حرف حساب پوپولیسم چیست؟ / قربان عباسی

حرف حساب پوپولیسم چیست؟ / قربان عباسی

نوشته ای درباره پوپولیسم درد بی‌درمان این روزها!

سرزمین تخیلی پوپولیستها!

«درآرمانشهر آنها همه پلیدند جز مردم!»

قربان عباسی*

پل تاگارت در پیشگفتار خود به کتاب پوپولیسم می‌گوید: «پوپولیسم اساساً مفهومی ناملموس و به گونه آزاردهنده‌ای دشوار است. پدیده‌ای هم گیرا و فریبنده و هم نفرت‌انگیز و خطرناک». و پرسش دقیقاً همین است چه تصوری می‌توانیم از این گنگ‌ترین واژه در ذهن داشته باشیم؟ پوپولیسم مفهومی دشوار و فاقد ویژگی‌های عینی است. آیزیا برلین از «پیچیدگی سیندرلایی» پوپولیسم سخن گفته است. لاکلائو در باب بیهودگی مطالعه بسیار باریک بینانه پوپولیسم انذار داده است. ولی باید کوشش کرد این مفهوم را لگام زد. و این آسان نیست مگر با برکافتن، شناختن و بازشناختن درون‌مایه‌های آن.

پوپولیسم باسیاست‌های نظام مبتنی بر نمایندگی به‌طور بنیادی ناسازگار است. سیاست از دید پوپولیسم امری کثیف و تباهی انگیز است و باید تنها در اوضاع‌واحوال حاد در آن دخالت کرد. آن‌ها طرفدار سادگی و صراحت در اندیشه سیاسی خود هستند. مخالف احزاب و انجمن‌ها هستند چون بازدارنده هستند. و شگفت آن‌که پوپولیسم تنها در بستر چنین فضایی می‌تواند رشدی فراگیر داشته باشد. پوپولیسم واکنشی است منفی به‌نظام های سیاسی استوار بر نمایندگی. خروشی است بر سامان برپاشده. پوپولیسم دربی تصویری آرمانی است که بیشتر منطبق با روایت آرمانی مردم است. آن‌ها مردم را در کانون جای می دهند. پوپولیسم در این معنا ابزار ترقی خواهان، مرتجعان، دموکرات‌ها و خودکامگان و راست بوده است. قلب پوپولیسم توخالی است و هیچ تعهدی در برابر ارزش‌های بنیادی ندارد. نه برای برابری تره می‌کند و نه برای آزادی و عدالت اجتماعی. زائده‌ای است که می‌تواند از هر ایدئولوژی دیگر آویزان شود.

پوپولیستها تنها در سایه بحران است که از لاک بی اعتنایی خود خارج می‌شوند و به امور سیاسی و دفاع فعالانه از کانون می‌پردازند. پوپولیسم کیفیتی ناپایدار دارد. پوپولیسم تنها با بسیج مردم است که به پدیده‌ای سیاسی تبدیل می‌شود.

پوپولیسم یک سر و هزار سودا دارد. ادوارد شیلز پوپولیسم را پدیده‌ای چند جانبه و همانند دیکتاتوری نازی‌ها در آلمان و بلشویسم در روسیه فراگیر می‌دانست. از دید او پوپولیسم زمانی به وجود می‌آید که مردم ازنظر تحمیلی طبقه متمایز و دیرپای حاکم که انحصار قدرت، مالکیت و آموزش و فرهنگ را در اختیاردارند به ستوه آمده باشند. (شیلز 1956؛100-101) و کلید فهم پوپولیسم را رابطه نخبگان با توده‌ها می‌داند.

پوپولیستها با تاختن به نهادهای دولتی، دانشگاه، بوروکراسی و نهادهای مالی موجود نه‌تنها آن‌ها را فاسد بلکه فاقد شعور و خرد می‌دانند. خرد و شعور در مردم است امور سیاسی تا آنجا مشروع است که نهادهای سیاسی همسان با اراده مردم باشند و نه نماینده آن (شیلز؛1956؛101-103)

شیلز البته ریشه‌های آن را در تاریخ آلمان جست‌وجو می‌کند که با نقد و نفی فرمانروایی دولت، دانشگاه‌ها و بلندپایگان کلیسا باور به خلق یا مردم را جایگزین آنها کرده بود. مخالف خوانی ویژگی بنیادین پوپولیسم است.

کورنهاوزر معتقد بود که پوپولیسم هم علت و هم معلول جامعه توده‌ای و بیانگر مخالفت با چندگانگی و تائید یکپارچگی در مقابل تمایزات اجتماعی است جامعه توده‌ای به شکل‌گیری دموکراسی پوپولیستی می‌انجامد که وی آن را نقطه‌ی مقابل دموکراسی لیبرالی می‌دانست. به‌زعم وی پوپولیسم نه‌تنها دشمن نهادها بلکه تضعیف‌کننده آزادی افراد است.

برخی دیگر آن را واکنشی به مدرنیته و دنیای مدرن می دانند.

تورکواتو دی تللا با بررسی پوپولیسم در امریکای لاتین و تطبیق آن با اروپای شرقی به این نتیجه رسید که پوپولیسم زمانی ایجاد می‌شود که نخبگان رده‌های متوسط مخالف وضعیت موجود باشند و افزایش انتظارات به بسیج همگانی شهروندان بینجامد و شرایط سبب برانگیختگی جمعی نخبگان و توده‌ها شود. (دی تلا 1968؛53) درکل وی پوپولیسم را فرآورده فرایند توسعه جوامع به سمت مدرنیته می‌داند.

گاوین کیچینگ معتقد است پوپولیسم واکنشی به صنعتی شدن است و از ویژگی‌های آن حمایت تولیدکنندگان خرد و ضدیت آن با تولید متمرکز است. تحلیل او که شدیداً اقتصادی است بر ایدئولوژی روستایی متمرکز است پوپولیست های روسیه نمونه ایدئال آن هستند.

آیزایا برلین در بررسی آن معتقد بود که پوپولیسم از شش ویژگی بنیادی برخوردار است:

پایبندی به گماینشافت (جماعت)، غیرسیاسی بودن، طرفدار بازگشت مردم به شرایط طبیعی و خودجوش، گذشته‌نگر است و درصدد برگرداندن ارزش‌های کهنه به جهان معاصر است، و درنهایت در جوامعی پدیدار می شود که دستخوش مدرنیزاسیون است یا قرار است دستخوش آن شوند. (برلین و دیگران،1968،173)

لاکلائو آن را کشمکشی میان مردم و اردوگاه قدرت می‌داند نوعی تعارض طبقاتی که خود را در اشکال دموکراتیک مردمی نمود می‌دهد.

مارگارت کانوان با بررسی انواع پوپولیسم در سرتاسر دنیا تنها مضمون مشترک بین هفت نوع پوپولیسم را خطاب قرار دادن مردم و بی‌اعتمادی به نخبگان می‌داند. (کانوان،1981؛264)

تلوس پوپولیسم را گونه‌ای واکنش به لیبرالیسم می‌داند. و نظر به این‌که سیاست محلی را تقویت و مشارکت مسئولانه فردی در امور سیاسی را پیشنهاد می‌کند تلوس آن را پروژه‌ای سیاسی و بالقوه آزادی‌بخش می‌داند. و این شاید تنها ایده موافق با پوپولیسم است که مطرح می‌شود.

پوپولیسم در آمریکا ترکیبی از اندیشه‌های ضد نخبه‌گرا و سده نوزدهمی است و از جنبش اصلاح دین پروتستانی و روشنگری به‌ویژه جنبش زهد باوری و خردباوری نشات می‌گرفت. پوپولیسم در آمریکا آشکارا نظام سیاسی آمریکا را به چالش فرامی‌خواند اما هرگز ساختار ایدئولوژیکی بنیادی سیاست‌های آن را تهدید نمی کند. درآمریکا تاسیس حزب مردم و مبارزات آنها برای به چالش کشیدن دو حزب اصلی نمونه ای از سیاست های پوپولیسم توده ای در عمل است. نومیدی از نهادهای اقتصادی و سیاسی بنیان جنبش های پوپولیستی درتاریخ سیاسی آمریکاست. پوپولیسم همواره جریانی معترض است. ساختارشکن نیست اما فرصت طلب است. دلسرد است اما پرشور. و بی اعتنایی به نهادها را با جاذبه شخصی رهبر جبران می کند.

در روسیه نارودنیک ها جنبش پوپولیستی را بنیان نهادند آنها با تاسی از سفارش الکساندر هرتسن به میان مردم رفتند برنامه آنان برانگیختن دهقانان روستایی علیه تزار بود. نخبگانی بودند که خود از جوامع روستایی نبودند اما دست به ستایش دهقانان زدند. اصطلاح نارود با معنایی مشابه با واژه المانی volk(خلق) مشتق شده ودردهه 1860 و 1870 باب شد. تنها پس از جنبش رفتن به میان مردم بود که این اصطلاح برای ایدئولوژی نارودنی چستوو و هواداران آنها نارودنیک ها کاربرد گسترده تری یافت. اندیشه های اصلی پوپولیسم روسی دربحث روشنفکران روسی شکل گرفت. درنوامبر 1861 الکساندر هرتسن در مجله کولوکول (ناقوس) چالشی را با روشنفکران آغاز کرد: «پیش به سوی مردم، آنجا جای شماست. پیش به سوی مردم. از پشت نیکمت های خود برخیزید. نشان دهید که جنگجویان مردم روسیه هستید»(78) هرتسن بنیاد های پوپولیسم روسی را برمبنای چند اصل پی ریزی کرد: بی اعتمادی به دموکراسی لیبرال، بدگمانی به تجریدات، ایمان به دهقان روسی، و اعتقاد به ضرورت تشکیل گروهی ایثارگر از انقلابیون. وی معتقد به ضرورت آزادی انقلابی مردم بود اما تحقق آن را از طریق ساختارهای دموکراسی لیبرالی مبتنی برنمایندگی نمی پذیرفت. عمل سیاسی به زعم وی مهم تر از نهادسیاسی است و تز او این بود زندگی سیاسی نباید درخدمت امور انتزاعی قرارگیرد. هرتسن ایمانی عمیق به جامعه دهقانی روسیه داشت چون معتقد بود که سرمایه داری مدرن و توسعه غربی هنوز آن را مانند طبقه کارگر و بورژوازی شهری فاسد نکرده است. برای وی خلوص دهقانان بازتاب بیگناهی و پالودگی شان بود. در سال 1874 قریب به دو یا سه هزار دانشجو به پیروی از سفارش هرتسن روانه روستاها شدند و عملاً نمونه چایکوفسکیست ها و دولگوشین ها را سرمشق خود قرار دادند. اسم جنبش شان «رفتن به میان مردم» بود. پوپولیست های روسی دنبال آن بودند که در سرزمینی چون روسیه که دهقانان 48 میلیون نفر از جمعیت 60 میلیونی آن را تشکیل می دادند (پایپز 1995؛144) و با این حال تهیدست بودند استراتژی انقلاب را طرح ریزی کنند. جنبش نارودنیک ها یک جنبش شبه مذهبی بود و حتی دولگوشین استفاده از شعارهای مذهبی را درتبلیغات خود لازم می دانست. درتبلیغات خود از انجیل استفاده می کردآنها خود را حواریونی می دانستند که که با ایمان ژرف خود به دهقانان روسی درس آگاهی و مبارزه می دهند. اما آنچه هویدا بود بی میلی هقانان به مبارزه بود که گاه خود دهقانان با دستگیری و تحویل نارودنیک ها به مقامات تزار زمینه سرکوب شدید آن را فراهم کردند که اوج آن در سال ای 1873 تا 1877 بود. وقتی پوپولیستها از بی میلی دهقانان به مبارزه ناامید شدند به اعمال خشونت آمیز برضد دولت روی آوردند. (ورتمن 1967؛189) استراتژی جدید چرخش از تبلیغات به ترور بود. این بود که مارک ناتانسون مسئولیت تدارکات ترور علیه مقامات تزار را بردوش گرفت جنبش «زمین و آزادی» را بنیاد نهاد که هدفش متلاشی کردن دولت بود. آنها ظاهراً به این نتیجه رسیده بودند که خشونت بسی بیش از انتزاعات روشنفکرانه می تواند مسائل را حل کند. نارودنیک ها با نظام لیبرال دموکراسی و متکی برحکومت نمایندگی و دموکراسی لیبرالی مخالفت می کردند.

سیاست های پوپولیستی در آمریکای لاتین اما بیش از هرمنطقه دیگر جهان رایج بوده است. بخش عمده تجربه آمریکای لاتین را همین پوپولیسم تشکیل می دهد. خوان پرون درآرژانتین توانست یک رژیم پوپولیستی تشکیل دهد. پوپولیسم درآمریکای لاتین به تعبیر جیمز مالوی (1977؛9) واکنش ویژه و محلی منطقه به بحران عمومی است که درنتیجه فرسایش مرحله خاصی از توسعه وابسته و به تعویق افتاده پدیدار می شود. درهم شکستن ساختارشبه فئودالی و پیشبرد عدالت اجتماعی از اهداف پوپولیسم در آمریکای لاتین بود. تجربه آمریکای لاتین نشان داد که درجوامع درحال توسعه موفقیت های پوپولیستی در زمان بحران های اقتصادی خاصی رشد می کند اما پوپولیسم از تحقق هدف خود برای تغییر بنیادی ساختارها ناکام می ماند زیرا اساساً اصلاح طلب است تا انقلابی. (95)

پوپولیست های آمریکای لاتین از طریق جلب آرای طرد شدگان و مبارزه برای سرو سامان دادن و اصلاح دولت تلاش کردند به قدرت دست یابند که نمونه آن جتولیو وارگاس در سال 1930 دربرزیل بود که نیروهای عمده دیکتاتوری را دور خود گردآورد. ارتش او را درسال 1945 سرنگون کرد اما وی دوباره درانتخابات سال 1950 شرکت کرد وارگاس مدعی بود که با اکراه تمام دوباره به صحنه سیاسی بازگشته زیرا به وجود او نیاز است و خود را به گونه ای به تصویر می کشید که گویی بردوش مردم به سیاست بازگشته است (دولس 1968 و نیز این را مقایسه کنید با گفته های احمدی نژاد!) این ادعای همیشگی پوپولیست هاست که با اکراه به صحنه سیاست وارد شده اند. وارگاس بعد رسیدن به قدرت برنامه ریزی اقتصادی و توزیع عادلانه ثروت، ملی کردن صنایع عمده و اجرای اصلاحات رفاهی و اجتماعی را آغاز کرد اما بخت با او یار نبود اوضاع بسیار بد اقتصادی که ناشی از افزایش شدید سطح تورم بود او را مغلوب کرد وارگاس درکودتای نظامی سال 1945 کشته شد.

در کشور همسایه برزیل یعنی آرژانتین نیز که دردهه 1940 دچار آشوب اقتصادی بود خوان پرون به همراه گروهی از افسران ارتش درسال 1943 قدرت را به دست گرفتند. وی با ایجاد جنبش توده ای، جلب حمایت کارگران و تهیدستان توانست حکومت خود را تثبیت کندوی برای تحکیم قدرت خود درسال 1948 قانون اساسی را تغییر داد.. اما وی همه روزنامه ها و مطبوعات مستقل و احزاب اپوزیسیون را غیر قانونی اعلام کرد. تنها سه چیز برای او اهمیت داشت: عدالت اجتماعی، آزادی اقتصادی و استقلال سیاسی.. می گویند او کسی بود که تمام اعمال خود را برحسب غریزه انجام می داد. (کراس ولر 1987). پرونیسم بر رهبری کاریزماتیک، اصلاحات اجتماعی، حمایت مبتنی بر اتحاد فراطبقاتی و گرایش به خودکامگی تکیه داشت. اما خود پرون درباره پرونیسم نوشت: «پرونیسم را نه می توان آموخت و نه درباره آن سخن گفت، یا باید قلباً آن را احساس و یا با آن مخالفت کرد. پرونیسم موضوعی عاطفی و نه عقلانی است (نقل درکتاب پیج 1983،219)

او با حمایت توده ها به قدرت رسید اما برای حفظ قدرت خود به زور و سرکوب روی آورد. پرون سعی کرد با ایدئولوژی ژوستی سالیسمو تلاشی آگاهانه برای ترسیم راه سوم میان کمونیسم و سرمایه داری به خرج دهد. همانطور که پل تاگارت می نویسد:

«لازم نیست نظام برای پوپولیست ها به شکل تازه ای درآید بلکه تنها امر ضروری به ویژه درزمان های بحران وجود رهبران برجسته ای است که مظهر خرد و نماینده ی توده ها باشند از این رو رهبری جایگزینی برای انقلاب می شود»(104)

نمونه دیگر جنبش اعتبار اجتماعی در کاناداست جنبشی پوپولیستی که به تشکیل دولت اعتبار اجتماعی درآلبرتا انجامید. این جنبش با دف مبارزه با رکود و تورم سرمایه داری مطرح شد و بنیان و اساس آن فلسفه اخلاقی درباره حقوق افراد است. این جنببش به لحاظ تئوریک از آرای کلیفور داگلاس تغذیه می کرد. وی معتقد بود که نظام دموکراتیک حزبی موجود سازوکاری است که توجه مردم را به نزاع بیهوده درباره روش ها معطوف می کند. باید با مردم درباره ویژگی های کلی سیاست ها مشورت کرد و اسباب تحقق آمال آنها را از طریق متخصصان فراهم نمود. وجه پوپولیستی آن دراین بود که سیاستمداران را نادیده می گرفت. جنبش مذکور دردهه 1930 مولفه های اساسی پوپولیسم را دربرداشت. بی اعتبارکردن مخالفان، دفاع از اصلاحات رادیکال اما نه انقلاب، حمایت از دخالت دولت و احترام به رهبران. و مخالفت شدیدش با نخبگان مالی و پولی. پوپولیسم درحالی که ادعا می کند شناخت و آگاهی اش را از مردم می گیرد به شدت می کوشد با آموزش برخرد همان مردم تاثیر بگذارد. اندیشه های اعتبار اجتماعی به طور کلی مخالف سیاست بود و آشکارا نظام های مبتنی برنمایندگی را رد می کرد.

تاگارت به پوپولیسم جدید هم اشاره می کند که در اروپای غربی و اما نه منحصراً درآنجا دراواخر سده بیستم ظاهر شد. شماری از احزاب راست افراطی در کشورهای مختلف درمواجهه با نظام حزبی شان به آن روی آوردند. پس از جنگ جهانی دوم توافق عمومی حاکم دربیشتر دولت های غربی مظهر آرمان های سوسیال دموکراسی و تعهد به اقتصاد مختلط مکتب کینز و دولت رفاه بود. اما نخستین چالش بزرگ دربرابر توافق عمومی پس از جنگ به شکل جنبش های جدید اجتماعی دردهه 1970 و 1980 بود. این جنبش ها طرفدار محیط زیست، فمنیسم و حقوق دانشجویان و مخالف سلاح های هسته ای و جنگ بودند. خط مشی های جدید بیان حزبی این جنبش ها بود. احزاب چپ جدید به مخالفت با دولت بوروکراتیزه پرداختند. درمقابل اینها درسال 1980 و 1990 طیف راست سیاسی هم واردکارزار شد که بسیاری آن را ظهور نئوفاشیسم طبقه بندی کرده اند. خط مشی جدید با واکنش به دولت رفاه که شدیداً بوروکراتیزه شده بود فساد و تبانی در احزاب سیاسی حاکم را مورد انتقاد قرار داد. پوپولیسم جدید تمرکز خود را برمالیات بندی، مهاجرت و ناسیونالیسم یا منطقه گرایی استوار ساخته بود. ترکیب پوپولیسم جدید و نئوفاشیسم نیروی محرک سیاسی و انتخاباتی احزاب راست افراطی بودمظهر رشد پوپولیسم جدید در فرانسه موفقیت جبهه ملی است که به نماد راست افراطی درسراسر اروپا تبدیل شده است. بنیانگذار آن ژان ماری لوپن است.

بررسی کلی همه موارد پوپولیسم نشان می‌دهد که همه آن‌ها دستکم دریک چیز مشترک‌اند و آن نهاد ستیزی آن‌هاست. دوم دشمنی‌شان با احزاب حاکم و سیاستمداران است بی آن‌که بدانند فردا که به قدرت برسند هم به نهاد نیاز خواهند داشت و هم خود به جرگه سیاستمداران درخواهند آمد. درواقع مثل پوپولیستها مثل آدم‌های با حسن نیتی است که نشسته بر شاخه درخت بن می برند. تأکید بر مردم و نخبه ستیزی درواقع کوشش برای کسب بیشترین تعداد آرا و حذف نخبگان از طریق سازوکارهای انتخاباتی است. آن‌ها به گفته خود مدافع اکثریت خاموش جامعه هستند. مدعی سخنگویی از جانب مردم‌اند. در عمل پوپولیست ها غالباً ازآنچه نیستند بیشتر مطمئن‌اند تا این‌که چه هستند. آن‌ها با انزجار از نخبگان برای خود دشمن مشخصی می‌آفرینند تا در سایه آن هویتی برای خود کسب کنند. درواقع نیت آن‌ها هویت آفرینی است هیچ‌کس‌اند و می‌خواهند کسی باشند. خود را بر حسب تقابل با آن دسته از گروه‌های اجتماعی که ناخوشایندشان می‌پندارند توصیف می‌کنند. زبان گزافه گوی پوپولیستی سرشار از تصاویر منفی و اهریمنی از روشنفکران، بوروکرات ها، قلم به مزدان، آدم های سرشناس و پرنفوذ، اشراف غارتگر، نویسنده سرخورده و پولدارهای مفتخور است. توسل به کلمه «مردم» ابزاری دردست پوپولیست هاست. آنها از مردمی سخن می گویند که قرار است در سرزمین تخیلی آنها سکنا گزینند. درآرمانشهر آنها همه پلیدند جز مردم! آنها از این منظر مرتجعند که تخیل خود را نه به آینده که به گذشته معطوف می کنند تا آنچه را حال ازبین برده ازنو بسازند. آنهامردم را توده یکدستی می دانند که خردجمعی را به وجود می آورند. همگونی مردم خط قرمز آنهاست. تعدد و تکثر برای یک پوپولیست خیانتی است عظیم که عقوبت درپی دارد. پوپولیست ها گاه چنان در دام نارسیسم فرو می افتند که خود را مرکز یا قلب امور می دانند. انزوا طلبی و تنگ نظری خصیصه طبیعی پوپولیست هاست. کانون آرمانی براندیشه جامعه ای انداوموار استوار است که دارای نوعی همبستگی طبیعی است. آنها تلاش می کنند پا را به طغیان علیه سر بشورانند. آنها به نام مردم به فعالیت سیاسی روی می آورند همان فعالیتی که به اذعان خود ازآن اکراه دارند. سادگی و شفافیت صفات آشکار پوپولیسم اند چیزی که دردنیای پیچیده سیاست امروز جز بلاهت تام به آن نامی نتوان داد. آنها برای رسیدن به قدرت یک اصل بیش ندارند عوام را نباید قانع کرد باید فریب شان داد. قلب توخالی پوپولیسم پیوسته با ارزش های سایر ایدئولوژی ها پر می شود. اکسیر پوپولیسم بسیار خطرناک و مهلک است. پوپولیسم با ترجیح دادن جمع بر فرد و با ستایش از مردم به عنوان کلی ارگانیک فرد را زائده می بیند. آنها با تاکید و تکیه پیوسته بر «مردم» به قدرت می رسند اما هیچ دلیلی ندارد دربرابر مردم -فردا که به قدرت رسیدند -پاسخگو باشند. درایران پوپولیسم احمدی نژاد را شاهد بودیم. با یورش به نهادهای رسمی کشور و سازمان برنامه و بودجه مغز عملیاتی را نشانه گرفت. با حمله به نهادهای مالی و بانک ها آنها را درآستانه ورشکستگی و بی ثباتی قرار داد. با نام مردم به قدرت رسید ولی مردم را خس و خاشاک خواند. آنها دون کیشوت های عصر معاصر هستند به جنگ با آسیاب های بادی می روند. گزافه گویی می کنند و ادای قهرمانان را درمی آورند. قهرمانانی که دندان درد واقعیت آنها را سرجای خود می نشاند اما تا آن زمان ای بسا ملتی در سراشیبی سقوط افتاده باشد. برای پوپولیست ها غمی نیست که مردمی را با بلاهت، افراط، فریبکاری، گزافه گویی به ته دره سوق دهند برای شما شهروند چطور؟

*دانشجوی دکتری جامعه شناسی سیاسی دانشگاه تهران

مد و مه/شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۶

نظرات:
۱۳۹۶/۰۲/۲۸ ۰۰:۴۹:۲۱ سعادتی

بسیار آموختم.به ویژه که قلم شیوای این نویسنده پرکار آدم را تا آخر متن با خود می برد.نشان می دهد که نویسنده خود مطلب را به درستی فهمیده است ودرعین حال به گونه ای آن را بیان می کند که خواننده عادی نیز با تجربه زیسته اش با آن ارتباط برقرار کند.ممنون از همه نویسندگان مد و مه

اخبار برگزیده