نامه ها و مسئله ی هدایت صادق هدایت/ شناخت هدایت از منظر نامه های او

نامه ها و مسئله ی هدایت صادق هدایت/ شناخت هدایت از منظر نامه های او

مد و مه: صادق هدایت، هشتاد و دو نامه به حسن شهید نورایی؛ عنوان کتابی است که چند سال پیش در خارج از ایران منتشر شد کتابی که شامل نامه های هدایت بود به دکتر حسن شهید نورایی از رفقای نزدیکش که از قضا به فاصله زمانی اندکی با یکدیگر در پارییس درگذشتند. کنجکاوی درباره مهمترین نویسنده تاریخ معاصر این دیار کماکان پابرجاست و هر سند تازه می تواند افقی تازه نیز بر گوشه هایی از زندگی و آثار او بگشاید. دکتر همایون کاتوزیان درباره هدایت سالها تحقیق کرده و در ادامه نوشته خواندنی ایشان راجع به این کتاب می خوانیم.

****

نگاهی به کتاب صادق هدایت، هشتاد و دو نامه به حسن شهید نورایی

نامه ها و مسئله ی هدایت صادق هدایت

محمدعلی همایون کاتوزیان

انتشار این هشتاد و دو نامه کارمهمی است و امیدارم اهمیت آن با آنچه در زیر خواهد آمد تا اندازه ای روشن شود . کوشش دکتر ناصر پاکدامن در یافتن وانتشار این نامه ها ارزنده ودر خوراعتناست، حتی درخورستایش . او با دقت و- گاهی می توان گفت - وسواس معمول خود، نامه را ویرایش کرده و حواشی و یاداشت های مفصلی برای توضیح و تبیین اشارات و کنایاتِ نامه ها بر آن افزوده است . مقدمه ای هم نزدیک به بیست صفحه در معرفی این آثار و شرایط نگارششان نوشته، که باز هم نشانه بارزی ازدقت وانضباط او در کارتحقیق و ویرایش است . دست آخر هم یک مقاله ی پنجاه صفحه ای " در باره ی شهید نورایی و هدایت " نوشته و با فروتنی ( به عنوان پیوست ) در آخر کتاب گذاشته است، مقاله ای در باره ی آشنائی و روابط و رفت و آمد و مکاتبه آنان.
نامه های هدایت جزء مهمی از آثار ادبیات اوست و نه فقط به خاطر نثر و زبان و قلمشان، و طنز و تمثیل وهجو واستهزایی که، در چند مورد، در شیرینی و ظرافت وزیبایی، یا در خشم و خشونت و بی تابی، حتی از فرازهای توپ مرواری، وغ وغ ساهاب و حاجی آقا درمی گذرند . بلکه به این دلیل که - بر خلاف ادبیات تخیلی او- مستقیما آراء و احساسات و عواطف و نظرات او را بیان می کنند . یعنی اگر چه باز هم آنچه در این نامه ها می خوانیم " عین " آن احساسات و عواطف نیست، چون " عین " آن ها فقط درذهن خودِ اوبوده، وآنچه ما می خوانیم فقط دریافتی است از "عین" ذهنیات او،اما اینجا دیگر " راوی " مسلما خود هدایت است نه بوف کور. و به این جهت نامه های او برای نزدیک شدن به درک نسبتا واقع بینانه ای از شخصیت او- یعنی از روحیات وخلقیاتش - موثرند و بی شک از داستان های او موثرتر. تنها اثر دیگری از او که از این نقطه نظر با نامه هایش قابل قیاس است پیام کافکاست، که تقریبا تمامأ پیام هدایت است ،اگر چه به احتمال زیاد خود او از این آگاه نبوده و گمان می کرده دارد پیام کافکا را می رساند و البته در بعضی کلیات - اما فقط در بعضی کلیات – پیام او از پیام کافکا چندان دور نیست . یعنی برای حل " معمای هدایت " باید مسئله او را- که سه وجه اساسی دارد- فهمید . باید هم ادبیات تخیلی اش را خواند هم نقد های ادبی اش را، هم نامه هایش را. خواندن نامه هایش که یقینأ واجب عینی است . در این پنجاه سالی که از مرگ هدایت می گذرد به معمای او برخوردهای زیادی شده، و هریک از این برخوردها به نسبت مد روز فراز و نشیبی داشته است . مثلا یک روز، یعنی بیست سال و شاید بیشتر، هدایت شناسی اساسا مبانی سیاسی داشت، چنان که تعبیر غالب ( حتی ) از بوف کور این بود که حالت ترس و تاریکی و دلهره و خشم و درد و رنج آن را باید تقریبا فقط محصول محیط سیاسی زمان نگارش آن دانست. بعد- و باز هم با تغییر اوضاع و احوال و محیط و ( در نتیجه ) مد روز- سخن بیشتر از کافکا و سارتر و کامو و اگزیستانسیالیسم و نیهیلیسم می رفت، بدون آنکه بگویند- مثلا- کافکا با چه تعریفی اگزیستانسیالیست بود، و هدایت دقیقا در چه تاریخی در خیابان ها و کافه های کارتیه لاتن پاریس با سارتر خیابانگردی و کافه نشینی کرده بود ( که البته نکرده بود ).
در ده سال اخیر که باز هدایت و آثارش مد شده اند، برخوردهای روان شناختی - و حتی طرح مسائل جنسی- به نسبت رواج بیشتر ی یافته اند، و باید گفت : چه عجب؛ چون بارزترین وجوه زندگی و آثار هدایت- به ویژه روان داستان هایش، که بوف کور سرآمد آنهاست- همین وجوه روان شناختی است .1
اگرچه هیچ آدم و هیچ آثری را هرگز نمی توان فقط از نظر روان شناختی یا جامعه شناختی یا سیاسی، یا هر چیز دیگری که فعلا مد است نقد و بررسی کرد چون آدم آدم است، وادبیات ادبیات. و درست به خاطر آدم بودن یا ادبیات بودنشا ن در هیچ موردی فقط به روان شناسی یا جامعه شناسی یا چیزدیگرشناسی کاهش پذیر نیستند . این تخم لق را اول فروید شکست وبعد از او هم حرفه ای ها و هم غیر حرفه ای ها دنبالش را گرفتند.
به هر حال برخورد روان شناختی با هدایت و کارهایش دست کم از برخورد سیاسی ( به آن شیوه ای که مرسوم بود ) واقع بینانه تر است، به شرط این که تبدیل به کاهش گرایی (psychological reductionism) نشود. یعنی در اینجا هم باید حدود و ثغوری قائل شد که غالبأ نمی شود . مثلا اینکه بیایند ومثل- کارهای خود فروید در باره امثال لئوناردو داوینچی و فدور داستایوسکی - الگوهای ویژه ی فرویدی را، اغلب به ضرب وزور، بر یک نویسنده و آثارش تحمیل کنند که ... « بله پس عقده ادیبی داشت »؛ و چنین و چنان .
البته فروید، فروید بود و صاحب مکتب خودش؛ وکارش هم نقد ادبی و هنری نبود بلکه به همه ی این درها می زد که نظریات و الگوهای خودرا- درحوزه ی روان شناسی و روان کاوی، نه ادبیات- به کرسی بنشاند. و تازه بحث و تحلیل و شیوه ی کارش را درچهل سال اول قرن بیستم مطرح کرده بود. درحالی که همان علم روان شناسی - با همه محدودیت هایی که هنوز دارد-آنقدر پیش رفته که حتی روان شناسان و روان پزشکان در رسیدن به شخیص های قطعی در مورد مسائل بیماران خود سخت دقت و احتیاط می کنند. پس چگونه می توان در باره کسانی که سال های سال است مرده اند تشخیص های دقیق روان شناختی و روان پزشکی داد و احکام قطعی صادر کرد. لازم به تأکید نیست که نقد ادبی به طور کلی با روان شناسی پیوند نزدیکی دارد چون ادبیات درباره ی آدم ها و جماعات انان است اما- به شرطها وشروطها- به قول قدما .
یک وقتی شفیعی کد کنی کاریکاتوری ساخته بود از بعضی شیو ه های نقد ادبی با این مضمون که این نقدها« از کمون اولیه شروع می کردند و آخرش هم به این نتیجه می رسیدند که هدایت عقده ی ادیپ داشت.» کاریکاتور بودن آن به ویژه درامتزاج آن است از برخوردهای رئالیسم سوسیالیستی ژدانفی، وروش های روان شناسی تحلیلی فرویدی. به هر حال ، دست کم امروز باید روشن باشد که هیچ چیز در متن یک اثر " واضح ومبرهن " نیست، و فقط از روی متن یک اثر یا حکایات و شخصیت های یک داستان هم نمی توان گفت که " بله هدایت همجنس بازبود" و این یکی تازه دارد شروع می شود. اگرچه زمزمه بسیار خفیف آن را حتی در دهه 1330 می شد شنید، و حتی می شد خواند. نمونه چاپ شده ای را که من از این زمزمه دیده بودم در مقاله بلند پرویز داریوش بود به عنوان « ادای دین به صادق هدایت» ، شاید فقط در یک جمله کوتاه- آن هم با یک اشاره سربسته به تمایلات حسن قائمیان . و داریوش با اینکه اشاره اش کوتاه و غیرمستقیم بود می دانست در باره چه حرف می زند.2 ولی وقتی که می گویند- یعنی تازه تازه دارند یواش یواش می گویند- هدایت " هممجنس باز" یا "همجنس گرا " بود نمی گویند که پس مسئله ی بسیار اساسی زن و با زن و در باره ی زن در روان داستان هایش- دربوف کور ، در " بن بست " در " سه قطره خون " در " کاتیا " در " تجلی" در" عروسک پشت پرده " در " آینه ی شکسته " در " زنی که مردش را گم کرد " در " داود گوژپشت " در " مردی که نفسش را کشت " در" داش آکل " در " لاله " و. . . - و آنچه از زندگی شخص خود او در این باره می دانیم، تکلیفش چیست.3 یعنی آخر چطور می شود که در زندگی و آثار یک مرد همجنس باز مسئله داشتن با زن - چه با " فرشته " چه با " لکاته " - این همه سنگین باشد . اگر نصف این مسئله با مرد مشاهده می شد، بسیار خوب. ولی با زن ؟ البته دلیل گم شدن سوراخ دعا این است که همانطور که می پنداشتیم " فئودال " همان تیولدار خودمان است . همانطور هم " همجنس باز"را – که، به ترجمه ی homosexual ،اصلا واژه ی تازه ای در زبان فارسی است - با نظرباز خودمان عوضی گرفتیم، بدون توجه به این که مردِhomosexual کوچک ترین توجهی به زن ندارد. حال آنکه نظرباز خومان در بیشتر موارد، علاوه بر زن ها ، با پسران نوخط هم الفت داشت و در موارد دیگر، به خاطر محرومیت از آن، این را جانشینش می کرد، ولی معمولا داغ آن دیگری سخت بر دلش می ماند.
ظاهرا از مطلب دورشدیم ولی نه چندان، چون باید این حرف ها را باز کرد تا این قدر اسطوره و افسانه در باره اش پدید نیاید. و از جانب دیگر هم حرفِ ما درباره ی سنت ها و شیوه های گوناگون هدایت شناسی بود، و از جمله همین برخورد روان شناختی و وجوه آن که حالا بیشتر از چیزهای دیگر مد است . اما بحث اصلی ما از اینجا شروع شد که نامه های هدایت -ازادبیاتشان که بگذریم - حتی بیشتر از روان داستان هایش به درد هدایت شناسی می خورند و به همین دلیل به درک و فهم ونقدِخودِ آن داستان ها هم کمک می کنند.
هدایت سه مسئله اساسی داشت که طبعأ به هم مربوطند: مسئله ی شخصی، مسئله ی اجتماعی و مسئله ی جهانی یا "کیهانی" (universal) . مسئله ی شخصی به ویژه به روان شناسی فردی او مربوط است و از آن جمله آنچه به جنسیات مربوط می شود. مسئله ی اجتماعی این است که آن آدم با آن روحیات و خلقیات ( و جنسیات ) ایرانی است، نه المانی یا هندی یا چینی. و مسئله جهانی اش هم به زبان خیلی ساده این است که آدمی با آن روحیات و با آن حساسیتِ فرهنگی و اجتماعی در مرکز برخوردِ قدیم و جدید و ایرانی و اروپائی، طبعا کارش می کشد به بحث در باره کائنات و اینکه چیست و چطور است و برای چه . . . و اصلا گورپدرش. این سه مسئله در آثار هدایت – خاصه روان داستان هایش – متجلی اند . جز این که اولا داستان است؛ یعنی چیزهائی از زندگی و رفتار و عادات و اعتقادات و روحیاتِ خلایق در آن است که به خودی خود نمی توان به حساب نویسنده گذاشت- به عبارت دیگر، هدایت را که نمی توان هم بوف کور دانست هم حاجی مراد هم مشدی یدالله هم شریف هم سگ ولگرد . و اصلا در محدوده ی خودِ داستان دلیلی نیست که هیچک از اینها باشد.ثانیا تجلی آن سه مسئله را در داستان هایش وقتی می توان ( دست کم تا اندازه ای ) به حساب شخص نویسنده که هدایت باشد گذاشت که در نامه هایش دقت کنیم و بازتابشان را در آنها ببینیم . و این نکته ما را باز می گرداند به کتاب هشتاد و دو نامه و اهمیت آن . دراین جا بی مناسبت نیست مختصری هم در باره مقوله ی نامه های هدایت بگوئیم ، یعنی همه نامه هایش .
اولین نامه ای که ازهدایت در دست است نامه 6 اکتبر 1925 اوست - در 22 سالگی – ازتهران به پاریس ، به دوستش دکتر تقی رضوی .وآخرین نامه ، نامه ی 10 مارس 1951 است -یک ماه پیش از خودکشی اودرپاریس – به برادرش محمود هدایت (در تهران) . بیشتر این نامه ها به سه نفر است: به دکتر تقی رضوی ،وقتی هردو درفرانسه دانشجو بودند وچند نامه ی دیگر که هدایت پس ازبازگشت به او نوشته؛ به مجتبی مینوی- ازهند به لندن- درسال 1315/1316 ؛وبیشتراز همه به حسن شهید نورایی ( ازتهران به پاریس) درسال های 1329-1324 گذشته از این ، زمانی که هدایت در بلژیک و فرانسه دانشجو بود تعداد زیادی کارت پستال برای برادر بزرگش محمود هدایت فرستاد که جز چند تاشان منتشر نشده اند . این کارت ها را محمود هدایت در دو سه آلبوم بزرگ نصب کرده بود وازسر لطف به من اجازه داد کارت ها را بخوانم ولی مایل نبود از آن ها یادداشت برداشته شود.4
واینک کارپاکدامن و هشتاد و دو نامه ی هدایت به شهید نورایی . تابستان 1356(1977) آخرین باری بود که به ایران سفر کردم و گذشته از دیدار خانواده و دوستانم، به دودلیل . یکی از آنها دیدار و گفتگو با دوستان و خویشان هدایت بود . چون یک سال و نیم پیش از این سفر شروع به مطالعه ای دراز مدت در باره ی کار و زندگی هدایت کرده بودم. 5 و اکنون وقت آن بود با کسانی که او رااز نزدیک می شناختند صحبت کنم . البته از گفتگو های هیفده- هیژده سالگی ام با خلیل ملکی و جلال آل احمد در تهران چیزهائی به یاد داشتم، و با مسعود فرزاد در لندن ، تا حدود بیست سالگی و یکی دو بار با پرویز خانلری و مجتبی مینوی در حدود همین سنین . سال ها پس از آن جمالزاده تصمیم گرفت با جوان سی ساله ای که درانگلیس اقتصاد درس میداد طرح دوستی بریزد و – به قول هدایت – مرا " نامه باران " کرد. البته من از آن نامه ها، و بیشتراز آن، از همنشینی و میزبانی و پذیرائی سخاوتمندانه ی جمال زاده، سپاسگزار بودم و هستم . چنانکه هدایت هم از چند نظر مدیون دوستی و مهربانی بزرگوارانه ی جمال زاده نسبت به خودش بود، و اگر در یک دو نامه چیزی می گوید که ظاهرا صددرصد دوستانه نیست فقط به خاطر کم حوصلگی اش در آن لحظه است نه به دلیل دلگیری از او . و گواه این، یعنی علاقه و احترامش به جمال زاده، در خود آن نامه ها هست.
باری، یکی از کسانی را که حتما باید در آن تابستان می دیدم دکتر پرویز خانلری بود . با پاکدامن به دیدار او رفتم چون آشنائی پاکدامن با خانلری خیلی بیش از من بود. در آن دیدار، از جمله از خانلری در باره سرنوشت نامه های هدایت به شهید نورایی سوال کردم، چون او در سال1334 دوازده تا از این نامه ها را ( باحذف بعضی از کلمات ) در مجله ی سخن چاپ کرده بود، اما نوشته بود که تعداد نامه ها خیلی بیش ازاین است . خانلری گفت که پس از مرگ هدایت و شهید نورایی این نامه ها را زن فرانسوی شهید نورایی ازپاریس برای او فرستاده بود توسط دکتر مسعود ملکی: « درحدود پنجاه نامه بود که ما توانستیم همان دوازده تا را چاپ کنیم». وقتی در باره ی باقی نامه ها پرس وجو کردم خانلری گفت که« چند سال پس از آن پسر شهید نورایی دیداری از تهران کرد و نامه ها هم از من پس گرفت .» ظاهرا فقط پنجاه تا از نامه ها به دست خانلری رسیده بوده چون اینک می دانیم که تعداشان هشتاد و دو تاست که بدون زحمت پاکدامن و موافقت بهزاد – نوئل شهید نورایی امروز در دست ما نبودند .
پیشگفتار این آقای شهید نورایی برکتاب شرحی است از سابقه وسرنوشت نامه ها، و نیز آشنائی و روابط خانواده شان با هدایت، با قلمی گیرا وشیطنت آمیز ( و گاهی حتی بت شکنانه ) که خواننده را به یاد سبک بیان و نگارش خودِهدایت می اندازد.6
اما همین نامه ها گواه صادقی بر این واقعیت اند که شیطنت و بت شکنی و طنز گهگاه زهرآگین هدایت نشان حساسیت زیاد، خشم و درماندگی، و رنج عظیم و انبوه او نسبت به سه چیز است که پیشتر نوشتم : حال و روز خودش، اوضاع و احوال وطنش، واجتماعی که در آن زندگی می کند، و مردمی که با آنان در تماس یا همجوار و همشهری و هموطن است . و نارضایتی اش از کل خلقت . یعنی مشکل شخصی و درونی، مشکل فرهنگی و اجتماعی، ومشکل وجودی و هستی شناختی . مثلا در زمینه ی مشکل شخصی و درونی، در نامه ی 7 ژانویه 1946 به شهید نورایی می نویسد :
فقط جای خوشوقتی است که باحال سگم آشنا هستید و می دانید که نوشتن کاغذ برایم بلای عظیمی شده.7
و در نامه ی مه 1947 خود به جمال زاده :
و دیگر این که زیاد خسته و به همه چیز بی علاقه هستم . فقط روزها را می گذرانم و هر شب بعد از صرف اشربه مفصل خود را به خاک می سپارم و یک آخ و تف هم روی قبرم می اندازم . اما معجز دیگرم این است که صبح باز بلند می شوم و راه می افتم . . .8
پیش از این ( 2 یا 3 اوریل 47 ) هم به خود شهید نورایی نوشته بود :
زندگی به همان حماقت سابق ادامه دارد . نه امیدی است و نه ارزویی و نه آینده و گذشته ای . بدن را به کثیف ترین طرزی می چرانیم و شب ها به وسیله دود و دم و الکل به خاکش می سپریم و با نهایت تعجب می بینیم که باز فردا سر از قبر بیرون می آوریم 9
این فقط سه نمونه بود از مشکل شخصی و درونی هدایت ،آن هم فقط از همان سال ها. و گرنه نمونه های آن ،هم دراین زمان وهم پیش ازآن زیاد است . چنان که در اولین نامه ای که از او در دست است ( از تهران به پاریس – اکتبر 1925 ) به رضوی نوشته بود که کارت پستال زن زیبایی که از پاریس برایش فرستاده بود :
به درد من نمی خورد، چون که غوره نشده تیرگی زندگانی و بدی دوران مرا مویز کرده. اگر خواستید کارت بفرستید تاریک، غمناک و یا مهیب باشد بیشتر دوست خواهم داشت .10
و نامه هایی که از بمبئی به مینوی ( در لندن ) ویان ریپکا ( در پراگ ) نوشته پراست از حرف مستقیم و غیر مستقیم درهمین باره ها . مثلا :
[حکایت من ] حکایت آن کس است که دزدها پولش را بردند وزنش را. . . ئیدند و دلش را خوش کرد که پایش را از خط بیرون گذاشت . خیالات دیگری هم از آن کارها که کوره با ...ش می کرد کرده ایم ...11
این از مسائل با خودش. و اما در باره ی اوضاع خوددش با اجتماع، و مسائل اجتماع و ارتباط با مردمی که از دور و نزدیک می شناخت هم شواهد زیادی در نامه هایش هست . از اوضاع " مُلک" و " وطن " گرفته تا وضع خودش در آن و با خیلی از مردمانش ، با " رجاله ها " . وقتی که داشت خواهی نخواهی از بمبئی به تهران برمی گشت به مینوی ( 14 فوریه 1937) نوشته بود:
از فکر مراجعت به مملکت مشدی تقی و مشدی نقی چندشم می شود. یک نوع degout کهنه توی حلقم می آید. و در صورت اجبار به یاد جمله ی معروفِ to be or not to be می افتم می افتم - در یک دنیای تازه ای - شکست خورده و زخم بر داشته و پیر متولد شده ام. . . دنیای گندِ احمق - قربان عصر جحر که مردمانش آزادتر، با هوش تر و انسان تر از این دوره ی خلایی بوده اند. 12
حالا - بویژه از 1325/1946 به بعد- بیش از پیش به جان خودش هم افتاده بودند . یعنی نه بیچاره " مشدی تقی " و " مشدی نقی" ، بلکه ارباب و اصحاب قدرت، از هیئت حاکمه ی ادبی و مذهبی و سیاسی گرفته تا هیئت حاکمه ی اپوزیسیون. چون همه را با خود دشمن کرده بود، چون آدم بسیار ساده و صممیمی ای بود و فکرمی کرد که همه باید راست بگویند، و خودش هم راست می گفت و در باره همه راست می گفت، صرف نظر از زورشان به قول فرزاد :
ساده لوحی ناپذیرا از تجارب نقش پندی         ابلهی ناموخته هیچ از گذشتِ روزگاری 13
این بود که ( 19 اوریل 1947 ) به شهید نورایی نوشت که « همه چیز این خراب شده برای آدم خستگی و وحشت تولید می کند . باری، زندگی را به بطالت می گذرانیم وازهر طرف، خواه چپ یا راست مثل ریگ، فحش می خوریم .» 14
چند ماه پس ار آن ( 11 اکتبر 1947 ) با اشاره و ارجاع به مقاله ای که ( باتظاهر به قدردانی ) بر ضد او نوشته بودند، نوشت :
راستی وقاحت و مادر قحبگی در این ملک تا کجا می رود ! چه سرزمین لعنتی پست گندیده ای، و چه موجودات پست جهنمی بدجنسی دارد! حس می کنم که با آنها کوچک ترین سنخیت وجنسیت هم نمی توانم داشته باشم . این شرح حال عجیب ( از من ) به قلم محسن احتشامی بود. این اسم را برای اولین بار خواندم اما او خودش را دوست صمیمی من معرفی کرده بود![ به احتمال زیاد نام ساختگی بوده تا هویت نویسنده یا نویسندگان پنهان بماند]. به قدری دروغ گفته و بهتان زده بود... که لایق بود زمامدار آینده مملکت بشود. این مقاله با همکاری کیوانی و سرکیسیان و دخالت صبحی نوشته شده بود و روی سخنش با آخوندها بود،
و ادامه می دهد که :
در این محیط بوگندوی بی شرم باید پیه همه چیز را به تن مالید. از طرف دیگر حق کاملا به جانب آنهاست . هر چه بگویند و بکنند کم است . وقتی که آدم میان رجاله ها ومادر قحبه ها افتاد و با آن ها هماهنگی در دزدی و سالوس و تقلب و چاپلوسی و بی شرمی نداشت گناهکار است، تا چشمش کور شود. 15
پیش از این در 14 ژوئیه 1947 ( 22 تیر 1326 ) به شهید نورایی نوشته بود :
نه تنها خودم را تبعه ی مملکت پر افتخار گل و بول [ قیاس با گل و بلبل ] نمی دانم بلکه یک جور احساس محکومیت می کنم . محکومیت عجیب و بی معنی و پوچ . فقط از خودم می پرسم چقدر بی شرم و مادر قحبه بوده ام که در این دستگاه مادر قحبه ها توانسته ام تا حال carcasseا [ لاشه] خود را بکشم . قی آلود و کثیف و یک چیز قضا و قدری و شوم با خودش دارد ... جائی که منجلاب گه است دم از اصلاح زدن خیانت است ... باید همه اش را دربست محکوم کرد و با یک تیپا توی خلا پرت کرد .16
و بالاخره در نامه ی هفتاد و هفتمش نوشت که بی خود و بی جهت پاپی من می شوند و توی مجلات و روزنامه ها فحش می نویسند و مادرقحبه بازی درمی آورند . با وجود این که سال هاست کنار نشسته ام باز هم دست بردار نیستند . مثل اینکه ارث پدرشان را می خواهند. 17
تا اینجا در باره ی مسائل ذهنی و درونی هدایت حرف زده ام و مسائلش در باره ی اجتماع و با اجتماعی که در آن می زیست، با شواهدی از این نامه ها و نامه های دیگرش. می ماند مسائلش با خلقت و کائنات، و با چون و چند بودن و نبودن، و چراهایش، و حرف و سخن های دور و بر این موضوعات، که دست کم پنج شش هزار سالی است که بشردرباره ی آن تأمل کرده و حرف زده و – درمواردی - دعوا کرده، یعنی باخلقت و کائنات دعوا کرده . هدایت البته فیلسوف نبود. حتی اهل فلسفه هم نبود. یعنی از نوشته هایش- اعم از داستان و نقد و نامه- برمی آید که اصلا چیزی هم از این جور چیزها نمی دانست . تا آنجا که من به یاد دارم هدایت فقط یک باراز یک فیلسوف معروف چیزی نقل می کند . آن هم نقل قولی است از چنین گفت زردشت نیچه . وآن هم درباره ی زن ها. 18 . اما فکر و تأمل و بحث و داد و فریاد درباره ی مقولاتِ آمدن و بودن ورفتن زیاد دارد.
این حرفها را درعنفوان جوانی به شکلی درمقدمه ی کتاب رباعیات خیام 19 ، شروع کرده بود. و آن را در مقدمه ی ترانه های خیام 20، ادامه داد، با تغییراتی اساسی، که نشان تغییراساسی آراء او در پاره ای مسائل متافیزیکی مهم است . باقی در خیلی از روان داستان هایش متجلی می شود، طبعا به صورت ضمنی . مثلا در داستان کوتاه " بن بست " شریف ( ضد قهرمان داستان ) گاه به خود می گوید که« باید این طور می شد» با کلماتی ازاین دست و به این معنا. یعنی، به قول قدما،« تقدیر چنین بود.» این باورهدایت به جبر و تقدیرهرچه ازعمرش می گذرد - و هر چه به درد و رنجش افزوده می گردد- استوارترمی شود . چنانکه درنامه ی 2 یا 3 آوریل 47 به شهید نورایی آن را صریحا اعلام می کند :
مکتب فاتالیسم [ تقدیر گرائی ] که اخیرأ به آن سر سپرده اید از همه ی سیستم های دیگر عاقلانه تر به نظر می آید . اقلا این تسلیت را به آدم می دهد که آنچه پیش بیاید از قدرت دوندگی بشر خارج است :
در کفِ خرس خر کونپاره ای       غیر تسلیم و رضا کو چاره ای 21
( مصراع اول این بیت را خود هدایت ساخته، در اصل این ضرب المثل، می گوید: در کف شیر نرخونخواره ای.)
و باز در یکی از اخرین نامه هایش به او :
مشغول قتل عام روزها هستم . . . هیچ جای گله و گونه هم نیست . چون موقعی می شود توقع داشت که norme ( قاعده ) در میان باشد نه در مقابل هیچ . سرتاسر زندگی ما یک[bete pourchasse حیوان تحت تعقیب < برای شکار کردن >] بوده ایم . حالا دیگر این جانور حسابی traqee ( محاصره ) شده و حسابی از پا درآمده . فقط مقداری reflexes [ بازتاب ] به طرز احمقانه ای کار خودشان را انجام می دهند... 22
به جمال زاده هم در سال 1947 نوشته بود که« مخلص ... سخت دچار فاتالیسم شده ام . » این اشاره برای کسانی که هدایت را اگزیستانسیالیست خوانده اند خیلی اشکال ایجاد می کند و این موضوعی است که با شوخی و خنده و هزل و ناسزا در توپ مرواری مطرح و تکرار می شود و با نهایت جدیت در نقد زندگی و ادبیات کافکا که بیشترش پیام هدایت است . در پیام کافکا بر خلاف نامه های هدایت اصلا نام ایران و ایرانی نمی آید . نه صریحأ و نه تلویحأ . دراین رساله ، به اصطلاح خودش، از « گله های مادر قاسمی » اصلا خبری نیست . اما درعوض درمسئله ی "آمدن " و " رفتن " ( به قول خیام ) و " بودن و نبودن "( به قول شکسپیر) دادِ سخن می دهد . و این یک نمونه آن :
آدمیزاد یکه و تنها و بی پشت و پناه است ... پس لغزشی از ما سر زده که نمی دانیم ... این گناه وجود ماست . همین که به دنیا امدیم در معرض داوری قرار می گیریم. و سرتاسر زندگی ما مانند یک رشته کابوس است که دردندانه ی چرخ های دادگستری می گذرد . بالاخره مشمول اشد مجازات می گردیم و در نیمه روز خفه ای کسی که به نام قانون ما را بازداشت کرده بود گزلیکی به قلبمان فرو می برد و سگ کش می شویم . دژخیم و قربانی هر دو خاموش اند. 23
به این ترتیب، دوری که - ولو به اختصار – در باره مسائل هدایت با استفاده از نامه هایش، بویژه به شهید نورایی، زدیم به پایان میرسد . گفتیم " مسائل" اما " مسئله " مناسب تراست . مسئله ای که سه وجه بزرگ داشت : شخصی، اجتماعی و کیهانی ( یعنی خلقتی و کائناتی ).
نامه های هدایت به شهید نورایی طبعا با سفرش به پاریس در اوائل دسامبر 1950 به پایان می رسد . اما بازهم ازاونامه دردست است؛ نامه هایی که در آن چهار ماه اقامت در پاریس به دوستانش نوشته، بویژه به ابوالقاسم انجوی و جمال زاده . اهمیت این نامه های آخر بویژه دردو چیزند . یکی این که اوضاع و احوال هدایت را در آن چهار ماه آخر بازتاب می دهند . دیگر- و خیلی مهم تر – این که چگونگی سفر و خودکشی هدایت را روشن می کنند . افسانه ای وجود داشت که هدایت اصلا با قصد خودکشی به پاریس رفته بود. و از جمله توجیهاتی هم که برای این افسانه ساخته بودند این بود که هدایت رفت در پاریس خودکشی کند چون تهران را قابل نمی دانست .آفرینندگان این افسانه در نظر نگرفته اند که کسی که مصمم به خودکشی است بلافاصله اقدام می کند . چه رسد به این که ماه ها دوندگی کند تا دوسه ماه از اداره اش مرخصی استعلااجی بگیرد و کتاب هایش را بفروشد برای اینکه هزینه های اولیه مسافرت را بپردازد و حتی پس از رسیدن به پاریس هم خودکشی نکند، بلکه وقتی دید دوستش شهید نورایی که با دعوت و به امید او به آنجا رفته بود بیمار و مشرف به موت است، بازهم برای گرفتن گواهینامه طبی ( به امید تمدید مرخصی اش) به این در و آن در بزند، و برای رفتن به ژنو به جمال زاده ولندن احتمالا به فرزاد متوسل شود، و بعد از آن که چهار ماه مرخصی اش تمام شد و کار در فرانسه پیدا نکرد ( و حتی اجازه اقامتش هم تمدید نشد ) و از ژنو و لندن هم نا امید شد و خانواده اش هم براثر ترور ناگهانی شوهر خواهرش ( رزم آرا ) غرق عزا شدند و، دست کم درآن لحظه، نمی توانستند باراو را هم بکشند – بله، بعد ازهمه ی اینها تازه دست به خودکشی بزند .24
شاید اگرهدایت درتهران مانده بود همان ماه ها یا سال ها خودکشی می کرد و هیچ گواهی برای این از نامه های آن زمان هایش به شهید نورایی بهتر نیست که دیدیم وضع خودش چطور بود و وضع اجتماعی و روابطش با دیگران چطور: به قول حافظ : بهریک جرعه که آزار کسش در پی نیست / زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس . در حالی که – این بار با تحریف شعر حافظ- همه ترکان لشکری و کشوری به جان آن« درویش یک قبا» افتاده بودند .
هدایت نرفت به پاریس که خودکشی کند، رفت به پاریس که ازخودکشی بگریزد . ولی وقتی همه ی کوشش هایش به هیچ جا نرسید و همه درها را بسته یافت و هیچ گریز و گریزی از بازگشتن به جایی که آن را " کشور گل و بول " خوانده بود نداشت، و چاره ای جزادامه ی زندگی درمیان " رجاله "هایی که دست ازسرش بر نمی داشتند نماند، خودش را کشت .

موسسه تحقیق و مطالعه ی عالی، پرنیستون، و دانشکده ی شرق شناسی دانشگاه آکسفورد . نوامبر2001

یادداشتها :
1 - ن .ک. به« روان داستان های صادق هدایت» محمد علی همایون کاتوزیان، صادق هدایت و مرگ نویسنده، چاپ دوم، تهران: نشرمرکز1374؛ و نیز به: __، بوف کورهدایت، چاپ دوم، تهران: نشرمرکز،1377
2 – ن . ک. به هژیر داریوش ،« ادای دین به صادق هدایت» کیهان ماه، شهریور 1341. صص 3-32 . این مقاله تا آن زمان یکی ازبهترین و جدی ترین مقالاتی بود که در باره هدایت و کارش نوشته شده بود. منظور داریوش دراشاره ی تقریبأ نامحسوسش به این موضوع ،«همجنس بازی » نبود، بلکه واقعیتی بود که در دنبال متن به آن اشاره ای خواهم کرد .
3 – ن . ک به محمد علی همایون کاتوزیان « زن در اثار صادق هدایت» درصادق هدایت و
مرگِ نویسنده.
4 – دوازده تا از نامه های هدایت به شهید نورایی درسال 1334 دردوره ی پنجم سخن چاپ شد که بعد از این در متن همین مقاله به اشاره خواهم کرد. سپس تعداد زیادی از نامه هایش که بیشترشان چاپ نشده بودند به همت محمود کتیرایی ( کتاب صادق هدایت، تهران: اشرفی،1349 ) منتشر شد. همه این نامه ها را نگارنده در فصل هشتم از کتاب« طنز وطنزینه ی صادق هدایت » بررسی کرده ام. این کتاب از شش سال پیش به این سو توسط نشر مرکز ( تهران ) حروف چینی شده و آماده ی چاپ است ولی هنوز اجازه ی انتشار آن را نداده اند. اما بیشتر فصول آن در شماره های متوالی مجله ی ایرانشناسی به چاپ رسیده اند وازجمله همین فصل نامه ها ( در دو بخش و در دو شماره ی متوالی) . ن .ک. به « نامه های هدایت » بخش اول و دوم، ایرانشناسی، بهار 1375 و تابستان 1375 .
5- ن .ک. به :Homa Katouzian . Sadeq Hedayat : The life and Legend of an Iranian Writer, London and NewYork : I.B.Tauris,1991
و ترجمه ی فارسی آن : صادق هدایت از افسانه تا واقعیت، ترجمه ی فیروزه مهاجر، تهران : طرح نو، چاپ دوم،1377
6- ناصر پاکدامن، هشتاد و دو نامه، صص 25-27
7- همان، صص 51-52
8- این نامه داستان جالبی دارد که یک سرش در همین کتاب هشتاد و دونامه است . اصل این نامه را –که چاپ نشده بود- جمال زاده به من داد و گفت که وقتی در سال 1947 برای کارهای دفتر بین المللی کار ( که کارمند آن بود ) به تهران می رود هر چه می کوشد هدایت را ببیند ممکن نمی شود. بالاخره توسط دوست مشترکی کارتی برای هدایت می فرستد و هدایت این نامه را در جواب می نویسد . اکنون در میان کاغذهای شهید نورایی عین آن کارت جمال زاده به هدایت پیدا شده به این شرح : « دوست عزیزم آقای صادق هدایت ملاحظه فرمایند. بی نهایت مشتاق زیارت آن دوست خیلی عزیز می باشم . بازگردم یا بیایم، چیست فرمان شما. خوب است دو کلمه به آدرس وزارت کار برایم مرقوم بفرمائید. که اقلا کجائید و چگونه می توان به شما رسید. قربانت جمال زاده.» همان ،ص 235 . چون، چنانکه گفتم نامه ی هدایت به جمال زاده در پاسخ آن کارت - که اصلش را جمال زاده به من داد- چاپ نشده بود، همه ی آن را در مقاله ی « نامه های هدایت» چاپ کردم ( پیش از این که در آتش سوزی کتابخانه ام نابود شود. البته چیزهای نایاب دیگری از هدایت نیز از دست رفت.» ن.ک. به : « نامه های صادق هدایت» بخش 2 ، ایران شناسی تابستان 1375
9- همانجا، نامه بیست و سوم، صص 101-98
10- محمد علی همایون کاتوزیان، صادق هدایت از افسانه تا واقعیت، ص 30
11- همانجا، ص 74. متن کامل این نامه و نامه به ریپکا ( که درآن ازاین مقوله صحبت می کند) در کتیرایی، کتاب صادق هدایت، چاپ شده است .
12 - کاتوزیان، صادق هدایت و مرگ نویسنده، ص 159 برای متن کامل نامه ن.ک. به : کتیرایی،همان، صص 136-137 . نیز ن. ک. به: کاتوزیان، صادق هدایت از افسانه تا واقعیت . صص 80-81 و بوف کور هدایت، صص 127-128
13 – فرزاد این شعر را درسال 1943 درانگلیس گفته بود همراه با تقدیم نامه ای به هدایت . این شعرازهراثر دیگری درباره ی هدایت ( تا سال های اخیر ) شخصیت هدایت را واقع بینانه تر ترسیم می کند، ودرنتیجه نه فحش و فضیحت است - که در زمان هدایت نثاراومی کردند- نه هدایت پرستی، که پس ازمرگش مد شد. چند بیت دیگرازآن :
دوست از دشمن نکرده فرق، خورده تیرغدری
کار را نشاخته ازعار،افتاده ز کاری . . .
روز و شب با خود ستیزی، نیزازمردم گریزی
نه به عزلت خوگری نه با حریفان سازگاری . . .
حیرت و حسرت نصیبی، در همه شهری غریبی
جسته و نا یافته در هیچ قلبی زینهاری
و درهمین شعرخودکشی او را هم ( هشت سال پیش از وقوع ) ناآگاهانه پیش بینی می کند :
وارهد ز آوارگی، هرگز چنین آواره ، نی نی
پس همان بهتر که مرگش وارهاند- آری آری
برای متن کامل این شعر ن. ک. به : کاتوزیان، صادق هدایت و مرگ نویسنده
14 – ناصر پاکدامن، همان، نامه ی بیست و پنجم ، صص 102-105
15 – همان، نامه ی سی و چهارم، صص 123-125
16 – همان، نامه ی بیست و نهم، صص 111-113
17 – همان، نامه ی هفتاد و هفتم صص 194-195
18 – به عنوان گفته ی کوتاه ومناسبی برای موضوع داستان« زنی که مردش را گم کرد» .
19 – و از جمله در آن می نویسد که «خیام. . . را هم نمی شود دهری [ بی خدا] تأویل کرد.»
ن. ک. به: صادق هدایت، رباعیات خیام، تهران: بروخیم 1300 ، ص 23 و محمد علی همایون کاتوزیان، صادق هدایت از افسانه تا واقعیت ، ص 32 .
20 – و از جمله می نویسد که « نزد هیچیک ازشعرا و نویسندگان اسلام لحن صریح نفی خدا و بر هم زدن اساس افسانه های مذهبی سامی مانند خیام دیده نمی شود. . .» ن. ک . به: صادق هدایت، ترانه های خیام، تهران، امیرکبیر، 1342 ( چااپ اول 1313 )، ص 40 و محمد علی همایون کاتوزیان، صادق هدایت از افسانه تا واقعیت ص 105
21 – ناصر پاکدامن، هشتاد و دو نامه، نامه ی بیست و سوم، صص 98-101
22 – همان، نامه ی هفتاد وهشتم، صص 195 – 196
23 – محمد علی همایون کاتوزیان، صادق هدایت و مرگ نویسنده، ص 78 و.......، صادق هدایت از افسانه تا واقعیت صص 288-289 ،استعاراتی که به کارمی برد برمبنای محاکمه ی کافکاست .
24 – برای شرح مفصل و مستند این موضوع ن. ک. به: کاتوزیان، «خودکشی صادق هدایت،» صادق هدایت و مرگ نویسنده و..... ، صادق هدایت از افسانه تا واقعیت، فصل سیزدهم.  

*****

مشخصات کتاب

صادق هدایت، هشتاد و دو نامه به حسن شهید نورایی
پیشگفتار: بهزاد شهید نورایی، مقدمه و توضیحات : ناصر پاکدامن
پاریس، کتاب چشم انداز، 1379

مد و مه/پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۳

نظرات:
اخبار برگزیده