داستان آدینه (20): «پادگان خاکستری» داستانی از غلامحسین ساعدی / به همراه نوشته ای درباره زندگی و آثارش

داستان آدینه (20): «پادگان خاکستری» داستانی از غلامحسین ساعدی / به همراه نوشته ای  درباره زندگی و آثارش

این داستان از جمله داستانهای منتشر نشده غلامحسین ساعدی بوده که نخستین بار توسط دکتر علی اکبر ساعدی در اختیار علی دهباشی قرار گرفت و در شماره پنجم کلک منتشر شد. در ادامه این نوشته نیز خواننده مطلبی هستیم که به شکلی موجز و گذرا به زندگی و آثار این نویسنده بزرگ ایرانی پرداخته است

 

«پادگان خاکستری» اثر غلامحسین ساعدی

یک روز صبح بیدار شدیم و دیدیم که پادگان بزرگی پشت خانه‎ی ما (که مانند برجی‎ از قلب کویر قد کشیده است) پیدا شده. تعداد بی‎شمار چادرها مانند لکه‎های خاکستری‎ در سرتاسر شن‎زار بزرگ پراکنده است. مدت کوتاهی نگذشته بود که چادرها را بر چیدند و چند ساختمان از آجر سبز ساختند. سربازان مانند سنگ‎ریزه‎ها در تمام بیست و چهار ساعت در بیرون پخش و ولو بودند. برای آنها ساختمانی لازم نبود.

از روزی که آنها آمدند، من و زنم از پنجره‎ی کوچک بالای برج مراقب آنها بودیم‎ در تمام اوقات بیکاری (در آن موقع سال اغلب ما کاری نداشتیم) می‎نشستیم پشت پنجره. آه که چه تلاش خستگی‎ناپذیری داشتند. سالهای سال بود که ما از شلوغی دور بودیم. من و زنم در قلب کویر زندگی ساکتی داشتیم. شن‎زار بزرگ و کویر آرام تنها تماشاگاه‎ ما بود. اما پادگان، در همان روزی که پشت خانه‎ی ما پیدا شد، وضع خانه‎ی ما نیز عوض‎ شد، دیگر دیوار آهنی نیز نمی‎توانست حالت محرمیت خانه‎ی ما را حفظ کند.

چند روز اول کامیونهایی از دوردست می‎آمدند و در افق می‎نشستند و بار خود را خالی می‎کردند. بعد مثل کلاغ به طرف نامعلومی پرواز می‎کردند. زنم هر وقت که بالا بودیم از وحشت و ناراحتی خود را به من می‎چسباند و وقتی اطمینانش می‎دادم که کاری‎ به کار ما ندارند و کسی نمی‎تواند بفهمد که ما دو تا تنها در این برج فراموش شده هستیم و زندگی می‎کنیم ساکت می‎شد.

از پنجره‎ی چهار گوش بالای برج به پایین چشم می‎دوختیم. ساختمانهائی قرینه و مساوی هم، که پنجره‎هاشان مانند دهانه‎ی چاه گرد و سیاه بود، مقابل حاشیه‎ی راست پنجره‎ی ما پیدا می‎شد و ما احساس می‎کردیم که زندگی تازه‎ای زیر پای ما در حال تکوین‎ است. سربازان، آه چه سربازانی، با تمام مشقت‎هائی که هیولای نظم می‎تواند بر موجود آزادی تحمیل کند، هنوز زنده بودند، در بیرون به خود می‎پیچیدند، غذا می‎پختند، مشق می‎کردند. ما صدای استخوانها و عضلات را می‎شنیدیم، مشق‎ها را تماشا می‎کردیم و بوی غذا از ده‎ها متر پائین بالا می‎آمد و زنم مجبور می‎شد پنجره را ببندد. از نصفه‎های شب بیدار می‎شدند، صدای طبلشان من و زنم را از خواب بیدار می‎کرد، قبل از هر کاری پله‎ها را بالا می‎رفتیم، جلو پنجره‎ی کوچک می‎نشستیم و همان جا شیر سرد را می‎خوردیم، سربازها جمع می‎شدند و از هر چهار گوشه‎ی پنجره جلو می‎آمدند و از میله‎هائی که پنجره‎ی ما را قاچ‎قاچ کرده بود عبور می‎کردند، دسته‎ی موزیک از پشت‎ یکی از ساختمانهای آجری پیدا می‎شد، همگی می‎آمدند در چهارگوش وسط پنجره می‎ایستادند و دیگران به فاصله‎ای دور دایره‎ای درست می‎کردند، دسته‎ی موزیک شروع می‎کرد و بعد صداش می‎برید، مردی با صدای ضعیف چیزهائی می‎گفت، دسته‎های سربازان، دوان‎ دوان فاصله می‎گرفتند، سرودی یکنواخت و سرسام‎آور از کف بیابان بالا می‎آمد، زنم‎ سرش را از میله‎های پنجره بیرون برده و گوش می‎کرد و بعد خود را بالا می‎کشید و به من‎ تکیه می‎داد و هر روز که می‎گذشت زنم به هنگام صبح عقیده پیدا می‎کرد که آنها امروز کار بسیار مهمی را شروع خواهند کرد، اما من این فکر را می‎خواستم به هر صورتی شده‎ از مغز او بیرون کنم. آفتاب کویر به زودی روی ساختمانها پخش می‎شد، شن‎زار بزرگ‎ داغ می‎گشت، رنگ قرمز تیره‎ای از زمین بالا می‎آمد، کارها شروع می‎شد، راه رفتن، دویدن و ایستادن، با چه نظم و با چه خشونتی. بعد از مدت کوتاهی ما دیگر می‎دانستیم‎ که در یک ساعت معینی در کدام یک از قاچ‎های پنجره آنها به چه کاری مشغولند، تفنگ‎دارها همیشه قاچ وسطی را داشتند، در آن‎جا جمع می‎شدند، می‎خوابیدند و بلند می‎شدند روی زمین درازکش می‎کردند و ما از روی حرکاتشان می‎فهمیدیم که ماشه‎ها را چکاندند بدون این که صدائی بالا بیاید. قاچ وسطی باغ عجیبی شده بود، بوته‎های تفنگ از بین بازوان سربازانی که مثل ساقه‎های کنده به زمین چسبیده بودند می‎روئید و جلو می‎آمد. کلاغ پرها مانند حاشیه‎ای همیشه دور پنجره‎ی ما می‎دویدند، بعد دسته‎ای که‎ دولادولا از بالا می‎آمدند و پخش می‎شدند و ناپدید می‎شدند، بعد دسته‎ای پیدا می‎شدند که بالاتر از کلاغ پرها قدم آهسته می‎رفتند و دسته‎ی دیگری که بدون وقفه می‎دویدند و می‎دویدند، زنم با چشمان از حدقه درآمده آنها را تماشا می‎کرد. زنم به من می‎گفت که‎ که در بدن تک‎تک آنها فنری است که آنها را مثل عروسک می‎جنباند. دود غلیظی از ساختمانها بلند می‎شد، از بین دود بوته‎های تفنگ را می‎دیدیم و بوی غذا را می‎شنیدیم‎ و بوته‎های تفنگ می‎خزید و رشد می‎کرد و قاچ وسطی یک دفعه و ناگهانی خالی می‎شد، شن‎های درشت، شن‎های قرمز و درشت زیر آفتاب رنگ می‎گرفت و می‎گداخت، دوارسر عجیبی عارض من می‎شد، احساس می‎کردم که چیزی در درون سرم در حال غلیان و جوشش‎ است. کورمال‎کورمال پله‎ها را پائین می‎آمدم و می‎رسیدم پائین و می‎افتادم روی سکوی‎ شنی دهلیز. اما زنم در بالا پشت پنجره بود، چشمانش سرخ می‎شد، سرش گیج می‎رفت، سرش را به میله‎ها تکیه می‎داد اما نگاهش را از کویر نمی‎گرفت. می‎رفتم از پائین پله‎ها صدایش می‎زدم، می‎دیدم در بالا مثل کلاغی پشت پنجره نشسته و انگشتش را به لب‎ گرفته، اما حاضر نبود پائین بیاید، دوباره تنها برمی‎گشتم و تب می‎کردم، خودم تنها شیر را می‎خوردم و دراز می‎کشیدم و می‎افتادم. شب که می‎شد تبم بالا می‎رفت، صدای‎ پاهای زنم را از پله‎ها می‎شنیدم که دوان‎دوان پائین می‎آمد و از دستم می‎گرفت و به زور بلندم می‎کرد و با اصرار و التماس مرا بالا می‎برد. پشت پنجره که می‎رسیدیم، ستونی‎ دود غلیظ از وسط کویر بلند می‎شد و توی آن پرچمی از آتش، و دور آن حلقه‎ای از سر- نیزه. نگاه می‎کردیم، هر دو می‎لرزیدیم، زنم مرا در آغوش می‎گرفت، دنده‎های سینه‎اش‎ به قفسه‎ی من می‎خورد و هی می‎پرسید: “چه خبر است، چه خبر است؟ من با اشاره‎ی انگشت بهش می‎فهماندم که نباید حرف بزند. بعد هر دو گوش می‎دادیم، صدای شیپوری‎ بلند می‎شد، بلند و خفه می‎نواخت، زنم می‎گفت: “راستی چرا صدا این‎طور می‎برد و می‎شکند؟ “مدتی بعد دیگر ما نمی‎توانستیم بیرون را ببینیم، تنها صداها را می‎شنیدیم. صدای مرد بلند قد و لاغری را که از دور فرمان‎هایش را می‎داد، ما چند بار سایه‎ی او را دیده بودیم ولی شب‎ها صدایش همه‎ی کویر را پر می‎کرد. برجی بود با یک حنجره و چه‎ نعره‎هائی. بعد زمان دیگری می‎رسید، صدای گام آنهائی را که شب‎ها تفنگ بدوش چرخ‎ می‎زدند. آنهائی که به دو می‎رفتند و به دو برمی‎گشتند، صدای نفیر خواب‎ها، نفس‎ها، صدای جمع شدن عضلات، صدای گام‎های سنگین، صدای دویدن‎هائی که به جائی‎ نمی‎رسید و همه جا پر بود از التهاب تمام نشدنی و دلهائی که بیهوده می‎طپید. دیوانه‎وار آمدند و برای خود حسرت کده‎ای ساختند که نمی‎توانستند بیرون بیایند و نفس بکشند.

2

از توی قاچ وسطی نگاه می‎کردیم، آفتاب وسط آسمان شعله‎ی قرمزی روی شن‎ها پخش‎ می‎کرد. توی آفتاب ده‎ها، صدها چراغ روشن کرده بودند. نور چراغ‎ها دیده نمی‎شد، دود نامرئی بیرون می‎دادند، تفنگ‎ها را روی چراغ گرفته بودند و من و زنم کلاغ‎پرها را می‎دیدیم که مانند حاشیه‎ای دور قاچ وسطی می‎چرخیدند. بعد روی زمین می‎خوابیدند. باز صداها را نشنیدیم، زنم از ترس مبهوت شده بود و تکیه داده بود به من، و من تنها صدای قلب او را می‎شنیدم، صدای قلب او را.

از پنجره‎ی کوچک آویزان شدیم پائین، صدای مرد بلند قد را شنیدیم، روی پایه‎ای بالا رفته بود، دیگران بالا جهیدند و همان طور ماندند، بعد شروع کردند به راه رفتن، ده‎ها بار، صدها بار پنجره ما را پوشاندند و به‎طور عرضی تمام کردند. من و زنم پایین‎ آمدیم. تب شدیدی عارض من شد. تبی که هر روز دچارش می‎شدم. هر دو پایین پله‎ها روی سکوی شنی دهلیز گرفتیم و خوابیدیم، توی تاریکی کنار هم بودیم، از ترس به هم‎ چسبیده بودیم، نور تندی که از پنجره‎ی بالا وارد می‎شد در پیچ و راه پله‎ها می‎ماند و نمی‎توانست پائین بیاید. صدای گامهائی محکم از دیوار خانه مثل آب نفوذ می‎کرد، ولی خیلی زود فهمیدیم که مرد بلند قد رفته، کلاغ پرها دارند می‎پرند و دوده‎های چراغ، آری دودهای چراغها دوباره دماغه‎ی تفنگ‎ها.

بقیه مدت را خوابیدیم، چند ساعت بعد زنم مرا بیدار کرد، دستهایش را روی‎ شانه‎ام گذاشته بود، نفسش ملتهب بود، آرام درحالی‎که صورتش را نزدیک آورده بود گفت: “می‎شنوی؟ بویش را می‎شنوی؟ ها؟ “راست می‎گفت، احساس کردم اتفاقی می‎افتد و مدت زیادی نمانده است. هر دو با عجله پله‎ها را بالا رفتیم و رفتیم درحالی‎که نفسمان‎ می‎گرفت پشت پنجره‎ی کوچک رسیدیم و نگاه کردیم، نه به شنزار کویر، نه به ماسه‎ها و پادگان، هر دو نفر درحالی‎که محکم از دست هم چسبیده بودیم از قاچ وسطی به دور- دست کویر نگاه کردیم، ابر آتشین کوچکی، مثل بچه‎ی ماری آمده و در گوشه‎ی افق چنبر زده، افتاده و مانده بود.

 

۳

آن شب وقتی من و زنم پیازها را از پشت بام جمع کردیم و پائین آوردیم و کارمان‎ تمام شد و رفتیم جلو پنجره‎ی کوچک بنشینیم شب دوشنبه بود. شبهای دوشنبه برای‎ پادگان آذوقه می‎رسید، تعداد بی‎شماری کامیون مثل مگس می‎آمدند و در افق می‎نشستند و سربازان برای حمل آذوقه از شنزار بزرگ راه می‎افتادند، صدها خط طویل و دراز پنجره‎ی ما را شیار می‎زد، اما موقع برگشت صف‎ها بریده‎بریده می‎شد، هر سرباز باری به دوش‎ می‎گرفت، عرق ریزان پخش می‎شدند و شنزار را سیاه می‎کردند، من و زنم، از پنجره‎ی کوچک آویزان می‎شدیم و احساس می‎کردیم که کویر دارد زیر پای ما جان می‎گیرد، نجواهائی‎ می‎شنیدیم، حرف می‎زدند، زمزمه‎هائی بود، آوازهای خفه که با اشتیاق تمام می‎خواندند، صدای استخوانها، دلهائی که می‎تپید، صدای آدمها.

 

آن شب وقتی من و زنم پشت پنجره نشستیم، هنوز پادگان به‎طور اسرارآمیزی در پیچ و تاب بود، دوباره همان ستون سیاه و حلقه‎ی آتش. و چند لحظه بعد میدان پاک و تمیز شد. همان شنزار قدیمی را دیدیم اما منتظر نشسته بودیم. شب خیلی زود کویر را پوشاند، ماه قرمزی روی آسمان پیدا شد. آسمان سیاه بود و قرمزی ماه حتی لکه‎ای روی‎ زمین نیانداخت. من و زنم کنار هم بودیم، کنار هم و چسبیده به یکدیگر. دلهای هر دو نفر ما از اضطراب می‎تپید، از اضطرابی سنگین و کشنده.

غیر از ما دو نفر کسی نمی‎دانست که چه اتفاقی در حال تکوین و وقوع است. مار قرمز چنبر زده بود و داشت بزرگ می‎شد و بزرگ می‎شد، قد می‎کشید و مانند اژدهائی در سرتاسر افق دراز می‎شد. زنم پرسید: “شکمش را می‎بینی؟ آفتاب رفته، اما قرمزی تمام‎ نشده. “و شروع کرد به لرزیدن. دستم را دور گردنش حلقه کردم و گفتم: “مطمئنا امشب شروع می‎شود. “در این لحظه شیپورچی از پائین ستون بلند شد و ایستاد و به‎ شیپور دمید. ما با وحشت به افق نگاه کردیم. کامیونها آمده بودند. چشم‎های روشن‎ آنها از پشت دریای شن دیده می‎شد. صدای شیپور چندین بار در همه جا پیچید، بعد مرد لاغر بلند قد بیرون آمد، صدای بلند و کشدارش بلند شد. دسته‎دسته بیرون‎ ریختند، شیارهای عرضی بر پنجره‎ی ما رسم کردند و ایستادند. مرد بلند قد فرمان داد،

صدایش در میدان پیچید و شیارهای عرضی طول پنجره را پیمودند. زنم دستش را جلو چشمانش گرفت و گفت: “سرم گیج می‎رود”از شانه‎هایش چسبیدم، بدنش گرمای مطبوعی‎ پیدا کرده بود. بعد برایش گفتم: “دیگر آسوده هستیم، خاطر جمع هستیم، آذوقه را پائین آورده‎ام، درها را کیپ بسته‎ام و محکم کرده‎ام. تازه هر لحظه که می‎خواهد بگذار شروع شود”. چند لحظه در حالتی بودیم که به خواب شباهت زیادی داشت، خوابی که‎ مطبوع و دلچسب و لذت‎بخش بود. وقتی به بیرون نگاه کردیم تمام کویر خلوت‎خلوت‎ شده بود، ساختمانهای پادگان خاموش و خفه افتاده و مانده بودند، شیارها بالا و بالاتر رفته به حاشیه‎ی بالائی رسیده بود. قرمزی ماه کمتر شده، زردی بیشتری پیدا کرده‎ بود. روی ستون مرد شیپورچی چمباتمه زده، شیپورش را گذاشته بود جلوش، اما همه جا سوت و کور بود. زنم سرش را از قاچ وسطی بیرون کرد و آویزان شد و به دقت گوش داد و درحالی‎که دستم را لای انگشتانش می‎فشرد فریادی کشید. صدایش چند بار در کویر پیچید، صدای فریادی در کویر پیچید که به صداهای قبلی شباهتی نداشت. من و زنم‎ خود را بالا کشیدیم. شیپورچی سرش را بلند کرد و با وحشت دور و برش را نگاه کرد. زنم گفت: “نشنید”من چیزی نگفتم. سردرد من شروع شده بود. اما او حاضر نبود که من‎ پائین بروم. چند ساعتی را آنجا ماندیم و خیلی واضح می‎دیدیم که هر لحظه مار بزرگ، بزرگتر و بزرگتر می‎شد، شکمش برآمده‎تر می‎گشت. در این اثنا مرد بلند قد از ساختمانی‎ بیرون آمد و ایستاد. با دقت نگاه کرد و شمشیرش را بالا برد و پائین آورد و بعد به‎ عقب برگشت و صدای شیپور بلند شد. سربازان مثل ذرات قهوه‎ای از بالای پنجره‎ها آرام‎آرام می‎ریختند پائین. در این موقع بود که یک دفعه و ناگهانی اژدهای قرمز غروب دهانش را باز کرد و من و زنم با سرعت پنجره را بستیم و نشستیم پشت آن. ماه‎ مانند هیزم نیم سوخته چند بار وول خورد، سربازان با سرعت بیشتری جلو آمدند و ذرات قهوه‎ای به قاچ وسطی نزدیکتر شدند. صدای افتادن‎ها، صدای استخوانها، صدای نفس‎ها و قلب‎هایشان را می‎شنیدیم. در همین حال دو کوه شن از حاشیه‎ی افق به‎ طرف ما به حرکت درآمد و باد سرخ با نیروی عجیبی دمید و در یک لحظه تمام ذرات‎ قهوه‎ای را پوشاند و پاک کرد و از بین برد و ما دیگر ندیدیم. طوفان وحشتناکی شروع‎ گشت. طوفان کویری با درندگی عجیبی به سراغ پادگان آمده بود. ساختمانهای پادگان‎ را مثل مقوا از زمین می‎کند و می‎پراند بالا. صدای شیپور از جائی بلند شد. اما ما می‎دانستیم‎ که عاقبتی ندارد. صدا آرام‎آرام دور شد و ناگهان با شدت وحشتناکی اوج گرفت و بعد برید. ما دیگر چیزی نمی‎دیدیم. دیواری از شن جلو پنجره‎ی ما ایستاده بود و دیوی پشت آن به خود می‎پیچید و می‎غرید. من و زنم همدیگر را بغل کرده بودیم و گوش می‎کردیم. گوش می‎کردیم و من احساس می‎کردم که لحظه به لحظه آرامش عجیبی‎ سینه‎ی زنم را پر می‎کند. یک ماه تمام، ازآن‎روزی که پادگان آمده بود، این آرامش را در او ندیده بودم.

صدای دویدن، صدای استخوانها، صدای فرمان و شیپور، صدای مرد بلند قد و لاغر، صدای استغاثه و ناله‎ها آرام‎آرام دور خفه می‎گشت و ما به بالا نگاه کردیم. هیزم‎ نیم سوخته‎ی آسمان برای خودش تکان می‎خورد و می‎پیچید.

مطب دلگشا۱۳۴۱

****

نگاهی به زندگی و آثار غلامحسین ساعدی  


زندگی و آثار:
غلام‌حسین ساعدی با اسم مستعار گوهرمراد (1364-1314 ش)، در تبریز به دنیا آمد. در 1323 به دبستان بدر تبریز و در 1329 به دبیرستان منصور رفت. سال 1330 آغاز فعالیت سیاسی ‌او بود، در1331، مسئولیت انتشار روزنامه‌های فریاد، صعود و جوانان آذربایجان را به عهده گرفت و به درج مقاله و داستان در این سه روزنامه و روزنامة دانش آموز چاپ تهران، پرداخت. بعد از کودتای 28 مرداد32 دستگیر و چند ماه زندانی شد. در 1324 به دانشکدة پزشکی تبریز وارد شد و سال‌ بعد با مجلة سخن هم‌کاری کرد و کتاب‌های مرغ انجیر و پیکمالیون را در تبریز انتشار داد. از این سال به بعد شروع به نوشتن و منتشر کردن نمایش‌نامه و داستان‌های کوتاه کرد. در 1341 با کتاب هفته و مجلة آرش هم‌کاری خود را شروع کرد. در واقع پر بارترین سال‌های عمر ساعدی از سال‌های 1343ـ1342 شروع می شود. به خصوص سال‌های 1346ـ1345 سال‌های پرکاری ساعدی است. تنی‌چند فضای خاص یک دوره را می‌سازند که از اواسط 1330 تا نیمة 1350 ادامه دارد. غلام‌حسین یکی از سازندگان فضای روشنفکری ایران است. در سال 1353 با هم‌کاری نویسندگان معتبر آن روزگار دست به انتشار مجلة الفبا زد.


در فاصلة دوره‌ای سی ساله، که از سال 1332 شروع می‌شود و به 1363 پایان می‌یابد، ساعدی بیش از شصت داستان کوتاه نوشته است. ساعدی هفت رمان نوشته است که سه‌تای آن کامل است و چاپ شده؛ توپ؛ غریبه در شهر و تاتار خندان. این آخری را در زندان نوشته است.


از آثار داستانی او: خانه‌های شهرری؛ شب نشینی باشکوه؛ عزاداران بیل؛ دندیل؛ مرغ انجیر؛ واهمه‌های بی نام و نشان؛ ترس و لرز؛ گور و گهواره؛ شکسته بند؛ شکایت؛ مهدی دیگر؛ سایه به سایه و آشفته‌‌‌‌حالان بیدار بخت را می‌ توان نام برد.
ساعدی نمایش‌نامه‌های زیادی نوشت و منتشر‌کرد: کار با فک‌ها در سنگر؛ کلاته‌گل؛ چوب به دست‌های ورزیل؛ بهترین بابای دنیا؛ پنج نمایش نامه از انقلاب مشروطیت؛ آی با کلاه ،آی بی‌کلاه؛ خانه روشنی؛ دیکته و زاویه؛‌ پرواز بندان؛ وای بر مغلوب و آثار دیگری که هنوز تعدادی چاپ نشده‌است.

 

تم آثار:
دنیای داستان‌هایش دنیای غم‌انگیز نداری، خرافات، جنون، وحشت و مرگ است. دهقانان کنده شده از زمین، روشنفکران مردد و بی هدف، گداها و ولگردانی که آواره در حاشیة اجتماع می‌زیند، به شکلی زنده و قانع کننده در آثارش حضور می‌یابند تا جامعه‌ای ترسان و پریشان را به نمایش بگذارند. ساعدی برخلاف اجتماع نگاران ساده انگار، از فقرستایی می‌پرهیزد و می‌کوشد که فقر فرهنگی را در زمینه‌سازی تباهی‌های اجتماعی و استهالة انسان ها بنماید. در نخستین داستان‌هایش‌، چنان توجهی به دردشناسی روانی دارد که گاه روابط اجتماعی را در حدی روانی خلاصه می‌کند و داستان را بر بستری بیمار گونه پیش می‌برد. اما ساعدی به مرور برجنبة اجتماعی و سیاسی آثارش می‌افزاید و نومیدی و آشفته فکری مردمی را به نمایش می‌گذارد که سالیان دراز گرفتار حکومت ترس و بی اعتمادی متقابل بوده‌اند.


در دندیل، آرام آرام فضایی کابوس‌وار و تلخ از مجموعه‌ای فقرزده ساخته می‌شود، اما وقتی تمام خواب و خیال‌های لحاف‌کشان دور می‌شود، نه جای خنده و نه جای گریه است، آن فضای عبث و پوک شایسته در زهر خنده‌ای است بر این‌ها که قربانیان‌اند و آن‌ها که رمه را به چنین قربانگاهی سوق داده‌اند.


با وجود این‌که گذر زمان بر بسیاری از داستان‌های روستایی سال 1340 تا 50 گرد فراموشی پاشیده عزاداران بیل هم‌چنان اثری پرخواننده و پدید آورندة یک جریان ادبی خاص است. شاملو می‌گفت:«عزاداران بیل را داریم از ساعدی که به عقیدة من پیش‌کسوت گابریل گارسیا مارکز است.» کتاب عزاداران بیل را در سال 1343 به چاپ رساند که تا سال 1356 دوازده ‌بار تجدید چاپ شد.


از نمایش‌نامه‌های متعددی که دارد، مهم‌ترینشان «چوب به دست‌های ورزیل» قدرتی بی‌چون و چرا دارد. برای نشان دادن حسن غربت این محیط و انعکاس رؤیاها و کابوس‌های مردمان این دیار غریب، آن‌سان واقعیت و خیال را درهم می‌آمیزد که کارش جلوه‌ای سوررئالیستی می‌یابد. از تمامی عوامل ذهنی و حسی کمک می‌گیرد تا جنبة هراس انگیز و معنای شوم وقایع عادی شده را در پرتو نوری سرد آشکار سازد. ساعدی سوررئالیسم را برای گریز از واقعیت به کار نمی‌گیرد بلکه، با پیش بردن داستان بر مبنای از هم پاشیدن مسائل روزمره، به وسیلة غرایب، طنز سیاه خود را قوام می بخشد. طنز وهمناکی که کیفیت تصورناپذیر زندگی در دوران‌ سخت را با صراحت و شدتی واقعی‌تر از خود واقعیت مجسم می‌کند. جلال آل احمد پس از دیدن نمایش‌نامة چوب به دست‌های ورزیل می‌نویسد: «این‌جا دیگر ساعدی یک ایرانی برای دنیا حرف‌زننده است. بر سکوی پرش مسائل محلی به دنیا جستن، یعنی این، اگر خرقه بخشیدن در عالم قلم رسم بود و اگر لیاقت و حق چنین بخششی می‌یافتم، من خرقه‌ام را به دوش غلام‌حسین ساعدی می‌افکندم.»

سبک:
ساعدی به عنوان نویسنده‌ای صاحب سبک در عرصة ادبیات ایران مطرح شده است. ادبیات ساعدی ادبیات زمانة هراس (دهة 50 ) است. از این‌رو، ترس از تهاجمی غریب‌الوقوع تمامی داستان‌هایش را فرا می‌گیرد. مضحکه‌ای تلخ به اعماق اثر رسوخ می‌کند و موقعیتی تازه پیدا می‌کند. وموقعیتی تازه پدید می‌آورد. غرابت برخواسته از درون زندگی بر فضای داستان چیره می‌شود ونیرویی تکان‌ دهنده به آن می‌بخشد. ساعدی از عوامل وهم انگیز برای ایجاد حال وهوای هول وگم گشتگی بهره می‌گیرد وفضاهای شگفت و مرموزی می‌آفریند که در میان داستان‌های ایرانی تازگی دارد. در واقع، از طریق غریب نمایی واقعیت‌ها، جوهرة درونی واز نظر پنهان نگه ‌داشتة آن‌ها را بر ملا می‌کند و به رئالیسمی دردناک دست می‌یابد. نثر محاوره‌ای او از امتیاز خاصی بهره‌مند نیست؛ اصرار نویسنده برای انتقال تکرارها وبی بند وباری لحن عامیانه (به بهانة حفظ ساختار زبان عامه) نثر او را عاری از ایجاز و گاه خسته کننده می‌کند. ساعدی نگران شایستگی تکنیکی داستان‌های خود نیست وهمین امر به کارش لطمه جدی زده است. اما او نویسنده‌ای توانا در ایجاد وحفظ کنش داستان تا آخر است و اصالت کارهایش مبتنی بر فضا آفرینی شگفتی است که نیرویی تکان دهنده به آثارش می‌دهد و از او نویسنده‌ای صاحب سبک می‌سازد که به بیان شخصی خود دست یافته است. بیش‌تر داستان‌هایش مایه‌های اقلیمی دارد.عزاداران بیل، توپ و ترس‌ولرز از سفرها وپژوهش‌های او در نقاط ایران مایه گرفته‌اند. ساعدی، در هر زمینه، ضمن پدید آوردن داستان‌های متوسط آثار طراز اولی نیز آفریده‌است. یکی از مشخصه‌های نویسندگی غلام‌حسین ساعدی با شتاب نوشتن و با شتاب چاپ کردن است. کاری که تجدید نظر ندارد، پاکنویس ندارد، و بیش از یک بار نوشته نمی شود و زود هم چاپ می شود. بعدها خود او نیز آن را نقطه ضعف کارش می داند:«اولین و دومین کتابم که مزخرف نویسی مطلق بود و همه‌اش یک جور گردن کشی در مقابل لاکتابی، در سال 1334، چاپ شد. خنده دار است که آدم، در سنین بالا، به بی‌مایگی و عوضی بودن خود پی می‌برد و شیشة ظریف روح هنرمند کاذب هم تحمل یک تلنگر کوچک را ندارد. چیزکی در جایی نوشته و من غرق در ناامیدی مطلق شدم. سیانور هم فراهم کردم که خودکشی کنم... حال که به چهل سالگی رسیده‌ام احساس می کنم تا این انبوه نوشته‌هایم پرت و عوضی بوده، شتابزده نوشته شده، شتابزده چاپ شده. و هر وقت من این حرف را می زنم خیال می کنم که دارم تواضع به خرج می دهم. نه، من آدم خجول و درویشی هستم ولی هیچ وقت ادای تواضع در نمی آورم. من اگر عمری باقی باشد- که مطمئناً طولانی نخواهد بود- از حالا به بعد خواهم نوشت، بله از حالا به بعد که می‌دانم که در کدام گوشه بنشینم و تا بر تمام صحنه مسلط باشم، چگونه فریاد بزنم که در تأثیرش تنها انعکاس صدا نباشد. نوشتن که دست کمی از کشتی گیری ندارد، فن کشتی گرفتن را خیال می‌کنم اندکی یادگرفته باشم؛ چه در زندگی، و جسارت بکنم بگویم مختصری هم در نوشتن.»

گفت‌وگو:
گفت‌وگو درکارهای ساعدی هم جه دراماتیک داستان‌های او را به عهده می‌گیرد و هم در آدم‌پردازی نمود پیدا می‌کند. با گفت‌وگوهای ساده، بدیهی، تکرار شونده پیش می‌رود. بی آن که مزه پرانی و مضمون سازی کند. از مجموعه گفت‌وگوها و حرکات موقعیت ساخته می‌شود که از خوب بنگری دیگر ساده، بدیهی و تکرار شونده نیست، تمام اجزا ساخته شده تا ترکیبی مضحک از رابط آدم‌ها و جهان پیش چشم بیاید. ساعدی می‌گوید:« من از گفت‌وگوی آدمی‌زاد خیلی لذت می برم و گفت‌وگو اصلاً برای من مسئله شوخی نبود.»

و آخر
ساعدی هرگز با محیط غربت اخت نشد:« الان نزدیک به دو سال ست که در این جا آواره ام و هر چند روز را در خانة یکی از دوستانم به سر می برم. احساس می کنم که از ریشه کنده شده‌ام. هیچ چیز را واقعی نمی‌بینم. تمام ساختمان‌های پاریس را عین دکور تئاتر می‌بینم. خیال می‌کنم که داخل کارت پستال زندگی می‌کنم. از دو چیز می‌ترسم: یکی از خوابیدن و دیگری از بیدار شدن. سعی می‌کنم تمام شب را بیدار بمانم و نزدیک صبح بخوابم. در تبعید، تنها نوشتن باعث شده من دست به خودکشی نزنم. کنده شدن از میهن در کار ادبی من دو نوع تأثیر گذاشته است: اول این که به شدت به زبان فارسی می‌اندیشم و سعی می‌کنم نوشته‌هایم تمام ظرایف زبان فارسی را داشته باشد دوم این که جنبة تمثیلی بیش‌تری پیدا کرده است و اما زندگی در تبعید، یعنی زندگی در جهنم. بسیار بداخلاق شده‌ام. برای خودم غیر قابل تحمل شده‌ام و نمی‌دانم که دیگران چگونه مرا تحمل می‌کنند. من نویسندة متوسطی هستم و هیچ وقت کار خوب ننوشته‌ام. ممکن است بعضی‌ها با من هم عقیده نباشند، ولی مدام، هر شب وروز صدها سوژة ناب مغزم را پر می‌کند. فعلاً شبیه چاه آرتزینی هستم که هنوز به منبع اصلی نرسیده، امیدوارم چنین شود و یک مرتبه موادی بیرون بریزد.»


این آخری‌ها تلخ کام بود. داریوش آشوری دربارة آخرین دیدارش با ساعدی می‌نویسد: «آدرسش را گرفتم و با مترو و اتوبوس رفتم و خانه‌اش را پیدا کردم... در را که باز کرد، از صورت پف کردة او یکه خوردم. همان جا مرا در آغوش گرفت و گریه را سر داد. آخر سال‌هایی از جوانی‌مان را با هم گذرانده بودیم. چند ساعتی تا غروب پیش او بودم. همان حالت آسیمگی را که در او می شناختم داشت اما شدیدتر از پیش. صورت پف کرده و شکم برآمده‌اش حکایت از شدت بیماری او داشت و خودش خوب می‌دانست که پایان کر نزدیک است. در میان شوخی‌ها و خنده‌های عصبی، با انگشت به شکم برآمده‌اش می زد و با لهجة آذربایجانی طنز آمیزش می‌گفت: بنده می‌خواهم اندکی وفات بکونم. و گاهی هم ناصر خسرو می‌افتاد و از این سر اتاق به آن سر اتاق می‌رفت و با همان لهجه می‌گفت:«آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا.»


هما ناطق می‌گوید:«در این دو سال آخر ساعدی بیمار بود. چه پیر شده بود و افسرده. این اواخر خودش هم می‌دانست که رفتنی است... با استفراغ خون به بیمارستان افتاد. به سراغش رفتم در یکی از آخرین دفعات که شب را با التهاب گذرانده بود، دست و پایش را به تخت بسته بودند. مرا که دید گفت: فلانی، بگو دست‌های مرا باز کنند، آل احمد آمده است و در اتاق بغلی منتظر است، مرا هم ببرید پیش خودتان بنشینیم و حرف بزنیم. دانستم که مرگ در کمین است یا او خود مرگ را به یاری می‌طلبد. این شاید آخرین کابوس ساعدی بود. همان روز بود که مسکن به خوردش دادند و دیگر کم‌تر بیدار شد.


شب آخر که دیدمش با دستگاه نفس می کشید... فردایش که رفتم، یک ساعتی از مرگ او می‌گذشت. دیر رسیده بودم همه رفته بودند. خودش هم در بیمارستان نبود هم‌زمان سه تن از دوستان هنرمند آذربایجانی‌اش سر رسیدند. به ناچار نشانی سردخانه را گرفتیم و به آخرین دیدارش شتافتیم... زیر نور چراغی کم سو، آرام و بی‌خیال خوابیده بود، ملافة سفیدی بدنش را تا گردن می پوشاند. انگار که، همراه با زندگی، همة واهمه‌ها، خستگی‌ها و حتی چین و چروک‌ها رخت بربسته بودند. غلام‌حسین به راستی جوان‌تر می‌نمود و چهره‌اش سربه‌سر می خندید، آن چنان که یکی از همراهان بی اختیار گفت: دارد قصة تنهایی ما را می نویسد و به ریش ما می خندد... آن گاه یک به یک خم شدیم. موهای خاکستری اش را، که روی شانه ریخته بودند. نوازش کردیم، صورت سردش را،که عرق چسبناکی آن را پوشانده بود، بوسیدیم. در اثر فشار دست، قطره خونی بر کنج لبانش نقش بست که آخرین خونریزی هم بود».


غلام‌حسین ساعدی 2 آذر بر اثر خونریزی داخلی در پاریس در بیمارستان سن آنتوان درگذشت. و در 8 آذر در قطعة هشتاد و پنج گورستان پرلاشز در نزدیکی آرامگاه «صادق هدایت» به خاک سپرده شد.

مد و مه/جمعه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۶

نظرات:
اخبار برگزیده