چه شد که نجاری تحصیل نکرده به نویسنده ای بزرگ بدل شد؟/ جی. ام. کوتسی‎

چه شد که نجاری تحصیل نکرده به نویسنده ای بزرگ بدل شد؟/ جی. ام. کوتسی‎

نگاهی به زندگی و آثار ویلیام فاکنر

جی. ام. کوتسی‎

ترجمه: فرشید عطایی

ویلیام فاکنر درحالی که از منظر یک مرد پنجاه و چند ساله به گذشته‎ نگاه می‎کرد به یکی از دوستان خود نوشت: “حالا برای اولین بار درمی‎یابم که از چه نعمت شگفت‎انگیزی برخوردار بودم: من که یک آدم‎ کاملا بی‎تحصیلات بودم و حتی دو تا همصحبت باسواد هم نداشتم چه‎ برسد به همصحبت اهل ادبیات، خیلی حیرت‎انگیز است که در زندگی به‎ موفقیت دست پیدا کردم. نمی‎دانم این نعمت از کجا آمد. نمی‎دانم خدا چرا من را انتخاب کرد. ”

ولی این ادعای فاکنر در مورد بی‎اعتقادی به تواناییهای خودش، کمی‎ ریاکارانه است. چون او برای تبدیل شدن به نویسنده‎ای که مورد نظرش‎ بود تمام شرایط نظیر سواد و یادگیری از راه کتابخوانی را داشت. در مورد همصحبت هم باید گفت که او ار همصحبتی با پیران پرچانه با دستان‎ پینه بسته و خاطرات دور و دراز خیلی بیشتر استفاده می‎برد تا همصحبتی‎ با ادیبان رو به زوال. البته باید گفت که در روند نویسنده شدن فاکنر موارد حیرت‎انگیز تا حدودی وجود داشته است. چه کسی فکرش را می‎کرد پسرکی از یک شهر کوچک بدون داشتن وجه تمایز روشنفکرانه، نه تنها به نویسنده معروفی که در داخل و خارج از کشورش تحسین شد بلکه به‎ نوع خاصی از نویسنده تبدیل شد: رادیکال‎ترین آفرینشگر خلاق در تاریخ‎ داستان‎نویسی آمریکا. نویسنده‎ای که آمریکای لاتین و اروپای آوانگارد، نزد او درس می‎آموختند.

در مورد تحصیلات رسمی فاکنر، باید گفت: یقینا کمترین تحصیلات‎ را داشت. او در همان سال اول، ترک تحصیل کرد (پدر و مادرش ظاهرا به خاطر این کار پسرشان هیچ داد و فریادی را نینداختند) . او مدت خیلی‎ کوتاهی به دانشگاه می‎سی‎سی‎پی رفت. ولی این به لطف موهبتی بود که نصیب سربازانی شده بود که از جنگ بازگشته بودند. یک ترم زبان‎ انگلیسی (با پایین‎ترین نمره) . دو ترم زبان فرانسوی و زبان اسپانیایی. این کاوشگر ذهن ساکنان جنوب بعد از جنگ، هیچ واحد تاریخ نگذارند؛ رمان‎نویسی که زمان “برکسون” ی را در نحو syntax حافظه و خاطره تنیده بود، هیچ واحد فلسفه یا روانشناسی نگذارند.

ولی بیلی فاکنر رؤیایی، به جای اینکه برود دنبال درس، اشعار انگلیسی اواخر قرن بیست را خوانده بویژه “اسوسنبورن” و “هوسمن” : و سه رمان‎نویسی را که دنیاهای داستانی و خیالی‎ای ابداع کردند که‎ چنان زنده و واقعی و منطقی بودند که به راحتی می‎شد جایگزین دنیای‎ واقعی بشوند، یعنی، بالزاک و دیکنز و کنراد. اینها را هم به مورد قبلی‎ بررسی سریع آنچه همعصران مسن‎ترش یعنی تی. اس. الیوت و جیمز جویس با آنها سر و کار داشتند. در مورد مواد و مصالح داستانی هم باید گفت که آنچه او در اطراف خود در اکسفورد و می‎سی‎سی‎پی می‎شنید خیلی بیشتر از مقدار مورد نیازش بود: حماسه جنوب که بی‎وقفه گفته و بازگویی می‎شد؛ داستان بی‎رحمی‎ها و بی‎عدغالتی‎ها و امید ناامیدی و اذیت و آزار و مقاومت.

بیلی فاکنر هنوز ترک تحصیل نکرده بود که جنگ جهانی اول ناگهان‎ شروع شد. او که دوست داشت خلبان شود و در برابر مجارستانیها دست‎ به پرواز بزند در سال 1981 تقاضای عضویت در نیروی هوایی سلطنتی را کرد. نیروی هویی سلطنتی که بدجور به نیروی انسانی تازه‎نفس نیاز داشت‎ بلافاصله او را برای گذراندن دوره آموزش خلبانی به کانادا فرستاد. ولی قبل از اینکه او بتواند پرواز انفرادی خود را انجام دهد، جنگ به پایان رسید.

بعد از پایان جنگ، در حالی که به اکسفورد برگشت که اونیفورم افسران نیروی‎ هوایی سلطنتی را داشت و متظاهرانه بریتانیایی را به کار می‎برد و لنگ می‎زد. می‎گفت که لنگیدنش به علت یک سانحه‎ی هوایی بوده است. به‎ دوستانش به‎طور محرمانه گفته بود که در جمجمه‎ی خود، پلاتین دارد.

او افسانه خلبانی را سالیان سال با خود داشت؛ فقط موقعی آن را کم‎کم‎ از سر خود انداخت که به چهره‎ای ملی تبدیل شده بود. ولی رؤیای پرواز را هرگز فراموش نکرد. در سال 1933 به محض اینکه توانست پولی‎ پس‎انداز کند، در کلاسهای آموزش خلبانی شرکت کرد، هواپیمایی برای‎ خود خرید، و به‎طور مختصر، پرواز نمایشی ویلیام فاکنر (نویسنده معروف) ” .

بیوگرافی‎نویسان فاکنر بسیاری از داستانهای جنگی او را ساخته‎اند. آنها با داستانهایی که قهرمان آنها یک جوان ریزه‎میزه بود که کشته‎ مرده تعریف و تحسین بود بیش از حد به زندگی او شاخ و برگ‎ داده‎اند. فردریک آر. کارل معتقد است که “جنگ از فاکنر یک قصه‎گو و داستان‎پرداز ساخته است؛ تغییر جهتی که ممکن است تغییر جهت‎ تعیین‎کننده‎ی زندگی‎اش بوده باشد. ”

کارل می‎گوید: او با داستانهای ساختگی خود، به راحتی مردم آکسفورد را گول می‎زد. و وقتی دید که چقدر راحت می‎تواند این کار را انجام‎ بدهد، به خودش ثابت شد که دروغ اگر هنرمندانه ساخته شود و به طرز قانع‎کننده‎ای توضیح داده شود، می‎تواند حقیقت را شکست دهد. بنابراین، سازنده آن دروغ، می‎تواند با خیالپردازیهای خود، امرار معاش کند.

فاکنر در وطن خود زندگی سرگردانی داشت. او درباره‎ی زنان شعر می‎سرود؛ اشعاری که نمی‎توان آنها را مایه امیدواری برای سراینده‎شان‎ دانست. اسم خود را به صورت Falkner نمی‎نوشت؛ بلکه به صورت‎ Faulkner می‎نوشت. و به پیروی از سنت فاکنرهای مذکر، بیش‎ از اندازه می‎نوشید.

او برای مدت چند سال در اداره پست، به عنوان شغلی تشریفاتی، رئیس یک پستخانه کوچک بود. در آنجا در ساعات اداری کتاب می‎خواند و می‎نوشت. تا اینکه به دلیل عملکرد ضعیف، اخراجش کردند.

خیلی عجیب است که کسی که آن‎قدر مصمم بوده به دنبال علایق‎ خود باشد، به جای اینکه بار سفر را ببندد و عازم شهری بزرگ شود، تصمیم می‎گیرد در زادگاه خود بماند. یعنی جایی که رفتار متظاهرانه‎اش‎ موجب سرگرمی و تمسخر اطرافیانش بود.

جی‎پارینی، آخرین بیوگرافی‎نویس فاکنر، معتقد است که برای فاکنر سخت بود که خود را از دسترس مادرش دور نگهدارد. مادرش زنی تقریبا معقول بود که ظاهرا با پسر بزرگ خود رابطه خیلی بهتری داشت تا با شوهر بی‎حال و بی‎اراده‎اش.

فاکنر در هر بار شبیخونی که به “نیواورلینز” می‎زد، چند دوست کولی‎ پیدا کرده. و در این ضمن، یا شروود آندرسن، وقایع‎نگار وینزبورگ اوهایو آشنا شد. او بعدها با تلاش بسیار سعی کرد تأثیر شروود آندرسن بر خود را به کمترین حدّ ممکن برساند. او کم‎کم شروع به انشار نوشته‎هایی‎ کوتاه در مطبوعات نییو اورلینز کرد. حتی به نظریه‎پردازی ادبی هم پرداخت. ویلارد هانتینگتون رایت، از شاگردان والتر پیتر، تأثیر خاصی بر او گذاشت. او در “اداره‎ی خلاق” (1916) اثر رایت، خواند که هنرمند واقعی‎ در ذات خود منحصر به‎فرد است، “یک ایزد قدرتمند که سرنوشت یک‎ دنیای تازه را رقم می‎زند و آن را به سمت تکاملی ناگزیر می‎برد؛ جایی‎ که می‎تواندبه تنهایی و مستقل بایستد” و روح خالق خود را به مقام والا برساند. رایت می‎گوید این نوع هنرمند-آفریدگار، اونوره دو بالزاک است، که بر امیل زولا مرجح است. چون زولا از واقعیتهای زندگی که پیشاپیش‎ وجود داشتند کپی‎برداری می‎کرد.

فاکنر در سال 1925، برای اولین بار بخ خارج سفر کرد. دو ماه را در پاریس گذراند و از آنجا خوشش آمد: یک کلاه بره خرید، ریش گذاشت، (تصویرتصویر) و شروع به نوشتن یک رمان کرد؛ که البته خیلی زود نوشتنش را متوقف‎ کرد. این رمان درباره نقاشی بود که در جنگ زخمی شده بود و حال برای‎ پیشرفت هنری به پاریس رفته بود. در آنجا به کافه محبوب جیمز جویس‎ رفت و یک بار هم جویس را دید. ولی نزدیکش نشد.

روی هم‎رفته، در آنچه درباره فاکنر ثبت شده است، فقط نویسنده‎ای‎ دیده می‎شود با سماجت و سرسختی‎ای خاص، که هیچ استعداد قابل‎ توجهی نداشت. بااین‎حال، اندکی بعد از بازگشتش به ایالات متحده، نشست و یک طرح قلم‎انداز در 14000 کلمه نوشت پر از ایده و شخصیت. یعنی مقدمه رمانهای سترگش در سالهای بین 1929 و1942. در این‎ دستنوشته، نام منطقه “یوکناپاتاوا” آورده شده بود.

اکنر در کودکی دوستی داشت به اسم “استله اولدهام” ، که کمی از فاکنر بزرگ‎تر بود؛ و فاکنر هرگز از او جدا نمی‎شد. این دو، یک جورهایی، می‎شد گفت که نامزد هم بودند. ولی وقتی آن دو به سن جوانی رسیدند پدر و مادر استله که از فاکنر بی‎دست‎وپا خوششان نمی‎آمد، دخترشان را به‎ ازدواج یک وکیل، که آینده‎ی بهتری داشت، درآوردند وقتی استله به خانه پدر و مادر خود برگشت، یک زن مطلقه سی و دو ساله بود با دو بچه کوچک.

فاکنر ظاهرا مردد بود که آیا رابطه با استله را از سر بگیرد یا نه. او در یک نامه، به‎طور محرمانه نوشت: “وضعیتی است که خودم آن را به‎ وجود آوردم. و اجازه دادم که ادامه پیدا کند؛ و دیگر برایم غیرقابل تحمل‎ شده است. ” ولی شرافت اجازه نداد که کنار بکشد. بنابراین، او و استله، با هم ازدواج کردند.

 

استله هم احتمالا دچار تردید بود. او احتمالا در طول ماه عسل، سعی‎ کرده بود که خود را غرق کند. ازدواجشان ازدواج ناخوشایندی از آب‎ درآمد، از ناخوشایند هم بدتر. دخترشان جیل، به پارینی گفت: “آنها اصلا به درد هم نمی‎خوردند. هیچ قسمتی از این ازدواج درست نبود. ”

استله زن باهوشی بود. ولی عادت داشت که ولخرجی کند، و تمام‎ کارهایش را بدهد خدمتکارها انجام بدهند. زندگی در یک خانه درب و داغان، با شوهری که صبحها کارش نوشتن بود و بعد از ظهرها تعویض الوارهای‎ پوسیده و لوله‎کشی، احتمالا برای استله، شوک‎آور بود. آنها صاحب بچه‎ای هم‎ شدند ولی بعد از دو هفته مرد. جیل در سال 1933 به دنیا آمد.

زندگی مشترک این دو، به دلیل روابط نامشروع ویلیام فاکنر با زنان‎ دیگر، به قول جوزف بلاتنر، اولین بیوگرافی‎نویس فاکنر، به “صحنه‎ جنگ داخلی چریکی” تبدیل شده بودولی علی‎رغم این مسئله، ازدواج‎ آنها مدت سی و سه سال-تا زمان مرگ فاکنر در سال 1962-دوام‎ آورد. چرا؟ معمولی‎ترین توضیحی که می‎توان داد این است که فاکنر تا سالهای 1950 استطاعت مالی طلاق را نداشت. به این معنی که او نمی‎توانست. علاوه بر اعضای خانواده خود (اعضای خانواده اولدهام که‎ بماند) که به درآمداو وابسته بودند، استله و سه بچه‎اش را، آن‎طور که‎ استله تقاضا می‎کرد، تأمین کند؛ درعین‎حال، خود را به شکل جدید و با حفظ آبرو، در جامعه نمایان کند.

کارل ادعا می‎کند که فاکنر، جایی در اعماق وجودش، به استله نیاز داشت. و البته، اثبات این ادعا، خیلی راحت نیست.

کارل می‎نویس: “استله هرگز از اعماق ذهن فاکنر بیرون نمی‎رفت. او بدون استله نمی‎توانست به نویسندگی ادامه دهد. او برای فاکنر حکم‎ آن ابژه‎ی آرمانی را داشت که مرد دورادور او را می‎پرستد و درعین‎حال‎ مایه ویرانی اوست. ”

فاکنر با انتخاب استله به عنوان همسر، و با انتخاب اکسفورد به عنوان‎ خانه‎اش (در بین طایفه فاکنرها) در واقع خود را در معرض چالش مهیبی‎ قرار داد. چون می‎بایست قیم و نان‎آور و مسئول کسانی می‎شد که او به‎طور محرمانه آنها را این‎گونه توصیف می‎کرد: “یک قبیله کامل. . . که مثل یک عالمه لاشخور، می‎افتند روی تک‎تک پنیهایی که در می‎آورم. ” درحالی‎که درعین‎حال، در خدمت هیوای درون خود بود. علی‎رغم اینکه او با یک‎جور توانایی آپولویی، قادر بود خودش را در کارش غرق کند (پارینی، در این زمینه او را “غول توانایی” می‎نامد) ولی وضعیت مورد اشاره، او را فرسوده کرد و از پا انداخت. نابغه درخشان‎ ادبیات آمریکا، در سالهای 1930، برای تأمین آن لاشخورها مجبور شد رمان‎نویسی را (که تنها چیزی بود که برایش واقعا اهمیت داشت) کنار بگذارد و در عوض آن، برای مجلات عامه‎پسند داستان، و برای هالیوود، فیلمنامه بنویسد.

مشکل در مورد فاکنر بیشتر این بود که در اقتصاد دهه 1930، برای‎ حرفه رمان‎نویس آوانگارد جایی وجود نداشت؛ نه اینکه مثلا در جامعه‎ی ادبی آن زمان از او تقدیر نشده باشد. ناشران، ویراستاران و کارگزاران‎ فاکنر (بای یک مورد استثنای رقت‎انگیز) به علایق او توجه داشتند و نهایت‎ تلاش خود را برای او انجام می‎داند. ولی این تلاشها کافی نبود. فقط بعد از انتشار کتاب مجموعه داستانهای فاکنر (مجموعه‎ای که با گزینش‎ هنرمندانه‎ی مالکوم کؤلی منتشر شد) بود که خوانندگان آمریکایی متوجه‎ شدند چه نویسنده‎ای در کنار خود دارند.

زمانی را که فاکنر صرف نوشتن می‎کرد تمامش تلف نمی‎شد. فاکنر نویسنده‎ای بود که به طرز فوق العاده‎ای در اصلاح نوشته‎های خود سرسخت بود. مثلا مصالح داستانهایی که در مطبوعات منتشر کرده‎ بود به شکل کاملا دگرگون شده‎ای در آثاری مثل “ quished The Unvan- “ (1938) ، The hamlet (1940) و Down Moses Go دوباره ظاهر می‎شدند، آثاری که به معنی واقعی کلمه، بین‎ مجموعه داستان و رمان قرار می‎گیرند.

استعدادی که فاکنر به دلیل وضعیت مالی اطرافیانش مجبور شد به‎ دست فراموشی بسپارد، در مورد فیلمنامه‎نویسی‎اش وضعیت متفاوتی‎ داشت. هنگامی که او در سال 1932 وارد هالیوود شد، درحالی‎که‎ به عنوان نویسنده آخرین رمانش تا آن زمان (1931) بدنامی گذرایی‎ نصیبش شده بود، هیچ‎چیز از صنعت فیلمسازی نمی‎دانست (او در زندگی خصوصی‎اش همان‎قدر از فیلم بدش می‎آمد که از موسیقی‎ بلند) . هیچ استعدادی برای کنار هم قرار دادن دیالوگها نداشت. علاوه‎ بر این، او خیلی زود به عنوان مرفهی بی‎نیاز معروف شد. دستمزد او از هفته‎ای 1000 دلار، تا سال 1942 به 300 دلار تنزل کرده بود. در طول سیزده سال کار در هالیوود، با کارگردنهای سمپاتیکی نظیر هوارد هاؤکس کار کرد و بازیگران مشهوری نظیر کلارک کسبل و هامفی‎ بوگارت رابطه دوستانه داشت.

فیلمنامه‎نویسی فاکنر تأثیر بدی روی نثر او گذاشت. فاکنر در سالهای جنگ، روی یک سلسله فیلمنامه‎های اندرزگونه و روحیه‎بخش‎ و وطن‎پرستانه کار می‎کرد. او خود نیز پی برد که هالیوود چه آسیبی به‎ نویسندگی او زده است. در سال 1947 این‎گونه اعتراف کرد: “اخیرا پی‎ برده‎ام که آشغال‎نویسی برای سیما، چقدر نثر مرا خراب کرده است. ”

فاکنر سالهای میانه‎ی عمرش را به عنوان یک کارگر مهاجر کار می‎کرد، و پولهایش را به خانه‎اش در می‎سی‎سی‎پی می‎فرستاد. بیوگرافی فاکنر عمدتا درباره ثبت دلارها و سنتهاست. پارینی درباره نگرانیهای پولی فاکنر به درستی به مورد جنون‎آمیزی اشاره می‎کند او می‎نویسد: “خیلی کم پیش‎ می‎آید پول فقط و صرفا پول باشد. وسواسی که فاکنر در مورد پول داشت‎ و ظاهرا در سرتاسر زندگی‎اش دست‎بردارش نبود، به نظر من، باید به عنوان‎ فراز و نشیب احساسات او درباره‎ی ثبات و ارزش و خرید در جهان باشد؛ وسیله‎ای برای ارزیابی معروفیتش، قدرتش و واقعیت وجودی‎اش. ”

استاد مقیم بودن در یک دانشکده ارام و بی‎سروصدا در جنوب، ممکن است برای ویلیام فاکنر حکم رستگاری و نجات را داشته‎ باشد. چون از این طریق، هم حقوق ثابت داشت و هم اینکه وقت‎ می‎کرد به نویسندگی خود برسد. یک رابرت فراست زیرک، از سال‎ 1917نشان داده بود که شخص با استفاده از حال و هوای شاعرانه‎ می‎تواند برای خود مشاغل دانشگاهی مطمئن دست‎وپا کند. ولی‎ فاکنر که دیپلم دبیرستان نداشت و به سخنرانیهایی که زیاده از حد “ادبی” و “روشنفکرانه” بودند بدگمان بود، به جامعه دانشگاهی‎ بازنگشت. تا سال 1964 که او را راضی کردند برای دانشجویان‎ دانشگاه می‎سی‎سی‎پی سخنرانی کند. این تجربه، آن قدرها که وی‎ نگران بود بد از آب درنیامد. او در شصت سالگی پذیرفت که در ازای‎ دریافت حقوقی نسبتا اندک، نویسنده مقیم دانشگاه ویرجینیا بشود؛ او تا آخر عمرش، این شغل را حفظ کرد. یکی از طنزهای زندگی این آدم‎ دانشگاهی وامانده این است که او در مقایسه با اکثر استادان دانشگاه، مطالعاتش خیلی بیشتر-هرچند نامنظم-بود. آنتونی کوئین هنرپیشه‎ گفته بود: او در هالیورد هرچند فیلمنامه‎نویس چندان مطرحی نبود، ولی‎ به عنوان یک روشنفکر، بسیار معروف بود.

یک طنز دیگر این است که “منتقدان نو” او را نویسنده‎ای می‎شناختند که می‎شد نثرش را با رضایتمندی به دانشجویان داد تا تجزیه و تحلیل‎ کنند. “کلینت ایستوود” ، پیشکسوت جنبش “نقد نو” می‎نویسد: فاکنر “برای کلاس درس، گزینه‎ای عالی بود. کلی نکته‎های پنهان در نثر او برای پیدا کردن وجود داشت. ”

ازاین‎رو، فاکنر تبدیل شد به محبوب فرمالیستهای “نییوهیون” . همان‎طور که پیشتر به محبوب اگزیستانسیالیستهای فرانسوی تبدیل شده‎ بود، بدون اینکه خود کاملا بداند فرمالیسم یا اگزیستالیسم چیست.

2

جایزه نوبل ادبیات سال 1949، که در سال 1950 اهدا شد، فاکنر را حتی‎ در آمریکا معروف کرد. توریستها از جاهای خیلی دور می‎آمدند تا خانه‎اش‎ در اکسفورد را ببیند؛ و او، از این بابت، بسیار ناراحت بود. فاکنر با بی‎میلی از میان سایه‎ها برخاست و کم‎کم مثل یک چهره شناخته شده، رفتار کرد.

از طرف وزارت امور خارجه، دعوتنامه‎هایی برای او آمد مبنی بر اینکه‎ به عنوان سفیر فرهنگی آمریکا به کشورهای خارجی سفر کند. و او، این (تصویرتصویر) دعوتنامه‎ها را با شک و تردید پذیرفت. او که از قرار گرفتن در برابر میکروفون و پاسخ گفتن به سؤالات “ادبی” دستپاچه و عصبی می‎شد، از طیق باده‎گساری خود را برای جلسات آماده می‎کرد. ولی وقتی یاد گرفت که چگونه با روزنامه‎نگاران ارتباط برقرار کند، با این نقش خود، راحت‎تر کنار آمد. او در مورد امور خارجه، اطلاعات درستی نداشت (روزنامه‎ نمی‎خواند) ؛ ولی این چیزی بود که وزارت امور خارجه به دنبالش بود.

سفرش به ژاپن، موفقیت بسیاری را برای روابط عمومی آمریکا به‎ همراه داشت. در فرانسه و ایتالیا، مورد توجه گسترده مطبوعات قرار گرفت. او در یک اظهار نظر تمسخرآمیز گفته بود: “اگر آن‎طور که خارجیها به‎ دنیای من اعتقاد دارند آمریکاییها به دنیای من اعتقاد داشتند، احتمالا می‎توانستم یکی از شخصیتهای داستانی‎ام را نامزد ریاست جمهوری‎ کنم. . . شاید “فلم اسنوپس” را برای این کار انتخاب می‎کردم. ”

مداخلات سیاسی فاکنر در وطنش چندان تاثیرگذار نبود. فشار بر جنوب و نهادهای جدا شده، داشت بیشتر می‎شد. او در نامه‎هایی‎ که برای سردبیران روزنامه‎ها می‎نوشت، در مخالفت با خشونتها و بدرفتاری‎ها سخنرانی کرد، و سفیدپوستان جنوب را تشویق کرد که‎ سیاه‎پوستان را به عنوان افرادی که از لحاظ اجتماعی با سفیدپوستان‎ برابرند بپذیرند شورشی به‎پا شد. “ویلی فاکنر گریان” به عنوان آلت دستی لیبرالهای‎ شما و کسی که با کمونیستها همدردی می‎کند، محکوم شد. هرچند البته، هرگز خطری او را تهدید نمی‎کرد، در صحبت محرمانه‎ای که با یک دوست‎ سوئدی داشت، پیش‎بینی کرد که شاید مجبور شد کشور را ترک کند.

او البته داشت اغراق می‎کرد. دیدگاههای او در مورد نژاد هرگز رادیکال نبود و با بحث‎انگیزتر شدن جوّ سیاسی دیدگاههای نژادی‎اش‎ پیچیده شدند. او می‎گفت: تفکیک نژادی، کار شیطانی است. حتی‎ گفت که اگر تفکیک نژادی در جنوب اعمال شود، او دست به مقاومت‎ خواهد زد (او عجولانه حتی گفت که دست به سلاح خواهد شد) . موضعش تا سالهای 1950 آن‎قدر کهنه و منسوخ شده بود که دیگر مایه شگفتی نبود. می‎گفت: نزاکت، وقار، ادب، و شرافت، باید جزو اسامی شب فعالان حقوق بشر باشند. سیاهپوستان باید یاد بگیرند که‎ شایسته برابری‎اند.

بی‎اجر کردن فعالیتهای فاکنر در زمینه مسائل نژادی، کار راحتی است. او در زندگی شخصی، با آمریکاییهای آفریقایی‎تبار، ظاهرا سخاوتمندانه‎ رفتار می‎کرد. ولی رفتارشان اجبارا ضعیف‎نوازانه بود: بالاخره هرچه باشد؛ او به طبقه “قیم ضعفا” تعلق داشت. او در فلسفه سیاسی خود، یک‎ فردگرای “جفرسون” ی بود.

ته‎مانده‎های نژادپرستی بنود که باعث می‎شد او به جنبشهی توده‎ای‎ سیاهان با شک و تردید بنگرد؛ بلکه همین دیدگاه فردگرایانه جفرسونی‎ موجب چنین نگرشی می‎شد. اگر تردیدها و دوپهلوگریی‎هایش موجب‎ شد که در اندک مدتی فعالیتهایش نسبت به تقلا برای حقوق مدنی‎ بی‎ربط شود، شهامتش در اتخاذ یک موضع مشخص، آن هم در زمانی‎ که او این کار را کرد، نباید فراموش شود. اظهارات عمومی فاکنر، در زادگاهش او را تقریبا به آدم منفوری تبدیل کرد، او در سال 1960، بعد از مرگ مادرش، می‎سی‎سی‎پی را ترک کرد و به ویرجینا رفت.

ولی این ترک کردن شهر زادگاه، ربطی به منفور شدن او در زادگاهش‎ نداشت. (البته این را باید گفت که شکار روباه برای فاکنر کار بسیار جذابی بود، و به علاقه جدید زندگی‎اش تبدیل شده بود. چون او در اواخر عمرش اعتقاد داشت که تا آنجا که توانسته، نوشته است. )

مداخلات سیاسی فاکنر، بی‎تأثیر بودند. نه به خاطر اینکه او در زمینه‎ سیاست بی‎اطلاع بود، بلکه به خاطر اینکه وسیله مناسب برای بصیرتهای‎ سیاسی او نه مقاله یا نامه به روزنامه، بلکه رمان بود، بخصوص آن رمانی‎ که او ابداع کرده بود، با آن منابع بلاغی بی‎نظیرش، برای درهم تنیدن‎ گذشته و حال، خواست و خاطره.

قلمرو فاکنر رمان‎نویس، که در آن، بهترین منابع بلاغی خود را به کار می‎گرفت، جنوب بود؛ جنوبی که با جنوب واقعی روزگار او-یا دست‎کم‎ جنوب دوران جوانی‎اش-شباهت بسیار داشت. ولی همه‎اش از جنوب‎ نبود. جنوب فاکنرجنوب سفیدی است که حضور سیاهان آن را تسخیر کرده است. حتی رمانی از او که در 1931 چاپ شد، نسبت به سایر آثارش‎ با وضوح بیشتری به مسئله‎ی نژاد و نژادپرستی پرداخته، یک سیاهپوست را به عنوان شخصیت اصلی ندارد، بلکه مردی شخصیت اصلی رمان است‎ که سرنوشتش این است که با سیاهی، به عنوان یک نیروی استیضاح کننده‎ یا سرزنشگر در بیرون وجود خود، مواجه شود. موفقیت جاودانه فاکنر در مقام تاریخنگار جنوب مدرن، سه‎گانه “اسنوپس” است.

The Mansionṣ1959;The Townṣ1957ŪHamlet,1940 ؛ که در آن، به دست گرفتن قدرت توسط یک طبقه غالب سفیدپوستان‎ فقیر را، در انقلابی که به اندازه هجوم موریانه‎ها بی‎سروصدا و سرسختانه و فاقد جنبه اخلاقی است، مورد ردیابی قرار می‎دهد. گاهشمار او از چگونگی به قدرت رسیدن کارفرمایان سفیدپوست جاهل بی‎پول، در آن واحد گزنده و غم‎انگیز و مأیوس کننده است: گزنده، به خاطر اینکه او از دیدن آنچه مجذوبش می‎کند، به همان اندازه متنفر می‎شود. غم‎انگیز، چون او دنیایی را که در جلو چشمانش در حال خورده شدن است دوست‎ دارد. و مأیوس‎کننده، به دلایل زیاد، که کوچک‎ترین‎شان این است که‎ اولا: جنوبی که او عاشقش است، همان‎طور که خود بهتر از هرکسی‎ می‎داند، براساس دو جرم “مصادره” و “بردگی” بنا شد. ثانیا: اسنویها یک تجسم دیگر فاکنرها هستند، دزدان و زانیان به عنف روزگار خود؛ ثالثا: ویلیام فاکنر، به عنوان منتقدو داور، هیچ جایی برای ایستادن بر آن‎ ندارد؛ مگر اینکه دوباره به حقایق جاودانه برگردد. “شهامت و شرف و غرور، و ترحم و عشق به عدالت و آزادی” فهرست مکرری از فضایلی‎ است که در رمان esMos. Go Down توسط “مکازلین” بیان‎ می‎شود. مکازلین نماد خویشتن ایده‎ال فاکنر است؛ مردی که به نجاری‎ ساده تبدیل می‎شود.

شهامت و شرف و غرور؛ مکازلین به فهرست مکرر خود می‎توانست‎ استقامت را هم اضافه کند. همان‎طور که جایی دیگر در داستان، چنین‎ کاری می‎کند: “استقامت. . . و ترحم و تحمل و شکیبایی و وفاداری و عشق به کودکان. . . ” در آثار بعدی فاکنر، گرایشهای بسیار اخلاقی وجود دارد؛ نوعی انسانگرایی مسیحی عریان، در دنیایی که خدا در آن حضوری‎ ندارد، که با لجاجت به آن معتقد است. وقتی این اخلاقگرایی متقاعد کننده‎ از کار درنمی‎آید-همان‎طور که همیشه به همین منوال است-معمولا علتش این است که فاکنر نتوانسته وسیله داستانی مناسبی برای بیان آن‎ بیابد. ناکامی‎ای که او در نوشتن A Fable (نوشته شده در سالهای‎ 1943-1953؛ چاپ شده در سال 1954) -که می‎خواست شاهکارش‎ باشد-تجربه کرد، دقیقا به علت نیافتن شیوه مناسب بیان مضمون ضد جنگش بود. شخصیت نمونه‎ای در رمان، مسیح است که دوباره تناسخ‎ یافته و به عنوان سربازی گمنام، دوباره قربانی می‎شود. جایی دیگر در آخرین اثرش، این شخص نمونه‎ای، مرد یا اغلب زن سیاهپوست ساده و رنجکشی است که با تحمل یک وضعیت غیرقابل تحمل در زمان حال، جوانه‎ای از یک آینده را زنده نگاه می‎دارد.

مد و مه/شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۶

نظرات:
اخبار برگزیده