجا کشاندید .حالا که کار به گند خورده ودیگر کسی آدم حساب تان نمی کند زیرآبی میروید ونویسنده های کم سن وسال را تو کارگاه داستان نویسی تان وتو نشرهایی که دست شماست بی صداسر میبرید. خیلی بی رحم شدید .اگر این بچه ها می دانستند شما چقدر عقرب هستید به خدا قسم 100 کیلومتر تان هم آفتابی نمی شدند .هر کسی را یک جور به سکوت وادار می کنید .

۱۳۹۶/۰۳/۲۴ ۱۲:۰۶:۳۳ محمدرضا

اینها چه کسانی هستن که برای پاک شدن همه جا،چه سیاست،چه فرهنگ،چه اقتصاد و چه هنر و خلاصه در همه جا،افکار خودشونو تجویز می کنن غافل از اینکه با حاکمیت چندین ساله ی چنین افکاری که یا سیاه سباه می بینند یا سفید در همین مملکت خودمون،فرهنگ و هنر و اقتصاد و سیاست روز بروز به محاق رفته و مخاطب رو از خودش گریزان کرده؟!!..مطمئنا هر جایی و در هر زمینه ای سوء استفاده و گمراهی هست ولی این همه تشکیک در روند جهانی شدن که هدف اولیه ش حداقل در حوزه ی ادبیات رسیدن به یک زبان مشترک جهانی ست برای مدارا و تفاهم،همچنانکه مولانای بزرگ آنرا می طلبید سر در منفعت چه تفکری دارد؟!...جهانی شدن ادبیات به این معناست که نویسنده ی ایرانی بتونه بگونه ای داستان بنویسه که انسانی دیگر با زبان و فرهنگی دیگر از آن لذت ببره همچنانکه من و شما از خواندن صد سال تنهایی لذت می بریم..و در ماهیت خودش همون حاکمیت تفکرات اتسانی ست بر اثر که مسلما زبان مشترک همه ی آدمیان است و چتین تفکرات محدود مانده در پشت دیوارهای ترس از بیم رسوخ حقه های شبه فرهنگ های دیگه!،محکوم به درجا زدن،رکود و گندیدن است و بهیچ وجه راه مناسبی برای جلوگیری از ضرر و خسرانها نیست!

۱۳۹۶/۰۳/۲۴ ۱۳:۲۵:۵۴ خوزه لوپز رودريگز

هر شش كامنت به ظاهر متناقض بالا را "صاحب نظر" اين پيرمرد بي سروپاي لانه كرده در كنج سايتهاي ايراني نوشته. مردك آخر تو چه قدر حرف براي گفتن داري؟

۱۳۹۶/۰۳/۲۴ ۲۳:۴۰:۰۷ شهاب .غ

5 تا نشر بزرگ را وزارت ارشاد داده دست 5 نفر .همین 5 نفر هم سایت ومجله دارند .همین 5 نفر کلاس داستان نویسی دارند وشاگرد تربیت می کنند.همین 5 نفر همه جا نماینده ی نویسندگان می شوندوبه جای این که حرف همه را بزنندحرف منافع خودشان را میزنند .همین 5نفر داور آشکار وپنهان جوایز هستند .همین 5 نفربه شاگر دشان میگویند چه بنویسد وبعد تو مجله شان وسایت شان برایش نقد خوب می زنندوتوجایزه شان برنده اش میکنند.وبعد افتخار می کنند که چه شاگردان بزرگی تحویل ادبیات ایران دادندونسل های بعد ادبیات ایران از زیر شنل این ها درآمده است .چی فکر کردی تو .آخر یک آدم چقدر می تواند ساده لوح باشد وبا این کار ها بماند.

۱۳۹۶/۰۳/۲۵ ۱۸:۰۲:۴۵ خوزه لوپز رودريگز

اعصابتو كنترل كن "صاحب نظر"! چيه اينطور عصباني با پيژامه پريدي وسط خيابون داري عربده ميكشي كه آي هوار 5 نشر بزرگ، 5 سايت و مجله، يا نميدونم 5 کلاس داستان نویسی، 5 داور و 5 نماينده . ريلكس باش بدبخت! باور كن هيچ كس نه در ايران كه نه حتي روي كره زمين اينهمه شكايت از بخت، اينهمه نارضايتي از اوضاع، اينهمه نفرت از قيافه زشت و نژاد پست خودش و ناراحتي از سن و سال بالاش نداره! آخه اينهمه عصبانيت براي چي! مرد حسابي سكته ميكني سقط ميشي ميري!

۱۳۹۶/۰۳/۲۵ ۲۲:۵۸:۳۲ محسن محمدی -داستان نویس

آقای خوزه لوپز رودريگز شما چه نسبتی داریدبا این هایی که سالها گند زده اند به این ادبیات واطمینان نویسنده گان ومخاطبان ادبیات را به همه چیز کم کر ده اندو ثیراژ کتاب را رسانده اندبه 300 نسخه .اگر دلیلی دارید بفرماییدچون در حرف های شما دلیلی دیده نمی شود فقط توهین می کنید .هرجا که عقل تمام شود فحش آغاز می شود .ما به اینجا رسیده ایم واین دست پخت این آقایان است .منتظر جواب عقلانی شما هستم .

اخبار برگزیده