گفت وگو با كاوه ميرعباسي درباره ادبيات پليسي در ايران و رمان «سين مثل سودابه»

گفت وگو با كاوه ميرعباسي درباره ادبيات پليسي در ايران و رمان «سين مثل سودابه»

ادبيات ما دچار تخيل گريزي است
گفت وگو با كاوه ميرعباسي درباره ادبيات پليسي در ايران و رمان «سين مثل سودابه»
علي شروقي


«سين مثل سودابه» رماني است نوشته کاوه ميرعباسي که اخيرا از طرف نشر افق منتشر شده است؛ اين رمان، يک رمان پليسي- معمايي است با کارآگاهي به نام فردوس قاسمي که شخصيتش الهام گرفته از فيليپ مارلو، کارآگاه رمان هاي ريموند چندلر، است. البته به گفته ميرعباسي، سين مثل سودابه بخش اول يک هفتگانه است و در بخش هاي ديگر گويا شخصيت کارآگاه تغيير خواهد کرد و در قالب کارآگاه هاي معروف ديگري فروخواهد رفت. از طرفي شخصيت هاي سين مثل سودابه و روابط بينشان برگرفته از داستاني معروف در ادبيات کلاسيک ايران، يعني داستان سياوش از شاهنامه فردوسي، هستند. آنچه مي خوانيد گفت وگويي است با کاوه ميرعباسي، هم درباره رمان «سين مثل سودابه» و هم درباره ادبيات پليسي در ايران و اينکه آيا مي توان در ادبيات داستاني ما پيشينه اي براي داستان پليسي پيدا کرد و چرا چنين پيشينه اي اگر هم هست آنقدر نيست که به يک سنت در ادبيات داستاني ايران تبديل شده باشد.
    
    اگر موافق باشيد بحث را با آنچه در پايان رمان «سين مثل سودابه» آمده شروع کنيم. در پايان رمان نوشته ايد: «پايان روايت اول»، اين آيا به اين معناست که رمان جلدهاي بعدي دارد و همين جا تمام نمي شود؟
     «سين مثل سودابه» يک هفتگانه است و اين کتاب که الان چاپ شده جلد اول آن است. اما درعين حال کتاب فعلي، کتابي است مستقل که با جزيياتي که در آن آمده، به جلدهاي بعدي مربوط مي شود. طرح اوليه من اين بود که هر هفت روايت در يک جلد بيايند. بعد ديدم اين با توجه به حجم کتاب ها عملي نيست. اول با ناشر صحبت کرديم و مي خواستيم هر هفت جلد را با هم منتشر کنيم ولي خب مشکلاتي که باعث شد همين يک جلد بعد از هفت سال که از نوشتنش مي گذرد چاپ شود، اين کار را هم غيرممکن کرد. من اين کتاب را تابستان٨٥ شروع و تابستان٨٦ تمام کردم و مي بينيد که در پاييز٩٣ چاپ شده.
    
    اين هفت روايت که مي گوييد آيا به اين معني است که هفت روايت مختلف از همين ماجرا نوشته ايد؟
     نه، ببينيد معمولادر داستان هاي پليسي - معمايي يا قهرمان ثابت همه داستان ها کارآگاه است يا در پاره اي موارد يک جنايتکار...
    
    مثل آرسن لوپن؟
     حالامورد آرسن لوپن کمي فرق مي کند چون او خودش درواقع يک جور قهرمان است. يعني با اينکه گانگستر است آقامنش هم هست و يک دشمن خبيث دارد و يک مقدار هم کارهاي کاوشگرانه انجام مي دهد؛ هرچند يک کارآگاه ثابتي هم هست که با او ميانه خوبي ندارد. اما قهرمان خبيث که مي گويم منظورم مثلاکارهاي پاتريشيا هاي اسميت است يعني آن پنج کتاب او که شخصيت همه شان تام ريپلي است که شخصيت خبيث و جنايتکاري است، اما آن چيزي که هفتگانه سودابه را متفاوت مي کند اين است که اين مجموعه، يک مجموعه سريالي نيست بلکه کاري است که در موسيقي به آن مي گويند وارياسيون در يک تم. يعني سودابه در هر هفت کتاب مقتول است.
    
    در اين کتاب مولفه هاي رمان پست مدرن هم هست. به ويژه به لحاظ اشاره هاي بينامتني مثل ارجاعات زياد آن به چندلر و کارآگاه مخلوق او يعني فيليپ مارلو و ارجاعات ديگر. آيا در جلدهاي بعدي هم به همين ترتيب پيش خواهيد رفت؟
     درواقع من مي خواستم اين هفتگانه يک جور ديالوگ باشد با کل ادبيات پليسي جهان. براي همين اشاره ها و ارجاعات در آن کاملاعامدانه است و هدف کلي من اين بود که در قالب اين هفتگانه با کل ادبيات پليسي وارد ديالوگ شوم و در هر جلد، کارآگاه فردوس قاسمي را در قالب يک کارآگاه معروف و يک نوع از ادبيات پليسي ببرم که اولي اش الگو برداري از رمان نوآر آمريکايي و به ويژه کارهاي چندلر و ماجراهاي فيليپ مارلو است. حتي شروع اين رمان دقيقا مثل شروع رمان «بدرود عزيز دلم» است که تنها رمان چندلر است که به فارسي ترجمه نشده. بعضي عناصرش را هم از رمان «بانوي درياچه» چندلر برداشته ام که خيلي سال پيش با ترجمه خود من منتشر و سال٩٠ هم تجديد چاپ شد. اما در جلد بعدي، حال و هواي داستان، حال و هواي داستان هاي آگاتا کريستي خواهد بود و کارآگاهش هم گرچه باز فردوس قاسمي ناميده مي شود ولي اين بار فردوس قاسمي ويژگي هاي هرکول پوآرو را دارد و در واقع کاراکترش عوض مي شود. منتها از آنجا که ماجراهاي هرکول پوآرو به روايت اول شخص نيستند و اگر اول شخصي هم هست راوي خود کارآگاه نيست اينجا هم روايت، سوم شخص خواهد بود. جلد سوم، الگوبرداري از رمان پليسي فرانسوي است و آنجا شخصيت داستان شبيه کميسر مگره است. در چهارمي هم فردوس قاسمي شبيه چارلي چان است و همين طور الي آخر تا اينکه مي رسيم به جلد هفتم که جلد هفتم حکايت ديگري دارد. بنابراين آنچه را در مورد پست مدرنيسم و بينامتنيت در اين کار مي گوييد، قبول دارم.
    
    چرا نخواستيد يک کار پليسي عادي بنويسيد؟
     خب، فکر کردم ما در اينجا سنت ادبيات پليسي نداريم، چون اصلاکارآگاه خصوصي نداريم. براي همين گفتم منبع الهام را بر واقعيت داستاني قرار دهم. يعني فکر کردم به قول ميلوش فورمن به يک جور توافق هنري با خواننده برسم. بعد از اينکه ميلوش فورمن فيلم آمادئوس را ساخت در مصاحبه اي به او گفتند: راوي زندگي موتسارت که خودش موسيقي داني است به نام آنتونيو ساليئري و به موتسارت هم حسادت مي کند، چيزهايي را از زندگي موتسارت به ياد مي آورد که نمي توانسته ازشان آگاه باشد. ميلوش فورمن جواب مي دهد: اين يک جور توافق هنري يا ادبي با مخاطب است. يعني به مخاطب مي گوييم بيا قبول کنيم که اين امکانپذير است. من هم به نوعي چنين کاري کردم. يعني با اينکه ما در ايران کارآگاه خصوصي نداريم به طور تلويحي با مخاطب توافق کردم که بيا قبول کنيم که ما کارآگاه داريم. اگر دقت کنيد فردوس قاسمي فقط با عنوان کارآگاه قاسمي معرفي مي شود و زياد روي اينکه کارآگاه خصوصي است يا نه، تاکيد نمي شود. درواقع يک جور پذيرش تلويحي است که ما کارآگاه داريم و عمدتاً هم ديده ام که خواننده ها اين را قبول کرده اند و با آن کنار آمده اند. حالامثلادوست عزيزم عباس کريمي، در مطلبي که راجع به اين کتاب نوشته، فرض را بر اين قرار داده بود که اين فردوس قاسمي کارآگاه اداره پليس است و بر مبناي اين فرض، گفته بود اين مامور پليس چرا همه کارهاي اداري اش را ول کرده و رفته دنبال اين پرونده. خب، اين هم يک جور برداشت است.
    
    اما اين طور هم مي شود برداشت کرد که کارآگاه بودن فردوس قاسمي هم در چارچوب همان واقعيت داستاني قابل درک است. يعني او نقشي را در يک داستان بازي مي کند که اين نقش اينجا الگوبرداري شده از فيليپ مارلو است.
     بله و خود فردوس قاسمي هم اشاره هايي به اين موضوع دارد. مثل آنجا که مادر فرنگيس ازش مي پرسد: تو همان فردوس قاسمي هستي که ماجراهايش در مجله «نقاب سياه»چاپ مي شود؟ که اين نقاب سياه را من به جاي «بلک ماسک» گذاشته ام. مي دانيد که ريموند چندلر قبل از اينکه فيليپ مارلو را خلق کند، چند کارآگاه را در داستان هاي کوتاه پليسي که در مجله بلک ماسک مي نوشت خلق کرد که بعد، از دل اين کارآگاه ها فيليپ مارلو بيرون آمد. يعني آن داستان ها برايش يک جور اتود بود. براي همين است که فردوس قاسمي در جواب سوال مادر فرنگيس که مي پرسد تو همان فردوس قاسمي هستي؟ جواب مي دهد: نه، ولي به نوعي پدر معنوي مان يکي است. اينجا در واقع اشاره ام به همان کارآگاه هاي ماقبل فيليپ مارلو است که چندلر ماجراهاشان را در بلک ماسک مي نوشت. يک جاي ديگر هم مي بينيد که فردوس قاسمي درباره خودش مي گويد که زندگي من آنقدر بين فيلم و ادبيات گير افتاده که گاهي خودم هم شک مي کنم که واقعيت دارم يا نه. يعني به جاي اينکه مبنا واقعيت بيرون از داستان باشد، واقعيت داستاني است که در اينجا به عنوان شکلي از واقعيت پذيرفته شده.
    
    در روايت هاي بعدي هم آيا همه شخصيت ها همين ها هستند که در اين رمان حضور دارند؟
     تمام شخصيت هاي اصلي که در روايت اول هستند در روايت هاي بعدي هم حضور دارند و نسبت هايشان هم با يکديگر همين نسبت هايي است که در روايت اول بين شان برقرار است؛ البته به جز رستم نکره که حالت ژوکر را دارد و نقش اش در هر روايت عوض مي شود. در همه روايت ها سودابه اي که مرده باز زنده مي شود و دوباره به قتل مي رسد و هربار هم به دست يکي.
    
    آيا اين شکل از ادبيات پليسي که در آن ديالوگي با کل ادبيات پليسي برقرار شود و شخصيت کارآگاه در آن مدام تغيير کند، در ادبيات پليسي دنيا سابقه دارد؟
     تا جايي که من اطلاع دارم، نه. البته عنوان ادبيات پليسي اين جور که ما در ايران به کار مي بريم خيلي مبهم و کلي است. اين ژانر به هرحال ژانري است که از غرب آمده و در غرب به انواعي دسته بندي مي شود. مثل رمان سوسپانس يا تعليق که نمونه اش کارهاي پاتريشيا هاي اسميت است يا سريال «ستوان کلمبو» که زمان قديم از تلويزيون ايران هم پخش مي شد. در اين نوع از داستان پليسي که تحت عنوان «رمان جنايي وارونه» هم از آن نام برده مي شود، اصلامعمايي در کار نيست و قاتل از همان اول مشخص است و آنچه مهم است نحوه به دام انداختن قاتل است. اين گونه رمان جنايي وارونه را هم آنتوني برکلي، که در کنار نويسندگاني مثل آگاتا کريستي و دوروتي سايرز و مارجري آلينگهام يکي از بنيانگذاران ادبيات کلاسيک پليسي است، ابداع کرده است. اولين بار برکلي بود که با اسم مستعار فرانسيس ايلس يک رمان جنايي وارونه نوشت. اما يکي ديگر از انواع داستان پليسي، که رمان من هم از نوع آن است، رمان جنايي– معمايي است.
    
     اين نوع رمان در ايران پيشينه اي هم دارد؟ چون تا آنجا که به ذهن من مي رسد در ايران کلازياد کاري که در ژانر ادبيات پليسي قرار بگيرد نوشته نشده...
     بله، پيشينه رمان پليسي و از جمله رمان پليسي جنايي -معمايي تقريبا در ايران وجود ندارد و فقط چندتا از کارهاي زنده ياد اسماعيل فصيح تا حدودي در اين ژانر مي گنجند که البته آنها هم پليسي صرف نيستند. شايد از «شهباز و جغدان»، که پيرنگش کاملااز «ترکه مرد» دشيل همت گرفته شده، بتوان به عنوان پليسي ترين کار فصيح نام برد. اما شکل موفق تر رمان جنايي- معمايي ايراني را در رمان«درد سياوش» فصيح مي بينيم؛ که البته آنجا هم کارآگاه در حقيقت فقط دارد پيگيري مي کند اما براي کشف راز مرگ سياوش هيچ ترفندي به کار نمي برد تا مثلابا استنتاج بر مبناي شواهد به قاتل برسد. فقط مي رود سراغ آدم هاي مختلف و آنها خودشان تمام داستان را برايش تعريف مي کنند.
    
    خيلي ها به رمان «فيل در تاريکي» قاسم هاشمي نژاد به عنوان اولين رمان پليسي ايراني اشاره کرده اند. نظر شما درباره اين رمان چيست؟
     فيل در تاريکي به نظر من در ژانر رمان پليسي نيست. معمايي - جنايي که اصلانيست، چون هيچ معمايي ندارد و از همان اول مشخص است که حکايت چيست. البته رمان بسيار خوبي است اما اينکه مي گويم پليسي نيست براي اين است که اين رمان يک رمان حادثه اي و در ژانر «تريلر» است و در ٢٠سال اخير آنقدر آثار متعدد و متنوعي در ژانر تريلر نوشته شده که ديگر حساب اين ژانر را کاملااز رمان پليسي جدا کرده اند و تريلر براي خودش ژانري مجزا شده است. رمان هاي خيلي خوبي هم در اين ژانر نوشته شده و بين معاصرين يکي از بهترين تريلرنويس ها جيمز پاترسون است. حالاالبته بعضي از تريلرنويس ها پلي هم به رمان جاسوسي مي زنند اما باز هم نمي شود به اين نوع کارها رمان جاسوسي گفت چون معما ندارند. درواقع تريلر بين ادبيات معمايي - جنايي و معمايي - جاسوسي قرار مي گيرد. يعني در واقع يک نوع رمان حادثه اي -پليسي يا حادثه اي- جاسوسي است. اما ويژگي اصلي تريلر، حادثه اي بودنش است. فيل در تاريکي هم دقيقا تريلر است و تمام ويژگي هاي تريلر را دارد. يعني حادثه دارد اما معما ندارد.
    
    نظرتان در مورد آن کارهايي که نويسندگاني مثل امير عشيري و قاضي سعيد مي نوشتند، چيست؟
     پرويز قاضي سعيد ماجراهاي لاوسون را در مجله «اطلاعات کودکان» که بعدا شد «اطلاعات دختران پسران»، مي نوشت. من وقتي نُه سالم بود شيفته اين داستان ها بودم؛ اما اين داستان ها هم پليسي نبودند و بيشتر الهام گرفته از داستان هاي جيمزباند بودند. کارآگاه هاي اين داستان ها هم همه آمريکايي بودند. اول رابرت لاوسون بود و بعدش سامسون آمد. يک بار هم ناگهان گفت لاوسون مرد و بعدش سروکله يک ريچاردنامي پيدا شد و بعد دوباره لاوسون زنده شد که اين تقليدي بود از کاري که کانن دويل در مورد شرلوک هولمز کرد و شرلوک هولمز را کشت و بعد دوباره زنده کرد. منتها قاضي سعيد اصلانگفت لاوسون چطور کشته شد در حالي که کانن دويل گفته بود شرلوک هولمز چطور مرده و واقعا هم مي خواست شرلوک هولمز را بکشد اما بعد که مردم خيلي استقبال کردند دوباره زنده اش کرد. امير عشيري هم بود که رامين نامي را خلق کرد که او هم ايراني بودنش فقط به اسمش بود چون مي گفت عضو پليس بين الملل است و در عمليات پليسي خارج از کشور شرکت مي کرد. به جز اينها امير مجاهد و محمد دلجو هم بودند که اسم کارآگاهي به نام «مايک هامر» را که مخلوق ميکي اسپيلين بود، برداشتند و فقط هم از اسمش استفاده کردند چون مايک هامر اينها هيچ ربطي به مايک هامر ميکي اسپيلين نداشت. ميکي اسپيلين کلانُه تا ماجرا براي مايک هامر نوشت اما امير مجاهد و محمد دلجو بيست وچند ماجرا براي مايک هامر خودشان نوشتند. مايک هامر ميکي اسپيلين يک کارآگاه قلدرمآب و کم وبيش لات مسلک است و خيلي با فيليپ مارلو تفاوت دارد چون فيليپ مارلو يک جورهايي آقامنش است اما مايک هامر يک مقدار درنده خويي حيواني دارد و گاهي که مي خواهد انتقام بگيرد خيلي کورکورانه و بي رحمانه و شقاوت بار اين کار را مي کند. البته مايک هامر در نوع خودش شخصيت مهمي در ادبيات پليسي است، اما مايک هامري که ماجراهايش در ايران چاپ مي شد هيچ ربطي به آن مايک هامر اصلي نداشت.
    
    يعني هيچ کدام از داستان هاي مايک هامر که اينجا به فارسي چاپ شد جزو آن چندکار اصلي اي که خود ميکي اسپيلين نوشته بود، نبودند؟
     نه، هيچ کدام. شباهت چنداني هم به او نداشتند. شخصا حدس مي زنم نويسندگان آن آثار حتي مايک هامرهاي اصلي را نخوانده بودند و احتمالااز فيلم هاي ساخته شده با اقتباس از ماجراهاي اين کارآگاه الهام گرفته بودند. يعني به عبارت ديگر مايک هامر بيشتر برايشان يک اسم مقبول بود تا يک الگوي ادبي.
    
    با اين حساب ظاهرا به جز همان کارهاي فصيح که اشاره کرديد، ادبيات پليسي در ايران هيچ پيشينه اي نداشته؟
     نه، اينها که گفتم تنها چيزهايي بود که داشتيم و اينها هم هيچ کدامشان در ژانر معمايي نمي گنجيدند. اميدوارم اين حرفي که مي زنم حمل بر چيزي نشود اما مي توانم با اطمينان بگويم به جز آن کارهاي فصيح که يک مقدار جنبه معمايي دارد، «سين مثل سودابه» اولين رماني است که در اين ژانر نوشته شده. البته يک کارهاي پراکنده اي هم شده که بيشتر با يک جور رودربايستي همراه بوده. چون نزد خيلي از نويسندگان ما هنوز نوعي پيشداوري منفي در مورد رمان پليسي وجود دارد و بعضي ها هم که آمده اند و تلاش هايي در اين زمينه کرده اند به دليل همان رودربايستي و پيشداوري منفي، آن جذابيت ها و کشش هاي رمان پليسي را به عمد از داستان کنار گذاشته اند. البته اين آثار، کارهاي ارزنده اي هستند اما در ژانر رمان پليسي- معمايي نمي گنجند.
    
    اين مولفه هاي پست مدرن و ارجاعاتي که در کار شما وجود دارد قدري آن را از رمان پليسي- معمايي در معناي کلاسيک آن جدا نکرده؟
     همان طور که گفتم قبول دارم که اين رمان به نوعي يک رمان پليسي پست مدرن است. الان که دو،سه ماهي از چاپ اين کتاب گذشته خوشبختانه درباره آن چيزهاي بسيار آموزنده اي، هم از طرف افراد حرفه اي و هم خوانندگان عادي شنيده ام و در کل از بازخوردهايي که ديدم به اين نتيجه رسيدم که اين رمان براي شروعِ يک جور ادبيات پليسي اصيل ايراني شايد يک مقدار زودهنگام بود، چون من در آن خيلي ارجاعات سينمايي و ادبي آورده ام. البته فکر مي کنم خواننده عام بدون دانستن اين ارجاعات هم مي تواند داستان را بخواند و پيش برود، اما خب اگر ارجاعات را درنيابد مقصود من به طور کامل حاصل نمي شود. يک عده هم بي رودربايستي گفتند آقا ما نه هيچ کدام از اين کتاب هايي را که تو ازشان اسم برده اي خوانده ايم و نه يک کدام از فيلم هايي را که به آنها ارجاع داده اي، ديده ايم. حالاالبته از کار خوششان آمده بود ولي مي گفتند ارجاعاتش را نفهميديم. يکي از خواننده هاي عادي هم در نامه اي به من ضمن اينکه نظرش را گفته بود، که نظر خيلي خوب و سنجيده اي هم بود، اين را هم گفته بود که من نتوانستم شخصيت رستم نکره را مجسم کنم. من در رمان نوشته ام رستم نکره شبيه بوريس کارلوف در فيلم «فرانکنشتاين» است. خب اگر کسي فيلم فرانکنشتاين را نديده باشد، نمي تواند رستم نکره را تجسم کند. چندنفر ديگر هم در جاهاي مختلف نوشته بودند که کاشکي يک فيلم از اين رمان ساخته بشود که ما بتوانيم رستم نکره را به صورت ملموس مجسم کنيم. در حالي که من خودم فکر کرده بودم براي توصيف رستم نکره از اين واضح تر که شبيه بوريس کارلوف در فيلم فرانکنشتاين است، چه مي توانم بگويم. اما اين نظرها يک مقدار من را ترغيب کرد که قبل از اينکه اين هفتگانه را کامل کنم بنشينم و يک رمان پليسي رئاليستي صرف بنويسم که کاملاهم ايراني باشد.
    
    طرحش را هم ريخته ايد؟
     بله اتفاقا حالاکه صحبت از «فيل در تاريکي» شد بد نيست بگويم که قبل از اينکه فيل در تاريکي را بخوانم فکر مي کردم کاري است شبيه همان حکايت مثنوي. يعني مثلاچهارنفر توي تاريکي از زاويه هاي متفاوت چيزي را مي بينند و در نهايت معلوم مي شود اصل آن چيز کاملابا آنچه آنها مي پنداشتند متفاوت بوده، اما وقتي رمان را خواندم، ديدم نه اصلاچنين چيزي نيست و اسمش فقط جنبه تزييني دارد. من اين کتاب را از خود آقاي هاشمي نژاد گرفتم و خواندم، چون ناياب بود و ايشان لطف کردند و کتاب را به من پيشکش کردند و همان طور که گفتم کتاب خيلي خوبي هم هست؛ اما وقتي ديدم با آنچه من خيال کرده بودم متفاوت است، به فکرم رسيد که خب اگر چنين ساختاري آنقدر به نظرم براي يک رمان پليسي جذاب مي آيد و فيل در تاريکي هم عملاچنين چيزي نيست، خودم بيايم و چنين چيزي بنويسم. هشت سال تمام هر از گاه سراغ اين ايده مي رفتم و به شکل هاي مختلف سعي مي کردم برايش يک فرمولي پيدا کنم و بنويسمش. تا اينکه همين اواخر وقتي تصميم گرفتم بيايم و يک رمان پليسي رئاليستي بنويسم طرح داستاني به ذهنم رسيد که البته جنايي نبود و بيشتر يک جور داستان سوسپانس بود و اسمش هم بود ققنوس. فکر کردم بيايم همان داستان را با يک تغيير جزيي به يک داستان پليسي تبديل کنم و يک دفعه ديدم همان چيزي شد که هشت سال دنبالش بودم. الان دارم اين طرح را مي پرورانم و عنوانش هم اگر تغيير نکند «ققنوس در تاريکي» خواهد بود.
    
    هفتگانه سودابه هنوز کامل نشده؟
     طرحش کامل است ولي به جز همين کتابي که درآمده بقيه اش هنوز نوشته نشده. وقتي کلش نوشته و چاپ شود مي بينيد که جواب خيلي چيزهايي که اينجا و الان ممکن است به عنوان ايرادهاي کار مطرح شود داده خواهد شد.
    
    به نظرتان چرا هنوز در ايران کار جدي اي در زمينه ادبيات پليسي انجام نشده؟
     يک شرط اوليه اين کار پيداشدن نويسنده هايي است که ادبيات پليسي را جدي بگيرند و يک شناخت جدي از اين ژانر داشته باشند. اين شناخت هم با خواندن ترجمه ها غيرممکن است حاصل شود چون بخش بسيار اندکي از رمان هاي پليسي به فارسي ترجمه شده. ادبيات پليسي در جهان قدمت خيلي زيادي دارد و خاستگاه اوليه اش هم کشورهاي انگلوساکسون بوده اند. من خودم بعد از اينکه بومي کردن اين ادبيات دغدغه ام شد مي توانم بگويم تقريبا با جريان کلي ادبيات پليسي غرب، يعني آن جريان اصلي اش، آشنايي پيدا کردم؛ اما خب در همان اروپا يک سري کشورها ديرهنگام سراغ ادبيات پليسي آمدند. مثل کشورهاي اسکانديناوي که الان ديگر يک جريان خيلي خوب پليسي نويسي دارند. يا مثلادر کشورهاي آسيايي، چيني ها الان يک سري کارهاي پليسي خيلي خوب دارند. اخيرا هم از وجود يکي، دوتا پليسي نويس ترک خبردار شدم که يکي شان البته آلماني ترک تبار است ولي ماجراهايش در ترکيه مي گذرد و من دنبال کتاب هايش هستم. اما الان به طور مشخص کارهاي يک پليسي نويس چيني به اسم کيو چيئولانگ را دنبال مي کنم که البته به انگليسي مي نويسد و در سطح جهان خيلي مطرح شده و کارآگاهي دارد به اسم «رفيق چن» که سربازرسِ ويژه است. وقايع داستان هاي اين نويسنده در دهه١٩٩٠ مي گذرد، يعني دوران بعد از مائو و آغاز دگرگوني هاي اقتصادي و جالب اينکه او در کارهايش درعين حال که به ماجراهاي جنايي مي پردازد تصويري هم از جامعه چينِ در حال تحول ارايه مي دهد که اين براي خواننده اي که اين واقعيت ها را درمورد چين نمي داند جذاب است. خيلي وقت ها هم يک سرنخ هايي در داستان هايش پيدا مي شود که فقط با ويژگي هاي آن جامعه امکان پذير هستند. مثلادر سال١٩٩٠ خانه ها در چين هنوز تلفن نداشتند و هرمحله يا چندمجتمع ساختماني يک دفتر تلفن داشت و هرکس مي خواست زنگ بزند به همان دفتر زنگ مي زد و بعد متصدي دفتر تلفن، کسي را که پشت تلفن خواسته بودند در بلندگو صدا مي زد يا برايش پيغام مي گذاشت. در اولين رمانش، «مرگ يک قهرمان مونث کمونيست»، همين موضوع يکي از سرنخ هاي جنايي داستان است و اين هم فقط در چين مي توانسته اتفاق بيفتد چون در سال١٩٩٠ جاهاي ديگر چنين شرايطي نداشتند. خب اينها همه براي کسي که مي خواهد رمان پليسي بنويسد آموزنده اند. من خودم الان که ديگر با جريان اصلي ادبيات پليسي آشنا هستم، مي خواهم ببينم ديگراني که سنت اين نوع ادبيات را نداشته اند چطور ترفندهاي پليسي را با ويژگي هاي اجتماعي و فرهنگي و تاريخي کشورهاي خودشان مي آميزند. در «سين مثل سودابه» اين کار را در سطح ادبيات انجام دادم و الان اميدوارم بتوانم اين پيوند را در سطح اجتماعي اش ايجاد کنم.
    
    گفتيد براي نوشتن داستان پليسي بايد نويسندگاني باشند که اين ژانر را خوب بشناسند. خب، چنين شناختي وقتي حاصل مي شود که علاقه اوليه اي براي نوشتن اين نوع کار وجود داشته باشد. منظور من اين بود که چرا کلاکسي خيلي به طور جدي سراغ اين ژانر نرفته؟
     خب، دلايلش متعدد است. يک دليلش اين است که کلاادبيات داستاني ديرهنگام و از بيرون به ايران آمد و خود داستان در معناي غربي اش هنوز در اينجا نوپا است. الان در غرب تکليف ژانرها کاملامشخص است اما در ادبيات فارسي هنوز به تنوع ژانر نرسيده ايم و هيچ ناشري نيست که بگويد من مي توانم کتاب هايم را برحسب ژانر دسته بندي کنم. در حالي که اين براي ناشران غربي يک امر بسيار عادي است. مثلاشما کاتالوگ هاي هرناشر معتبر خارجي را که نگاه کنيد، مي بينيد آثارشان برحسب ژانر طبقه بندي شده. اما در ايران هنوز هيچ ناشري نيست که بتواند آثارش را ژانربندي کند و اين يک مساله کليدي است. اينجا هنوز جاي خيلي از ژانرها خالي است و در آنها طبع آزمايي نشده و ما در ايران اصلاتنوع ژانر نداريم. در عرصه ترجمه هم مي بينيد که اين تنوع وجود ندارد. حالاادبيات پليسي قدري خوش اقبال تر بوده و بيشتر ترجمه شده اما خيلي از ژانرها هنوز اصلاترجمه نشده اند. در عرصه تاليف هم که اصلاتنوعي وجود ندارد. همين ادبيات داستاني دهه٨٠ را که نگاه کنيد، مي بينيد يک وجه غالبش ادبيات آپارتماني است که رنگي عاطفي- اجتماعي دارد و خيلي هم تکراري شده و يک سري هم ادبيات مردانه فردمحور درون گرا داريم و جز اينها تقريبا چيز ديگري نيست (البته استثنا ها به کنار، که هميشه وجود دارند ولي نقش تعيين کننده ايفا نمي کنند). در واقع آن ژانرهايي که خميرمايه اصلي و موتور حرکتشان تخيل است اينجا زياد پا نگرفته اند. مي شود گفت يک جور تخيل گريزي شديد در ادبيات ما وجود دارد که اين با آثار داستاني قديم ما که خيلي پرماجرا بودند در تضاد است. در حالي که مي شد آن سنت را ادامه داد و مثلااز روي داستان هايي مثل «داراب نامه» و «سمک عيار» و «هزارويکشب» يک ژانر ادبيات فانتزي خيالپرورانه به وجود آورد. آثاري که آميزه اي باشند از تاريخ و افسانه. الان در غرب کتاب هاي زيادي در اين ژانر نوشته شده که يک نمونه اش که گل کرده «بازي سريرها» است. اما در اينجا کسي سراغ نوشتن اين نوع داستان ها نمي رود. يک دليلش هم شايد اين است که ادبيات ما هنوز حرفه اي نشده و ما در اينجا نويسنده حرفه اي نداريم. حجم رمان هاي ما خيلي کم است و تعداد نويسندگان زنده اي که تعداد آثارشان به تعداد انگشتان دوتا دست برسد به تعداد انگشتان دودست هم نيست. يعني نويسندگي در ايران هنوز جنبه تفنني دارد و خب تيراژ و حجم مطالعه هم پايين است و تمام اينها باعث مي شود از خيلي جهات کمبودها و خلاهاي خيلي جدي داشته باشيم.
    
    نظرتان درباره سريال ها و فيلم هاي ايراني که تم پليسي دارند، چيست؟
     جز دو استثناي قابل قبول، يعني «سرنخ» کيومرث پوراحمد و «دايره ترديد»، در سريال هاي پليسي ايراني معماها بسيار ساده انديشانه اند و بيشتر دوران خيلي خيلي ابتدايي ماقبل ادبيات پليسي را تداعي مي کنند. شايد به اين دليل که نويسندگان اين سريال ها کتاب پليسي کم خوانده اند.
    
    به تخيل و فانتزي در ادبيات قديم ما اشاره کرديد. به همين دليل است که در «سين مثل سودابه» سراغ داستاني از شاهنامه يعني داستان سياوش رفته ايد و آن شخصيت ها و ارتباط ها را وارد مناسبات امروزي کرده ايد؟
     بله، درواقع مي خواستم يک پيوند ادبي با ادبيات گذشته برقرار کنم. به اين صورت که بيايم و يک پيشينه ايراني براي شخصيت زن مهلک (femme fatale) که يکي از ارکان مهم ادبيات پليسي و مشخصا رمان نوآر است، پيدا کنم و در ادبيات کهن مان جز سودابه شاهنامه زن ديگري را با اين مشخصات پيدا نکردم.
    
    البته در داستان هاي عاميانه مثل «هزارويکشب» و... هم چنين شخصيت هايي هستند... .
     بله، در هزارويکشب، به ويژه در جلد اول، که خيلي هم زياد هستند. اما آنها تشخص سودابه را ندارند و نمي شود يک حيطه اي برايشان مشخص کرد که در آن حيطه بشود چيزي را ساخت. ضمن اينکه در داستان سودابه يک دلباختگي خاص نسبت به يک شخص خاص وجود دارد که مي تواند به پيشبرد داستان کمک کند، ولي موارد ديگر قدري بي هويت ترند و وجه تمايز زيادي با هم ندارند و نمي توانند زياد محوريت پيدا کنند.
    
    از همان اول قصد داشتيد برويد سراغ داستان سياوش يا اين ايده به تدريج شکل گرفت؟
     نقطه شروعم اين بود که بيايم و يک femme fatale (زن مهلک) پيدا کنم که يک پشتوانه و هويت فرهنگي ايراني داشته باشد و به سودابه رسيدم. بعد فکر کردم چطور مي شود از اين داستان، يک داستان پليسي درآورد و سرانجام به طرح فعلي رسيدم.
    
    ارجاعات به شاهنامه هم گويا به عمد خيلي روشن و بدون پنهانکاري هستند... .
     تمام نقل قول هاي مستقيم از شاهنامه بلااستثنا از زبان فردوس قاسمي اند و اين يکي از عناصر تکرارشونده در جلدهاي بعدي خواهد بود، البته به جز جلدهفتم که در حقيقت نفي شش جلد قبلي است و سه صفحه آخر جلدهفتم هم نفي خود جلدهفتم است.
     در مورد روشن بودن ارجاعات که گفتيد، از شاهنامه که ارجاع اصلي است که بگذريم حتي اگر دقت کرده باشيد يک جا فردوس قاسمي مي گويد که تا الان پاي فلان داستان و بهمان داستان وسط بود و حالانوبت داستايفسکي است و وقتي هم که اسم رمان «ابله» داستايفسکي را مي آورد، مي بينيد که ابله با حروف تيره تر نوشته شده و پايان داستان هم که دقيقا پايان ابله است و حتي اگر به ترجمه آقاي سروش حبيبي از ابله رجوع کنيد، مي بينيد که عبارات رمان من عين عبارات آن ترجمه است.
    
    در ادبيات پليسي دنيا هم چنين نمونه اي داريم که مثلانويسنده اي بيايد و يک داستان اسطوره اي کلاسيک را پليسي کند؟
     من تا به حال به چنين چيزي برنخورده ام اما نمي توانم با قاطعيت بگويم نشده. من در عمرم شايد هزارجلد رمان پليسي خوانده باشم که اين در مقايسه با ميليون ها رمان پليسي که نوشته شده خيلي ناچيز است. اما مثلااز مضمون و اديپ در خيلي از داستان هاي پليسي استفاده شده. مثلادر «انجل هارت» («قلب فرشته») که کارآگاه داستان از طرف شيطان که در داستان اسمش لوييس سفر است و بعدا مي شود لوسيفر، مامور شده آدمي را پيدا کند که دست آخر معلوم مي شود اين آدم خود اوست. به خود داستان و اديپ اگر از زاويه پليسي نگاه کنيم، مي بينيم که داستان يک کارآگاه است که دنبال يک قاتل مي گردد و آن قاتل هم خود اوست. آلن روب گري يه هم در «پاک کن ها»به شکلي ديگر سراغ همين مضمون رفته. منتها پاک کن ها داستان يک کارآگاه است که دنبال قاتلي مي گردد که خود او خواهد بود چون موقعي که کارآگاه فکر مي کند آن استاد کشته شده، استاد در واقع کشته نشده و ٢٤ساعت بعد خودش به اشتباه او را مي کشد. همچنين رمان پليسي زياد وارد عرصه هاي تاريخي شده. مثلايک سري داستان پليسي هست که در دوره روم باستان اتفاق مي افتد. خيلي ها هستند که تکنيک هاي داستان پليسي را به زمان گذشته برده اند. يک نويسنده هلندي هست که داستان هاي يک قاضي چيني را بر مبناي شخصيتي که واقعا وجود داشته، مي نويسد اما اين شخصيت را خودش پرورانده است. اينها رمان هاي پليسي تاريخي هستند و در بستري تاريخي اتفاق مي افتند و رابطه بينامتني در آنها وجود ندارد.
     نه، منظور من نمونه هايي بود که روابط بينامتني آشکار با آثار کلاسيک داشته باشند، چون مثلادر مورد روب گري يه ارجاعات قدري پنهان تر و غيرمستقيم تر است... .
     نه، من خودم کاري به اين صورت سراغ ندارم
    
    چرا اصرار داشتيد حتي اسم شخصيت هاي فرعي را هم از شاهنامه و داستان سياوش انتخاب کنيد؟
     اتفاقا يکي از ايرادهايي که به من گرفته بودند نامانوس بودن بعضي اسم ها بود. اسم هايي مثل شغاد و گرسيوز و دمور و... اما اگر مي خواستم يک دفعه کنار اسم هاي شاهنامه اي يک سري اسم هاي ديگر بگذارم يک آشفته بازاري به وجود مي آمد که حداقل براي خودم قابل قبول نبود.
    
    يکي از ويژگي هاي شخصيتي فردوس قاسمي اين است که زياد شوخي مي کند و متلک مي گويد. اين هم به خاطر شبيه سازي اش با فيليپ مارلو است؟
     بله، حتي جاهايي مي گويد به قول فيليپ مارلو... و يکي از شوخي هاي او را نقل مي کند. در حقيقت حجم شوخي هايي که از فيليپ مارلو و تحت تاثير او در اين کتاب آمده به اندازه کل شوخي هاي هر هفت جلد است.
    
    فکر نمي کنيد شوخي ها يک جاهايي خيلي اغراق آميز شده؟
     شايد، اما خود چندلر هم شوخي هاي اغراق آميز و دور از ذهن کم ندارد. من همان موقع که دايما کارهاي چندلر را مي خواندم آن شوخي هايش را که به نظرم جالب مي رسيد يادداشت مي کردم و در رمان خودم خيلي وقت ها عين همان شوخي ها را از قول فيليپ مارلو نقل کرده ام. حالايک عده از دوستان گفتند قدري اغراق کرده اي و من هم مخالفتي با اين نظر ندارم و ممکن است اغراق کرده باشم. اما اين اغراق براساس همان منطق فکري دور از ذهن بودن تشبيهات شوخي آميزي است که در کارهاي چندلر هست. حالاالبته من يک مقدار هم اين شوخي ها را تغيير دادم و ايراني کردم. / شرق

مد و مه/پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳

نظرات:
اخبار برگزیده