جهان داستان (۱): مادر وحشی اثر گی دوموپاسان ترجمه‎ی حسین پاینده

جهان داستان (۱): مادر وحشی اثر  گی دوموپاسان  ترجمه‎ی حسین پاینده

مختصری درباره‎ی نویسنده

گی دو موپاسان در سال 1850 در فرانسه به دنیا آمد. وی از دوستان و مریدان گوستاو فلوبر (پیشکسوت رمان‎نویسان‎ رئالیست فرانسه) و نیز از جمله نویسندگانی بود که یکشنبه‎ها بعد از ظهر در منزل امیل زولا (رمان‎نویس ناتورالیست‎ فرانسوی) محفلی ادبی تشکیل می‎دادند. موپاسان که در سال 1893 دیده از جان فروبست، با چندین رمان و سی مجموعه‎ی داستان کوتاه، از پرکارترین داستان‎نویسان فرانسه بود.

موپاسان تأثیر به‎سزایی در شکل‎گیری داستان کوتاه به منزله‎ی گونه‎ای جدید و مستقل در انواع ادبی داشت. وی در داستان‎هایش غالبا چند نکته‎ی خاص (درباره‎ی وقایع یا شخصیت‎ها) را عمده می‎کرد و به نحوی نامنتظر داستان را به پایان‎ می‎برد. اغلب تحلیل‎گران داستان‎های کوتاه موپاسان، معانی مستتر در داستان‎هایش را در وقایع نامنتظری می‎دانند که در پایان رخ می‎دهند.

بسیاری از داستان‎های او راجع به دوران اشغال فرانسه به وسیله‎ی نظامیان پروس در جنگ سال 1870 است. داستان‎ “مادر وحشی” نیز از جمله‎ی همین داستان‎هاست.

ح. پ.

****

مادر وحشی

 گی دوموپاسان

ترجمه‎ی حسین پاینده

 

از آخرین باری که در ویرلونی بودم پانزده سال‎ می‎گذشت. در فصل پاییز بار دیگر به آن‎جا رفتم تا همراه‎ دوستم سروال-که سرانجام پس از مدت‎ها خانه‎ی ییلاقی‎اش را که پروسی ویران کرده بودند، بازساخته‎ بود-به شکار بروم.

آن ناحیه را بسیار دوست می‎دارم؛ یکی از آن‎ جاهای دورافتاده‎ی دنیاست که حس بینایی آدمی را مفتون‎ خود می‎کند، تا جایی که انسان با تمام وجود شیفته‎اش‎ می‎شود. کسانی چون ما-ما که فریفته‎ی طبیعتیم- خاطرات دل‎انگیزی از چشمه‎های خاص، بیشه‎های‎ خاص، برکه‎های خاص و تپه‎های خاصی که بس بسیار آن‎ها را دیده‎ایم و هم‎چون وقایع مسرّت‎بخش به‎ وجدما آورده‎اند، در حافظه داریم. گاه اندیشه‎مان‎ معطوف می‎شود به گوشه‎ی دنج جنگلی، با انتهای‎ سراشیبی، یا باغستانی که در جای‎جای آن انواع گل‎ها پراکنده‎اند، جاهایی که فقط یک بار در روزی دلپذیر دیده‎ایم. اما خطره‎شان هم‎چون تصویر زنی با لباس‎ روشن و بدن‎نما که صبح یک روز بهاری در خیابان دیده‎ باشیم، در قلوب ما جای گرفته و میلی سرکش در دل و جانمان باقی گذارده است که هرگز فراموش نخواهد شد. در چنین مواقعی، آدمی احساس می‎کند که با نفس‎ سرور، همذات گشته است.

سرتاسر منطقه‎ی روستایی ویرلونی را بسیار دوست‎ می‎دارم، منطقه‎ای که جای‎جایش پر از بیشه‎های کوچک‎ است و جویبارهای پرتلالؤش زیر تابش نور خورشید به‎ رگ‎هایی می‎مانند که خون به زمین می‎رسانند. در این‎ جویبارها می‎شود خرچنگ، قزل‎آلا و مارماهی صید کرد! نشاطی لاهوتی! در بسیاری جاهایش می‎توان‎ آبتنی کرد و غالبا در میان علف‎های بلندی که در حاشیه‎ی این نهرهای کم‎عرض می‎روید، پاشله‎1هم یافت‎ می‎شود.

من هم‎چون بز، فرز و سبک به راهم ادامه می‎دادم و نگاهم به دو سگ شکاری بود که پیشاپیشم به این‎سو و (به تصویر صفحه مراجعه شود) آن‎سو می‎رفتند. سروال در یونجه‎زاری واقع در یکصد متری سمت راست من در جستجوی شکار بود. وقتی از پرچینی که محدوده‎ی بیشه‎ی ساندرز را مشخص‎ می‎کرد گذشتم، کلبه‎ی ویران شده‎ای به چشمم خورد.

به یکباره تصویر آن کلبه آن‎طور که آخرین بار در سال‎ 1869 دیده بودمش، در خاطرم زنده شد: کلبه‎ای تمیز و مرتب که درختان مو روی آن را پوشانده بودند و چند مرغ در حیاط آن به چشم می‎خوردند. چه چیز حزن‎آورتر از خانه‎ای مرده که اسکلت خالی و نحسش‎ سرپا ایستاده باشد؟

هم‎چنین به خاطر آوردم که یک روز بسیار خسته‎کننده، زن مهربان ساکن آن‎جا یک لیوان نوشیدنی‎ به من داد و همان روز بود که سروال مختصری از سوابق‎ ساکنان آن کلبه را برایم بازگفت. پدر آن خانواده که از دیرباز به شکار غیرقانونی حیوانات ان حوالی اشتغال‎ داشت، توسط ژاندارم‎ها کشته شده بود. پسر خانواده که‎ من یک بار او را دیده بودم، جوانکی بود قدبلند و خشک طبع و به نظر می‎آمد که او نیز در نابودی سبعانه‎ی

حیوانات دست دارد. اهالی آن حوالی، ساکنان آن کلبه را “وحشی” می‎نامیدند.

این اسمشان بود یا لقبشان؟

سروال را صدا زدم. با گام‎هایی بلند هم‎چون درنا2 نزدم آمد.

 “چه بر سر ساکنان این کلبه آمده؟ ” .

و او هم این ماجرا را برایم تعریف کرد:

هنگامی که جن اعلام شد، پسر خانواده‎ی وحشی‎ که در آن زمان سی و سه ساله بود به سربازی رفت و بدین‎ترتیب مادرش در خانه تنها ماند. اهالی چندان هم‎ برای آن پیرزن دل نمی‎سوزاندند چون او پولدار بود و همه این را می‎دانستند.

لیکن پیرزن در آن خانه‎ی تک‎افتاده در حاشیه‎ی جنگل‎ که فاصله زیادی تا دهکده داشت، تک و تنها باقی ماند. البته او که طبعی مشابه مردان خانواده‎اش داشت، هراسی به خود راه نمی‎داد. پیرزنی بود سخت‎بنیه، بلندقامت و باریک‎تن که به‎ندرت لب به خنده می‎گشود و هیچ کس را جرأت مزاح با او نبود. کلا زنانی که در مزارع کار می‎کنند کمتر خنده به لبانشاان راه می‎دهند؛ خنده کار مردان است و بس! آنان در عوض قلوبی‎ حزن‎زده دارند که عده‎ی معدودی به آن راه می‎یابند؛ زندگی‎شان نیز غمناک و محزون است. دهقانان در میکده یاد می‎گیرند که چطور گهگاه با هیاهو به نشاط بپردازند، اما یاوران زندگی‎شان با چهره‎هایی همواره‎ عبوس، هم‎چنان موقر باقی می‎مانند. عضلات صورت‎ اینان هرگز حرکاتی را که لازمه‎ی خنده است، نیاموخته‎ است.

مادر وحشی زندگی عادی خود را هم‎چون گذشته‎ در کلبه‎اش که مدتی بعد پوشیده از برف شد، ادامه داد. هفتای یک بار به دهکده می‎آمد تا نان و اندکی گوشت‎ بخرد و سپس به کلبه‎اش بازمی‎گشت. شایع شده بود که‎ گرگ‎ها به آن حوالی آمده‎اند و به همین خاطر، پیرزن‎ هرگاه به جایی می‎رفت تفنگی به دوش خود می‎انداخت-تفنگ پسرش، تفنگی زنگ‎زده که قنداق‎ آن بر اثر تماس با دست، ساییده شده بود. قیافه‎ی عجیبی‎ پیدا کرده بود؛ مادر وحشی بلندقامت که دیگر اندکی‎ خمیده شده بود، با گام‎هایی بلند به آهستگی در برف‎ عبور می‎کرد، درحالی‎که دهانه‎ی لوله‎ی تفنگ تا پشت‎ روسری سیاهش بالا آمده بود، روسری‎ای که پیرزن‎ محکم به سر خود بسته بود و موهای سپیدش را که‎ هیچ کس هرگز ندیده بود، در خود محصور داشت.

یک روز واحدی از نظامیان پروسی در دهکده‎ مستقر شد. افراد واحد برحسب دارایی و امکانات هر یک از اهالی، در خانه‎های آن‎جا اسکان یافتند و سهم‎ پیرزن که به تمول مشهور بود، چهار نفر تعیین شد.

آنان چهار سرباز تنومند سفیدتن بودند که ریش‎ خرمایی و چشمانی آبی داشتند و به‎رغم تمامی‎ مشقّت‎هایی که تا آن زمان متحمل شده بودند، هنوز هم‎ نیرومند بودند، ونیز با وجود اینکه در کشوری به سر می‎بردند که در جنگ مغلوبش کرده بودند، اما رفتاری‎ مهربانانه و مؤدبانه داشتند. آنان در زندگی با این زن‎ سالخورده، حال او را کاملا مراعات می‎کردند و تا جایی‎ که امکان داشت از خرج و زحمتش می‎کاستند. آن‎ها را می‎دیدی، هر چهار نفرشان را، که صبح‎هنگام‎ بالاپوش‎ایشان را از تن درآورده، دور چاه حلقه زده‎ بودند و در روشنایی کم‎جان هوای برفی، شالاپ-شالاپ به بدنشان که رنگ سفید متمایل به‎ صورتی مردمان شمال اروپا را داشت آب می‎زدند، در حالی که مادر وحشی هم مدام درآمد و شد بود و سوپ‎ آنان را تدراک می‎دید. سپس آن‎ها را می‎دیدی که‎ آشپزخانه را تمیز می‎کردند، کاشی‎ها را دستمال‎ می‎کشیدند، هیزم می‎شکستند، سیب‎زمینی پوست‎ می‎کندند و کلیه‎ی کارهای خانه را هم‎چون چهار پسر وظیفه‎شناس برای مادرشان انجام می‎دادند.

اما پیززن همواره به پسر خود می‎اندیشید که بلندقد بود و لاغراندام، بینی عقابی داشت و چشمانی‎ قهوه‎ای‎رنگ، و سبیلی پرپشت خطی از موی سیاه پشت‎ لبش ایجاد کرده بود. او هر روز از یکایک سربازان که کنار بخاری کلبه‎اش می‎نشستند، می‎پرسید: “می‎دانید هنگ 23 پیاده‎نظام فرانسه به کجا اعزام شده است؟ پسر من در آن هنگ است. ”

آنان هم پاسخ می‎دادند: “نه، نمی‎دانیم، اصلا نمی‎دانیم. ” و آنان که محنت و پریشان‎خاطری پیرزن را درک می‎کردند (زیرا که خود آن‎ها هم در وطنشان‎ مادرانی چشم‎به‎راه داشتند) ، از هیچ کاری در خدمت به‎ او دریغ نمی‎ورزیدند. به علاوه پیرزن نیز آن‎ها را-آن‎ چهار سرباز دشمن را-بسیار دوست می‎داشت زیرا روستاییان کینه‎ی میهن‎پرستانه ندارند، چنان احساسی‎ صرفا به طبقه‎ی بالای جامعه تعلق دارد. فرودستان، آنان‎ که گزاف‎ترین بهای جنگ را می‎پردازند زیرا که‎ ندارترین‎اند و هربار جدیدی کمرشان را می‎کشند؛ آنان‎ که از کشته‎اش پشته ساخته می‎شود و به علت‎ زیاد بودن عده‎اش واقعا گوشت دم توپ‎اند؛ خلاصه‎ آنان که به شدیدترین وجه متحمل مصائب سبعانه‎ی جنگ‎ می‎شوند زیرا که ضعیف‎ترین‎اند و کمترین مقاومت را از خود نشان می‎دهند-آنان از سوز و گداز جنگ‎طلبانه، از آن حس تحریک‎شدنی افتخار، یا از آن‎ ساخت و پاخت‎های سیاسی مصلحتی که ظرف شش‎ ماه تمامی امکانات دو ملت-فاتح و مغلوب باهم-را به نابودی می‎کشد، اصلا چیزی نمی‎دانند.

مردم آن منطقه درباره‎ی چهار سرباز آلمانی که در کلبه‎ی مادر وحشی سکنی داشتند، می‎گفتند: “چهار نفرشان‎ جای راحتی پیدا کرده‎اند. ”

باری، یک روز صبح، هنگامی که پیرزن در خانه تنها بود، متوجه مردی شد که از فاصله‎ی بسیار دوری در جلگه‎ی مقابل به سوی خانه‎ی او می‎آمد. چیزی نگذشته بود که پیرزن او را شناخت؛ پستچی مأمور توزیع نامه‎ها بود. وی کاغذ تاشده‎ای به پیرزن داد و او هم عینکی را که‎ برای دوخت‎ودوز استفاده می‎کرد از قابش بیرون آورد و شروع به خواندن کرد:

خانم وحشی، این نامه حاوی اخبار تأسف‎آوری‎ برای شماست. پسرتان ویکتور دیروز بر اثر اصابت‎ خمپاره‎ای در نزدیکی‎اش که او را به دو نیم کرد، کشته شد. از آن‎جا که در گروهان ما در کنار هم‎ بودیم و او درباره‎ی شما با من صحبت می‎کرد و می‎خواست که اگر اتفاقی برایش افتاد همان روز به‎ شما اطلاع دهم، هنگام آن واقعه من نزدیک او بودم.

من ساعتش را که در جیبش بود برداشتم تا پس از پایان جنگ برای شما بیاورم.

با احترامات دوستانه،

سزار ریوو

سرباز رتبه‎ی دوم هنگ 23 پیاده‎نظام

تاریخ نامه مربوط به سه هفته قبل بود.

پیرزن هیچ نگریست. به قدری گیج و بهت‎زده شده‎ بو که هنوز ابعاد فاجعه را درک نمی‎کرد و لذا خشک‎زده‎ برجای خود باقی ماند. با خود اندیشید: “ویکتور من‎ حالا دیگر کشته شده است. ” آنگاه چشمانش به آرامی از اشک پر شد و اندوه به قلبش چنگ انداخت. اندیشه‎ی اینکه چه باید بکند کم‎کم ذهنش را پر کرد، اندیشه‎ای‎ موحش و زجرآور. دیگر هرگز نمی‎توانست او را ببوسد، فرزندش را، پسر بزرگش را؛ هرگز! ژاندارم‎ها پدر را کشته‎ بودند، پروسی‎ها هم پسر را. پسرش بر اثر انفجار گلوله‎ی توپ به دو نیم شده بود. می‎توانست آن را مجسم کند، آن صحنه‎ی هولناک را: سر فرزندش، با چشمانی باز، در حالی که گوشه‎ی سبیل پرپشتش را می‎جود-هم‎چنان‎که‎ همیشه هنگام خشم چنین می‎کرد-به گوشه‎ای پرتاب‎ می‎شود.

با جسد فرزندش چه کرده بودند؟ کاش لا اقل‎ جسدش را به پیرزن پس می‎دادند، همان‎طور که‎ شوهرش را پس داده بودند-با گلوله‎ای در وسط پیشانی‎اش!

در این هنگام سروصدایی به گوش پیرزن رسید. پروسی‎ها بودند که از دهکده بازمی‎گشتند. پیرزن به

شتاب نامه را در جیبش پنهان کرد و پس از زدودن‎ اشک‎هایش، با قیافه‎ی همیشگی پذیرایشان شد.

آنان، هر چهار نفرشان، از فرط خوشحالی‎ می‎خندیدند زیرا که خرگوشی چاق و چله-که‎ بی‎تردید دزدی بود-به همراه داشتند و به پیرزن‎ فهماندند که غذای لذیذی خواهند خورد.

پیرزن فلافاصله مشغول آماده کردن غذا شد؛ اما وقتی که می‎بایست خرگوش را می‎کشت، گرچه این‎ نخستین بار نبود، دریافت که دل این کار را ندارد. یکی از سربازها به ضربه‎ی مشتی به پست سر حیوان، کار را تمام‎ کرد.

با جان دادن حیوان، پیرزن شروع به جدا کردن پیوست‎ از گوشت آن کرد؛ اما منظره‎ی خونی که پیرزن لمس‎ می‎کرد و دست‎هایش را رنگین می‎ساخت، خون‎گرمی‎ که او احساس می‎کرد هر لحظه سردتر می‎شود و دلمه‎ می‎بندد، بر سرتاپایش لرزه انداخت و او مدام پسر بزرگش را می‎دید که همانند این حیوان که هنوز پسر ارتعاشات بدنش قطع نشده بود، به دو نیم شده و یکپارچه خونرگ است.

پیرزن همراه به سربازان پروسی سرسفره حاضر شد، اما غذا از گلویش پایین نمی‎رفت، حتی به اندازه‎ی یک لغمه. سربازها بی‎اعتنا به او، خرگوش را با ولع

خوردند. پیرزن بی‎آنکه کلمه‎ای به زبان آورد و با قیافه‎ای‎ چنان بی‎حالت که آنان هیچ درنیابد، از گوشه‎ی چشم‎ نظاره‎اشان کرد و اندیشه‎ای را که در سرداشت، پروراند.

پیرزن ناگهان گفت: “یک ماه تمام است که این‎جا زندگی می‎کنید و من حتی اسمتان را هم نمی‎دانم. ” آنان‎ با اندکی مشکل فهمیدند که او چه می‎خواهد و نامشان‎ را گفتند. این کافی نبود؛ پیرزن از آنان خواست‎ نام‎هایشان را همراه نشانی خانواده‎هایشان روی کاغذ بنویسند. بعد با گذاشتن عینک روی یبینی بزرگش، آن‎ خط عجیب را از نظر گذراند و پس از تاکردن کاغذ آن را روی نامه‎ای که خبر مرگ پسرش را می‎داد، در جیب‎ نهاد.

هنگامی که خوردن غذا تمام شد، پیرزن به سربازان‎ گفت: “می‎خواهم کاری برایتان بکنم. ”

و شروع به بردن یونجه‎ی خشک به اطاق زیرشیروانی‎ که سربازان در آن‎جا می‎خوابیدند کرد.

آنان از اینکه چرا پیرزن این‎قدر به خود زحمت‎ می‎دهد، متحیر بودند. او در توضیح گفت که به این‎ ترتیب دیگر خیلی سردشان نخواهد شد و آن‎ها نیز کمکش کردند. کپه‎کپه یونجه‎ی خشک تا سقف پوشالی‎ کلبه روی‎هم انباشته و بدینسان اتاقی بزرگ با چهار دیوار علوفه‎ای برپا کردند؛ اتاقی گرم و عطرآگین تا بتواند به راحتی در آن بخوابند.

هنگام شام، یکی از آنان نگران بود که چرا مادر وحشی باز هم لب به غذا نمی‎زند. پیرزن به او گفت که‎ دل‎پیچه دارد و بعد آتش فروزانی برای گرم کردن خود برافروخت. آن چهار سرباز آلمانی هم به کمک نردبانی‎ که هر شب از آن برای بالا رفتن استفاده می‎کردند، به‎ خوابگاهشان رفتند.

همین‎که دریچه‎ی ورودی را پشت‎سر خود بستند، پیرزن نردبان را به جای دیگری برد؛ بعد در کلبه را بی‎سروصدا باز کرد، به بیرون رفت، کپه‎های بیش‎تری‎ از کاه برداشت و آشپزخانه را با آن‎ها پر کرد. روی برف با پاهایی برهنه چنان نرم‎گام برمی‎داشت که هیچ صدایی‎ شنیده نمی‎شد. گه‎گاه هم می‎ایستاد و به صدای خروپف‎ پرطنین و ناموزون آن چهار سرباز گوش می‎سپرد که‎ دیگر به خومابی عمیق فرورفته بودند.

هنگامی که به نظرش آمد مقدمات کار به اندازه‎ی کافی‎ فراهم آمده است، یکی از کپه‎ها را به درون بخاری‎ انداخت و پس از شعله‎ورشدنش آن را روی کپه‎های‎ دیگر پخش کرد. سپس بیرون رفت و به تماشا ایستاد.

ظرف چند ثانیه تمامی محوطه‎ی داخلی کلبه با نوری‎ خیره‎کننده روشن شد و به آتشدانی وحشت‎آور تبدیل‎ گشت، کوره‎ی عظیم مشتعلی که درخشش آن زا پنجره‎های باریک و دراز کلبه به بیرون فوران می‎کرد و پرتو پرتلألؤیی روی برف‎ها می‎تاباند.

سپس فریاد بلندی از قسمت فوقانی کلبه به گوش‎ آمد؛ هنگامه‎ای بود از غریو انسان‎ها، فریادهای دلخراش‎ (به تصویر صفحه مراجعه شود) حاکی از بی‎تابی و وحشت. سرانجام با فروافتادن دریچه‎ی ورودی خوابگاهشان، گردباری از آتش به داخل اتاق‎ زیرشیروانی زبانه کشید، سقف پوشالی یرا درهم سوزاند و هم‎چون شعله‎ی عظیم مشعلی، سر به آسمان کشید و بدین‎سان کلبه یکپارچه شعله‎ور شد.

دیگر هیچ صدایی از داخل به گوش نمی‎رسید مگر جز و جز آتش، صدای گرگرفتن دیوارها و افتادن‎ تیرک‎ها. چیزی نگذشت که سقف نیز فروافتاد و لاشه‎ی سوزان کلبه، ستون عظیمی از شراره و دود به آسمان‎ فرستاد.

آن منطقه‎ی پوشیده از برف، هم‎چون سفره‎ای نقره‎فام‎ با سایه‎روشنی سرخ‎رنگ، می‎درخشید.

زنگی در دوردست‎ها به صدا درآمد.

وحشی پیر هم‎چنان در مقابل خانه‎ی ویران‎شده‎اش‎ ایستاد؛ مسلح به تفنگش، تفنگ پسرش، تفنگی که‎ برداشته بود تا مبادا یکی از آنان مجال گریز یابد.

هنگامی که پیرزن همه چیز را تمام شده دید، تفنگش را داخل آتشدان انداخت. صدای بلند انفجار گلوله در آسمان پیچید.

دهقانان و پروسی‎ها همه در حال آمدن به آن‎جا بودند. پیرزن را درحالی‎که آسوده‎دل و خشنود روی‎ کنده‎ی درختی نشسته بود، یافتند.

یک افسر آلمانی که به فصاحت فرانسوی‎زاده‎ها فرانسوی صحبت می‎کرد از پیرزن پرسید: “سربازانی که‎ با تو زندگی می‎کردند کجا هستند؟ ” .

پیرزن دست نحیفش را به سوی توده‎ی سرخ آتش که‎ رو به خاموشی بود دراز کرد و محکم پاسخ داد:  “آن‎جا! ” .

همه به دور او حلقه زدند. افسر پروسی پرسید:  “چطور شد که کلبه آتش گرفت؟ ” .

پیرزن گفت: “من بودم که آتش زدم. ”

هیچ کس حرف پیرزن را باور نمی‎کرد؛ همه تصور می‎کردند که وقوع غیرمنتظره‎ی این حادثه‎ی هولناک، عقل از سر او برده است. لذا، درحالی‎که همگان به دور او جمع می‎شدند و گوش فرامی‎دادند، پیرزن کل ماجرا را از آغاز تا به پایان تعریف کرد، از دریافت نامه تا آخرین‎ غریو مردانی که همراه خانه‎ی او سوخته بودند. پیرزن تمام‎ احساس خود را و نیز تمام اعمال خود را با جزئیات‎ کامل بازگفت.

هنگامی که همه چیز را تعریف کرد، دو تکه کاغذ از جیب خود بیرون آورد و دوباره عینکش را به چشم زد تا در واپسین کورسوی آتش آن‎ها را از هم تشخیص دهد. سپس درحالی‎که یکی از آن دو تکه کاغذ را نشان‎ می‎داد گفت: “این، این خبر مرگ ویکتور است” و با نشان دادن تکه‎ی دیگر درحالی‎که با سر به ویرانه‎ی سرخ‎رنگ کلبه‎اش اشاره می‎کرد، افزود: “این، این هم‎ اسامی آن‎هاست تا خبرش را برای خانواده‎هایشان‎ بنویسید. ” با خاطری آسوده تکه‎کاغذ را به؟ ؟ ؟ افسری‎ که شانه‎ی پیرزن را در دست داشت گرفت و افزود: “حتما بنویسید که چطور این اتفاق افتاد و حتما به مادرانشان‎ بگویید که من این کار را کردم، من، ویکتور سیمون‎ وحشی! یادتان نرود. ”

افسر با فریاد به زبان آلمانی فرامینی صادر کرد. پیرزن را گرفتند و با خشونت کنار دیوارهای هنوز هم‎ داغ خانه‎اش بردند. سپس دوازده نفر به سرعت در دوازده‎قدمی او به صف شدند. پیرزن که خود همه چیز را می‎دانست، بی‎حرکت ایستاد و منتظر ماند.

طنین فرمانی در آسمان پیچید و بلافاصله پس از آن، صدای ممتد شلیک گلوله بلند شد. آن‎گاه صدای‎ تک‎شلیکی به گوش آمد.

پیرزن به زمین نیفتاد بلکه فرونشست، گویی که‎ پاهایش را درو کرده بودند.

افسر پروسی نزدیک او آمد. پیرزن تقریبا به دو نیم‎ شده بود و نامه‎ی به خون آغشته‎اش را در دست‎ پژمرده‎اش فشرده بود.

دوستم سروال افزود: “آلمانی‎ها برای گرفتن انتقام، خانه ییلاقی این منطقه را که متعلق به من بود، ویران‎ کردند. ”

اما من به مادران آن چهار مرد مهربان که در آن خانه‎ سوزانده شده بودند و به قهرمانی سبعانه‎ی آن مادر دیگر که کنار دیوار تیرباران شده بود، می‎اندیشیدم.

و من سنگ کوچکی را از زمین برداشتم که هنوز هم‎ از شعله‎های آتش سیاه مانده بود.

پی‎نوشت‎ها:

 (1) . sripe ، نوعی مرغ‎آبی. (م)

 (2) . crane ، پرنده‎ای با پاهای بلند و گردن دراز. (م)

مد و مه/سه شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۴

نظرات:
اخبار برگزیده