داستان امروز (3): «نخل های گمشده» از فرحناز مردانی

داستان امروز (3): «نخل های گمشده» از فرحناز مردانی

«داستان امروز» بخشی است در «مد و مه» که می‌خواهد بازتاب دهنده داستان نویسندگانی باشد که کمتر اسم آنها شنیده شده است، مجالی برای حمایت از تجربه‌های تازه و نگاه‌های نو در داستان امروز ایران. علاقمندان و داستان نویسان جوان با در نظر گرفتن چهارچوب های متعارف نشر در داخل کشور، آثار خود را برای مد و مه ارسال کنند.

داستان امروز (3):

نخل های گمشده

فرحناز مردانی

گرمای سوزان وگرد وغبار سرخ تیرماه، آسمان اهواز را تیره کرده بود. باد به شد ت میوزید،  کارون متلاطم حتی جمعه هم بیکار نبود،  به ستون های پل سفید ضربه میزدو رنگ قهوه ای می پاشید. هوی هوی باد از لای در و پنجره به داخل خانه ها می دوید و پنجره و درها ی آهنی را به لرزه می انداخت، صدای باد با هور هور کولر ابی درمی آمیخت که گاهی از میان آن شر شر ضعیف آب هم شنیده میشد. زینب هر روز عصر کارش این بود که داخل حال کنار سبدحصیری کامواهای رنگی بنشیند، به دیوار تکیه بدهد، رادیو را روشن کند و بافتنی دست بگیرد  وزل بزند به نخل وسط حیاط، ساقه هایش را بشمارد، برگهایش را با نگاهش نوازش کند ، اما نخل امروزجور دیگری بود، باد درخت نخل حیاط خانه زینب راهم با خود میکشید. انگار میخواست از جا بکند وبا خود ببرد، هر بار که نخل تکان میخورد زینب می ایستاد و از پنجره به حیاط نگاه میکرد ومیگفت : اینم میخوای ازوم بگیری؟کمی بعد دوباره سر جایش نشست برای لحظاتی بافتنی را روی زانویش گذاشت، دست داخل کیف دستی منجق دارکه روزگار، یکی درمیان منجقهایش را به باد داده بود، کرد .بسته ای بیرون آورد، ویک به یک روی گلیم جلوی رویش، عکسها را چید و به ساسان، نوه اش محمد، که همیشه به او میگفت : خان، خان، قلعه تل، به دخترش فرح، وگل نازش وبعد به عکسهای قدیمی سیاه سفید که حالا کم کم کاغذش به زردی میرفت وکنگره هایش یکی در میان شکسته بودنگاه کرد. و به یاد دامن گلدار با گلهای نیلوفر آبی وبلوز ساتنی که سالها پیش وقتی پای چرخ خیاطی مینشست، دلنگ دلنگ دسته لق آن فضای اتاق بیست فوتی را پر میکرد آهی کشید وبه عکس شوهرش نگاه کرد، سپس، در سبد را باز کرد، کلاف آبی را برداشت، میل هارا دراورد. نگاهش رو ی کاموا دوخته شد، کاموا را به لبانش نزدیک کرد و بویید بعد گفت :" رود رود عزیزم" یاد موهای بور وچشمان زیبای پسر بزرگش افتاد، عینکش را برداشت با پشت دست خیسی چشمانش راگرفت. کاموا را بوسید، سپس شروع کرد به ته انداختن، رج دوم : یکی زیر یکی رو، یکی زیر یکی رو با خود شعری زیر لب زمزمه میکرد : آقا اومد به خونه اسبش کجا ببندوم ....یکی زیر یکی رو آنقدر حفظ بود که دیگر به میل وکاموا نگاه نمیکردهمانطور که با خود فکر میکرد می بافت وهمانطور که میبافت میخواند وبه خودش به زندگی،  که کجا انرا جا گذاشته است می اندیشید ،  کمر راست کرد، نفسی کشید، به اطراف اتاق نگاه کرد. کم کم تاریکی وتیرگی هوا بر خانه سایه می انداخت، یکی زیر یکی رو...، به پنجره نگاه کرد وبه دنبال سایه نخل گشت که تا همین چند لحظه پیش روی دیوار میرقصید یکی زیر دوتارو  یکی زیر یکی رو  تند میبافت. زمانی نگذشت که کشباف را روی زمین گذاشت ، انگشتانش را جفت کرد وگفت: چهار انگشت بسه، سپس نقش را شروع کرد. باد کمی ارام گرفته بود خواست بلند شود برود باغچه را آب بدهد به خودش گفت: نه حالا زود ه هواتشه شاید.... اگه خنک ترشد .... یه رج زیر یه رج رو رفت تا نزدیک حلق آستین ، تا فرح بیاد تمامش میکنم .یه رج رو یه رج زیر. آهی کشید پاهایش را دراز کرد دستی به زانو زد. کاش میتونستم یه دم پخت ماشی برا بچه ها بپزم. ساسان آخرین بارگفت :ننه یاد دم پخت تا ت بخیر، یک ماهی میشه سر نزده، هرد فعه میگه زودی بهت سر میزنم، زینب زیرلب گفت: خوششون باشه. سایه جعبه سیاه تلویزیون که سالها دیگر میز ی شده بود که زینب روی ان گلدان سفالی را گذاشته بود همچون آینه ای سیاه که در ان تصویر پیرزن که به دیوار تکیه داده بود و مشغول بافتن بود خودنمایی میکرد. یکی زیردوتا رو صدای چیک چیک نوک میل های بافتنی زیاد تر وزیادتر میشد وفاصله صدا ها هر لحظه کوتاه تر. یکی زیر یکی رو ... به.فردا فکر کرد که به کانون برود و مستمری اش را بگیرد ، چهار زانو بنشیند و اسکناسها روی دامن بگذارد، بشمرد وتقسیم بکند یه بار دو بار هرجور حساب کرد به هیچی نمی‌رسید، درهمان حال با پشت دست بز ند زیر اسکناسهای کهنه وبگوید : تف....تف.

 هوای خانه  دم کرده بود، زینب روسری نخی اش راباز کرد و با بالهای آن صورتش را با د داد، بعد رو ی شکم خم شد، میل وبافتنی را از وسط حال برداشت و دانه های بیرون شده را جا انداخت و گفت: "ای تف به ذات شیطون".... باد سایبان پلیتی حیاط خانه را به تلق وتلق انداخته بود،  ناگهان درمیان هوی هوی باد،  صدای تق تق در، بگوش زینب رسید. عینک از چشم برداشت، ابرو درهم کشید، بافتنی اش را روی پایش گذاشت، مکثی کرد وباخود گفت حتما باده ... دستانش را مشت کرد سراپاگوش شد .تق.. تق ...تق .. با خودش فکر کرد شاید فرح است که باخود کپسول اکسیژن آورده یا شاید هم ساسان باشد که باز هم هوس دم پخت ماش ننه کرده.  اسپری سالبوتامول را برداشت، در انرا جدا کرد دو پف زد، نفس عمیقی کشید ونگاهی به راه سخت خانه تا در حیاط انداخت .دست به دیوار گرفت و از جایش بلند شد، هن هن نفسهایش، با صدای لخ لخ دمپایی پلاستیکی که کف حیاط کشیده میشد هماهنگ بود،  پشت درایستاد زبانه قفل را کشید ودر نیمه باز شد، جوانی بلند قد با  موهای مشکی در حالی که به او لبخند میزد گفت: سلام ننه خوبی ؟

زینب سر تا پای جوان را نگاه کرد .پسری بیست وچند ساله با موهای لخت، وقدی کشیده با صورتی استخوانی جلوی در ایستاده بود. جوان گفت :حاضر نیستی که ؟ زینب هرچه فکر کرد، نتوانست او را بشناسد. دوست ساسان است؟ نه

شاید بچه محل باشد ؟ نه.... نه... نداریم، سرفه ای کرد، به دیوار تکیه داد ودر همان حال بریده، بریده از میان سرفه هایش گفت : به جا نمی آرم، مرد جوان خندید وگفت: خب بایدم به جا نیاری، ، سپس گردن کشید طرف حیاط وگفت :پس اونو برا کی کاشتی؟ ،  زینب به پشت سرش نگاه کرد به نخل توی حیاط که چطور باد شاخه هایش را تکان تکان میداد .وبعد محو خنده های جوان شد وگفت :اما اونوکه برا... قبل از اینکه حرفش را تمام کند، به جوان نگاه کرد وبا خودش گفت: خسرو؟! جوان خندید وگفت : پس حالا که شناختی زودی حاضر شو ننه وقت تنگ ه!.

زینب چادرمشکی سر کرد ودنبا ل مرد جوان راه افتاد، کوچه به کوچه، خیابان به خیابان پا به پای جوان می رفت، در طول را ه مدام زینب سر برمیگرداند، به راه رفته نگاه میکرد، که هیچ کس آنجا نبود. درخانه های بیست فوتی همه بسته بود، گاهی مرغی یا خروسی از میان درخت خانه ای ناله میکرد، کوچه تنگ وتاریک شده بود، هرچه نگاه کرد فقط گاهی نور کم رنگی از پشت پرده ضخیم خانه ای سو سو میزد، انگارکه همه بخواب رفته باشند .باد همچنان میوزید، بال چادر زینب از پشت سر درمیان هوا بهم میخورد .

زینب رو به جوان کرد وگفت :خسرو ننه مو کی تو رو زاییدوم ؟ جوان رو به زینب کرد وگفت : نگو که یادت نیست. زینب گفت یادمه میخوام مطمئن شم .

جوان خنده ای کردو گفت :یعنی مطمئن نبودی و ایطور دنبالوم راه افتادی؟ وقدمهایش را تند تر کرد. وبا صدای بلند گفت : راستی نفس تنگیت چطوره ؟

زینب انگار که یادش رفته باشد ، شروع به سرفه کرد وگفت: نمیشد زبون به دهن بگیری ...تازه یادوم رفته بودا.

جوان ایستاد وروبه زینب کردوگفت : مگه به خاطر مو نیومد؟ ننه گفت: ها؟ جوان خندید و ادامه داد :حالا نمیشه به خاطر مو هم بره ؟ ودوباره به راهش ادامه داد .زینب یاد حرفهای دکتر افتاد بیست وهفت سال پیش ، زمانی که تو بیمارستان بود ."خانم بارداری، شیردهی، گرما ... همه برای تو خطرناک است" وبه شکم برامده زینب نگاه کرد. زینب چند بار نفس عمیقی کشید، وگویی که تا به حال نفس تنگی ای نداشته، دنبال جوان راه افتاد.

خسرو با قدمهای کوتاه وسریع حرکت میکرد.وزینب نمی دانست که چطور دارد پابه پای او حرکت میکند، تقریبا تمام محل میدانستند، آن نخل را برای چه کسی کاشته، آنقدر که قدیمی ها او رابا نام ننه خسرو می شناختند، زینب در این افکاردست مشت کرده بودو سر به زیر راه میرفت.  حتی نمی دانست چه شد که ازخانه بیرون امد ودنبال او راه افتاد .انگارکه پاهایش مال خودش نباشد، بعد به اطراف نگاهی انداخت.

 آسمان غبار آلود، سرخی اش را از دست داده بود .وقت طلوع ستارگان نزدیک بود و باد هم آرام گرفته بود. هردو به راهشان ادامه میدادند، زینب سرش را بالا گرفت به خسرو نگاهی کرد وگفت: ننه نمیشد یه کم میموندی... کاکات هم میومد...یه شامی، چیزی میخوردین، بعد از ای همه سال که اومدی کاکاتم میدیدی .، بعد شوم میرفتیم. این راکه گفت به انتهای خیابان رسیدند وخیابان بعدکه از کنار کارون میگذشت .زینب به شط نگاه کرد. نسیم زلال کارون،  عطر گلهای داوودی وکوکبهای  ساحلی رابه مشامش رساند. خیلی وقت بود چنین بویی را استشمام نکرده بود .راستی میدونستی خنده هات با فرح مونمیزنه هروقت نگاش میکنم یاد آقات می افتم،  نور به قبرش بباره سفارش او بود ، میگفت: نخلها روح دارن، و سرشون همیشه رو به آسمونه، و دعا که نگو مستجابه .

خسرو گفت : اونها هم به وقتش میان، اگه لازم شد خودم دنبالشون میرم .

زینب دوباره گفت : آخه میگوم طفلی ها نگران نشن، ساسان قراره بیاد ، خواهرتم همین زودیها میاد، میخواست این هفته بیاد. بعد در حالی که انگار تازه یادش آمده باشد، دست روی دستش کوبید وگفت : واااای ننه، آخه ی ...ژاکت پسرش هم تو دستم نصفه موند.زینب دوباره به خسرو نگاه کرد: ننه ببینن نیستوم دلشوره میگیرن .خسرو ایستاد و نزدیک زینب رفت او را در اغوش گرفت، زینب به آسمان نگاه کرد، ستاره ها سو سو زنان برای پر کردن آسمان عجله داشتند. باد پاره های سبک ابر را گله گله جاگذاشته بود، نم نم باران شانه های فرو افتاده زینب را از زیر چادرش خیس کرد. خسرو دهانش را نزدیک گوش زینب برد وگفت نگران نباش : میگوم برات نخل بکارن.

 

*عکس این صفحه تزئینی است

مد و مه/چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹

نظرات:
اخبار برگزیده