وقتی سایه تن می‌‌یابد/ نگاهی به ویژه نامه فروغ فرخزاد در ماهنامه وزن دنیا / م.رضا ملکشا

 وقتی سایه تن می‌‌یابد/  نگاهی به ویژه نامه فروغ فرخزاد در ماهنامه وزن دنیا /  م.رضا ملکشا

 وقتی سایه تن می‌‌یابد

  نقد ویژه نامه فروغ فرخزاد در ماهنامه وزن دنیا

  م.رضا ملکشا

آیا ممکن است که سایه‌ای بتواند تن یابد؟ یعنی آنقدر به دنبال صاحبش از کوچه‌ای به کوچه دیگر کشیده شود، آنقدر تنش بر زمین و دیوار ها ساییده شود و آنقدر حجم و حضورش نادیده انگاشته شود که عاقبت در کالبد صاحب رسوخ کرده و آن تن را در اختیار گیرد؟ ژورنالیسم فرهنگی همین سایه و نقد ادبی نیز همان کالبد مسخ شده است. گویی حال این نقد ادبی‌ست که سایه‌ی ژورنالیسم فرهنگی است. دیگر نقد مشخص حد و مرزی برای تکنیک ژورنالیستی تعیین نمی کند بلکه اقتضاییات ژورنالیسم است که معین می کند چه زمانی نقد و یا به طور مشخص تر ذهنیت نقادانه در چهارچوب متن قد علم کند. کلی گویی و تکرار کلیشه ها وجه مشخص و البته جدایی ناپذیر ژورنالیسم فرهنگی است که جای شکافتن بافت و خوانش تاریخی آن را گرفته و امکان انکشاف بحث و نقد را هم از سوژه و هم از ساختار ی که در اثر ادبی در آن تولید شده است سلب می کند.

نشریه ادبی “وزن دنیا” در شماره دهم خود که در آبان امسال انتشار یافت، پرونده ای ویژه بر همین سبک و سیاق برای فروغ فرخزاد تدارک دیده است. پرونده ای بالغ بر یازده متن و دو مصاحبه. وجه مشترک تمامی این نوشتار ها همان منطق ژورنالیستی است. با گذشت پنجاه و پنج سال از مرگ فروغ ده ها جلد کتاب و صدها عنوان متن و مقاله در نقد و بررسی آثار او نگاشته شده. از همین روست که نقد ادبی آثار فروغ در لحظه کنونی وظایف مشخصی را معین می کند. وظایفی که شاید در دهه های پیش چندان الزام آور نبود. نقد و بررسی آثار فروغ در لحظه کنونی یعنی پر کردن حفره های خالی، فریاد زدن زوایای مسکوت و شناسایی و نور انداختن به کنج و گوشه هایی که دیده نشده است و یا بر حسب زمان‌مندی ادبی از اقتضاییات نقد به شمار می‌آید.

طبیعی است که این فاکتور های مشخص را در نوشتار نگارندگانی که ابتکار خوانش تاریخی _انتقادی را دارا نیستند نمی توان یافت. و به همین دلیل مشخص است که تحلیل اثر ادبی در چنین قالبی، نه افزوده ای بر تجربه نقد بلکه مازاد آن به احتساب می‌آید.

فراروی از این چهارچوب ها در گرو فهم نقش نویسنده در ساختار های مشخص دورانش و همچنین پیوستگی تأثیر آثار وی در سپهر جامعه و همچنین بر فرهنگ و ادبیات در طی فرایندی انضمامی است. یعنی همان فرایندی که رابطه متقابل سوژه و ساختار را نشان می دهد. فرایندی که  اثر ادبی در ساختار عینیت یافته و همچنین کارکرد و تاثیر گذاری ساختار در سوژه هویدا می شود.حرکت در این جهت، به نقد ادبی وجه اعتباری داده و آن را از مدار گفتمان صرفا اخباری و گزارشی دور نگه می دارد. در این قالب، دیگر نقد ابزار تجرید و مجرد سازی نیست‌. بلکه درکی زنده، پویا و تاریخی را از اثر ادبی ارائه می کند و بافت متن ادبی عرصه بررسی عوامل تاریخی_اجتماعی شکل دهنده و شکل پذیرنده خواهد شد.

در غیر این صورت نقد ادبی همچون کفن “اودیسئوس” است. که هر بار در دست منتقد بافته شده و دگر بار شکافته می شود. کفنی که “پنه‌لوپه “ نخستین بار دوخت و شکافت، هیچ تفاوتی با دیگر کفن هایی که در شب های دیگر دوخته و دریده می شد نداشت. تمامی آن ها دقیقا همچون نقد ژورنالیست های فرهنگی برای همه کس و هیچکس دوخته می شدند.

شعر فروغ، موج نخستی از  شعر نو است که تشخیص هویت سوژه شناسا در آن پیچیده است. نه به دلیل عدم موجودیت آن، بلکه به دلیل ادغام شدگی سوژه در بافت و ساختار اثر ادبی. مسئله ای که می توان آن را ماحصل سرکوب های مداوم دولت سرمایه داری ایران در دهه های سی و چهل قلمداد کرد. دولتی که با شکل دهی مناسبات نو با قدرت های امپریالیستی در حال پوست اندازی بود. پوست اندازی‌ای که پس از کودتای بیست و هشتم مرداد حتی کوچک ترین منافذ کنش گری و مبارزه علیه وضع موجود را کور می کرد. و در عین حال در تلاش بود که ایدئولوژی های متناسب با قوانین جهانی سرمایه را بر کشور دیکته کند. مسئه‌‌ای که بر تناقض روابط اجتماعی و همچنین بر تناقض ذهنیت نویسنده و شاعر می‌‌افزود. به همین دلیل است که توانایی واژه، شعر و حتی خود شاعر در چنین دورانی در گسست از ساختار کمتر است. و نویسنده‌ و شاعر نمی تواند مفاهیم خود را حتی با  ابداع های شاعرانه و تخیل نگارشی کاملا نسبت به ساختار استقلال بخشد تا به این میانجی نقد و تحلیل اثر ادبی‌‌اش امکان یابد. این مسئله در شعر، بیش از سایر انواع ادبی رسوخ می کند. تا جایی که این ادغام شدگی تک تک مفاصل عینی و ذهنی شعر را تحت تاثیر قرار می دهد. برای مثال فروغ در مصاحبه‌ای با طاهباز و ساعدی با اشاره به کلماتی نظیر “پوسیدگی” و “غربت” در شعرش می گوید که منظورش از این کلمات سلام کردن است. “سلامی بدون توقف و تقاضای جواب به همه چیز و همه کس.” این بخش کوچک از افشای مضمون کلماتی که به ظاهر معانی صریحی دارند، دال بر چند لایگی اشعار فروغ تنها در یک مقیاس بسیار کوچک است. مسئله ای که هم سو با شدت گیری سانسور بر نشریات فرهنگی_اجتماعی و همچنین هم پا با بالا گرفتن بحران های روحی و روانی شاعر بیش از پیش کالبد  های سمبولیستی را اختیار می‌‌کرد. مسئله آن است که چگونه می شود این شیوه بیان را “ساده نویسی” یا نمونه ای از “شعر ساده” قلمداد کرد و حتی بر آن برچسب”مبتذل” نیز کوبید؟ و پیش از آن نیز اعلام کرد که”شعر فروغ به هیچ وجه جسورانه نمی‌‌نماید و بافت زبانی و نثر عروضی آن نیز دیگر غریب نیست”.(1) نوشتار شهریار وقفی پور که در بخشی از آن نیز از ضرورت “رجوع به تاریخ” دم می زند شاید تهی ترین نوشته این پرونده از دیدگاه تاریخی و  زمان‌‌مندی بر اثر ادبی باشد. درک وقفی‌‌پور از تحلیل تاریخی در بهترین صورت یک رجعان الیتیستی، پست مدرن و منقطع است و در بدترین صورت یک رجعان تماما بورژوایی که با تاریخ به صورت گزینشی برخورد می‌‌کند. او هستی آگاهی و تکامل مادی را زیر ذره بین نمی‌‌برد بلکه کلنگ به دست قصد دارد تا با حفر بخشی از تاریخ آنچه مطلوب خود است را بیرون بکشد. وقفی پور از درک این نکته عاجز است که زمین شعر نرم تر از آن است که بتوان بر آن کلنگ تحلیل‌های غیر علمی را کوبید. شاید به همین دلیل است که او به محض فرود آوردن نخستین ضربه ها زیر پایش خالی شده و خاصیت کلنگ‌‌زنی اش در نقد تاریخی_ادبی در همین حفره بی نشان مدفون می‌‌شود.

 شعر فروغ برای قریب به ده سال پرچم دار خلق مفاهیم، موضوعات و اندیشه‌‌ای بود که با تکیه بر گویشی نوین و فهم تازه ای از تعهد، ادبیات و وضعیت انضمامی، ایدئولوژی حاکم را آشکارا به نقد کشیده و  تصویر انسان از خود بیگانه این دوران را به صورت های گوناگون رسم می‌‌کند. برای مثال تدثر انسانی که فروغ در شعر”ای مرز پر گهر” ترسیم می‌‌کند تفاوت مندی هایی بسیار با همین رسوب یافتگی در شعر “دلم برای باغچه می‌‌سوزد” دارد. فروغ می ‌‌توانست به یک شخصیت خاص، هستی های چندگانه بدهد و برای این هستی ها حدود آگاهی را تعیین کند. این امر نشان از توجه فروغ بر تفاوت تجربه های زیسته انسان ها و نوع مواجهه آن ها با تناقضات اجتماعی است. دقیقا در همین دوران آنانی که داعیه پدرخواندگی شعر نو را داشتند یا برای دست و چشم و ابروی معشوق در تکین ترن فرم ممکن شعر می‌‌نوشتند و یا در اثر سرکوب و تبلیغات شوونیستی دولت پهلوی در حال ساخت شکلی تعدیل یافته تر از این شوونیسم اما در ادامه منطقی همان جریان در زبان و شعر بودند.

ترجیع‌‌بند بسیاری از نوشته های این نشریه و به خصوص دو مصاحبه‌‌ای که با حورا یاوری(2) و شهرام پرستش(3) انجام گرفته، قرار دادن فروغ در خلاء مدرنیته است. این نوع بررسی، با وجود آنکه در تلاش است تا نقش فروغ را در یک روایت کلان تر نشان دهد اما محصور در دوالیته جامعه شناسانه، آکادمیک و خرده بورژوایی سنت و مدرنیته است. شناسه‌‌ای موهومی که به جز تار کردن تعارضات طبقاتی و اجتماعی، تاثیرات اقتصاد جهانی و رابطه‌‌ای به نام امپریالیسم بر مناسبات اجتماعی و شکل گیری دولت های بورژوایی در ایران و در نتیجه تمامی این ها تاثیرات این موئلفه ها بر شعر و اندیشه فروغ، هیچ کمک دیگری در شناخت وی به مخاطب نمی‌‌کند. این درست که دوران انتشار اشعار دو دفتر پایانی فروغ مصادف با دورانی جدیدی در ساختار اقتصادی_سیاسی است اما باید روند این تحول را بررسی کرد و نه به صورت دلبخواهی تاریخ را شقه کرد و باز هم بدون تحلیل و بدون انطباق شرایط اجتماعی با محتوای آثار فروغ به او القاب رنگارنگ داد.

 دوران سرایش اشعار دو دفتر پایانی فروغ یعنی دفتر های “تولدی دیگر” “ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد” هم‌‌عرض با تثبیت قدرت محمد رضا پهلوی بود. پهلوی در این دوران به دلیل ارتباطات حسنه با قدرت های امپریالیستی و به خصوص امپریالیسم آمریکا از شر موانع دست و پا گیر فروش نفت خلاص شد و در طی یک دهه نرخ فروش نقت افزایش بسیار چشمگیری داشت.(4) جدا از این مسئله، دولت از سال 1332 تا 1336 “کمک مالی فوق العاده‌‌ای به ارزش 145 میلیون دلار از ایالات متحده دریافت کرد تا دولت را از ورشکستگی نجات بخشد” (5) امپریالیسم که می‌‌دانست روی چه اسبی در حال شرط ‌‌بندی‌‌ست، در طول همان سال 1332، 500 میلیون دلار تسهیلات نظامی در اختیار پهلوی دوم گذاشت. بی‌‌گمان تزریق این حجم از درآمد، هیئت حاکم را به سوی ساخت بخش هایی دیگر از ساز و برگ سلطه ایدئولوژیک و باز تولید سود سرمایه واداشت. روندی که حاکمیت پهلوی دوم را دو چندان استثمار گر‌‌ تر، دو چندان سرکوب‌‌گر ‌‌تر و  البته بیش از پیش متزلزل ساخت. شکل دولت به تدریج هسته‌‌ای میلیتاریستی و امنیتی به خود گرفت. روندی که از راهبردهای ژئوپولتیک ضروری امپریالیستی هم برای جلوگیری از نفوذ شوروی در منطقه و هم جهت سرکوب نخستین بارقه های انقلاب های کارگری و کمونیستی در ایران و  خاورمیانه به حساب می‌‌آمد. طبیعی‌‌ست که چنین شکلی از دولت نیاز دارد تا حد ممکن از شر بقایای شیوه تولید پیشین خلاص شود. چرا که بقایای شیوه تولید پیشین مانعی بر پیش روندگی هستی دولت جدید و همچنین مهم تر از آن، مانعی بر راه انباشت سرمایه است. این شکل های قدیمی از نظام پیشین در جامعه ایران نه به میانجی مبارزاتِ از پایین، یعنی نه به دستان طبقه کارگر و دهقانان در طی فرایندی قهر آمیز و انقلابی، بلکه در طی حکم فرمایشی هیئت دولت و فشار های امپریالیسم به صورتی نا‌‌متعارف رو به اضمحلال رفت. تجدید ساختار دولت طبقاتی نخست با انحلال مجلس بیستم همراه بود و سپس اصلاحات ارضی در دستور کار حاکمیت قرار گرفت. در طی انقلاب سفید 2903 روستا به صورت شش دانگ خریداری و 10028 روستا نیز کمتر از شش دانگشان خریداری شد. از طرف دیگر نیز 2374 روستا به صورت شش دانگ تقسیم شده و 7534 روستا نیزکمتر از شش دانگشان تقسیم شد. (5) یکی از نتایج مقطعی این تجدید ساختار بورژوایی، رشد صنایع کشاورزی و گسترش بخش صنعتی در بخش هایی نظیر خودرو سازی، قطعه سازی، ساخت ماشین آلات کشاورزی، تایر سازی، صنایع نفت و گاز، پتروشیمی و ... بود. یکی از مهم ترین دلایل این رشد، نیروی کار ارزان و مهم تر از آن غیر سیاسی و ناآگاهی بود که در نتیجه انقلاب سفید به شهر ها سرازیر می‌‌شد و در اختیار سرمایه داران و همچنین سرمایه گذاران خارجی قرار می‌‌گرفت. در نتیجه گسترش شهرنشینی هم آرایش بوروکراتیک دستگاه های ادارای دگرگون می‌‌شد و هم بازار و بخش واسطه گری. اما مجموعه این رویداد ها نه تنها جنبش کارگری پیش از 1332 را اعتلا نبخشید، بلکه حتی در یک سراشیبی نزولی و  انجماد طولانی مدت فرو برد. تا جایی که تعداد کنش های اعتراضی و اعتصاب های کارگری در طی بیش از هشت سال از انگشت های دست نیز تجاوز نمی‌‌کرد. در چند نمونه از این اعتصاب ها نظیر اعتصاب کارخانه نساجی وطن 1700 کارگر جهت بهبود شرایط کار و افزایش سطح دستمزد ها دست به اعتصاب زدند و در همان روز نخست ده تن از آنان کشته و ده ها نفر دیگر به شدت به دست نیروهای سرکوب زخمی شدند. در خرداد ماه سال 1338 نیز 30 هزار کارگر کوره پزخانه در اعتراض به وضعیت معیشتی اسف بار، شرایط کاری دشوار و وضعیت زیست سخت زنان و کودکانشان که بی بهره از ابتدایی ترین امکانات بهداشتی، آموزشی و حتی مسکن مناسب بودند دست به اعتراض زدند. اعتراض گسترده کارگران تحت محاصره نیروهای ساواک، ارتش و ژاندارمری قرار گرفت. نمایندگان کارگران مطالبه افزایش 25 درصدی دستمزد را در صدر اولویت های خود قرار داده؛ و اعلام داشتند که تا محقق شدن این مطالبه اعتصاب را نخواهند شکست. دستور سرکوب اما پیشاپیش صادر شده بود. نیرو های سرکوب با گشودن آتش مسلسل بر کارگران 50 تن از آن را به قتل رسانده و صد ها نفر دیگر نیز جراحت های شدید و سنگین برداشتند. کارخانه شهناز اصفهان یکی دیگر نمونه های قابل اعتنا در دورانی است که از دیدگاه اقتصاددانان بورژوا و حامیان سلطنت، دوران شکوفایی اقتصادی قلمداد می‌‌شود. بخش عمده کارگران این کارخانه متشکل از زنان بود. اما جدا از شرایط سخت و ساعت 10 ساعته کار، زنان کارگر این کارخانه 3 ریال کمتر از مردان مزد می‌‌گرفتند. در آبان 1338 تمامی کارگران علیه نقض مواد ده‌‌گانه قانون کار دست به اعتصاب زدند. تداوم اعتصاب، کارخانه را به مرز تعطیلی کشاند. طبق معمول، نیروهای پلیس جهت حراست از قانون مقدس مالکیت خصوصی در عرصه حاضر شدند. در پی شکسته شدن اعتصاب، 18کارگر به رفسنجان تبعید شده و عده‌‌ای دیگر نیز زندانی شدند. 80 کارگر پس از بازگشایی مجدد کارخانه اخراج شده و برخی از رهبران کارگری در محوطه کارخانه به سبک و سیاقی قرون وسطایی شکنجه شدند.(7) امتداد چنین وضعیتی که همواره معمولا خیزش های متحدانه آغاز شده و سپس با سبعیت دستگاه سرکوب دولت سرمایه به شکست می‌‌انجامد موجب می-شود که از سویی فروغ در انتظار ستاره قرمزی باشد که در خواب دیده بود و از سوی دیگر به انجماد و سرمایی که بر فضا حاکم است مؤمن شود.

 بحران هایی نظیر کمبود بودجه و درآمد دولت، افزایش بدهی های ناشی از وام های خارجی، ناکارآمدی در مدیریت  و سازمان دهی به کشت و برداشت محصولات کشاورزی نشان از شکست زودهنگام طرح های اقتصادی دولت داشت. دولت نیز ناگزیر می‌‌شد که از صندوق بین المللی پول تسهیلات و وام های ضروری درخواست کند. شروط مشخص  صندوق بین المللی پول سامان دهی بودجه( که به معنای قطع و تعدیل هزینه خدمات عمومی بود)، کاهش سطح حقوق و دستمزد ها و تعدیل برنامه های توسعه‌‌ای را شامل می‌‌شد. اما بی ثباتی های اقتصادی نه تنها آهنگ حرکتش کند نشد بلکه شدت می یافت. تا جایی که با آغاز دهه 40 دولت ایران سیاست هایش را بر مبنای کاهش سریع سرمایه‌‌گذاری تنظیم کرد. چرا که در همین دوران بیش از 170 میلیون دلار بدهکار وام خارجی ها بود. ماحصل این بحران های ساختاری، بیکاری فزاینده و فقری بود که هردم بیشتر عرصه زندگی را بر طبقه کارگر، حاشیه نشینان و حتی بخش زیادی از مزدبگیران بخش خدماتی و ادارات دولتی تنگ می‌‌کرد و این در حالی بود که امکان کنش‌‌ورزی یک امر محال بود و تنها در نمونه هایی نظیر اعتصاب های ذکر شده یا همچون قیام 15 خرداد در همان حالت جنینی خفه می‌‌شد.

 این نگاه گذرا بر برشی از تاریخ اجتماعی دهه سی و چهل از آن رو ضروری به نظر می‌‌رسید تا نشان داده شود که این مرحله از تاریخ ایران که اشعار جدی و مهم فروغ در بطن آن زاییده شده نه آغاز مرحله‌‌ای به نام مدرنیته است و نه پایان مرحله‌‌ای به نام سنت. بلکه بخشی از فرایند تکوین دولت و جامعه بورژوایی ایران است. دورانی که حدود تاثیر و اهمیت آن باید به صورت مشخص و وسواس گونه مورد بررسی قرار ‌‌گیرد، نه به مثابه بخشی منفک از تاریخ در قامت یک مفهوم نامشخص. درک عوامانه از تاریخ هرچند هم که خود را در میان ساز و برگ جامعه‌‌شناسی بورژوایی که ظاهرا بهترین مفر برای انطباق انتزاعی الگواره های غیر علمی بر پدیده های اجتماعی‌‌ست پنهان دارد کماکان در همان کلیت خویش آن روی سکه صورت بندی های نقد ذهنی از فرم و شکل اثر ادبی به حساب می‌‌آید. حتی تحلیل توع دوم را می‌‌توان کمتر تحریف آمیز دانست. مراد از تحریف در اینجا هم گژدیسه کردن تاریخ در نقد و هم کژدیسه کردن اثر ادبی‌‌ست. در کمتر بررسی فرمالیستی‌‌ای از اشعار فروغ می‌‌توان به این سطح از اختگی منطق رسید که بتوان اعلام داشت”آدم های معدودی در جهان بخت بلند و دیدار و گفت و گو با کسی را تجربه می‌‌کنند که به زبان خفته در اعماق روان آن ها حرف می‌‌زند. فروغ در شمار این نیک بختان است. یعنی با کسی آشنا شده که به این زبان از یاد رفته ناخودآگاه با او هم سخن شده است. نمونه مولوی و شمس تبریزی نمونه‌‌ی گویایی از به زبان آمدن و گویا شدن بخش ناخودآگاه روان در پی برخورد دو انسان است.” (8) تقلیل زمینه های تحول شعر فروغ به روابط فردی و عاطفی وی به معنای عدم شناخت ابتدایی ترین تلقی های خود شاعر از این مسئله است.”من فکر می‌‌کنم که کار هنر یک جور بیان کردن و ساختن دوباره زندگیه و زندگی هم یک ماهیت متغیری داره، یک جریانی که مرتب در حال شکل عوض کردن و رشد و توسعه‌‌س. در نتیجه این بیان که همان هنر میشه در هر دوره روحیه خودش رو داره و اگر غیر از این باشه اصلا هنر نیست... دنیای ما هیچ ارتباطی با دنیای حافظ و سعدی نداره... یک عوامل تازه وارد زندگی ما شدن که ماهیت فکری و روحی این زندگی رو می‌‌سازن... تمامی مفاهیم زائیده شرایط محیط هستن در نتیجه مفاهیم هم برای ما عوض شدن” (9) با کشیدن رشته کلاف نقد یاوری، پرستش، وقفی پور و حتی آناهیتا رضایی (10) می توان بر نوشته لوکاچ در خصوص دو نوع معین از نقد غیر تاریخی باز تاکید داشت:”هیچ فرقی نمی کند که این ضعف ( مقصود ضعف درک و فهم تاریخی) به صورت ستیزه با تاریخ‌‌ باوری نمودار می‌‌شود یا یا به شکل تاریخ باوری دروغین و بدلی” (11) بی اعتنایی به مبارزه دیالکتیکی میان کهنه و نو و صرفا برآمدن نو در انتزاعی ترین صورت و شکل آن است که موجب می‌‌شود یا اثر ادبی و معانی آن برچسب مترقی گیرد و یا از جانب دیگر صرفا به دلیل نخستین بودن در نوع خود مورد شناسایی برخی منتقدین واقع شود. این دیدگاه وجهه تعیین کنندگی تاریخی اثر ادبی را برحسب گاهشمار ادبی می‌‌سنجد و از همین روست که  به جای تکامل پویایی اثر ادبی، آن را محصور می‌‌سازد. منتقدِ گاهشمار خطی کلی از رویداد های تاریخی که بخشی از آن بر اثر ادبی و نویسنده تاثیرگذار بوده است را ترسیم می‌‌کند و با خلاصه کردن تاریخ اجتماعی و تاریخ ادبی در این تک وجه، قلم می‌‌زند. منتقد در این قامت نه پیشتاز خواننده، بلکه همان دنباله‌‌ی شناخت عامیانه و کلی از اثر ادبی البته در پوششی آکادمیک است این همان سنخ نگارشی است که در ژورنالیسم فرهنگی می‌‌توان دید.

برای صورت بندی بخش متفاوتی از ژورنالیسم فرهنگی”وزن دنیا” به نوشتار دیگری خواهیم پرداخت. نوشته هایی که با تطبیق نوشته های فرخزاد با نوشته های اساطیری و تطبیق شخصیت اشعار فروغ با اساطیر بین النهرین و یونان قصد دارد تا با دیدگاهی آرکائیستی به تشریح مفاهیم نهفته در اشعار فروغ بپردازد. فرم نقدی که لیلی گله‌‌دارن (12) در این نشریه ارائه می‌‌دهد و ابدا کاربست آن در نقد ادبی بورژوایی مسئله‌‌ای نامتعارف نیست، چندین پله از لحاظ شناخت شعر فروغ و فراز و فرود های اندیشه وی از نوشتار هایی که در سطور فوق به آن ها پرداخته شد نازل تر است. چرا که در این خوانش، تاریخ تکوین شخصیت و همچنین تاریخ تکوین آگاهی در سمبل هایی خلاصه می‌‌شود که منفک از خود جوامع انسانی یا به تعبیر صحیح تر جوامعی‌‌ست که عرصه تغییرات به میانجی کنش ها و واکنش های طبقات در مقابل یکدگیر و همچنین در مقابل طبیعت است. و از سوی دیگر زمینه تشکیل و تولد هر کدام از این آثار ادبی برخاسته از  نظم بوطیقایی متفاوتی است. به همین دلیل است که هیچگاه حتی با پیدا کردن نمونه های فرمی و گسسته شده از کلیت متن نمی‌‌نوان میان شعر و شخصیت آثار فروغ با اسطوره هایی نظیر اینانا (13) رابطه‌‌ای معنا دار شکل داد. نمی‌‌شود تاریخ را از قطر قطع کرد و سپس نام خوانش و یا تطبیق تاریخی را بر آن نهاد. این شیوه نقد، محرک درکی آسمانی و الوهی از ساخته شدن شعر است و نه نشان دادن شعر به مثابه یک فرایند زنده و درگیر در خود ادوار مشخص تاریخی. لوکاچ  در تشریح ایدئولوژی بورژوایی و بحران آن در شناخت تاریخ اعلام می‌‌دارد که”مسئله حقیقی هستی شناختی از شیوه‌‌ای بر‌‌می‌‌خیزد که مطابق آن وضع غایت شناسانه به کار محدود نشده است ( یا در معنایی بسط یافته و توجیه پذیر به عملِ انسانی به طور عمومی)  بلکه در یک مقوله عام کیهان شناختی تمثل یافته است، و این امر به رقابتی دائم میان علیت و غائیت، به منازعه‌‌ای مصالحه ناپذیر میان این دو انجامیده است، همچنانی که تمام تاریخ فلسفه شاخصی از این امر است.” (14) مسائلی که لوکاچ در سطور بالا بر‌‌می‌‌شمارد را می‌‌توان در بخش گسترده ای از ژورنالیسم فرهنگی به طور اعم و همینطور متن خانم گله‌‌داری به صورت اخص مشاهده کرد. یعنی نقدی که  در آن سوژگی انسان کارورز در جامعه جایش را به اسطوره تراژدی های هومر می‌‌دهد.

شعر فروغ چه از نقطه نظر تکنیک های خلاقانه و ساخت شکنانه در فرم که شجاعت و هنر فروغ را در یکپارچه نگه‌‌داشتن ساختمان شعری نشان می‌‌داد، و چه از لحاظ پیچیدگی های محتوایی آن همواره موضوعی تازه برای تحلیل است. موضوعی که به قطع، همواره سویه‌‌ای از آن را می‌‌توان یافت که به آن پرداخت و کماکان به عمیقِ نبوغ شاعر نرسید. اما آنچه چراغ راه برای کالبد شکافی این بافت است، کنش و واکنش های اجتماعی، اقتصادی و مسائل تاریخی‌ای است که به  اثر ادبی و سیر اندیشه نگارنده پیوند خورده است. تولید آثار ادبی پیشاپیش در هیچ نقطه ای از تاریخ از قوانین حاکم بر فرماسیون تولیدی جدا نبوده و به همین دلیل مشخص است که با شناخت و درک این کلیت، می‌‌توان تا حدودی به شناخت اثر ادبی و جایگاهی که در ادبیات پیدا کرده است نزدیک شد.

 

 

یادداشت ها:

1.شهریار­ وقفی پور/ دلم می­سوزد/ نشریه وزن دنیا/ ص134

2.حورا یاوری/ فروغ؛ یک پرسش پایان ناپذیر/ وزن دنیا/ ص127

3.شهرام پرستش/ از صدای باد می ترسیم/ وزن دنیا/ 174

4. در طول سال های 1333 تا 1343 درآمد ناشی از فروش نقت از 4/34 میلیون دلار به 555 میلیون دلار رسید.”نگاهی به اقتصاد سیاسی ایران/ محمد رحمان زاده هروی/ نشر اختران

5.یرواند آبراهامیان/ ایران بین دو انقلاب/ ترجمه­ی احمد گل محمدی، محمد ابراهیم فتاحی/نشر نی

6.لمتون/ اصلاحات ارضی در ایران/ به نقل از منابع سازمان اصلاحات ارضی

7.ناصر پایدار/ تاریخ جنبش کارگری ایران/ جلد اول/ نشر اینترنتی

8. حورا یاوری/ فروغ؛ یک پرسش پایان ناپذیر/ وزن دنیا/ ص133

9.فروغ فرخزاد در مصاحبه با ایرج گرگین

10.آناهیتا رضایی/ آن دهان سرد مکنده/ نشریه وزن دنیا ص150

11جورج لوکاچ/ نویسنده، نقد، فرهنگ/ اکبر معصوم بیگی/ نشر دیگر

12.لیلی گله­دارن/ الهه­ی تنها در آستانه جهان زیرین/ نشریه وزن دنیا ص 142

13.اسطوره عشق، باروری و جنگاوری در سومر بود که اکدی ها نیز او را ایشتار می­نمایدند. شاید آفرودیت، الهه­ی اساطیری در یونان باستان، یکی از نمونه­ هایی اساطیری تقریبا هم نقش با اینانا باشد که بیشتر معرف خواننده است.

14. vol2/MERLIN PRESS LONDON / Lukacs. The Ontology of Social Being

مد و مه/جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۹

نظرات:
اخبار برگزیده