جای خالیِ نگاه جامعه شناختی / درباره‌ی کتابِ «مثلثِ خانه...» هلن اولیایی نیا / داریوش باقری نژاد

جای خالیِ نگاه جامعه شناختی / درباره‌ی کتابِ «مثلثِ خانه...» هلن اولیایی نیا /  داریوش باقری نژاد

نگاهی به کتابِ «مثلثِ خانه...»  از هلن اولیایی نیا

داریوش باقری نژاد

 

کتاب «مثلث خانه، جامعه و جهان» تدوینِ هلن اولیایی نیا، در نظر اول یک کتاب نقد و بررسی ادبی به نظر می­رسد. روی جلد را که دیدم تصور کردم تحلیلی جامعه شناختی از داستان های احمد محمود به دست می دهد. برایم سوال بود که آرای کدام جامعه شناس یا عقاید کدام نحله جامعه شناسی، اساسِ نظرِ مولف را یاری می کند؟ اما کم کم و هر چه جلوتر رفتم، متوجه شدم در این حجمِ کاغذی، از همه 103 صفحه کتاب، 94 صفحه به بازگوییِ خلاصه­‌ای از سه داستانِ احمد محمود و حوادثی که بر آدمهایش حادث می شود، اختصاص یافته است. در پایانِ کتابِ «مثلث...» نیز چهار صفحه مجزا به نام «صنایع داستانی در رمان­های محمود» آمده است که حاوی اطلاعات مغلوط و آشفته ایست که ارتباطی هم با عنوانِ «مثلث خانه، جامعه و جهان» ندارند. این موخره کوتاه را اولیایی نیا اینگونه می آغازد: « در آثار مدرن تر که تکنیک جریان سیال ذهن مطرح و به تدریج توسط بسیاری از نویسندگان غالب شد، راوی و نویسنده در پشت شخصیت، پنهان است، به طوری که خواننده بدون واسطه ی آشکار نویسنده یا راوی، با ذهنیات و درونیات شخصیت اصلی پیوند می یابد» (1)

از همین نخستین سطر، چند سوال برای من پیش می آید:

1-آثار مدرن تر، به چه معناست؟ این آغازِ نوشته اولیایی نیا است. پیش از این به آثار مدرن اشاره ای نکرده تا این «مدرن تر» بودن مدخلی یابد. اصلن «آثار مدرن تر» به چه معناست؟ ما می دانیم که مدرن بودن عمومن به دو معنای تاریخی و فراتاریخی به کار می رود و کتاب های بسیاری در این مورد نوشته و ترجمه شده است. اما من با «آثار مدرن تر» آشنایی ندارم. مدرن تر از چه آثاری؟ و بر چه اساسی مدرن تر؟

2- مشخص می شود که مقصود نویسنده، آثاری است که واجد تکنیک جریان سیال ذهنی هستند. لابد جویس و وولف و ... اما آیا این آثار «مدرن تر» هستند؟ پس «مدرن»، خود چیست که اینها از آن مدرن تر هستند؟ و «غالب شدن» جریان سیال ذهنی توسط بسیاری از نویسندگان، در کجای ادبیات اتفاق افتاده است که ما از آن اطلاع نداریم؟ نویسندگانی که از این تکنیک استفاده کرده اند، معدود و مشخص و معروفند. آنها چیزی را غالب نکرده اند زیرا نوشتن به شیوه جریان سیال ذهنی، کار ساده ای نیست. علامه دهری چون جیمز جویس می‌خواهد. این شیوه «توسط بسیاری از نویسندگان غالب» نشده است. بلکه مقصودِ هلن اولیایی نیا یک نوع «تک گویی درونی» باشد که آنهم تکلیفش روشن است.

3- چگونه ممکن است خواننده، «بدون واسطه ی آشکار نویسنده یا راوی، با ذهنیات و درونیات شخصیت اصلی پیوند» یابد؟ پس ما از چه طریق در محتوا داخل شده ایم؟ به عنوان مثال اگر از طریق فلوبر و «اما بوواری» وارد ذهنیات درونیِ مادام بوواری نشده ایم پس از چه طریقی کتاب را قرائت کرده ایم؟ بی شک از راه دور و از طریق تله پاتی نبوده است. 

4- هلن اولیایی نیا، راوی و نویسنده را «یکی» فرض گرفته است. این درست نیست. نویسنده، همان راویِ روایت نیست. مثلن جویس و ددالوس یکی نیستند. جویس، [همانطور که اکرم پدرام نیا مترجم محترم یولیسز به نقل از جرارد جنت می گوید] در چرخش راویانِ یولیسز از «باشنده‌روای یا homodiegetic narrator» و «ناباشنده‌راوی یا heterodiegetic narrator.»(2) بهره گرفته است.

اشتباهات آشکار دستوری، تالیفی و محتوایی، این اثرِ  اولیایی نیا ، شوکه کننده هستند. متاسفانه کم نیستند اینگونه کارهای شبه آکادمیک که یا محض «رزومه» شدن منتشر می­شوند و یا حاصل یک توهم هستند. توهمِ «استاد بودن»، «پیر و راهنما بودن»، «سابقه علمی داشتن»، «اعتبارِ دانشگاهی داشتن» و...  اولیایی نیا، عضو هیئت علمی دانشگاه و منتشرکننده ده ها مقاله و کتاب، سردبیر یک نشریه علمی پژوهشی، گویا درباره نقد و تفسیرِ متن، دچار سوء تفاهم هستند. گویا گمان می کنند نقد و تحلیلِ جدیِ ادبیات، مانند سر هم بندی شدنِ بسیاری از پایان نامه­ های ادبیاتی است که کف خیابان انقلاب به فروش می رسند: ملغمه ای از جملاتِ بی پایه و اساس و غیر علمی و آن هم دست چندم و تکراری... زیرا کتابی که ایشان منتشر کرده، فاقدِ هیچ نظریه و ایده و پیشنهادی است.

همانطور که گفتم، کتابِ «مثلث خانه، جهان و جامعه»، خلاصه­هایی از سه داستانِ احمد محمود است، اما در همان معدود صفحاتی که نویسنده، از تراوشات ذهنی خود نوشته، با جملاتی نادقیق و غیرعلمی و مبهم مواجهم.

اگر بخواهم تک تکِ سطرهای کتاب را بررسی کنم، متن من، «یکی داستانی» خواهد بود «پر آب چشم». برای نمایش مشت نمونه خروار، مایلم توجه شما را به دو سطر اولِ مقدمه هلن اولیایی نیا جلب کنم. به گمانم همین دو سطر برای درکِ کلیتِ شیوهِ نگرش  اولیایی نیا در این کتاب، کافی باشد:

«از دیرزمان، در دنیای ادبیات و تحلیل آثار ادبی، نقدهای اصلی، از آثار پیشکسوتان و بزرگان ادب همواره مورد توجه و صدرنشینِ مجموعه های برگزیده های ادبی بوده و هست». (3)

از همان کلمات آغازین، توجه کنید: «از دیر زمان»، این کلمات نشان دهندهِ هیچ دوران تاریخیِ واضحی نیستند. این کلمات، تاریخ ادبیات را به یک خلا بی سر و تهِ عظیم تبدیل می­کند. اصلن نمی دانیم شروعِ این «زمان» مورد نظر منتقد محترم کِی است؟ آیا از زمان حضرت آدم؟ آیا از پنج یا ده قرن پیش؟ کجای این اشارهِ باری به هرجهتی به زمان، بویی از دانش و پژوهشِ ادبی دارد؟ از کدام دوره انتقادی این جریان کذاییِ مورد نظر ایشان آغاز شده است؟ تاریخ نقادی ادبی که سیری نسبتن مشخص دارد. هم در اینجا و هم در غرب. و در غرب، به واسطه تحقیقاتِ علمی درست و بدونِ غرض، واضح تر است. نمی توانیم برای آغازِ هر سخنی، از «از دیرباز» استفاده کنیم. اگر متنِ علمی، پژوهشی و انتقادی می­نویسیم، اساسِ تاریخِ مورد نظرِ ما ، نمی تواند یک اصطلاحِ محاوره باشد. باید مشخص کنیم دربارهِ چه زمانی می اندیشیم و در چه زمانی.ضمنن شما وقتی می گویید دنیای ادبیات، خود شاملِ «تحلیل آثار ادبی» نیز می شود. این بسیار ساده است.

چه مایه دانش لازم است تا کسی از «دنیای ادبیات» سخن بگوید؟ ادبیات که تیمچه ملک التجار نیست. (که شناخت آن تیمچه نیز البته غیرممکن است). از «دنیای ادبیات» سخن می­گوییم و باید کمی مکث کنیم. خود را عالِم به یک دنیایِ انتزاعی معرفی کردن، مدعای عظیمی است. شاید مقصودِ ایشان «در فضای ادبیات» بوده است.

در ادامه می بینیم : «نقدهای اصلی از آثار پیشکسوتان و بزرگان ادب همواره مورد توجه و صدرنشینِ مجموعه های برگزیده های ادبی بوده و هست». «نقدهای اصلی» عبارتی کاملن گنگ و دارای ضعف تالیف و همچنین در جمله دچارِ کژتابی است:

برداشتِ موهومِ نخست: منظور از «نقدهای اصلی»، یعنی کدام نقدها؟ آیا ما در «دنیای ادبیات»، نقدهایی را به طور مجزا داریم که به عنوان نقدهای اصلی نامیده می­شوند؟ کدامند آن­ها؟ و چه کسی یا کسانی آن­ها را برگزیده­ اند؟ و نفسِ تقسیمِ نقدها (اگر به فرض محال، کسی همه آن ها را مطالعه کرده باشد)، به فرعی و اصلی بر اساسِ چه متر و معیارهایی بوده است؟ به شما اطمینان می دهم که تصورِ وجودِ این تحدید، بسیار ساده انگارانه است.

برداشت موهومِ دوم: منظور، نقدهایی برجسته است بر آثاری برجسته؟ مثلن نقدِ بودلر بر بینوایان. در این صورت نیز با نوعی تحدید مواجهیم. تعیینِ «نقد اصلی» و جدا کردنِ آن از خیل [لابد] نقدهای فرعی، نوعی کشتارِ هنر است. تقید به نخبه گرایی در کلامِ اولیایی نیا موج می زند. کلام ایشان معطوف به «بزرگان و پیشکسوتان ادب» است و نه هنرمندان و نویسندگان و... . نه. فقط «بزرگان و پیشکسوتان».

ایشان پیشاپیش، فرضِ کلاسیک بودنِ یک نویسنده یا شاعر را معیار عمل قرار داده است و موضوعِ چالشش، خودِ متن نیست. همانطور که در سطرهای پایانیِ مقدمه می گویند: «ناقدانِ امروز جامعه ما باید در صدد شناساندنِ آثارِ کلاسیک، ابتدا به جوانان نسل امروز و سپس به خوانندگان سراسر گیتی باشند»(4). البته نمی دانم منظور از «ناقدان امروز جامعه ی ما»، کسانی است که جامعه امروز ما را نقد می کنند یا... و ناقدان ایرانی چگونه می توانند این دو کار را یکی پس از  دیگری انجام دهند؟ به ویژه: با چه شیوه ای می توانند به خوانندگان «سراسر گیتی» بشناسانند آثار کلاسیک را؟ وقتی زبان ما فارسی است. چگونه می توانیم آثار سموئل بکت و جویس را به  این ایرلندی ها معرفی کنیم؟ یا رنه شار را به فرانسوی ها؟ و...

اما به سطرهای مورد نظرمان برگردیم: «همواره مورد توجه و صدرنشینِ مجموعه های برگزیده های ادبی بوده و هست». کلمه همواره نیز کلمه ای در ردیف همان «از دیرباز» است. کدام همواره؟ ما نیز برگزیده های ادبی را کمابیش دیده ایم. کی «همواره صدرنشین برگزیده های ادبی نقدها بوده اند»؟ و مگر «برگزیده های ادبی» ملاکِ درستی برای ارجاع علمی هستند؟ برگزیده های ادبی مصادیق کتاب سازی هستند از ذوق و ذائقه هایی غرقابل تعمیم کلی نشات گرفته اند. آنجا که «کشکول» می شوند ممکن است چند نقد ادبی هم در جوف مطالبشان گنجانده شده باشد. اما در مجموع، این برگزیده ها ملاک صحت یا سقم سخن نیستند که. شما معرفی کنید آن «نقدهای اصلیِ» همواره در صدرِ «برگزیده های ادبی» را.

حال یکبار دیگر این دو سطرِ آغازین را ببینیم: «از دیرزمان، در دنیای ادبیات و تحلیل آثار ادبی، نقدهای اصلی، از آثار پیشکسوتان و بزرگان ادب همواره مورد توجه و صدرنشینِ مجموعه­‌های برگزیده های ادبی بوده و هست»..

گذشته از «ضعف دستور زبانی» در جملات پایانی («مجموعه های برگزیده های ادبی» و همچنین استعمال همزمانِ  فعل های مورد توجه بودن و صدرنشین بودن برای «نقدها». بعبارت دیگر احتمالن نویسنده گفته است: مورد توجه مولفان و صدر نشینِ برگزیده های ادبی بوده است... البته من به دستور زبان فارسی اعتقادی ندارم اما برای نشان دادنِ چهرهِ متنی که خود به دستور زبان فارسی پایبند است و ترویجش می کند، بیان این نکات لازم بود.) پرسش من این است: نتیجه این جملات چیست؟ چه حقیقتی را بیان می کنند؟ به بیان ساده تر: خوب... که چی بشود؟ این جملات چه می افزاید به کسی که مطالعه می کند آن را؟ آیا این است «نقد و تفسیر» ادبیات که در شناسنامه کتاب ذکر شده؟ این که نقدهای اصلی در صدر برگزیده ها بوده اند؟ این گزاره نشان دهندهِ اهمیت نقد است؟ به عبارت دیگر: آیا نقد مهم است چون انواعِ «اصلیش همواره در صدر برگزیده ها آمده است؟». آیا برگزیده ها مراجع علمی صادقی هستند؟ آیا اهمیت نقد در گروِ ذکر شدنِ آن در «برگزیده های ادبی» است؟ این منطقِ درک ناشدنی از کجا آمده است؟ کجای این جملات قابل توجه و علمی هستند؟

برایم این خنده دار است گاه که می بینم در اظهارفضل­‌های استادانِ دانشگاه و بزرگان و پیران، نصیحت شده و به راه راست هدایت می شوند جوانان...

برای من همیشه به وضوح مشخص بوده که جوان ها، درک درست­‌تری از زمانه و زمین زیرپایشان دارند. به این دلیل ساده که جوان هستند و سقراط وار، آگاهند به خامی و نادانیِ خود.

1-مثلث خانه، جامعه و جهان، هلن اولیایی نیا، ص 95

2-یولسیز جیمز جویس و چرخش شگرف راوی، اکرم پدرام نیا، سایت خوابگرد

3- مثلث خانه، جامعه و جهان، هلن اولیایی نیا، ص 9

4- همان. ص 11

اختصاصی مد و مه

مد و مه/یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹

نظرات:
اخبار برگزیده