همه آنچه درباره هدایت باید بدانید!

همه آنچه درباره هدایت باید بدانید!

زندگی و آثار صادق هدایت

 

متن زیر را می‎توان یکی از جامع ترین تحقیقات درباره زندگی هدایت دانست که بدون زیاده گویی و  با زبانی تقریبا موجز، و با رویکردی تبار شناسانه به خاندان او، نوشته شده است. نویسنده مطلب محمود کتیرایی است که از نخستین محققان در زندگی و احوال هدایت به شمار می آید و یکی از کتابهای مهم درباره صادق هدایت را قریب به پنج دهه پیش منتشر کرده است. با وجود آنکه درباره زندگی هدایت بسیار نوشته شده اما قطعا مطلب زیر هنوز تازه و واجد نکات جذاب درباره اوست.

این آخرین مطلب از این سری ست که در هفته صادق هدایت در «مد و مه» منتشر می‎شود، حقیقت آنکه مطالب بسیاری را برای خوانندگان مد و مه در نظر گرفته بودیم که حتی امکان انتشار یک سوم آن را هم پیدا نکردیم، اما این نوید را به علاقمندان هدایت می‎دهیم که انتشار این مطالب این ویژه نامه ویژه را به ترتیب در هفته‎های بعد تا سالروز در گذشت این نویسنده بزرگ ایرانی در ۲۷ فروردین ماه (حداقل هر هفته دو مطلب)،  ادامه می‎دهیم. فهرست مطالب ویژه نامه در آن روز با لینکهای هر مطلب کامل می شود.

***

نقش حال

محمود کتیرایی

نیاکان صادق هدایت در دامغان میزیستند. محمد هادی نیای بزرگ صادق هدایت از نوکران آقا محمد خان قاجار بود. پس از درگذشت محمد هادی(۱۲۱۸ قمری) زنش با فرزندش رضا قلی نزد خانواده اش به بار فروش رفت.

رضا قلی پس از تحصیل به سبک زمان، در خیل درباریان و دیوانیان درآمد. شاعر بود و نخست چاکر تخلص میکرد و پس از آن نام شعری خود را به هدایت تغییر داد. چندین کتاب نوشت. مدت ها لله‎ی عباس میرزا ملک آرا  بود. به ریاست دارالفنون منصوب شد و در ۱۲۸۸قمری مرد.

فرزند رضا قلی خان هدایت جعفر قلی خان نیرالملک بود که پس از مرگ پدر به ریاست دارالفنون هم منصوب شد و در۱۳۳۳قمری وفات یافت. هدایت قلی خان اعتضاد الملک فرزند جعفر قلی در۱۲۹۰قمری در تهران زاده شد، در دارالفنون درس خواند، در وزارت خارجه به کار آغاز کرد، مدیر مدرسه نظام، رئیس معارف استان فارس، حاکم مراغه، رئیس شرکت شیلات، مدیر کل ثبت اسناد و املاک، رئیس دفتر رئیس الوزرای زمان شد و در هشتاد و دو سالگی (در۱۳۴۴خورشیدی) عمرش به پایان رسید. مادر صادق هدایت- زیور الملوک- دخت مخبرالدوله بزرگ و نوه عموی اعتضادالملک بود و صادق، پنجمین فرزندشان.

صادق هدایت در شب سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۲۸۱ خورشیدی در خانواده‎ای که پیوند با اعیان و اشراف داشتند اما خود در این تاریخ زندگی متوسطی داشتند زاده شد. هفت سالی داشت که او را به مدرسه علمیه نهادند. آن گاه تا سال سوم دبیرستان در مدرسه دارالفنون درس خواند و دراین سال دچار درد چشم شد که پنج شش ماه او را از ادامه ی تحصیل بازداشت. پس از بهبودی به دبیرستان سن لویی رفت.

از آن چه که درباره‎ی کودکی و نوجوانی او از خویشان و همدمانش شنیده یا خوانده ام، سه پیشامد را در این مقام درخور ثبت می‎دانم:

۱-      یکی از برادرانش می‎نویسد که با صادق هدایت به تماشای اسب عمویشان ایستاده بودند. این اسب هنگام تاخت دچار تنگی نفس می‎شد. ستورپزشک با تیغ خود دماغ اسب را شکافت تا بهتر نفس بکشد.خون از بینی حیوان فوران زد… دم هایی پس از آن صادق هدایت، بیهوش شده در جوی آب افتاده بود.

۲-      یکی از همدمانش از زبان صادق هدایت برایم بازگفت: یک شب توی باغچه، بره (یا گوسفندی؟) را به درخت بستند، شب همه شب بع بع کرد. بامدادان او را کشتند. ظهر که به خانه برگشتم فهمیدم از گوشت همان بره (یا گوسفند؟) غذا پخته بودند. بوی خون و گوشت توی دماغم پیچیده بود، دلم آشوب شد و دیگر لب به گوشت نزدم.

۳-      یکی از همشاگردی هایش برایم بازگفت: در دبیرستان سن لویی دبیری داشتیم هلندی، یک روز به ما گفت می خواهد یک آزمایشگاه جانورشناسی برای دبیرستان راه بیندازد و از ما خواست هر جانوری که گیر آوردیم، برایش بیاوریم. چند روز پس از آن در خیابان لاله زار سوسماری دست کسی دیدم که دمش را به نخی بسته بود. سوسمار را از او خریدم و به دبیستان بردم. وارد دبیرستان که شدم صادق هدایت سوسمار را دست من دیدو به سوی من پرید و سخنان زمخت و درشت گفت، از جمله یادم هست که گفت: “برای خوش خدمتی به یک فرنگی، حیوان زبان بسته را آزار میکنی…”

پس از به پایان رساندن دوره‎ی دبیرستان، در مسابقه‎ی اعزام دانشجو به اروپا شرکت کرد و در۱۳۰۵ خورشیدی از سوی وزارت فوائد عامه به بلژیک فرستاده شد تا در رشته ی راه سازی درس بخواند.

در حدود سپتامبر ۱۹۲۶ وارد بلژیک می شود و بیست روزی در هتل سپلاندید در پایتخت بلژیک اتراق می‎کند و از آن جا رهسپار شهر گان (گنت) می شود، در اکتبر۱۹۲۶ نامش در دفتر اداره ی اتباع خارجه این شهر ثبت می‎گردد و در دهم اکتبر ۱۹۲۷ نامش را خط می زنند پس بایستی پیش از این تاریخ شهرگان را ترک کرده بوده باشد.

در شهر گان در یک مدرسه ی شبانروزی، به سر می‎برد و این شهر که قدمتش به سده‎ی هفتم مسیحی بر می‎گردد، در قرن سیزدهم میلادی پر جمعیت تر از پاریس و صنعت پارچه بافی آن مشهور بوده است. گان دارای آبه ها، کاتدرالی به نام سی بارون و موزه‎ی فلکلر است…

نخوت نژاد پرستانه‎ی غالب بلژیکیان به اندازه‎ای است که در سال ۱۹۷۲ در همین شهر گان بر در وروردی بعضی کافه ها به خط جلی نوشته شده بود: “ورود برای شمال آفریقایی ها ممنوع است”.

صادق هدایت نه شهر گان را مناسب حال خود می‎دید و نه رشته‎ای که برای او برگزیده بودند. نمی‎دانم در نامه‎های این دوره از زندگیش به پدر، برادران و خواهران چه نوشته بوده باشد که آنان چاپ آن ها را برخلاف چند کارت پستال و نامه ی بسیار کوتاه، مصلحت ندیدند. از نامه های صادق هدایت به عیسی هدایت – که در همان زمان در فرانسه تحصیل نظامی گری می کرده – تا آن جا که می‎دانم فقط یک نامه ی چند سطری چاپ شده است و این قدر هست که از همین چند نامه‎ی کوتاه به محمود هدایت می توان دریافت که محمود هدایت در نوشتن نامه به صادق هدایت “تکاهل” می کرده است (نگاه شود به نامه ی صادق هدایت به محمود هدایت، مورخ ۲۸ سپتامبر ۱۹۲۷) .پدرش از لحاظی نمی توانست و برادران بزرگترش نمی‎خواستند و از جهتی هم نمیتوانستند او را دریابند و این دو گویا بیش از دیگر “خویشان” اصرار داشتند که صادق هدایت در همان رشته ی راه سازی که “آینده ی خوبی دارد” درس بخواند و “تیتر” مهندسی بگیرد…یکی از علل ثانویه اقدام او به خودکشی در رود مارن رادر محجوریت مسوولان فرهنگی ایران و بی علاقگی و حسادت برادران بزرگترش به سرنوشت او باید جست.

بعد از ماه ها نامه نویسی و اعتراض و شکایت، سرانجام او را به مدرسه ی شبانروزی شهر رنس (در فرانسه) فرستادند. از نامه هایی که به یکی از همشاگردی هایش در این دوران نوشته، به صراحت پیداست که اوضاع و احوال رنس هم با خال او مناسب نبوده:”زندگی کثیف و پر از افتضاحی را به سر می برم”(نامه مورخ ۲۱ ژانویه ۱۹۲۹).

سرانجام پس از چهار سال به ایران بازگشت. در نامه ای که به تاریخ ششم شهریور ۱۳۰۹ به وزیر طرق و شوارع نوشته است، از جمله می خوانیم :

“چهارسال پیش از طرف وزارت جلیله ی فوائد عامه ی سابق برای راه سازی به اروپا رهسپار شدم و مدت هشت ماه در مدرسه ی مهندسی گان مشغول تحصیل بودم لکن چون آب و هوای آن شهر به مزاج این بنده سازگار نبود {…} با اجازه‎ی وزارت جلیله به فرانسه منتقل شدم {…} و در رشته ی ساختمان به تحصیل اشتغال داشتم تا این که دو سال این مدرسه را طی کردم ولی از آن جایی که تصدیق این معماری را داشتم که در نتیجه‎ی مخالفت هایی{…} این کار عقیم ماند و بالاخره منجر به این شد که از محصلین وزارت جلیلیه فواید عامه خارج و جزو محصلین وزارت جلیله معارف شدم و چون پیوسته مخالفت با ورود این جانب به مدرسه معماری دولتی ادامه داشت ناگزیر به بازگشت به طهران شدم…”

در تهران چون در آمد چندانی نداشت، ناچار بود که درخانه پدری و در یک اطاق کوچک زندگی کند و برای دوستانش (مجتبی مینوی، مسعود فرزاد، بزرگ علوی و…)اغلب به قهوه خانه برود. قهوه‎خانه نشینی “روشنفکران” در ایران دوران محمد رضا شاه، تقلیدی به کاریکاتوری از هدایت بود.

به هدایت کاری که دلخواهش باشد ندادند، ناچار به کاری که از آن بیزار بود تن درداد: در حدود دو سال در بانک ملی با حقوق ناچیز کار کرد. آن گاه استعفا کرد و به اداره ی کل تجارت رفت. پس از چند ماه کار معلوم شد که آن اداره محلی برای پرداخت حقوق بدو منظور نکرده است. در این وقت استاد محمد مقدم در آژانس پارس مترجم انگلیسی بود و چون به مترجم فرانسه هم نیاز داشتند، مقدم هدایت را برای این کار پیشنهاد کرد. اما پس از مدتی هدایت و مقدم هر دو استعفا کردند و با هم قرار گذاشتند به سلطان آباد بروند. مقدم می گفت که یکی از بستگان‎اش خانه ای بسیار بزرگ در آن شهر داشت، دارای قریب به صد اتاق و این خانه تقریبا خالی افتاده بوده. هدایت و مقدم سه هفته ای با هم در آن خانه زندگی کرده بودند و درنظر داشتند از آن جا به دهی دور افتاده بروند و در آنجا زندگی کنند اما به سخن مقدم “اختلافات ایدئولوژیکی” پیش آمد و هدایت به تهران بازگشت.

زندگی برای هدایت به ویژه از زمانی که علی اصغر حکمت با کمک شهربانی پرونده ای برایش ساخته بود، تنگ تر و عذاب آور تر شد و در پی گریز از ایران بود. پیش از سفر، از تنگدستی کتاب های کتابخانه اش را فروخت. بعدها هدایت به دو سه تن از همدمانش گفته بود: رمضانی (ابراهیم رمضانی صاحب کتابفروشی ابن سینا یا به سخن خود هدایت در جایی «یکی از گردنه گیرها که اسمش را ناشر گذاشته») آمد و نوشته های خودم را به قیمت کاغذ باطله و کشیمنی خرید، بعد از چند سال که خودم به بعضی از آن ها حاجتم افتاد، به او مراجعه کردم، گفت که نداردولی به دلال ها و بسته بندها می سپردم برایتان تهیه کنند، بعد از یک هفته – ده روز یکی از همان کتاب هایی که به قیمت کاغذ باطله از من (هدایت) خریده بود با این صحنه سازی به چندین برابر بهای پشت جلد به خودم فروخت با هزار منت که گیر نمی‎آید.

هدایت در سوم دسامبر۱۹۳۶ به بمبئی وارد شد. در نزد بهرام گور انکلساریا به تکمیل زبان‎های اوستایی و پهلوی پرداخت و متونی از پهلوی به فارسی برگرداند. افزون بر این “لوناتیک” را به زبان فرانسوی نوشت و “علویه خانم” و “بوف کور” را که در تهران نوشته بود، چاپ دستی کرد(بهترین نوشته ها درباره‎یسفرش به هندوستان، نامه های خود اوست به استاد مجتبی مینوی).

هدایت در شهریور۱۳۱۶ به ایران بازگشت و بار دیگر مدتی در بانک ملی کار کرد و آنگاه در نیمه‎ی دوم سال ۱۳۱۷ که اداره‎ی موسیقی کشور در وزارت فرهنگ تاسیس شد به استخدام وزارت فرهنگ درآمد و در آن اداره کسانی  چون محمد ضیا هشترودی ، حسین خیرخواه و عبدالحسین نوشین هم کار می کردند. از کارهای این اداره یکی انتشار ماهنامه‎‎ی موسیقی بود که نخستین شماره‎ی آن در ۱۳۱۸ چاپ شد، هدایت با این ماهنامه همکاری تحقیقی داشت.

بعد از شهریور ۱۳۲۰ ، در هنرکده‎‎ی هنرهای زیبای کشور که زیرنظر رئیس دانشگاه بود، به عنوان مترجم کار کرد و آخرین حقوقش چنانکه شنیده و خوانده ام چهارصد و نود تومان آن زمان بود!

پس از برچیده شدن موقت بساط قلدری و قلتشن دیوانی،صادق هدایت که بیست سال از عمرش را در جو رجاله و لکاته پرور گذرانده بود، نخست از ته دل شادمان شد اما ذوق زدگی و شادی امیدوارانه به سراب آزادی و بهروزی ، در بوته‎ی زمان خیلی زود رنگ باخت و سرانجام نقش برآب شد.

شرح اوضاع آن سالها در این جا نمی گنجد فقط اشاره می‎شود که در وضع جدید چند عامل مزید بر عواملی شده بودند که بیش از پیش از تاب زندگی او می کاستند. هدایت تا تابستان ۱۳۲۵ دست کم اطاقی داشت که در آن می‎توانست تا حدودی به آزادی در آن به سر برد. در آن اطاق خانه‎ای که برق نداشت و در زمستان‎ها زمهریر و تابستان‎ها آتشبار بود و به سخن یکی از آشنایانش تمام روز از آن سوی خیابان پرسنگلاخش صدای گوشخراش از کارخانه‎ی سنگ کوبی و آهنگری می‎آمد ، محکوم به زندگی شده بود. در نامه‎‎ای به رفیقش، حسن شهید نورایی، می‎نویسد:

«…جای شما نه خالی، امروز اطاقم ۳۷ درجه است، درجه‎ی یک بدن سالم اما خودم مثل ماهی روی خاک افتاده پرپر می‎زنم. آن وقت توی این هوا چه می شود کرد، زمستان هم مثل … حلاج ها می‎لرزم. این برنامه‎ای است که میهن عزیز برای ما تهیه کرده.»

در چنین وضعی، هدایت ناچار بود که از بامداد تا شامگاه از خانه بگریزد . اما به کجا !؟ از دوزخ خانه به هاویه‎ی جامعه‎ای که بنیاد‎های آن مانند گذشته دست نخورده مانده بود… در قضیه خردجال می‎نویسد:

«دوالپا (=رضا شاه) که خوب رمق گوسبند ها (=مردم) را کشید و مطابق برنامه‎ی پیش بینی شده وظیفه‎ی خود را انجام داد، یک روز شیر مست شد و روی زمین نقش بست. روباه دم بریده (=دولت انگلیس) که دید هوا پس است با احتیاط دوالپا را با انبرگرفت و فاتح کشور خر درچمن (=ایران) را که کسی جرات نمی‎کرد به اسب اسکندر تشبیهش بکند، از سوراخ راه آب بیرون کرد. اموال منقول را برداشت و دک شد و اژدهایی (=محمد رضا شاه) روی گنج های غیر منقول خود گذاشت تا سنت او را دنبال کند و خون گوسبندان را بمکد.»

در این چند سال در تهران (و آنگاه دوران آوارگی در پاریس) نااهلانی خود را با او آشنا ساختند… و وقتی هم که برای هواخوری پایش را از شهر بیرون می‎نهاد، صحنه های چرکین ننگین، مجال تمدد اعصاب و آرامش بدو نمی داد . در برنامه‎ای به شهید نورایی می‎نویسد:

«… چند روز پیش به شهریار رفتم و شب در منزل یکی از رعیت ها خوابیدم، {…} تراخم، مالاریا، شکنجه‎های قرون وسطایی ونفاق حکمفرماست. این جایی که بودم ملک آقای (ناشر این نامه- پرویز ناتل خانلری – به جای نام مالک چند نقطه نهاده است) آزادی طلب بود، شرحش خیلی تفصیل دارد…»

از سوی دیگر جو اختناقی بود که عواملی درباری – انگلیسی پدید آورده بودند که به ویژه از سال ۱۳۲۴ تا چندین سال پس از آن رو به اوج میرفت و رفته رفته همه عوامل (به شرحی که در ترجمه‎ی احوال مفصل هدایت نوشته ام) جمع شد تا هدایت در نامه ای مورخ ۲۲ ژوئیه ۱۹۵۰ خود به دعوت‎های شهید نورایی پاسخ دهد: «اصولا با مسافرت اگرچه به توسط ملک نقاله هم باشد موافقم» اما وجه کافی برای اقامت در فرنگ نداشت و برادرانش هم که مانند برخی از دوستان پس از مرگش، در هیات حاکمه جایی برای خود باز کرده و صاحب مال و مقام شده بودند، لیاقت انجام وظیفه انسانی و مدنیو تکلیف اخلاقی نسبت به صادق هدایت را نداشتندو دکتر علی اکبر سیاسی که رئیس اداری او بود و طی دوازده سال ریاست دانشگاه به حمایت دربار برای ده‎ها تن احکام مرخصی و ماموریت های نان و آبدار صادر کرده بود، حاضر نمی‎شد که برای هدایت یک حکم مرخصی کوتاه مدت صادر کند. به سخن یکی از آشنایان هدایت، عاقبت هم چون به سیاسی گفته شد که صادق هدایت با برخی از “بزرگان”، “خویشی نزدیک” دارد، حاضر به امضای حکم مرخصی کوتاه مدتی برای او شد.

به سخن همان آشنای هدایت: در آن زمان تنها به کسانی اجازه خروج می‎دادند که ماموریت دولتی داشتند، یا دعوتی از ایشان شده بود، یا سفارش شده‎ی شاه و درباریان بودند و یا بیمارانی که در آن دوران بیماری‎شان ظاهرا یا باطنا در ایران ممکن نبود. دکتر مظفر بقائی کرمانی روزی به هدایت پیشنهاد کرده بود که با هم پیش شاه بروند و از او بخواهند که دستور بدهد اما هدایت با تندی و پرخاش پیشنهاد او را رد کرده بود. همین شخص به نویسنده‎ی این سطور گفت هدایت در پاسخ به پیشنهاد بقائی گفته بود: «می روم، پیش این {…} هم نمی‎روم.»

آشنایی هدایت ادامه داد:

تنها یک راه می‎ماند و آن تمارض بود. دکتر تقی رضوی (همشاگردی هدایت) یک بیماری عجیب روانی برای هدایت تراشید و کمیسیون پزشکی هم آن را تصدیق کرد و گذرنامه‎ی هدایت با ذکریک بیماری موهوم صادر شد.

پس از دریافت حقوق اداری، در واپسین هفته‎ی قبل از عزیمت، کتاب‎ها و اثاثه‎اش رابه فروش گذاشت و این بار دیگر “غریبه”ای در میان نبود و”دوستان” کار رمضانی کتابفروش را انجام دادند وبرخی ازآنان پس از مرگ هدایت نوشتند که هدایت به “جبران کمک های مادی و معنوی ” آنان ، این یا آن دستنوشته را بدانان “بخشیده” است.

به سخن کسی که شاهد این صحنه بوده، دوستان در خرید کتاب‎هایش با او چانه می‎زدند و دو تومان بالا می‎رفتند، یکی از آنان نه کتاب هدایت را به بیست و هفت تومان و یک دوست دیگر دو طرح (یا نقاشی) او را به ثمن بخس خرید.

یکی از خریداران کتاب های هدایت به روایت همان شاهد، حسن قائمیان در آن زمان چهار برابر هدایت حقوق می‎گرفت به “دلیل” این که “لیسانسیه” از “دانشگاه” بود…

محمد صوفی مازندرانی:

اندرین بارگیر پر کرکس

وندرین خاکدان پر مردار

همه را کعبه آن چه در کیسه

همه را قبله آن چه در شلوار

زندگان را چو مردگان بینی

مردگان را چو زندگان پندار

باری، هدایت با فروش کتاب‎ها و اثاثه و دریافت حقوق دو ماهه اش توانست عازم شود و به نوشته‎‎ ی خودش به مباشر کارهای اداریش (نامه ۲۲ دسامبر ۱۹۵۰ به انجوی شیرازی) از “لجنزار گندیده” گریخت.

اما در گلستان فرنگستان هم مانند بوستان‎های آن سوی دریاها، اندازه‎ی آزادی انسان ها پیش از هر چیز یا در آخرین تحلیل ممکن، بسته به بسته های اسکناس آنان در بانک‎ها و… می‎باشد. در پاریس هم مانند جاهای دیگر در همه‎ی مهمانسرا ها یا “هتل”های بسیار “لوکس” به روی هر مالداری باز بود و هست و هیچ‎گاه از این “مشتری”ها نپرسیده و نمی پرسند: از کجا آورده‎ای؟ خودت دزد بوده‎ای یا پدرت و جد وآبادت؟… و صادق هدایت که جامعه اش یا رجاله و رجاله های با تشدید حقوق معنویش را هم دزدیده بودند، با جیب‎های سبک از ارز اما با همان آزادگی و وارستگی و بزرگمنشی همیشگی – که درهیچ وضعی و با هیچ ترفندی و با هیچ زوری نتوانسته بودند از او بربایند – با چه پولی می‎توانست حتی به یک هتل معمولی برود؟! در وصف اطاقی که هدایت دریکی از “مهمانخانه” ها اجازه کرده بود، ابولقاسم انجوی شیرازی از زبان هدایت گفت:

شبها ساعت یازده چراغ اطاق‎های هتل را برای صرفه جویی خاموش می‎کنند و اگر کسی بعد از این ساعت برسد بایستی شمع روشن کند، از زیر ساختمان هتل هم مترو میگذرد و در هر گذار، اطاق با ساختمان هتل می‎لرزد، آخر شب هم که مترو متوقف می‎شود، خواب از سر من می پرد.

هدایت به دعوت فریدون فروردین که از زردشتیان ایران بود و در هامبورگ زندگی می‎کرد و کتاب “زند و هومن یسن”، نخست بار به هزینه او چاپ شده بود، چند روزی به آن جا رفت. در خلال این ایام می‎بایستی دو اشکال اداری را حل کند، یکی تمدید مرخصی اداری که اگر رزم آرا در ۱۶ اسفند ۱۳۲۹ کشته نمی‎شد، دکتر علی اکبر سیاسی – که از روابط صادق هدایت با “خویشان” و…”بستگان” سببی بی خبر نبود – بی گمان با آن موافقت می‎کرد . دوم اشکال تراشی اداره اتباع بیگانه فرانسه بود برای دادن جواز اقامت به مدت طولانی به صادق هدایت و گویا بهانه‎اش این بود که در گذرنامه او ذکر گردیده که دچار بیماری روانی است…آنانی که از بیش از چهار قرن صد ساله، بیماران روانی حقیقی بی‎چیز خود را از تیمارستان‎ها و بزهکاران بی پشت و پناه خود را از زندان ها و روسپیان پیر یا دست چندم خود رابه زور و هم وعده‎های خوش به “سرزمین های ماورای بحار” خود گسیل می‎داشتند،- و هنوز هم اگر بتوانند”مضایقه” ندارند!- و هم اینک هم که سال ی۱۹۹۵ مسیحی آغاز شده است، به هر هیچ کس یا قالتاقی که از کد…یمین و عرق…جبین، ارز… آزاد به بانکهای … جهان آزاد انتقال داده باشد، جوازهای گوناگون می‎دهند – به صادق هدایت که برای گریز از آن مرداب راهی جز قید بیماری صعب العلاج روانی در گذرنامه‎اش نمانده بود، اشکالتراشی میکردند اما دلیل نهان این هواداران … حقوق بشر این بود که هدایت با خود “وجه قابلی” به “مهد آزادی” نیاورده بود. از بیش از چهار صد سال بدینسو همواره رسم دولت های “متمدن” در رابطه با مردمان کشورهای ماورای بحاراین بوده است که فرنگی ماجراجوی پاپتی برای کسب ثروت به “شرق” برود و غارتگر”شرقی” یا – ویا “با” – “عزیزانش”، برای… – به فرنگستان برود…-

هدایت درچنین اوضاع و احوالی ناچار بود که برای تمدید جواز موقت ، هرازگاهی به کشوری دیگر سفر کند و آنگاه به “مهد تمدن” بازگردد…-.

مدت اقامت “قانونی” هدایت در فرانسه نزدیک به پایان بود که جوانی بنام سید انجوی – که برخی از کارهای اداری هدایت را در تهران مباشر بود و از این طریق برای خود کسب حثیتی می‎کرد – به بهانه ادامه تحصیل به اروپا آمد…

هدایت نسخه ای از آثار تجدید نظر شده و چاپ نشده خود را همراه آورده بود…-. پیش از سفر کوتاه مدت به خارج از فرانسه، انجوی چمدان کتابهای هدایت را برداشت و با خود به سوئیس برد تا… هدایت در سفر سبکبار باشد. بعدها آنها را تصاحب کرد و گفت که هدایت آنها را بدو بخشیده است.

وصادق هدایت گویی خسته از آوارگی‎ها، به ستوه آمده از عادتی زندگی نام، نگران از تنگدستی روزافزون و درماندگی در جمع سفلگان یا “رندان” و یا “آدم های معمولی” یا… – و دل آگاه به دورنمای تاریک روزگار پیری و بیماری و ناتوانی، تصمیم قطعی خود را در پایان بخشیدن به زندگی در میان مردگان حقیقی گرفته بود…-.

آن شمع سوزان که عمری در شهر کوران نور می‎پاشید، کشته و کشته شد،- جامعه‎اش او را بدست خود کشت.

زندگیش سمفونی شورانگیز نا‎ تمامی بود .

محمود کتیرایی بروکسل ۱۹۸۲

مد و مه/چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۳

نظرات:
اخبار برگزیده