کلمه ها و سنگفرش های خیس */ نورالله نصرتی (به مناسبت دهم مهرماه، سالروز تولد اکبر رادی)

کلمه ها و سنگفرش های خیس */ نورالله نصرتی (به مناسبت دهم مهرماه، سالروز تولد اکبر رادی)

کلمه ها و سنگفرش های خیس *

از ادبیات اقلیمی تا اقلیم داستانی، با یاد از چند نویسنده گیلانی

به مناسبت دهم مهرماه، سالروز تولد اکبر رادی

 نورالله نصرتی

1

می شود به عنوان یک شهروند دوستدار داستان ایرانی، اهل خطه شمال و گیلان زیبا نباشی، اما با زیستن در جهان متن برخی داستان ها، نمایشنامه ها و فیلم های متاثر از تاریخ و جغرافیای آن سامان، آنجا برایت رنگی از آشنایی بر چهره داشته باشد، انگار که مدتی آنجا زیسته ای. این احساس، حاصل زیستن در جهان متن آثاری موفق از برخی نویسندگان گیلانی است و از دو نکته حکایت می کند: 1- برخورداری آن دیار سر سبز پر ابر و باران از یک اقلیم و جغرافیای گیرا و پر حس و حال، و یک تاریخ پرماجرا و مناسب تبدیل شدن به روایت های جاندار داستانی یا دراماتیک 2- وجود نویسندگانی خلاق در آن سامان یا از آن سامان که در استفاده از نشانه های فرهنگی و اجتماعی اقلیم خود  و  سر و شکل دادن به یک جهان داستانی، چنان که به مضامینی فراتر از آن زادبوم و اقلیم بپردازد، موفق بوده اند.

 به عنوان دو نمونه شاخص از چنین نویسندگانی در دو عرصه داستان نویسی و نمایشنامه نویسی می توان از بیژن نجدی و اکبر رادی نام برد. البته توفیق نیافتن در خواندن بیشترآثار خواندنی و قابل اعتنا از داستان نویسان گیلانی یا حتی نیمی از این آثار تا کنون، حق اظهار نظر و گزینش و نام بردن از میان آنان را از نگارنده سلب می کند، اما به نظر می رسد می توان با اطمینان از این دو نام به عنوان نمونه های موفق در تبدیل عناصر اقلیمی زادبوم خود به عناصر و فضاسازی داستانی و نمایشی(دراماتیک)یاد کرد. در یکی دو سال اخیر هم نگارنده از حسن اتفاق، با داستان های«ابوالقاسم مبرهن» به عنوان یک نویسنده موفق دیگر از این منظر آشنا شده که گرچه از نظر سن و سابقه داستان نویسی به نسل های قبل تر تعلق دارد، داستان نویسی اش طی این سالها از نظر طراوت و تنوع در فرم و غنای مضمونی، به مرحله پختگی و شکوفایی رسیده است. در نقدی که این قلم دو سال پیش بر آخرین مجموعه داستان منتشر شده آقای مبرهن- «مه و اشباح نسیان گرفته»- نوشته، مقصود از بخشیدن کارکرد داستانی به عناصر اقلیمی و بومی- اجمالا تشریح شده که نقل آن می تواند به عنوان یک مثال یا مصداق، برای پایان دادن به این فراز از نوشتار حاضر کفایت کند: « مِه به عنوان پدیده ای طبیعی و اقلیمی متعلق به زادبوم نویسنده، فضای چهار داستان از هشت داستان این مجموعه را در سیطره خود گرفته، بی آنکه دیگر پدیده ای صرفا طبیعی باشد، بلکه کارکردی آشنایی زدایانه دارد تا فضای داستان را غریب و راز آلود نماید. این مه، راوی یا شخصیت ها را از زمان و مکان مالوف شان جدا و آنها را وارد فضای سیال و وهم آلود خود می کند، وارد جهانی دیگر، جهانی که داستان در آن بنا شده و دیگر قواعد جهان عینی و طبیعی بر رویدادها و گذر زمان و مختصات مکان در آن جهان جاری نیست. کار یک نویسنده آشنا با فرآیند و جوهره حقیقی داستان نویسی برای ساختن یک«جهان داستانی» جز این نیست...» 1

2

 در یک نگاه کلی، کار شماری از نویسندگان اهل گیلان در توجه به رویداهای تاریخی اجتماعی و عناصر اقلیمی و نشانه های فرهنگی زادبوم خود برای نگارش داستان، از منظر یک مورخ- منتقد معتبر که آثار آنان را خوانده، چنان بوده که بتوان از سرفصلی جداگانه در تاریخ ادبیات داستانی معاصر ایران تحت عنوان«ادبیات اقلیمی شمال»-درکنار«ادبیات اقلیمی جنوب»- سخن گفت؛ حسن میرعابدینی در«صد سال داستان نویسی ایران» در چند نوبت چنین کرده است. البته او در کتابی دیگر، در مقاله ای با عنوان«جغرافیای داستان»- که به داستان نویسان اصفهان، فارس و بوشهر هم پرداخته- ضمن آنکه معتقد است«هر نویسنده ای در صدد است روح پوشیده شهری خاص را در جان اثر خود بدمد»، به درستی تاکید می کند: «باوری به دسته بندی نویسندگان بر اساس جغرافیای مکان تولد یا زندگی آنها، یا اعتقادی به سبک آفرینی منطقه ندارم، زیرا در ادبیات، بیش از اقلیم و جغرافیا، انسان و مسائل اوست که اهمیت دارد و همه چیز را از منظر اقلیم و فرهنگ بومی دیدن می تواند به نوعی شیفتگی تنگ نظرانه و ناسیونالیسم ولایتی بیانجامد. با این همه به تجربه دریافته ام که ویژگی های فرهنگی پاره ای مناطق، ادبیات آنجا را متمایز از ادبیات معیار جامعه کرده است، یا به بیان دیگر، بر ادبیات معیار تاثیر نهاده است. این تمایز از تفاوت سطح اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی زندگی مردم مناطق گوناگون ناشی می شود، مثلا آمیختگی جلوه های رنگارنگ زندگی و تنوع فرهنگی جنوب کشور، ویژگی خاصی به ادبیات این منطقه بخشیده که نظیر آن را در ادبیات مناطق دیگر کمتر می بینیم. تنوع ادبی برخی اقلیم ها، نه در تنوع جغرافیایی که در رنگارنگی فرهنگی آنهاست.»2

از این قرار، آقای میرعابدینی نه تنها تلویحا بین کارکرد داستانی عناصر اقلیمی و بومی با شیفتگی ناسیونالیستی(و نوستالژیک)برای انباشتن داستان از این عناصر تمایز قایل می شود، بلکه با نگاه انتقادی به ادبیات اقلیمی شمال- تا مقطع نگارش کتاب خود- بیشتر آثار این ادبیات را(بنا به تقسیم بندی موجود در نوشتار حاضر) از نوع دوم می بیند و با اشاره به«چشم اندازهای تکرار شونده» در این ادبیات همچون«هوای مه آلود و آسمان گرفته شمال، باران های یکریز بارنده بر کوچه های سنگفرش و بام های سفالی، جنگل های ابر گرفته و روستاهای فقیر»، معتقد است که آثار«اغلب نویسندگان شمالی»متاثر از«محیط جغرافیایی» اما فاقد«یک بینش هنری اجتماعی منظم و قاطع» است. او آثار این نویسندگان را«آکنده از نوعی درونگرایی رمانتیک و بشردوستانه... با تصاویر نومید کننده از زندگی پرملال ولایت ها» و «وازدگی نسل جوان از محیط خانواده و گریز از خفقان اجتماعی به شکل بیگانگی با جامعه» را مضمون های مورد علاقه نویسندگان این خطه می داند.  3

از نظر مولف«صد سال داستان نویسی ایران» حتی وقتی نویسنده ای چون محمود اعتماد زاده(م.ا.به آذین) برآن است تا با رمانی چون«دختر رعیت» به نهضت جنگل بپردازد، با اینکه «همزمان با علوی به مقابله با سنت های پوسیده رمان نویسی اولیه برخاست و در راه آفریدن رمانی واقعی کوشید ...(و) دختر رعیت افق گسترده تری از زندگی را در منظر خوانندگان ادبیات فارسی  قرار داد»... اما «قریحه هنری ضعیفی دارد و نمی تواند با به کار انداختن قوه تخیل و تکیه بر اسناد تاریخی خواننده را به جنگل ببرد و از نزدیک با زندگی جنگلی ها آشنا کند و مقاومت ها و سازشکاری ها را به شیوه ای هنری تجسم بخشد.» 4 همچنان که در این اظهار نظر پیداست، توجه این منتقد فراتر از توجه به رنگ و بوی  اقلیمی و وقایع تاریخی متعلق به یک جغرافیای خاص در داستان یا رمان، بیشتر معطوف به فرم و ساختار ادبی- هنری درست و هنرمندانه اثر است، چرا که بدون تبدیل آن عناصر خام و اولیه تاریخی و اقلیمی- جغرافیایی به اثری ادبی با فرم و ساختار و ظرایف و تمهیدات روایی، اساسا نمی توان از ادبیات و اثر ادبی به معنای حقیقی کلمه سخن گفت. بنا به همین دلیل، این منتقد در نقطه مقابل به آثار بیژن نجدی به عنوان نویسنده ای دیگر که برخاسته از همان اقلیم است نگاهی دیگر دارد، چرا که نجدی موفق به نوشتن داستان هایی شده است که از نظر ادبیت و فرم هنری و روایی نیز موفق اند.

 میرعابدینی برای نجدی و در مرتبه ای پایین تر برای محمد رضا پور جعفری و حسن اصغری- دیگر داستان نویسان گیلانی- حساب جداگانه ای در داستان نویسی باز می کند، چرا که از لحاظ او، اصغری در داستان های متاخرخود(در دهه هفتاد)«از واقع گرایی جزمی پیشین به سوی نوعی درون گرایی تمثیلی می گرود. از عناصر طبیعت به عنوان نشانه هایی برای بیان حالات انسانی بهره می جوید» و برخی داستان های پورجعفری(در مجموعه«ردپای زمستان»)هم با آنکه فضای اقلیمی دارند«مایه ای تمثیلی و سوررئالیستی می یابند... و نوری تازه به وقایع افکنده می شود تا کابوسناکی شان آشکار گردد». از نظر مورخ و تحلیلگر صد سال داستان نویسی در ایران، ارزش کار یا «نوگرایی» پورجعفری و نجدی«در خیال انگیزی ها و رفتار تازه شان با زبان بروز می یابد؛ زبانی که فضای آثارشان را شاعرانه می سازد و ترکیب غنایی واقعیت با طبیعت و وهم را امکان پذیر می کند.» میرعابدینی که- هم رای با بسیاری از اهالی داستان ایرانی- معتقد است مرگ زودهنگام نجدی، ادبیات امروز ایران را از وجود نویسنده ای مستعد محروم کرد، با تحلیل اجمالی تک تک داستان های بهترین مجموعه داستان نجدی- و یکی از بهترین مجموعه داستان های دهه انتشارش- یعنی«یوز پلنگانی که با من دویده اند»، در جمع بندی نهایی نکته ای می نویسد که از نکات اصلی و طلایی مورد نظر نوشتار حاضر و تمام کننده این فراز از آن است: «ماجرای داستان هایش در فضای طبیعت شمال اتفاق می افتد، اما در بند محدودیت های اقلیمی نمی ماند. او با پرداختن به موقعیت های بشری در جغرافیای بومی، به داستان هایش گستره ای عام می بخشد»5

ناگفته نماند که ملاحظات انتقادی میرعابدینی فصل الخطاب این بحث یا هر بحث و نقد و تحلیل در باب داستان نویسی معاصر ایران نیست، نه فقط به خاطر آنکه نظر فقط یک منتقد نمی تواند تعیین کننده تکلیف یک جریان سیال و چند شاخه تولیدات ادبی در محدوده ای اقلیمی یا  گستره ای ملی باشد، بلکه بیشتر به دلیل آنکه  نظرات میرعابدینی به داشته های ادبیات تولید شده در اقلیم شمال و استان گیلان تا مقطع چاپ کتاب او مربوط می شود. چه بسا نویسندگان خلاق دیگری طی سالهای اخیر در خطه گیلان ظهور کرده و آثاری متاثر از همان اقلیم اما با ساختار محکم و مضامین غنی و عناصر و قابلیت های داستانی فرا اقلیمی آفریده اند، یا احیانا در همان سالهای مورد بررسی میرعابدینی چنین نویسسندگانی بوده و از قلم افتاده اند، که داوری های او در باره ادبیات اقلیمی و ادبیات داستانی آن سامان را تعدیل می کند. به عنوان نمونه، برخی پژوهشگران- از جمله زنده یاد بهزاد موسایی مولف«فرهنگ تحلیلی آثار داستان نویسان گیلان»- با استناد به مقاله ای از رحیم چراغی با عنوان «سندی از داستان نویسی پیش از جمال زاده»، پیشینه تاریخ ادبیات داستانی متعلق به اقلیم شمال  را همپای سابقه کل داستان نویسی نوین ایران، با داستان های نویسنده ای کمتر شناخته شده به نام«عمو علی» پیوند می زنند. بنا به چنین جستارها و پژوهش هایی، افق داستان نویسی ایران و اقلیم شمال تا سال آغاز داستان نویسی عمو علی در سال 1288 گسترش می یابد که «از قصه واره هایی حد فاصل طنز و داستان کوتاه آغاز می کند و به کارنامه ای پربار مشتمل بر چهل و هشت داستان کوتاه می رسد. داستان هایی که بنا به بررسی رحیم چراغی، در فاصله زمانی دو سال نوشته شده اند و به روشنی بیانگر آشنایی ژرف داستان نویس با دستاوردهای داستان نویسی اروپا هستند...».6 در کتاب آقای موسایی که مرجع خوبی برای آشنایی با صد سال داستان نویسی گیلان(از 1288 تا 1388) است، در میان تعداد چشمگیر نامهای نویسندگان آن سامان، طبعا از داستان ها و رمان های متعددی هم نام برده می شود که در زمره ادبیات اقلیمی محسوب می شوند.

3

از فرصت قلمی کردن این یادداشت ها می خواهم استفاده کنم برای یادکرد بزرگمردی از اهالی قلم که زادبوم اش رشت و حال و هوای چخوفی آثارش متاثر از حال و هوای گیلان است و گرچه با داستان نویسی آغاز به نوشتن کرد، در نمایشنامه نویسی به یکی از ارکان تاریخ نوپای ادبیات نمایشی معاصرایران تبدیل شد. او کسی نیست جز اکبر رادی که احتمالا زمان انتشار این یادداشت در فصلنامه سدا، با یکی دو روز پس و پیش، مقارن با سالروز تولد او خواهد بود که دهم مهر ماه است.  امیدوارم این چند سطرادای احترام به بخشی از گستره وسیع و در حال رشد داستان نویسی در گیلان، تا اینجا هم اگر حاوی نکات تازه نبوده باشد، دست کم به خاطر یاد از نویسنده رادمردی چون رادی، از اندک ارزشی برای خوانده شدن برخوردار شود.

 اولین بهانه برای یاد از یک نمایشنامه نویس در سخن از داستان نویسی این است که رادی اساسا با داستان نویسی آغاز به نوشتن کرد. از هفت قصه ای که در تنها مجموعه داستان او تحت عنوان «جاده» درسال1349 منتشر شده، فضا و آدمهای دو داستان«جاده» و «باران» تماما به اقلیم شمال اختصاص یافته اند و با ترسیم خصوصیات آب و هوایی و طبیعی با رویکردی خلاقانه چنان که به کار ساختن فضای داستانی دلگیر و تاثر آور- مناسب حال آدمهای این داستان ها- بیاید، به زندگی طبقات فرودست و زحمتکش خصوصا کشاورزان آن می پردازند. گزارش اغلب موثق همان مورخ و منتقد محترم نیز بر موفقیت این داستانها در نسبت با دیگر آثار مشابه در زمان انتشارشان صحه می گذارد: «از معدود داستان های قبل از 1340 هستند که وضعیت روستاها را به شیوه ای واقعگرایانه مورد کاوش قرار می دهند...» 7

اما فراتر از تجربه داستان نویسی رادی که خود در گفته ها یا نوشته هایش، آنها را «سیاه مشق» دانسته و جدی شان نگرفته، او در نمایشنامه نویسی نیز، ضمن آنکه در پرداخت لایه های شخصیت های آثارش از داستان نویسان و رمان نویسان بزرگ تاثیرگرفته، آثارش جز برخورداری از مختصات دراماتیک، از خط داستانی و سیاقی داستان پردازانه برخوردارند. جز چند اشاره در این خصوص و باستناد گفته هایی از خود رادی، جا و مجال تفصیل و تحلیل این گزاره آخر اینجا نیست و خوانندگان این نوشتار را به تامل در نمایشنامه های رادی و مراجعه به نقد ها و مقالات گرد آمده در«شناختنامه اکبر رادی» ارجاع می دهم که به کوشش فرامرز طالبی- یکی دیگر از داستان نویسان/نمایشنامه نویسان گیلانی- منتشر شده است.8

رادی در گفتگوی معروف و مبسوط خود با ملک ابراهیم امیری که در قالب کتابی تحت عنوان«بشنو از نی- مکالمات با اکبر رادی»-توسط انتشارات هدایت در رشت(چاپ اول- 1370) منتشر شده، درباره تاثیر داستان نویسان بر کار خود می گوید: «در بعضی از نمایشنامه های من سایه دست هنرمندانه ای دیده می شود. و این بی گمان سایه دست چخوف است. علاوه بر این شما می توانید رد پای نیای او، تورگنیف را هم در گوشه و کنار نوشته های من ببینید که در طبیعت نگاری و قلم زنی چهره ها  با چخوف گروه خونی نزدیک دارد... شکسپیر، ایبسن، اونیل، وایلدر و هدایت، داستایوسکی، گوگول و بهرام صادقی... اینها نویسندگانی هستند که با سایه های بلندشان به نمایشنامه های من شان بسیار بخشیده اند.»9   

 گذشته از خویشاوندی ساختاری و مضمونی آثار نمایشنامه نویس مطرح گیلانی و ایرانی ما با داستان و داستان نویسان که امری طبیعی است، موضوعی که شاید کمتر به آن پرداخته شده، وجه منتقدانه نظرات شفاهی و گاهی مکتوب او- در مجموعه «نامه های همشهری»- است. رادی به معنی عرفی و حرفه ای کلمه منتقد ادبی نبود اما هر گاه در خصوص ادبیات داستانی(ونمایشی)ایران و جهان، از جمله داستان نویسان هم عصر خود اظهار نظر تحلیلی و انتقادی ارائه نموده- فارغ از صائب بودن یا نبودن همه گفته ها یا نوشته هایش- شناخت وسیع و توجه و تاثیر و تاثر جدی در ارتباط با ادبیات داستانی ایران و جهان را به رخ کشیده است. او در همان گفتگوی مفصل، با همان صراحت لهجه و کلام پر از کنایه و عاری از مماشات و تعارف، و با عصیانگری و استقلال رای ویژه ای که در شخصیت های اول اغلب نمایشنامه هایش نیز می بینیم، از منظر خود داستان نویسان معاصر ایران را - از هدایت و جمالزاده تا صمد بهرنگی و نادر ابراهیمی و شهرنوش پارسی پور و مهشید امیرشاهی و منیرو روانی پور- مورد تحلیل و نقد جدی و گاه تند و تیز قرار داده است. رادی معتقد است جمالزاده با اینکه«به ستارالعیوب همان یک کتاب خود- «یکی بود، یکی نبود»- مستقیما وارد موزه ادبیات معاصر شده و نزدیک به سه ربع قرن است (در زمان انجام مصاحبه/1370) که خیال خود را راحت کرده» اما «قلم از مد افتاده»دارد و اغلب آثارش، «مضامین درجه سه، لغات پوسیده، سیلابی از مترادفات و یک ساختمان داغان» دارند،  اما در نقطه مقابل، هدایت درجایگاهی دیگر و بسی برتر در داستان نویسی ایران ایستاده «با داستان های تیره رنگ، با ذهن چالاک و پربار، با نثر خوندار و نجیب خود». سپس، در باره صادق چوبک ضمن قابل اعتنا دانستن صرفا «یکی دو سه داستان و نمایشنامه» از او، چوبک را «نقاش طبیعت نگاری می داند» که «در بهترین آثار خود، و در یکی از شدیدترین صحنه های تاریخ اجتماعی ایران(دهه 20) با وجدان خفته و یک جفت چشم حساس به دور اسافل اعضای آدمهای داستان پرسه می زد...» این نگاه انتقادی رادی وقتی در ادامه به رمان های چوبک هم معطوف می شود، او فقط «تنگسیر» را با وجود«مایه وسترنی دستمالی شده و نثر مصنوع و خفه»اش» تا حدودی اثری قابل قبول می داند.

رادی به داستان نویس بودن آل احمد هم چندان اعتقاد ندارد و او را بیشتر یکه تاز عرصه روشنفکری می داند با«مقالات خوشدست و بحث انگیز». به نظر رادی، آل احمد «به رغم آن مغز پرشور، انتخاب ماهرانه الفاظ و آن نثر درخشان، با ساخت مرکب عصر خود، یا با دیالکتیک درونی زبان خلوتی نداشته، و نیروی ابداع و ریتم تخیلش-آنچه در بنای یک داستان لازم است- بسیار کند و ضعیف بوده است. در نتیجه او با یک ذهنیت عینی و آماری مقداری جامعه شناسی به زبان مبدل داستان نوشته که برخی از آنها در کاته گوری داستان نمی گنجند.» در خصوص بزرگ علوی هم ضمن آنکه به تاثیر پذیری های «چمدان» او از «نخستین عشق» تورگنیف اشاره می کند و  انعکاس پرتو لغزانی از بوف کور هدایت را در فضای خاکستری داستان «یه رنچکا» می بیند از«گیله مرد» او به عنوان «حماسه تابناک» یاد می کند. یکی از تندترین و متفاوت ترین ملاحظات انتقادی به داستان نویسی گلشیری - از هر دو حیث مضامین و زبان و نثر روایت- هم  متعلق به رادی است. از نظر او«ذهن گلشیری چنان نامرتب است و نثرش به قدری لخت و لش شده است... و دیالوگ هایش(چنان)مجلسی و بی تحرک است که خواندن داستان هایش را واقعا کسالت آور کرده است.»

طبعا سنجش عیار نقدهای تند وارده از جانب او با منتقدان داستان و معتقدان به اهمیت میراث داستان نویسی گلشیری است، ضمن آنکه رادی نه در مقام نقد نویسی و مسلح به ادله و اصول نقد ادبی، که در گفتگویی مرکب از اظهار نظرهای کلی و سلیقه ای، و بدون ادعای نقد ادبی به مفهوم اصیل و عرفی آن سخن گفته و دلیل نقل اظهار نظرات انتقادی او در این نوشتار، انگشت نهادن بر تعلقات و تاثیر پذیری های یک نمایشنامه نویس در ارتباط با ادبیات داستانی است.

4

اگر بخواهیم با اشاراتی به تاثیر اقلیم شمالی بر مختصات ساختاری و مضمونی نمایشنامه های رادی، به موضوع اصلی این نوشتار برگردیم و آن را به پایان بریم، باید ابتدا به ابراز حساسیت و تعلق خاطر عمیق او به دوران کودکی اش در رشت و تصاویر و خاطرات به یادگار مانده او از آن دوران در همان گفتگو یا «مکالمات» مبسوط منتشر شده اشاره کنیم که بعد تر نیز در قالب مطلبی مستقل تحت عنوان «رشت، خاک من، شهر آبی » منتشر شده است. 10  شهر و دیاری که با هوای مه آلود و بارانی اش، مستقیما به عنوان مکان وقوع رخدادها و زندگی شخصیت های اولین نمایشنامه او«روزنه آبی» حضور دارد و بر خانه و حال وهوای روحی افراد خانواده«پیله آقا پیربازاری» و خود او و معلمی به نام«انوش» در این نمایشنامه سایه انداخته است. انوش اولین شخصیت روشنفکر و کمال طلب و اصطلاحا آرمانگراست که در این اثر رادی از واقعیت های جاری و آمیخته به میانمایگی و فرومایگی و این طیف رذایل فردی و اجتماعی پیرامون خود زخم می خورد و این حضور یا وضعیت تراژیک، در شخصیت های تنها مانده و آرمانگرا و مبارز و منزه طلب و ناسازگار و نهایتا شکست خورده، در نمایشنامه های دیگر رادی با نام های دیگر و ابعاد تازه تر و عمیق تر شخصیتی- به فراخور وقایع و موقعیت ها و داستان یا طرح آن نمایشنامه-تکرار می شود، مثل مهندس معراج در نمایشنامه «افول» یا جلال دیلمی در نمایشنامه«آهسته با گل سرخ» و دکتر غلامحسین مجلسی(استاد دانشگاهی که-تحت عنوان بازنشستگی اجباری– محترمانه از دانشگاه اخراج شده)در نمایشنامه «شب روی سنگفرش خیس». عمده وقایع این چهار نمایشنامه که نامشان ذکر شد– و چندین نمایشنامه دیگر رادی -که شاید «صیادان» و«لبخند باشکوه آقای گیل» در آن میان از معروف ترین ها باشند- در اقلیم شمال و در رشت یا روستاهای گیلان یا نواحی ساحلی آن رخ می دهند و شخصیت های اصلی شان آنجایی اند. به نظر بسیاری از مخاطبان آثار رادی، مهم ترین این شخصیت ها، جلال در«آهسته با گل سرخ» است؛ جلال جوانی پر شور و هنرمند و مبارز و شجاع و خیرخواه و عاشق و آرمانگرا از طبقه ای تهیدست در رشت است. او که توانایی های علمی و عملی بسیار دارد و دانشجوی ممتاز دانشکده معماری است، نهایتا جانش را در راه آرمان انقلابی و عشق خود به ساناز از دست می دهد. 11

 شاید بتوان گفت وقایع تاریخی و فضای فرهنگی گیلان- از مبارزات نهضت جنگل گرفته تا فضای روشنفکرپرور و آزاد اندیشانه این خطه و این شهر به عنوان قلب فرهنگی تاریخی اجتماعی گیلان- ظرفیت آن را داشته که رادی شخصیت هایی چنین آرمانگرا و سازش ناپذیر و عاصی را - از نوع انقلابی و عملگرا و پاکباخته اش گرفته تا روشنفکر منزه طلب سازش ناپذیرکه فقر و انزوا را به سازش با ارباب قدرت و ثروت و گاه سنت از نوع متحجر و خفقان آور آن ترجیح می دهد- از زادگاه خود بر گزیند و صرفا مساله تعلقات شخصی و نوستالژیک در میان نبوده است، ضمن آنکه طبعا آشنایی بیشتر و تجربه زیسته اش با خصوصیات فرهنگی و اجتماعی اقلیم و سرزمینی که از آن بر آمده، موجب شده تا او فضاها و آدمهایی را که بیشتر از دیگر اقلیم ها و فرهنگ های ایران می شناسد، بهتر ترسیم و بازنمایی کند. همچنین، قرابت حال و هوای شهر و دیار زدگاه او با سرزمینی که چخوف و تورگنیف زاده آن هستند و رادی متاثر از آنهاست، به تولید نوعی ادبیات نمایشی با حال و هوای اقلیمی انجامیده، بی اینکه با آن واقعگرایی خاص چخوفی- ایبسنی موجود در این آثار صرفا به یک مکان نوستالژیک تقلیل یافته باشد. البته گاه نیز گاه به اقتضای سن و سال رادی و نیز قهرمان نمایش اش - مثلا در «شب  روی سنگفرش خیس» که یکی از نمایشنامه های دوران متاخر نویسندگی اوست- از این شهر چون مکانی نوستالژیک یاد می شود. دکتر مجلسی اصالتا گیلانی و ساکن تهران که زمانی استاد پروازی به دانشگاه گیلان بوده در پاسخ سوال همسرش ناهید که «چرا همیشه گیلان؟» می گوید: «نمی دانم. شاید برای اینکه... گاهی شب های نمناک و مه آلود توی آن کوچه های سنگفرش قدیمی قدم بزنم...»12

دوست دارم برای حسن ختام، دامان سخن را با نقل قول دو فراز از خود رادی برچینم که تا حدود زیادی لب کلام این یادداشت ها را در خود دارد و کامل شان می کند. رادی در مقاله ای خواندنی با عنوان «برای چه می نویسد، برای که می نویسد؟»، در باره استفاده خلاقانه از ظرفیت عناصر اقلیمی و بومی و ملی در جریان آفرینش ادبی و تبدیل آنها به عناصر فرهنگی و ادبی و انسانی فرا اقلیمی که قابل فهم در هر جای دیگر جهان باشد- و هم در باره واقعگرایی مورد نظر خودش-  چنین موجز و رسا و زیبا نوشته: «خوب، ما در این گوشه شرق چه می کنیم؟ رئالیسم آسیایی ما کدام است؟ و آن کدام «من» ملی معاصر است که با تجربه های مشترک بشری همسوست؟... من فکر می کنم آمریکای لاتین در این قرن بشارتی به نویسندگان جهان داده، سرمشقی نهاده است: آنها در یک رویکرد به فرهنگ قومی و با یک متافیزیک شاعرانه و ملی روح رمان را زنده کردند، اگر نه در مزارع پنبه و شرکت های موز، در یک ادبیات زهردار کنایی به سرچشمه های خود باز می گردند و «من»خود را در خاطرات جهان ثبت می کنند. و این نبرد اصالت ها با غول هاست... بگذارید بگویم کسی که در نبش یک کوچه سنگفرش بارانی و آهنگ دور مه آلود قد کشیده، آن که در اولین ملاقات با دین و آیین زنی را دیده است تمام در قامت آبی که محتشمانه ایستاده، آش را در دیگ بزرگ هیاتی چمچه می زد و می گفت دور دیگ گلاب بپاشند و خلوت کند تا بانوی سیاهپوش نیمه شب بیاید و روی آش پنجه بگذارد و من که هرگز جای پنجه ای ندیده ام؛ اما از میان آن همه شکل و نشانه و زیبایی به عصمت معنی رسیده ام، چطور می توانم تناسب عالی یک ترکیب، آن رقص ربوب فرم را در کلام و صحنه نبینم؟ که معنی عالم برای من همه در فرم است...» 13       

 

* به نقل از:  فصلنامه ادبی- هنری  الکترونیکی سدا،  سال سوم،  شماره دهم، تابستان 1400

 

پی نوشت ها:

  1. صدای فراموش شدگان می ماند- نگاهی به مجموعه داستان«مه و اشباح نسیان گرفته»- وبسایت «مد و مه»-یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۸
  2. در ستایش داستان- حسن میرعابدینی- مقاله ها و گفتگوها. نشر چشمه.چاپ اول زمستان 89- ص26
  3. صد سال داستان نویسی ایران- حسن میرعابدینی- چاپ پنجم(دوره کامل) نشر چشمه- 1397- صص 5-584
  4. همان - صص237و 239 
  5. همان- صص 1357-1360
  6. فرهنگ تحلیلی داستان نویسان گیلان(1388-1288)- بهزاد موسایی- انتشارات فرهنگ ایلیا- چاپ نخست- 1394- ص5
  7.   صد سال داستان نویسی ایران - ص 585  
  8. شناختنامه اکبر رادی- به کوشش فرامرز طالبی-نشر قطره- چاپ دوم-چاپ اول 1382/چاپ دوم 1389
  9. – تمام نقل قول های این نوشتار در خصوص نظرات رادی از: بشنو از نی(مکالمات با اکبر رادی)- ملک ابراهیم امیری-انتشارات هدایت- رشت-1370
  10. - شناختنامه اکبر رادی- ص 35 
  11. روی صحنه آبی- دوره آثار اکبر رادی(چهار جلدی)- نشر قطره- چاپ دوم – 1386
  12. شب روی سنگفرش خیس.-اکبر رادی= انتشارات نیلا- 1378- ص 38
  13.  شناختنامه اکبر رادی- صص 41و 45

 

مد و مه/جمعه ۰۹ مهر ۱۴۰۰

نظرات:
اخبار برگزیده