مراد فرهاد پور: هدایت در کار خود شکست خورد. همان شکستی که به قول بکت وجه مشخصه هنرمند است

مراد فرهاد پور: هدایت در کار خود شکست خورد. همان شکستی که به قول بکت وجه مشخصه هنرمند است

 هدایت و شکست هنرمندانه در زندگی

اشباح هدایت

مراد فرهاد پور

هدایت در کار خود شکست خورد. همان شکستی که به قول بکت وجه مشخصه هنرمند است

صادق هدایت....به نظرم هدایت  صرفا یک نویسنده نیست، بلکه به نحوی سایه سنگین شبح و یا بهتر بگویم اشباحش هنوز هم بر دوش ما و بر دوش فرهنگ ماست. پس از این همه سال، هم برای روشنفکران و هنرمندان و هم در چشم مردم عادی، هدایت نوعی نماد اصلی هنرمندی و روشنفکری محسوب می شود و حتی سرکوب ایدئولوژیک و خروارها تهمت و افترا هم نتوانسته است این سایه را در واقع محو و یا حتی کم رنگ کند و بر عکس امروزه شبح هدایت افق نمادین فرهنگی ما را به شکل گسترده ای در بر گرفته است.

 

اما دلیل این قدرت نمادین چیست؟

دلایل گوناگونی ممکن است به ذهن بیاید که من ابتدا آن ها را بیان و سپس بی اعتباری آنها را نشان می دهم. یکی فرضا زندگی پر رنج و مشقت هدایت، یا هدایت به منزله نماد رنج رمانتیک است که با چهره رایج روشنفکر در ایران هم مطابقت می کند. مورد دیگر خودکشی اوست. دیگری مورد کارکرد و بیان نمادین خود رمان بوف کور است به ویژه در رابطه با تاریخ و فرهنگ ما و نقشی که از این نظر ایفا می کند و دلیل دیگر اعتبار و شهرت جهانی هدایت در مقام مشهورترین روشنفکر ایرانی در جهان است. اما دلایل این بی اعتباری ها :

 

۱- تا آنجا که به رنج کشیدن مربوط می شود باید گفت که صرف رنج کشیدن فضیلتی نیست و نیاز به هیچ استعداد خاصی ندارد و همه آدمها رنج می کشند و چه بسا که خیلی ها حتی رنج بیشتری هم کشیده باشند. این پیوند ذاتی میان رنج کشیدن و وجود هنرمند، کلیشه ای رمانتیک است که د رنزد ما ایرانیان و در فرهنگ ما خیلی خوب جا افتاده است. به دلایلی چون سه هزار سال سابقه استبداد آسیایی و له شدن فرد توسط حکومت مطلقه، این تصور که بین فضیلت و خصوصا فضیلت فکری و رنج کشیدن ارتباط ذاتی وجود دارد، به باوری همیشگی میان ما بدل شده که « تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس ! »...

 

۲- بر می گردیم به خودکشی، من فکر می کنم خودکشی هدایت را واقعا بتوان یک نماد برای میل به مرگ دانست. به ویژه از این جهت که خودکشی او موفق بوده است. به قول لاکان خودکشی به یک معنا تنها کنش موفق است، یعنی هر کنشی نوعی تلاش برای تحقق میل است، در حالی که میل هیچ گاه بر آورده نمی شود بلکه صرفا جایگزینی برایش پیدا می شود و کامیابی حقیقی هیچ وقت حاصل نمی شود. در حالی که خودکشی تنها عملی است که کاملا موفق است زیرا میل آدمی معطوف به مرگ است و آن نیز رخ می دهد و قطعی است و نتیجه اش همان جسدی است که آنجاست. اما من اصلا فکر نمی کنم اهمیت هدایت ناشی از هر گونه موفقیت باشد بلکه بر عکس. اما تعداد روشنفکرانی که خودکشی کرده اند کم نیست در حالی که هیچ کدام به مانند هدایت بعد مرگ مشهور نشدند، پس خودکشی هم عامل نیست

 

پس پاسخ مناسب چیست ؟

 

هدایت در کار خود شکست خورد. همان شکستی که به قول بکت وجه مشخصه هنرمند بودن است و فقط هنرمند جرات تجربه آن را دارد. یکی از نکات مهم این است که هدایت قبل از خودکشی دست نوشته های رمان خودش را پاره می کند و تاکید می کند دیگر نمی خواهم به فارسی بنویسم در حالی که ۶ ماه قبل از خودکشی به م.فرزانه می گوید تازه یاد گرفتم چگونه باید نوشت.و...

 

.... شکست ما را به کلیت زبان و عرصه نمادین یعنی با هویت خودمان، با میل خودمان، با ناخودآگاه خودمان روبرو می کند. شکست هنرمند رمز قدرت زبان و عرصه نمادین را مشخص می کند، یعنی رمز قدرت فرهنگ، جامعه و ایدئولوژي را و اینکه چرا این ها همه بر ما حاکم هستند.این امور دقیقا به خاطر شکل و کلیت فراگیری که دارند ما را در بر می گیرند، منتها خود این کلیت توسط آن امر متناقض، توسط آن حفره شکل و کلیت می یابد و هنرمند چون در کنار آن حفره زندگی می کند کلیت زبان و عرصه نمادین و قدرت آنها را آشکار می کمد. این شکست که هم عجز از گفتن و هم اجبار به گفتن، هم ناتوانی از ادامه دادن و هم ادامه دادن را در بر دارد، خودش همان رمز عرصه نمادین است و در نتیجه واجد همان جذبه و قدرت، و به همان اندازه واقعی و حقیقی است که خود عرصه نمادین یا فرهنگ.

یعنی به یکسان هم راست است و هم دروغ، یعنی متناقض است، این همان کل متناقض هگلی است که هم فرهنگ، هم زبان، هم عرصه نمادین، هم ذهنیت آدمی و هم در بیان فرویدی ناخودآگاه را در بر می گیرد.پس هنرمند جرات شکست خوردن را دارد و همین رمز قدرت و اثر اوست، جرات ایستادن بر لبه مغاک، در لبه سوراخ ذهن! و دقیقا همین ایستادن بر لبه سوراخ ذهن، زبان و جهان است که هنرمند را به چهره ای قوی بدل می کند و سایه اش روی گل فرهنگ می افتد.در مورد هدایت فکرکنم مساله اصلی بیهودگی نوشتن به زبان فارسی بود. او می دانست حدود ۱۰ میلیون خواننده بالقوه دارد که بیشتر أن ها بی سوادند و بنابراین نوشتن او کاملا بیهوده و بی معنی است.

در عین حال نسبت به فرهنگ و جامعه معاصرش کاملا بیگانه و از هر دو بیزار بود.مثلا همان اشاره به جهان رجاله ها و یا توپ مرواری. اما قاتلین هدایت به نوعی همخ ما هستیم.دولت، ملت، خانواده٫ حزب توده، دربار، اشراف، عوام الناس، دوستان و..همه به نحوی در شکست هدایت و زندگی اش سهیم بوده ایم. شاید بشود این خصات نمادین خودکشی او را به یاری یکی از نظریات فروید توضیح داد.

می دانیم توتم جانوری است که یک قبیله قربانی می کند و بعد از قربانی کردن آن را می خورد و از طریق خوردنش اعضای قبیله با آن جانور یکی می شوند و همین امر هم زمینه تقدس این جانور برای قبیله را فراهم می کند. هدایت در مقام مهم ترین توتم قبیلع روشنفکران و هعنرمندان ایران باید شناخته شود. می توان گفت که ما از طریق قربانی شدن هدایت، که همان شکستش باشد، با او به صورت نمادین یکی می شویم.شکست هدایت در واقع نماد عجز و شکست فرهنگی کل ماست. از من صرفا به عنوان یک عقیده بپذیرید که رمان و قصه نویسی  ایران شکست خورده است و بی جهت هم نیست که در دنیا مطرح نیست و می توان نشان داد این شکست به حیطه صنعت و علم و مهم تر سیاست ما هم مربوط می شود. در ۱۰۰ سال گذشته ما مرتبا شکست هورده ایم و تا زمانی که این شکست خوردن ادامه یابد این یکی شدن با هدایت به صورت نمادین ادامه دارد و سایه سنگین شبح هدایت بر سر فرهنگ ما خواهد بود. از آنجایی که ما هیچ شکستی را به صورت آگاهانه تجربه نمی کنیم و نمی توانیم آن را بپذیریم و خودشیفتگان بر عکس همواره نوعی موفقیت و پیروزی را در برابر ما قرار می دهند هیچ وقت در کنار آن حوضه اصلی عرصه نمادین قرار نمی گیریم و هم چنان قربانی آن کلیت عرصه نمادین باقی می مانیم زیرا ماهیت آن عرصه برای کسی آشکار می شود که در کنا رآن حوزه بتواند بایستد و به درون آن مغاک نگاه کند. ما نمی توانیم به درون آن مغاک، به درون شکست فرهنگی خودمان در ۱۰۰ سال گذشته و حتی ۳۰۰۰ سال گذشته نگاه کنیم و چون نمی توانیم آن را بپذیریم عاجز از بیان کردن باقی می مانیم.

به قول بکت به شکلی در قلمرو امور ممکن و قابل حصول دست و پا می زنیم و به همین علت هم هدایت برایمان به نماد همین عجزی که قادر به رویارویی با آن نیستیم بدل شده است و سنگینی شبح اش بر سر ما باقی می ماند و تا زمانی که نتوانیم آگاهانه این شکست را تجربه کنیم و برای اولین بار از قید بیان کردن و وسواس و ترس بیان کردن رها شویم و در نتیجه بتوانیم واقعا بیان کنیم و بتوانیم خلق کنیم، تا آن زمان شبح هدایت بر سر ما باقی می ماند..

 

بخشی از نوشته «فرهادپور» است که برای بار اول در مجله «کارنامه۳۴- اردیبهشت ۱۳۸۲» -ویژه نامه هدایت به چاپ رسیده است

مد و مه/یکشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۶

نظرات:
۱۳۹۶/۰۳/۲۱ ۱۰:۳۴:۴۷ کیانوش گندمی

تو اهل فضلی و دانش... باید اشتباه تایپی باشد.

اخبار برگزیده