درنگی بر گزاره ی فقر نقد در ادبیات داستانی ایران / نورالله نصرتی

درنگی بر گزاره ی فقر نقد در ادبیات داستانی ایران  / نورالله نصرتی

غربال به دست ها  و غبار کاروان

درنگی بر گزاره ی فقر نقد در ادبیات داستانی ایران

نورالله نصرتی

 

باز نگری در یک گزاره

 گاه گزاره یا انگاره ای در بین عامه و حتی گروهی از نخبگان رواج می یابد و جا می افتد و از فرط تکرار، منطقی و مسلم فرض می شود؛ چنان که موافقان اش لزومی به تامل و بازنگری در صحت و سقم آن با وجود گذشت زمان و وقوع تحولات مداوم در زمینه آن نمی بینند؛ به نظر می رسد طی سال ها- و بلکه دهه ها- در نوشته ها و گفته های شماری از فعالان عرصه ادبیات داستانی فارسی، اتفاق مشابهی افتاده و عده ای همواره بر آن بوده و هستند که «نقد» در ایران کم و کیف و پایه و مایه ای در خور داستان ها و رمان های منتشر شده نداشته و ندارد: «منتقد نداریم یا کم داریم، نقد ادبی ما دچار بحران است... اصلا نقد نداریم!...پیش از انقلاب منتقد به معنای واقعی کلمه نداشتیم... ساده ترین کار برای مطرح شدن نوشتن نقد بود...» و از این قبیل.

 صاحبان این نگرش، جز تعدادی از نویسندگان و اعضای محافل ادبی و دبیران ادبی نشریات، حتی گاه نویسندگانی مهم و صاحب مرجعیت ادبی همچون هوشنگ گلشیری، یا آشنا با نظریه های ادبی و درکار تعلیم نویسندگی همانند ابوتراب خسروی بوده اند. به عنوان نمونه، دو جمله آخر داخل گیومه در پاراگراف بالا عینا نقل قول از آقای خسروی- البته در مصاحبه ای مربوط به حدود دو دهه پیش- است.(1) حتی اگر این گونه نظرها را در مقطع زمانی دو دهه پیش و قبل تر از آن- که امکانات ارتباطی و فضاهای رسانه ای برای بیان و انتشار نقدها و نظرات همانند امروز گسترده نبود- تا حدودی برحق بدانیم، وقتی این زمزمه ها پس از گذشت سالیان سال که لاجرم بستر تحولات و تغییرات در هر زمینه ای می توانسته باشد، هنوز ترجیع بند اغلب مصاحبه ها و گفته ها و نوشته ها در حوزه داستان و رمان باشد، جای«تذکر» دارد، آن هم به معنای اصیل و دقیق کلمه یعنی یاد آوری؛ یاد آوری پیشینه و پشتوانه نقد ادبی معاصر ایران. این نوشتار را مدخل و در آمدی بر چنین تذکری بدانید.   

البته تعاریف و توقعات افراد مختلف از«نقد» متفاوت است؛ ممکن است یکی همانند گلشیری که گاه در قلمرو نقد قلم زده(نگاهش به آثار سیمین دانشور یا تحلیل هایش از بوف کور و ملکوت و سنگ صبور و کلیدر) تحلیلگر و ناقدی اهل کنکاش چون خود کمتر بیابد. سخن گلشیری در همان دو دهه پیش تماما نادرست نیست وقتی می گوید: «منتقدینی که ما داریم چند تا کار بیشتر بلد نیستند. اغلب شان خلاصه داستان را می گویند و چندتا ایراد املایی و انشایی هم می گیرند و بیشتر از این بلد نیستند»(2) اما نقدهای خود او و دوستانش در «جنگ اصفهان» بر آثار دیگران و بعد ها نقدهای دیگران از جمله براهنی بر آثار او و دوستان اش چنان پیش پا افتاده نبودند که داوری گلشیری را بشود به کل فضای نقادی ادبی در ایران تعمیم داد. باری، برخی دیگر نیز از اینکه جریان نقد و انتقادی چنان مقتدر و فراگیر و پی گیر و صاحب نفوذ نیست که به مردم بگوید چه بخوانند و چه نخوانند، از کمبود نقد یا- چون دکتر رضا براهنی- از«بحران رهبری نقد ادبی» بگویند؛ کسان دیگری هم ممکن است منتقدانی نیابند که در ستایش یا معرفی و نقد و تحلیل آثار خود آنان یا نویسندگان محبوب شان بنویسند، یا از اینکه منتقدانی در باره آثار و نویسندگانی که آنها نمی پسندند مثبت بنویسند ناراضی باشند و بگویند نقد واقعی در ایران وجود ندارد! عده ای نیز ممکن است اهل زحمت دادن به خود و صرف وقت و دقت کافی برای پی گیری نقد و نظردر نشریات تخصصی و کتابها- و امروزه فضای گسترده و متنوع مجازی- نباشند و چون در خصوص آثاری که خود در محدوده و گونه و موضوعات خاصی می خوانند و می شناسند، به هر دلیلی بازخورد و اعتنایی جدی از حوزه نقد و منتقدان ندیده اند، معتقد به فقدان نقد و کمبود منتقد باشند.

 با این همه، این نوشتار نه می خواهد و نه می تواند که واقعیت کلی ناظر بر کمبود نقد و منتقد با سواد و روشمند و اثرگذار و جریان ساز در حوزه ادبیات داستانی ایران را به کلی نفی و کم کاری های حوزه نقد ادبیات داستانی، یا عوارض ناشی از دولتی بودن نشریات ادبی، معضل تاسف بار گسست بین فضای دانشگاهی و حوزه فعال و جاری خلاقیت و نقد ادبی و یا تنگ بودن عرصه برای کنش نقد و انتقاد به دلایل فرهنگی و تاریخی و سیاسی و اجتماعی در این سرزمین را انکار کند- و مگر در تلاطم های تاریخی و اجتماعی و سیاسی پی در پی که در کشور حادثه خیز ما، این چهار راه استراتژیک حوادث از گذشته های دور تاریخ تا این روزگار رخ می دهد، کدام جریان اثرگذار و لاینقطع فرهنگی مجال بروز و امکان تداوم داشته است؟! با این حال، هدف این نوشتار آن است که صدق گزاره« فقر نقد و کمبود منتقد در حوزه ادبیات داستانی ایران» را- با در نظر گرفتن همه تنگناها و گسست های نسلی و تاریخی و همه تعریف های متنوع از نقد که ذکرشان رفت- مورد تردید قرار دهد و در روزگار رواج قضاوت ها و ارزیابی های شتابزده و رونویسی شده از دست همدیگر، از کوشش حق گزاران عرصه نقد ادبی نیز یاد کند؛ ضمن آنکه بخشی از کم کاری های بی ربط با حوزه نقد را که به آن منتسب می شود، به حوزه های واقعی خود بازگرداند: آثار فاقد «قابلیت» و نویسندگان(و ناشران) فاقد «ظرفیت» برای نقد پذیری یا بی اعتنا به نقد یا دارای پیش فرض و توقع و مانیفست شخصی از مقوله نقد(مثل توقع مجیز گویی یا چیزی در این حدود) و موارد و زمینه ها و دلایل دیگر، از جمله کار و بار طیفی از مدیران نشریات و محافل و انجمن ها و گروه ها ی ادبی حقیقی و مجازی(اعم از دولتی و خصوصی) که ژست دفاع از نقد و نیاز به آن را می گیرند اما عملا حاضر به پرداخت هزینه های معنوی و مادی برای پاگرفتن یا اثرگذاری آن نیستند.

مخاطب اصلی این مقاله عمدتا نسل جدیدتر و جوان علاقمند به داستان و پی جوی نقد است؛ چرا که به نظر می رسد بیشتر افرادی که به اعتبار نظر رایج برخی از اهالی نسل های میانه یا قدیم چنین گزاره ای را بی چون و چرا پذیرفته اند، از همین نسل باشند. نگارنده که خود از نسل میانی علاقمند به ادبیات داستانی معاصر ایران است، به معنی کامل و حرفه ای کلمه، منتقد نیست که قصد دفاع از صنف یا جرگه خود را داشته باشد- اگر اساسا صنف و تشکیلاتی به نام منتقدان موجود باشد- بلکه شهروندی دوستدار رمان و داستان ایرانی و لاجرم پی جوی نقد آنها است. پس این نوشتار را یک دعوتنامه بدانید؛ دعوت به درنگی همراه با دقت و انصاف، بر پیشینه و پشتوانه قابل اعتنای نقد ادبی در صد سال اخیر که تقریبا هم اندازه عمر داستان کوتاه و رمان نویسی ما است. آنگاه، شاید نگرش تقلیل گرای  رایجی که ذکرش رفت کمی اصلاح  و اذعان شود که نقد، آنجا که می بایست و می باید، همیشه بوده و هست.

 

یک پرسش تکراری و ناگزیر

بنا به انتظارات متفاوت از نقد که اشار شد، از توافق مشترک بر سر واژه «نقد» در بحث حاضر گریزی نیست؛ بسیار خوب! نقد چیست و منتقد کیست؟ اینجا قصد و مجال آن نیست که وارد حیطه مباحث نظری نقد و تعاریف آن شویم و به نقل قول از این کتاب و آن مقاله و مصاحبه و غیره بپردازیم. آنچه می آید را برداشت های نگارنده در حد فهم و تجربه خود از خواندن یا گاهی نوشتن نقد بدانید، دریافت های یک دوستدار نقد که کوشیده تا در تعریف نقد و منتقد، از نقل قول و تعاریف و نظریه های نقد که مکررا گفته شده اند و شرح و تفصیل شان در کتابها و مقالات نظری موجود است، پرهیز نماید و تعریف و دریافت کلی خود را انشا کند. موضوع اصلی بحث نیز نمی طلبد که پای مباحث فنی و نظری در تعریف نقد و رویکردهای متنوع آن به میان کشیده شود.

اگر از عمومی ترین و روزمره ترین انتظارات از نقد در همین روزگار فعلی، یعنی معرفی کتاب های داستان و رمان بانضمام چند «نظر»کلی در وصف ویژگی های مثبت و یا کاستی های اثر شروع کنیم تا به واسطه آن، در وهله اول نویسنده و اثری دیده و خوانده شود، روشن است که در یکی دو دهه اخیر و خصوصا چند سال گذشته که امکان انتشار نظر و معرفی کتاب و یادداشت و نظر و نقد از طریق فضاهای مجازی و وب سایت های ادبی از انحصار مطبوعات کاغذی خارج شده است، این توقع بر آورده شده و می شود. هرآنکه از سر علاقمندی به موضوع نقد، رغبت کرده تا همین نوشتار را هم در یکی از نشریات الکترونیکی یا وب سایت های ادبی بخواند، طبعا با وب سایت ها و صفحات دیگری در فضای مجازی آشناست و می تواند ده ها یادداشت انتقادی و تحلیلی یا گزارشی کلی از جلسات نقد و بررسی را در باب آثار داستانی که منتشر می شوند بخواند یا خود در این زمینه بنویسد. البته شماری از این«یادداشت»ها ربط جدی به «نقد» ندارند و صرفا حاوی اظهار«نظر»ند، اما هر متن کوتاهی می تواند تا حدودی نقد باشد و هر متن مطولی لزوما نقد نیست.

وجه تمایز«نقد» با نظر، مبتنی بودن آن بر نظریه های ادبی و استدلال های منطقی مستند به خود متن است؛ ضمن آنکه نقد چنان که از نامش پیداست، نهایتا نگاه و سویه ای انتقادی دارد و در موضع صرفا تفسیری و تحلیلی نمی ماند. منتقد، صرفا مفسر و- به قول معروف- دیلماج یک اثر نیست؛ ممکن است در صورت لزوم چنین باشد اما بیش یا کم، قطعا نگاهی انتقادی دارد و بر ضعف یا فقدان عنصری شکلی یا محتوایی و مضمونی انگشت می گذارد. نهایتا نیز، نقد چه موجز و گزیده گو و کوتاه به اندازه یک یادداشت باشد چه متنی مفصل و بلند بالا، همواره روشمند و متکی بر دانش ادبی و درایت و تشخیص انتقادی است تا عیار نویسنده و اثرش را بسنجد؛ حال در یک تعریف خیلی کلی و فراگیر از نقد می توان گفت که هر جا سخن از سنجش توان و توازن ساختاری و ارزشیابی مضمونی و محتوایی یک داستان کوتاه یا رمان  ابراز شود خواه ناخواه نقد آغاز شده است.

 با روش و دانش و رویکرد انتقادی متناسب با اثر، منتقد در مرحله نخست، فارغ از ارزشگذاری و قضاوت در خصوص نگرش و بینش تاریخی و اجتماعی و فلسفی نویسنده، توانایی یا ناتوانی او در را خلق«جهان داستانی»(جهان متن) متناسب با مضمون و موضوع مورد نظرخود می سنجد، آنگاه به داوری و ارزیابی تاریخی و اجتماعی و سیاسی و روانشناختی آن می پردازد. در این مرحله دوم است که جهان نگری و باورها و دیدگاه های اجتماعی و سیاسی و فکری منتقد هم در عیار سنجی اثر نقش دارد. کنش نقد، هم نیازمند دانش و روش این کار است، هم متاثر از جهان نگری منتقد، هم منش او اعم از بی غرضی او نسبت به مولف یا موضوع و مضمون اثر و علاقه شخصی اش به جوهره ادبیات و احترام اش به نفس آفرینشگری و آرمانخواهی اخلاقی و انسانی در وجود نویسنده، هم حساسیت های او و  مطالبات او از اثر مورد نقدش و دلبستگی ها و نفرت های او؛ و این همه، شاید همان چیزی باشد که در تعبیر عوامانه، می تواند«سلیقه» منتقد خوانده شود. نقد عمل مکانیکی و منتقد ماشین نقد نیست. منتقدی که دنبال اوییم تا راه نشان می دهد، اگر خود هنرمند و نویسنده هم نباشد، راز و رمز آفرینش و خلاقیت را می داند و برای همین در باره ضعف و قوت و میزان خلاقیت و تخیل اثر ادبی قوه تشخیص و اجازه سنجش دارد.  

گاهی از«نقد» چنان به عنوان حرفه و تخصص سخن می گویند که انگار نقد نوشتن یک نویسنده یا داستان نویسی یک منتقد صرفا نوعی طبع آزمایی و سرک کشیدن در حوزه ای دیگر  یا پا کردن توی کفش دیگری و لاجرم غیرقابل اعتنای جدی است. حوزه علوم انسانی اما- و حوزه نقد- این  مهندسی ها و خط کشی ها را بر نمی تابد. اگر مراد از  حرفه ای بودن منتقد، لزوم تداوم او در کارخود و تامین معاش او از راه نقد باشد واژه «حرفه ای» مفهوم و اطلاق بسیار پسندیده ای است؛ اما منتقدی که خصوصا در این روزگار به کار ادبیات داستانی ایران می آید، باید هم مبتنی بر دانش آکادمیک و نظریه های ادبی باشد، هم در این محدوده نماند و اگر خود نویسنده نیست، با فراز و فرودها و تلاطمات و رمز و رازهای خلاقیت ادبی غریبه نباشد.

بنا براین نه اثر ادبی ماشین است، نه مولف و هنرمند تکنسین، نه منتقد نقش عیب یاب را بازی می کند. اساسا ناقدی که هم دانش نقد دارد و هم از حس و حال و تجربه آفرینش ادبی برخوردار است و با اثر چون یک ارگانیسم زنده و با روح مواجه شود، کمیاب و حضور و قلم و نقدش مغتنم و تعیین کننده است. چنین منتقدی اولا دوستدار و یا کنجکاو به زمینه و موضوع داستان و رمان مورد نظر است و تصویری کامل تر از اثر در ذهن خود می سازد و اثر موجود را با آن تطبیق می دهد. آنگاه در پی آن خواهد بود که مولف/ اثر در رسیدن به هدف خود- با انتخاب موضوع و تم(مضمون) و لحن و شخصیت ها و زمان و زبان و مکان- خواسته به آن برسد، چقدر موفق بوده است. آنچه از گذشته تا کنون محل نزاع و گله و شکایت است، مربوط به همین تعریف اخیر و توقع جدی تر و طبعا کمیاب تر و تعیین کننده تر از نقد می شود.

اساسا می توان نقد را نوعی گفت و گوی منتقد با اثر نویسنده و نه خود او هم دانست، درحالی که خوانندگان(مخاطبان)و نویسنده باید به دقت به این گفتگو گوش سپارند. شاید کم کم به تعریف اجمالی آن نقد معهود و مطلوب و کمیاب- به همان کمیابی داستان ها و رمان های جاندار و استخواندار در مضمون و ساختار- نزدیک می شویم، نقدی که در آن منتقد در جریان گفتگوی خود با متنی که آن را دوست دارد یا مهم می داند، چنان بر اثر متمرکز شود تا معنا یا معانی پیدا و خصوصا پنهان آن را فهم و گزارش کند؛ البته به شرط آنکه پای اثری در میان باشد که به نوبه خود حاصل عرق ریزان روح باشد نه تفنن ادبی و خوشباشی و کتابسازی با  قلم سست نویسنده ای فاقد اندیشه و دید و دغدغه ای در خور توجه. نقدی چنین متعهد و متقن و روشمند و پرتو افکن بر تاریکی ها و روشنایی های اثر مورد نظر خود، صرفا با غریزه و حس و شور و خلاقیت ویژه موجود در اثر ادبی کار ندارد، بلکه با قوه استدلال و خودآگاهی و اطلاع از زمینه ادبی که اثر مورد نقد در حیطه آن نقد می شود نیز کار دارد. گاهی نقد و تحلیل خوب، تکمیل یک اثر است یا بازکردن دریچه جهان آن اثر به روی خوانندگان و حتی باز کردن دریچه ای به خود نویسنده تا لایه هایی ناخودآگاه خود را در پرتو آن نقد موشکافانه به نظاره بنشیند. روشن  است که نوشتن چنین نقدی کار دم دستی و آسانی نیست و کار می برد و وقت و دقت و وسواس و حساسیت می طلبد. اما منتقد وقتی می تواند این همه را به جان و دل بخرد که اثری جان و دلش را به تلاطم اندازد و به چالش و گفتگو فراخواند.

نقد ادبی روشمند، رهاورد «نظریه» های ادبی است. ارزیابی بود و نبود یا شدت و قوت جریان نقد در ایران یا هر جای جهان، بی ارزیابی پشتوانه های آن یعنی همانا نظریه ها و مطالعات ادبی ممکن نیست و بی سخن گفتن از آنان نمی توان از فعالیتی مجرد و بی مبنا و ریشه به نام نقد یا پیشینه نقد ادبی معاصر ایران سخن گفت. اکنون به نقطه عطف این نوشتار یعنی  مروری گذرا بر پیشینه و پشتوانه لازم برای مطالعات/و نقد ادبی معاصر در حوزه داستان و رمان می رسیم. کوشش آن حق گزاران یاد باد!

 

پیشینه و پشتوانه نقد ادبی معاصر؛ یک نگاه گذرا

دکتر رضا براهنی- که خود هم منتقدی دانشگاه دیده و شاخص و هم نویسنده و شاعری نوجو و تجربه گراست- در کتاب«کیمیا و خاک» ربط ارگانیک حوزه نقد به حوزه نظریه ها و مطالعات ادبی را شرح می دهد:«برای رفع نیازهای نویسندگان معاصر، ما نه تنها احتیاج به نقد و انتقاد ادبی و ابزار و وسایل آن داریم، بلکه به مقوله ای به نام«مطالعات ادبی» که نقد ادبی جزء کوچکی از آن به شمار می آید نیازمندیم. به طور کلی ما احتیاج به درک تئوری و فلسفه ادبیات داریم؛ احتیاج به ارائه تعاریف جدید از مقولات کهن و تعاریف جدید از مقولات جدید داریم... برای اجتناب از سردرگمی خود و سردرگمی نسل جدیدی از نویسندگان که پشت سر ما وارد میدان ادبیات می شوند، برای ارائه چهره واقعی تاریخ، اجتماع، آدمها و پدیده ها و حسیت های معاصر، برای پل زدن بین آنچه در گذشته خلق شده، امروز خلق می شود و فردا حتما خلق خواهد شد، احتیاج به محیط بحث ادبی داریم...»(3)

البته براهنی از این بحث که ناظر بر دهه های تا شصت است، فقدان چنین محیطی را نتیجه می گیرد تا نهایتا وارد بحث«بحران رهبری نقد ادبی» شود که اهل فن در جریان آن هستند. اما عجالتا با وام گرفتن از قول او اگر پلی بزنیم به آنچه در پیشینه ادبیات فارسی معاصر در زمینه نقد ادبی در هر دو حوزه نظریه پردازی و کنش نقد صورت پذیرفته، قصه نقد و انتقاد ادبی به مفهوم جدید آن در ایران را همچون خود براهنی و دیگر صاحبنظران و مورخان نقد ادبی، باید از تقی رفعت و دوستان او آغاز کنیم. مرجع براهنی هم در این زمینه کتاب«از صبا تا نیما»ی شادروان یحیی آرین پور است که در آغاز دهه پنجاه منتشر شده است. از صبا تا نیمای دو جلدی زنده یاد آرین پور، حاوی تاریخچه سیر تطور دیدگاه ها و فعالیت های ادبی طی نیم قرن پیش از انتشار خود، کتابی گرانقدر و نوگرا در حوزه مطالعات- و نقد- ادبی معاصر ایران است. نو بودن رویکرد تحلیلی این کتاب ناشی از نگاه آن به سیر تحول ادبیات عصر خود با در نظر گرفتن تحولات اجتماعی، سیاسی، اقتصادی است.

 نویسنده تبریزی از صبا تا نیما خود از پیروان و شاگردان تقی رفعت- البته صرفا در حوزه ادبی و نه ماجراجویی های سیاسی قابل انتقاد او- بود و رفعت در تاکید بر اینکه شاعر و نویسنده باید فرزند زمان خویشتن باشد، از پیشگامان است. مفهوم ادبیات متعهد، و سنجیدن ارزش اثر ادبی با متر و معیار درجه تاثیرپذیری/ تاثیرگذاری آن از/بر شرایط و تحولات اجتماعی و سیاسی که به نوعی با تقی رفعت و حلقه پیرامون او در تاریخ ادبیات و نقد ادبی معاصر آغاز می شود، تا دهه ها گفتمان مسلط بر خلق و نقد آثار داستانی نیز می شود و در نوشته ها و سخنان و نظریات جمعی از نویسندگان و صاحبنظران و منتقدان دهه های بیست تا پنجاه شمسی با پشتوانه های نظری و مطالعاتی غنی تر و مصادیق عملی بیشتر قابل ردیابی است؛ این نگرش انقلابی اجتماعی (و گاه حزبی) به ادبیات، نظرگیرتر از دیگر نشریات و محافل متعدد آن دو دهه اول، در نخستین کنگره نویسندگان ایران در تیرماه 1325 رخ نشان می دهد؛ کنگره ای که مهمانان و مدعوین اش اکثرا چهره های برجسته یا شناخته شده تاریخ فرهنگ و ادبیات معاصر ایران در آن سالها یا سال های آینده- از نیما گرفته تا شهریار و از چوبک و علوی گرفته تا آل احمد- بودند و در هیات رییسه اش چهره هایی چون کریم کشاورز، صادق هدایت  و علی اکبر دهخدا عضویت داشتند.

 این کنگره در آن زمان نشان داد که گذشته از غلبه رویکرد سیاسی اجتماعی به خلق و نقد ادبیات، اساسا دغدغه «نقد ادبی» و تلاش برای شناخت ابزار و رویکردهای نقد در میان اهالی فرهنگ و ادب آن روزگار جدی است. البته این دغدغه، قبل از برگزاری کنگره مذکور در مجلات ادبی منتشر شده در ایران یا خارج همچون بهار، دانشکده، ایرانشهر، کاوه(در آلمان که بزرگ علوی  هم با آن همکاری می کرد) طرح و پی گیری شده بود، اما نخستین کنگره نویسندگان ایران چنان که از نامش پیداست، نخستین گردهمایی بزرگ نویسندگان، شاعران، ادیبان و البته منتقدان ایرانی برای تبادل و تضارب آرا و اندیشه هایشان در این حوزه ها بود. اینکه چنین کنگره ای در روزگار رواج تفکر چپ گرایانه در حوزه های ادبیات و سیاست و فرهنگ نقاط وسیعی از جهان از جمله ادبیات داستانی نوپای ایران، به ابتکار هیات مدیره انجمن روابط فرهنگی ایران و اتحاد جماهیر شوروی و در بحبوحه فعالیت احزاب متمایل به اتحاد جماهیر برگزار شد، از نظر پرداختن به حواشی یا زمینه های سیاسی و تاریخی جریان فکری و فرهنگی آن زمان، بحثی دیگر است. عجالتا در این مقال، روی سخن معطوف است به سابقه نقد ادبی درطی صد و چندسال سابقه داستان نویسی ما.

حسن میرعابدینی، مورخ- منتقد ارجمند روزگار ما که انتشار کتاب «صدسال داستان نویسی در ایران»از او در تاریخ نقد ادبیات معاصر ایران، همچون«از صبا تا نیما»ی یحیی آرین پور در روزگار خود، در ارائه پاسخ در خور به نیاز«مطالعات ادبی» و نقد ادبی اتفاقی مهم بوده و هست، در مقاله«طرحی از تاریخ نقد ادبی»درکتاب ماه ادبیات و فلسفه(مرداد و شهریور1380) به فرازهای مهم این سابقه نقد ادبی(البته تا سال57)ازجمله مجادلات بین گروه کوچک تری از متاثران از نحله مدرنیسم یعنی اصحاب  مجله«خروس جنگی» با جریان غالب پرداخته است. مقاله میرعابدینی چون دیگر نوشته هایش، به نسبت کم و کیف مباحثی که در بر می گیرد مختصر و مفید است و حیف است به آن ناخنک بزنم و ترجیح می دهم مخاطبان و علاقمندان این بحث را به مطالعه آن توصیه کنم.(4) اما سعی می کنم به برخی مواردی که در آن مقاله از قلم افتاده اند (خصوصا تاریخچه نقد ادبی چهل سال اخیر/بعد از انقلاب 57)یا به مواردی که ذکرشان درآن مقاله در حد اشاره ای گذرا بسنده شده اما بسط و شرح مختصری می طلبد بپردازم. در آن مقاله از مواضع «فاطمه سیاح» - یکی از متقدمین و پیشگامان حوزه نقد ادبی ما- یاد شده است.

دکتر فاطمه سیاح طی سخنرانی اش در نخستین کنگره نویسندگان ایران با عنوان«وظیفه انتقاد در تاریخ ادبیات ایران» بر اهمیت رئالیسم تاکید و آرزو کرد که آثار ادبی هم روزگار او«با استفاده از موضوع های اجتماعی در نثر یعنی در رمان و داستان که از جامع ترین و عمیق ترین انواع آثار ادبی است به حد اعلای کمال برسد... باید توجه داشت که اصل تصویر زندگانی واقعی، همان منعکس کردن زندگانی اجتماعی است».(5) امروزه برای تجدید نظر در نگرش تقلیل گرای رایج به پیشینه و کارنامه نقد ادبی در ایران، باید شایان توجه باشد که«منتقد»ی- به معنای آکادمیک و تخصصی کلمه- چون دکتر فاطمه سیاح 74 سال پیش متوجه این معضل بوده و طی این سالها در پاسخ به این دغدغه لاجرم فعالیت ها و حرکت های قابل توجهی صورت پذیرفته است. سیاح در آن کنگره همچنین گفت: «چه در گذشته و چه اکنون انتقاد ادبی در کشور ما ضعیف ترین رشته در عالم ادب به شمار رفته و می رود و حال آنکه نقش آن در تحول ادبیات جهانی، مخصوصا در ادوار جدید بسیار عظیم است و در حال حاضر احتیاج مبرمی به رفع این نقیصه تاریخی داریم.» خانم سیاح بنا به سابقه و جایگاه آکادمیک خود پس از بحثی علمی درباره ماهیت و انواع انتقاد(تئوریک، سنجشی و تفسیری) به مسائلی چون بیطرفی انتقاد و وظایف نقد معاصر ایران می پردازد و نتیجه می گیرد که «عالی ترین وظیفه نویسندگان ما این است که به وظایف و حقوق اجتماعی خود پی ببرند و نویسندگان عصرخویش باشند. همانطورکه مهم ترین وظیفه انتقاد(نقد) ما هم این است که در نیل به این منظور نویسندگان ما را یاری و راهنمایی کند.»

 دکترپرویز ناتل خانلری نسبتا جوان هم در سخنرانی مفصل خود در آن کنگره با عنوان«نثر فارسی در دوره اخیر» یکی از اولین تاریخچه های تحلیلی انتقادی از ادبیات زمان خود ارائه کرد. سردبیر مجله معتبر و تاریخ ساز«سخن» در حوزه نقد ادبی، به بحث و بررسی نسبتا مفصلی در باره آثار ادبی منثور زمان خود از سفرنامه ها گرفته تا جریان روزنامه نویسی و مجلات و نهایتا رمان نویسی پرداخت. خانلری آثار پیشگام و مهمی در این حوزه چون سیاحتنامه ابراهیم بیگ و مسالک المحسنین و تهران مخوف گرفته تا رمان های احمد علی خان خداداده و ربیع انصاری و محمد حجازی و محمد مسعود را مورد بررسی قرار داد و رمان های تاریخی شمس و طغرا(محمد باقر میرزای خسروی)و عشق و سلطنت شیخ موسی نثری همدانی و صنعتی زاده(دام گستران) و رمان های شین پرتو را از نظر نینداخت. سپس به حوزه داستان کوتاه وارد شد و از محمد علی جمال زاده با عنوان«پیشوای نوول نویسی» گفت و آنگاه به نسبت حجم و جایگاه آثار منتشر شده نویسندگان دوران خود، ابتدا بطور مفصل تر به آثار صادق هدایت پرداخت؛ بعد پرتو نگاه انتقادی و تحلیلی خود را به آثار بزرگ علوی و سعید نفیسی و میرمحمد حجازی و علی دشتی و محمود اعتمادزاده(م. ا. به آذین) و چوبک و آل احمد انداخت.

 سخنرانی-مقاله خانلری که حدودا پنجاه صفحه از کتاب نسبتا حجیم نخستین کنگره نویسندگان ایران را تشکیل می دهد، در ساعات و روزهای پس از خود بحث ها و واکنش ها و نقد و نظرهای له و علیه متقابل بر انگیخت. تکثر نگرش های انتقادی هم- در عین سلطه کلی نگاه سوسیالیستی و گاه مشخصا حزبی و توده ای در آن کنگره- جالب توجه است. مثلا چهره ای نام آشنا در تاریخ فعالیت های سیاسی و حزبی ایران چون احسان طبری، در سخنانی عالمانه و مبسوط درباب ماهیت هنر و زیبایی، پس از پرداختن به نظریات کانت و تولستوی و فروید و هایدگر، از همان منظر ایدئولوژیک و حزبی که بعدها از تئوریسین های اصلی اش شد، مکاتب ادبی جدید حاصل از آن در فرانسه را«نمونه های تفکر انحطاطی و شکست خورده»دانست«که نمایندگان برجسته آن کامو و سارتر هستند.» طبری، بوف کور هدایت را- در حضور خود او به عنوان عضو هیات رییسه کنگره- «کتاب مالیخولیایی مایوسی» خواند که«نویسنده اش به رویاهای باطنی خود پناه برده» و در عوض، از ولنگاری و حاجی آقا به عنوان «آثار نویسنده نقاد و مبارز که هدف ها و امیدهای معینی دارد» تجلیل کرد. او در فرازهای تئوریک سخنان خود در خصوص زیبایی شناسی به نظریات ماتیو آرنولد و جرج سانتایانا  و اگزیستانسیالیست ها در این خصوص پرداخت و نظر یا رویکرد نهایی اش به نقد همان رویکرد مسلط آن دوران و ترتیب دهندگان کنگره است: «منتقد امروزی می کوشد تا  اثر هنری را از لحاظ ریشه اجتماعی  و روحی آن تجزیه کند...»

حتی مفاد قطعنامه آن کنگره سوسیالیسم زده که برخی از حاضران اش دچار استالینیسم زدگی آن دوره  نیز بودند، فرازهایی دارد که هنوز به کهنگی نگراییده، مانند آن جا که آرزو شده «نویسندگان ایران در نظم و نثر، سنت دیرین ادبیات فارسی یعنی طرفداری از حق و عدالت و مخالفت با ستمگری و زشتی را پیروی نمایند و در آثار خود از آزادی و عدل و دانش و دفع خرافات هواخواهی نموده، پیکار بر ضد اصول و بقایای فاشیزم را مورد بحث و تراوش فکر خود قراردهند و در حمایت از صلح جهانی و افکار بشردوستی و دموکراسی حقیقی برای ترقی و تعالی ایران کوشش کنند... نویسندگان به خلق روی آورند و بدون اینکه افراط روا دارند، در جستجوی اسلوبها و سبک های جدیدی که ملایم و منطبق با زندگی کنونی باشد برآیند و انتقاد ادبی سالم و علمی را که شرط لازم پیدایش ادبیات بزرگ است ترویج کنند.» دغدغه مستتر در واپسین جمله ای که در بالا از قطعنامه نقل شد، جالب توجه و دلیلی است بر اینکه چرا در سخن از پیشینه نقد ادبی و غلبه نگرش سیاسی اجتماعی بر ادبیات دهه های بعدی، روی برگزاری این کنگره درنگ کردیم.

در دهه سی با عطف به آنچه گفته شد، طبعا مسیر برای مطالعات ادبی و طرح نقدها و نظریه ها هموارتر شد. انتشار کتابهایی چون «مکتب های ادبی» از رضا سیدحسینی و «رئالیسم و ضد رئالیسم در ادبیات» از دکتر سیروس پرهام و کتاب دو جلدی «نقد ادبی» از دکتر عبدالحسین زرین کوب در آن دهه، نشانه های باررز این روند رو به رشد و جدی اند. ادامه انتشار مجله «سخن» در دوره جدید با مدیرمسئولی و سردبیری خانلری- که قبلا فقط سردبیر بود و هدایت و حسن شهید نورایی و دیگران نیز در مدیریت و سیاستگذاری آن نقش داشتند- و ادامه انتشار مجله «یغما» زمینه ها و مجال مهمی فراهم شده بود برای طرح مباحث نظری نقد و نقدهای ادبی بر آثار منتشر شده. این دو مجله از دهه قبل آغاز به انتشار کرده بودند. این سیر توجه به مطالعات و نقدهای ادبی در دهه چهل با شتاب بیشترادامه یافت و کارنامه و زمینه توجه به مقوله نقد پربارتر و بیشتر شد.

دهه چهل دهه ظهور و حضور گاه جریان ساز و موثر منتقدانی چون سیروس پرهام، نجف دریا بندری، رضا براهنی، عبدالعلی دستغیب، ابوالحسن نجفی، هوشنگ گلشیری، شمیم بهار و قاسم هاشمی نژاد از مجلاتی چون فردوسی، جنگ اصفهان و اندیشه و هنر بود. در اولین سال این دهه نجف دریابندی نقد مثبت و اثرگذار خود در مقبولیت رمان تازه انتشار یافته «شوهرآهوخانم» را (در آذرماه سال1340- سال انتشار رمان) در مجله سخن منتشر کرد و این نقد از جهت تاثیرگذاری بر معرفی نویسنده و فروش خیره کننده و طوفانی آن کتاب از نقدهای تاریخی است. درکنار ادامه انتشار مجله هایی چون«یغما»، انتشار ماهنامه هایی چون«راهنمای کتاب» هم رنگ و فضایی نو به گستره مطبوعات ادبی و انتقادی ایران در دهه چهل داده بودند و در آنها منتقدانی چون دکترسیروس پرهام از جمله در باره همین رمان شوهر آهو خانم می نوشتند؛ رمانی که جز قابلیت های خود برای مطرح شدن، وجود همین نقدها و منتقدان در اقبال خیره کننده خوانندگان آن زمان و برگزیده شدن آن به عنوان کتاب برگزیده سال 1340 بی تاثیر نبود. شاید عده ای با معیارهای این روزگار به عیار نقدهای ادبی آن زمان بنگرند و آنها را نقد ندانند اما آنان بضاعت آثار  ادبی آن زمان را هم باید ببینند.

دهه چهل همچنین دهه انتشار کتابهایی بود که هم نظریه های ادبی را در زمینه کلی آن یعنی مطالعات ادبی معرفی می کردند، هم خود حاوی نقد آثار نویسندگان ایرانی بودند. «قصه نویسی» براهنی در معرفی نظریه های ادبی جدید غربی و نقد و تحلیل آثار چوبک و «ادبیات چیست» سارتر با ترجمه های ابوالحسن نجفی و مصطفی رحیمی و«بررسی ادبیات امروز ایران» از دکتر محمد استعلامی منتشر شدند. مثلا در این کتاب آخری(منتشر شده در سال 1349) داستان های جمالزاده و چوبک و هدایت و آل احمد و محمد حجازی و رمان نویس جوان دیگر آن زمان محمد علی افغانی، مورد نقد و بررسی قرار گرفته اند. محمد علی سپانلو در همان سالها یا کمی بعد تر کتاب های«باز آفرینی واقعیت» و«نویسندگان پیشرو ایران» را با چنین رویکردی منتشر کرد. شاید همچنان عده ای  حساب این کتابهای تاریخی تحلیلی را از حساب نقد جدا بدانند اما تاریخ نگاری ادبی به معنای اصیل آن، فارغ از نگرش انتقادی و تحلیلی به ادبیات و آثار پدیده آمده در مقطع تاریخی مورد نظر ممکن نیست. بنا به همین دلیل نیز، کتاب های«از صبا تا نیما» و«صدسال داستان نویسی در ایران» را جدای از حوزه تاریخ نگاری ادبی، می توان – با هر دو رویکرد تفسیری و انتقادی- بر تارک نقد ادبی معاصر ایران نیز نشاند.

در میان منتقدان دهه چهل جز دکتر رضا براهنی که از همان زمان تا دو سه دهه بعد در هر دو حوزه شعر و داستان نویسی همچنان یکی از منتقدان مهم ادبیات معاصر ایران محسوب می شود، باید از شمیم بهار به عنوان چهره شاخص دیگر در این دهه و دهه بعدی یاد کرد. نقد های او بر داستان های ایرانی در دهه چهل که در مجله«اندیشه و هنر»منتشر می شد، فنی و مبتنی بر معیارهای نقد ادبی جدید غرب و قاعدتا منحصر به جهان متن اثر و بی اعتنا به ارجاعات بیرونی اعم از مرام و مسلک نویسنده بود. در عین حال گزندگی و صراحت عالمانه و بی غرضانه او در کشف ضعف های ساختاری و تناقض های مضمونی و محتوایی آثار نویسندگان آن منحصر به فرد و کارنامه نقادی اش جریان ساز بود و دهه ها بعد منتقدانی در ادبیات و سینما، از توجه او به فرم و صراحت او در زبان نقد الگو گرفتند.

دیدگاه های موجود در نقد ادبی دهه پنجاه نیز در تناسب با آثار ادبی که  از گلستان و آل احمد و چوبک و علوی و احمد محمود و دولت آبادی و ساعدی و درویشیان و امین فقیری و... از دهه های قبل تر تا آن زمان منتشر شده و می شدند، ادامه و توسعه همان رویکردهای پیشین است که وزنه تعهد ادبی در آن سنگین تر بود. البته در این میان از یاد کرد اصحاب مجله و محفل«جنگ اصفهان» تحت زعامت ابوالحسن نجفی و ترجمه های او و احمد میرعلایی و نقادی چهره هایی چون گلشیری و محمد حقوقی نباید گذشت که در آن جو سنگین چپ زده و محتوازده، با ترجمه و معرفی رمان نو و ادبیات آمریکای لاتین، کوشیدند هوایی تازه- خصوصا در نگاه به فرم و قالب داستان نویسی- بدمند. در همان دهه عبدالعلی دستغیب عمدتا با همان رویکرد محتوا محور معطوف به دغدغه های اجتماعی، پی گیرتر از دیگران به نقد آثار نویسندگان پرداخت.

یک دلیل کمبود تنوع(در رویکردهای نقد)در فضای نقد ادبی آن زمان نیز آن است که اغلب آثار در چنین فضا و با چنین مضامینی منتشر می شدند و صداهای متفاوت چندان نبودند که باب رویکردهای انتقادی متفاوت هم گشوده شود. رویکرد یا گفتمان مسلط و عمده در دهه پنجاه نیز همان مسائل سیاسی اجتماعی بود که در مانیفست پایانی نخستین کنگره نویسندگان آمده بود. قطعا سلطه این رویکرد یکجانبه گرا آسیب زا بود و نویسندگان و شاعرانی که ساکن این اردوگاه چپ زده نبودند و به اشتیاق و التزامی به«ادبیات متعهد» از نوع حاکم و رایج نشان نمی دادند، یا برای تعهد و اخلاقگرایی ذاتی نهفته در آفرینش و انتقاد ادبی تعریف و ماهیت و بروز هنری و ادبی دیگری قائل بودند، چندان جدی نگرفته شدند، بلکه گاه از سوی منتقدان یا دیگر نویسندگان این اردوگاه بزرگ فکری و ادبی نواخته می شدند؛ بهرام صادقی در میان نویسندگان و سهراب سپهری در میان شاعران چنین وضعیتی داشتند و سالها بعد، پس از انقلاب سیاسی اجتماعی بزرگ سال 57 به گونه ای تازه کشف شدند. این پایان دوران نگاه سوسیالیسم/سیاست زده و یکسویه به هنر و ادبیات و نقد بود.

 

کارنامه چهل ساله : نگرش های متکثر ، نقدهای نو   

از چند سال پایانی دهه پنجاه که با کوران انقلاب و تحولات پس از آن گره خورد، جزکتاب های جلد سفید و انقلابی- ایدئولوژیک و بحث های تند و هیجانی از سوی احزاب و نحله های فکری و سیاسی و اجتماعی و ادبی، نمی توان انتظار خلق آثار و مطالعات و نقدهای ادبی داشت، چنان که از عوارض فکری و فرهنگی آن سال های پرماجرا و پرهیاهو و شتابزده و هیجان زده در امان مانده یا اساسا مجالی برای بروز و حضور خود یافته باشد. دهه شصت اما با وجود آنکه زیر سایه جنگ تحمیلی و عوارض اجتماعی و سیاسی و اقتصادی آن سپری می شد، عرصه تجلی آن انقلاب فرهنگی واقعی- عمدتا این سوی دیوارهای دفاتر رسمی و دولتی متولی یا مدعی چنین انقلابی- بود که در ادامه به پیدایش سینمایی نوین و پویا و موسیقی و ادبیاتی بالنده و پر اعتبار انجامید.

 آن دو قطبی«ادبیات متعهد/هنر برای هنر» که محل نزاع اصلی و مکرر طی دهه های پیاپی پیش از انقلاب بود رنگ باخت و جای خود را به تکثر و تنوع آرا داد. در رهگذر همین تغییر دوران و نحوه تفکر پس از انقلاب بود که براهنی ضمن گفتگویی در تکمیل آنچه در کتاب «کیمیا و خاک» در نیمه اول دهه شصت نوشته بود می گوید: «اگر یک مضمون اصیل باشد، که به نظر من حرکت انقلابی در ایران حرکت فوق العاده اصیلی است، حتما خودش را در ادبیات رسوخ می دهد و ادبیات را در جهت خودش هم شکل می دهد... پیدایش شکل های جدید ادبی در ارتباط با تحولات بنیادی تاریخ است... »(6) باری، هم در حوزه آفرینش ها و هم مطالعات و نقد ادبی، آثار تازه ای تولید و صداهای تازه ای- فارغ از خامی یا پختگی نواهایشان- شنیده شدند و گفتگوهایی مستقیم یا غیرمستقیم و گاه پرتب و تاب و تنش زا اما همواره جدی و قابل تامل میان آنان با صداهای پیشین یا صداهای تازه در اردوگاه فکری دیگر درگرفت؛ یک نکته جالب توجه و تقریبا مغفول مانده در خصوص آن سالها، طرح بحث های انتقادی جدی در خصوص ادبیات کودکان از جانب نویسندگان و منتقدان جوان و انقلابی در نقد عمدتا محتوایی آثار نویسندگان و فعالان کانون پرورش فکری کودکان زمان قبل از انقلاب و نیز  اهالی شورای کتاب کودک بود. در همان زمان، از سویی«حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی» در زمینه تولید آثار سینمایی و تجسمی و ادبی و نشریات انتقادی و نظری و تحلیلی با همت و حضور پرانرژی جوانان انقلابی با جهان نگری دینی و عقاید مشخص مذهبی تاسیس و فعال شد و «کیهان فرهنگی» در آمد، ازسوی دیگر اهالی نسل قدیمی و ریشه دار متولی ادبیات پیش از انقلاب و هواداران آنان از نسل جوان در مجلاتی چون«آدینه»و «دنیای سخن» گرد آمدند. در سخن از دهه شصت البته نباید از ذکر نام مجموعه چهار جلدی«نقد آگاه» گذشت که در یک دوره زماني دو ساله- در قالبی شبیه فصلنامه- طی سال های 61 تا 63 به همت انتشارات آگاه منتشر شد و چنان که از نامش پیداست، ویژه نقد آرا و افکار و آثار در حوزه های مختلف از جمله ادبیات داستانی بود. گلشیری نقد معروف خود بر کلیدر دولت آبادی و چند رمان دیگر را در نقد آگاه نوشت.

دهه بعد- دهه هفتاد- دهه انتشار ماهنامه های ادبی چون«گردون»عباس معروفی- که انتشارش از اواخر دهه شصت آغاز شده بود- و«تکاپو»ی منصورکوشان بود از سویی و مجلات ادبی و هنری«سوره» از سوی دیگر و ماهنامه هایی چون«ادبستان» که حد وسط را گرفته بودند و سعی می کردند صدای نویسندگان و صاحبنظران و ناقدان معتدل از تمام طیف ها باشند. اینها که بنا به حافظه برشمردم فقط نمونه هایی هستند که به یاد مانده اند چون نمونه ها و نمایندگان مهم طیف خود بودند. اگر در گزارش کلی و سریع و جهش دار- و نه جهت دار!- تا اینجا و پس از این، نمونه مهمی از قلم افتاده یا بیافتد، تعمد و سوگیری و قضاوتی در میان نیست چرا که بخش های عمده این نوشتار یک متن انشایی است تا پژوهشی. باری، به مرور، تنوع نشریات بیشتر شد و باید بر اینها صفحات ادبی مجله های غیر ادبی و روزنامه ها و هفته نامه ها را هم افزود- مثلا مجله«مفید»که دبیر صفحات ادبی اش هوشنگ گلشیری بود.  نکته این  است که بر صفحات این ماهنامه ها و هفته نامه ها - در کنار خبرها و گزارش ها و مصاحبه های ادبی غیرجدی و نیمه جدی عمومی- چیزی جز نقدهای شفاهی و مکتوب در خصوص داستان ها و رمان های منتشر شده در آن دوران یا تا آن دوران نقش بسته است؟! نقد و نظرهای مکتوب به جای خود، کلاس ها و نشست هایی که در خانه های نویسنده- منتقدانی تاثیر گذار و دوران ساز چون هوشنگ گلشیری و رضا براهنی برگزار می شد و شماری از  شرکت کنندگان آن جلسه ها اغلب نویسندگان و شاعران و ناقدان آن دهه و دهه های بعدی شدند، اگر نوعی جریان زیر زمینی و غیر رسمی اما تاثیرگذار در حوزه های مختلف از جمله نقد نبودند، پس چه بودند؟«کلاس های زیر زمینی» براهنی- به قول خود او-که در زیرزمین خانه اش برگزارمی شد، در گذر دادن تولیدات یا خلاقیت های بالقوه ادبی آن زمان از صافی نقد و نظر و جدل و بحث و درس استاد و شاگردانش، بسیار موثر بودند.

 برگزاری جوایز ادبی چون یلدا و گردون، جدال های نظری منتقدان ادبی انقلابی سوره یا حوزه نشین و نقدهایشان بر آثار و نویسندگان پیش از خود و همزمان خود- از هدایت گرفته تا آل احمد و ساعدی و گلشیری و براهنی و دیگران- و  نقدها و جدل ها و جدال های درگرفته بر سر رمان ها و داستان هایی که در ساختار یا مضمون خود با طرحی نو یا حرف و حدیثی نو جنب و جوشی پدید آورده بودند- از«زنان بدون مردان» شهرنوش پارسی پور و «زمین سوخته»احمد محمود و «آواز کشتگان» و «رازهای سرزمین من» براهنی و رمان های اسماعیل فصیح گرفته تا «سمفونی مردگان» معروفی و «کلیدر» و دیگر آثار دولت آبادی و نمونه های دیگر، یا جدالها و گفتگوهای مکتوب و شفاهی منتقدان و نویسندگان نسل قبل میان خودشان شبیه آنچه در خصوص«کلیدر» دولت آبادی و«آینه های دردار» گلشیری بین براهنی و گلشیری درگرفت و موارد مشابه، اگر نشانه های جریان زنده و گاه خروشان نقد ادبی(مکتوب یا شفاهی) نبودند پس چه بودند؟!

 طی دهه های بعدی تاکنون نیز، گذشته از برگزاری جایزه های ادبی متعدد- از جمله جایزه آل احمد که در آن نقد هم مورد توجه است- مجله های مختلف از«کلک» و «بخارا»ی دهباشی و «کارنامه» و «تجربه» و«آزما» و بقیه گرفته تا «ادبیات داستانی» و «کرگدن» و دهها مورد مشابه و غیرمشابه دیگر و با احتساب نشریات و فصلنامه ها و گاهنامه های منتشره در مرکز و شهرستانها مثل«عصر پنجشنبه» در شیراز با سردبیری شهریار مندنی پور و بقیه نشریات،که بردن نام شان هم دیگر در یک مقال نگنجد، مگر برای نقد و تحلیل و مجادله و مصاحبه و مناظره موضوعی جز ادبیات و آثار ادبی منتشره در زمان گذشته و حال خود داشتند؟ مثلا آنچه در«جمع‌خوانی»های مجله کارنامه- در معرفی یک چهره‌ی برجسته ادبی داخلی یا خارجی و تحلیل آثار او در هر شماره- منتشر می شد، اگر تفسیر و تحلیل و نقد با رویکردهای مختلف آن نبود پس چه بود؟!

البته تردیدی نیست که بایکوت ها، تخریب ها، غرض ورزی ها و برخوردهای سیاسی ایدئولوژیک فراتر از متن اثر یا دور از قواعد و ادب و آداب جهان ادبیات و فرهنگ نیز در این بحبوحه، گرد و خاک به پا کرده اند که در حلقه نقد به حساب نمی آیند؛ اما تعداد قابل توجهی از نوشته ها و یادداشت های بلند و کوتاه یا اظهارنظرهای مکتوب(در قالب مصاحبه)که در این نشریات سر و کارشان با داستان ها و رمان ها بوده و بیش و کم همراه با دانش و ابزار لازمه این کار، نشانگر آن است که رود بزرگ و چند شاخه و جوشان و خروشان مطالعات ادبی و نقد و تحلیل های ادبی جاری بوده است، رودخانه ای که انصافا هر جا نشانی از رشد و نمو و سبزینگی و برگ و بار و میوه دیده- و ببیند خود را به پای آن رسانده و می رساند.

اینجا لازم است گریزی به سرچشمه ها و منابع و ماخذی بزنیم که طی همین چند دهه اخیر دانش و ابزار نقد را به حوزه مطالعات ادبی ما انتقال داده اند، منابعی که بر تارک آنها کتاب هشت جلدی«تاریخ نقد جدید» رنه ولک با ترجمه سعید ارباب شیرانی می درخشد. شاید امروزه که حدود سه و نیم دهه از انتشار کیمیا خاک گذشته، دکتر براهنی دیگر فضای نقد ادبی ایران را احتیاج آن به«مطالعات ادبی و درک تئوری و فلسفه ادبیات» نداند، گرچه کم و کیف جریان نقد ادبی، همچنان راضی کننده و پاسخگوی جریان آفرینش های ادبی نباشد. اما جریان یا واقعا نهضت ترجمه(و گاهی تولید)کتاب ها و مباحث مرتبط با نظریه های ادبی و رویکردهای نقد و تاریخ نقد ادبی در عرصه جهانی، طی همین چهل و اندی سال پس از انقلاب خصوصا دو سه دهه اخیر بسیار چشمگیر بوده است؛ انتشار کتاب دو جلدی«ساختار و تاویل متن» بابک احمدی در آغاز دهه هفتاد را هم می توان در حوزه معرفی نظریه های ادبی و رویکردهای نوین نقد، با توجه به مقطع انتشار آن و سلطه دامنه محدود و کهنه شده ای از قلمرو وسیع نظریه ها و رویکردهای نقد ادبی تا آن زمان، اتفاقی مهم دانست. همینطور انتشار آثاری چون «راهنمای رویکردهای نقد ادبی»(گروه مولفان/ترجمه زهرا میهن خواه/ انتشارات اطلاعات/1370)و کتابهای متعدد دیگر در این حوزه از همان دو دهه قبل در شناخت نظریه های ادبی، از تری ایگلتون و رامان سلدن گرفته تا دیوید لاج و دیوید دیچز و ده ها نظریه پرداز یا نظریه شناس با مباحث متنوع در حوزه نقد ادبی.

حتی برشمردن گزیده کتاب های منتشر شده در سه زمینه نظریه ها و رویکردهای نقد ادبی، ادبیات داستانی خارجی، ادبیات داستانی و داستان نویسان ایرانی طی دهه های اخیر، به فهرستی چنان بلند بالا می انجامد که اگر از فهرست رمان ها و مجموعه داستان های منتشر نشده خارجی و داخلی بیشتر نباشد کمتر نیست. به عنوان یک نمونه، مخاطبان این نوشتار را ارجاع می دهم به فهرستی که نویسنده و منتقد گرانمایه و فقید ادبیات داستانی ایران، زنده یاد فتح الله بی نیاز تهیه نموده و در فضای مجازی تحت عنوان«صد کتاب برای منتقد شدن» در دسترس است. تازه اینها اغلب در حوزه نظری نقد ادبی اند نه  تک نگاریهای انتقادی و تحلیلی که در باره آثار ادبی خارجی یا ایرانی منتشر شده اند و آنها نیز فهرستی چند ده شماره ای می سازند. جای دریغ است که جز«کتابشناسی انتقادی ادبیات معاصر ایران»که شاهرخ تندرو صالح با همکاری کریستف بالایی در حدود دو دهه پیش منتشر کرده اند، یک کتابشناسی به روز از نقد ادبیات داستانی ایران نداریم یا راقم این سطور چنین کتابشناسی ای ندیده است. امید که مخاطبانی خبر از اتفاقاتی در این حوزه داشته باشند و این دریغاگویی بیراه باشد. اگر یک کتابشناسی حاوی نقدهای منتشر شده در خصوص داستان ها و رمانهای فارسی در مطبوعات چنان که در برگیرنده نقدهای دو دهه اخیر و خصوصا دهه اخیر در دسترس نیست، تدوین آن ضروری است.

 از کتاب های مربوط به نقد و تحلیل داستان ها و رمان های خارجی هم اگر بگذریم و به فراخور بحث حاضر، عجالتا و اختصاصا بر نقدها و تحلیل های متمرکز بر ادبیات داستانی ایران متمرکز شویم، باز شاهد کارنامه ای پر برگ و بار خواهیم بود. اگرچه در این کارنامه پرداختن به ادبیات داستانی ایران بدون قرار گرفتن تحت تاثیر نامها نمره قبولی نمی گیرد و عمده آن تک نگاری ها درباره نویسندگان بزرگ و تثبیت شده ایران- چون صادق هدایت و سپس ساعدی، گلشیری، دولت آبادی و بهرام صادقی و احیانا یکی دو تن دیگر- بوده است، که دلیل آن هم جز پر برگ و بار بودن و موفق بیرون آمدن این نویسندگان از آزمون زمان، این نیز هست که جز آقای دولت آبادی- که وجودشان سلامت و پاینده باد- بقیه رخت به دیار باقی کشیده اند و کارنامه تولید ادبی شان بسته شده، چنان که بشود برای رسیدن به تحلیل و نقدی جامع و فراگیر، تمام آثار آنان را در اختیار داشت. در این میان تعداد کتاب ها و مقالاتی که درباره صادق هدایت- بویژه در نقد و تحلیل بوف کور- نوشته شده، فهرستی بالا بلند را تشکیل می دهد که از میان آنها آثار قابل تاملی دیده می شود از یوسف اسحاق پور و م. ف. فرزانه و محمد تقی غیاثی و محمدعلی همایون کاتوزیان و محمد صنعتی گرفته تا شاپورجورکش و جعفر مدرس صادقی و محمود نیکبخت و حبیب احمدزاده و دیگران که از نسل ها گرایش های ادبی و فکری متفاوت هستند و با رویکردهای مختلف نقد به سراغ هدایت و شاهکار او رفته اند. آیا همین آثار تحلیلی یا انتقادی گاه بشدت جدی، برای نقض آن گزاره فقدان یا کمبود نقد، شواهد مثالی روشن نیستند؟

 از سوی دیگر نقد نویسی نویسندگان نیز سابقه دارد. میرعابدینی سه مقاله با عناوین «محمدعلی جمالزاده منتقد»، «صادق هدایت منتقد» و«هوشنگ گلشیری منتقد» درنشریات «جهان کتاب» و «کتاب ماه ادبیات و فلسفه»(گرد آمده در کتاب«در ستایش داستان») نوشته که در تکمیل این مبحث خواندنی اند. در نسل های بعدتر نیز نویسندگانی که بر داستان های دیگران تحلیل و تفسیر و  نقد نوشتند کم نبودند، گرچه جنبه شخصی و سلیقه ای آنها غالب بود اما یک ویژگی دیگر و قطعا خاص این نقد و تحلیل ها این است که نویسندگان شان جریان خلاقیت را می شناسند و لاجرم با آمیزه ای از نگاه علمی و نگاه حسی و همدلانه بر کار نویسندگان محبوب خود تفسیر و نقد اخلاقی و محتوایی یا صوری و ساختاری می نویسند. در همین مسیر و ادامه همان اختلاف های فکری و سیاسی اعتقادی طیف نویسندگان و منتقدان اصطلاحا انقلابی و مذهبی با طیف نویسندگان و منتقدان اردوگاه روشنفکری یا سکولار یا لیبرال یا هر نام دیگری که به هم می دهند، طی این سالها شاهد نقدهای چهره هایی چون محمدرضا سرشار(رضا رهگذر)بوده ایم که پی گیرانه در کار نقد- عمدتا اخلاقی و محتوایی-آثار نویسندگان مطرح نسل گذشته و حال خود بوده است.

  در اقلیم فکری و رویکرد اساسا متفاوت تری، تحلیل های دکترآذر نفیسی از آثار هدایت و چوبک یا تک نگاریهای انتقادی و تحلیلی مفصل منتقدانی برخاسته از فضای آکادمیک مثل دکتر قهرمان شیری درباره گلشیری(جادوی جن کشی)، دولت آبادی(از واقعیت تا استعاره) و ساعدی(همسایه هدایت)و بویژه تالیف ها و ترجمه های مهم و جریان ساز دکترحسین پاینده در عرصه نقد ادبیات داستانی معاصر، اتفاق های قابل توجه بوده و هستند. همچنین در سالهای آغازین دهه نود، کارگاه های نقد و تحلیل رمان که دکترپاینده در تکمیل ترجمه ها و تالیف ها و گفته ها و نوشته های ارزنده خود در حوزه نقد ادبی برگزار نمود، در کنار نشست هایی با چهره های نقد دانشگاهی چون دکتر امیرعلی نجومیان، از دیگر فرازهای قابل توجه جریان نقد ادبی طی سالهای اخیر بوده اند.

در کنار این جریان، داستان های کوتاه یا رمان های جهانی و ایرانی متعددی در قالب کتابهای آموزشی تحلیلی متعدد به همت پژوهشگران و مترجمان و منتقدان و گاه نویسندگان ایرانی، مورد  نقد و تحلیل قرار گرفته اند. کسانی چون صفدر تقی زاده و جمال میرصادقی و محمد بهارلو و احمد گلشیری و حسین آتش پرور از جمله این افراد هستند که به نیت تاریخ نگاری یا تحلیل ادبی یا آموزش نظریه های ادبی یا دیگر اهداف و رویکرد های تحلیلی و انتقادی، مستقیم یا غیرمستقیم پا به وادی نقد ادبی گذاشته اند. همچنین پژوهش ها و تحلیل هایی چون کتاب آذر نفیسی در باره ناباکوف، تحلیل های متفکری چون دکتر داریوش شایگان در باره شاهکار پروست، نوشته های دکتر بهرام مقدادی درباره کافکا و نمونه های دیگر. اگر نام هایی شایان ذکر ازقلم افتاده اند، جز آنکه از کم اطلاعی نگارنده است، دلیل دیگری است بر اینکه در این عرصه آنقدر نام ها هستند که به راحتی زیر بار قبول گزاره فقر نقد ادبی نرویم. اگر عبارت«منتقدان ادبی ایران» را در فضای مجازی- در همین ویکی پدیا- جستجو کنید،  به حدود 150 نام به عنوان ناقد ادبی در طول صد سال گذشته برمی خورید که دست کم نیمی از آنان انصافا با تفاوت هایی از هم، چهره هایی جدی با آثار انتقادی و تحلیلی معتبر یا قابل قبول هستند.

جدا از نام ها و چهره هایی که در درون حوزه نقد ادبی به شیوه های و با رویکردهای گوناگون فعال بوده اند و تعدادی از آنها ذکر شد، و گذشته از حضور همیشگی دغدغه نقد و اهتمام ورزیدن به نقش و جایگاه آن در مطالب و مصاحبه ها و مقالات بسیاری از نشریات ادبی در این سالها، پژوهشگرانی هم بوده اند که اهتمام خود را صرف بررسی مسائل و چالش های مختلف حوزه ادبیات داستانی ایران، از جمله وضعیت نقد و انتقاد ادبی کرده اند. به عنوان نمونه، شاهرخ تندرو صالح -که در سخن از کتابشناسی نقد نام اش ذکر شد- در کتاب دو جلدی اش با عنوان اصلی«نگره‌شناسی نقد ادبی در ایران معاصر» و عناوین فرعی«گفتمان سکوت» و«حکایت نسل بی سخنگو» به آسیب‌ شناسی مسایل عمومی ادبیات داستانی ایران از جمله وضعیت قابل انتقاد نقد ادبی می پردازند. چهره هایی که در این دوکتاب با آنها گفتگو شده افراد فعال و شناخته شده در عرصه ادبیات داستانی در حوزه های نویسندگی و ترجمه و نقد هستند. دیگر کتاب منتشر شده به کوشش تندرو صالح یعنی«نقاب نقد- چیستی نقد ادبی در ایران» در گفت و گو با چهره هایی چون کریستف بالایی، عنایت سمیعی، مراد فرهادپور، مدیا کاشیگر و حسن میرعابدینی مجموعه خواندنی دیگری در حوزه نقدادبی و شناخت وضعیت نقد ادبی داستان معاصر فارسی است.  

 در سالهای اخیر، جز حضور منتقدان/ نویسندگانی که به عنوان روزنامه نگار ادبی در روزنامه ها و نشریات چاپی آغاز به کار کردند- همچون مهدی یزدانی خرم و علی شروقی و دیگر همکاران و دوستان هم نسل شان- منتقدانی هم در عمدتا در فضای مجازی با درجات متفاوتی از کم و کیف نوشته هایشان در جای جای کشور می نویسند. با وجود مضرات و عوارض موجود در فضای مجازی ناشی از همان مساله یا تشبیه معروف «اقیانوسی با یک بند انگشت عمق»، گاه شاهد جاری شدن جویبارها یا رودهایی در همین فضا بوده و هستیم که به جریان کلی نقد ادبی تحرک و به همان دریاچه عمق بخشیده اند. امروزه دیگر شمار این جوانها یا باتجربه هایی که در نشریات چاپی یا در وب سایت های ادبی و نشریات ادبی مجازی یادداشت و نقد و تحلیل می نویسند، چندان قابل توجه است که بیم آن می رود ذکر نام فقط تعدادی از آنان و از قلم افتادن نامهای دیگر شائبه ارزشگذاری ایجاد کند. مهم آن است که این فضای مجازی و در دسترس همگان، فضایی متکثر ساخته و در چنین فضایی شاید رهبری یا مرجعیت نقد ادبی هم- چنان که مطلوب و مراد آقای دکتر براهنی است - عملی یا اساسا ضروری به نظر نرسد. مهم این است که یک نسل تازه نفس با آگاهی از مطالعات و نظریات ادبی به روز در جهان ادبیات، بر بستر یک جریان زنده در عرصه نقد، می نویسند و به عنوان یک کل، ظرفیت آن را دارند که سلیقه عام و خاص را در اقبال به آثار ادبی موفق و برخوردار از جانمایه مضمونی و ساختاری رهبری کنند. حال اگر در بین این منتقدان یا فعالان در عرصه روزنامه نگاری ادبی«دکتر جانسون» ظهور نکرده برای آن است که خبری از ظهور یک شکسپیر هم در میان نویسندگان نبوده است!

  شخصا اطلاع ندارم آیا در این برهه از زمان، انجمن و تشکل و کانونی وجود دارد که همه ناقدان و فعالان حوزه نقد داستان و رمان را گرد آورد و به حرکت ها و همت های فردی در عرصه نقد نویسی تمرکز بخشد؟ اگر چنین نیست، آیا عقلا و بزرگان و فعالان این عرصه نمی توانند به ایجاد مجمع و انجمنی برای منتقدان ادبی بیاندیشید و مرامنامه ای تنظیم کنند و حدود و اخلاق و اصولی وضع نمایند برای آنکه صدای منتقدان شنیده شود و نقدهایشان بی اعمال نفوذ و نظر محفل های خصوصی یا نهادهای دولتی منتشر شود و جشنواره ها و نشست هایی برای عیار سنجی همین نقدها  نیز صورت پذیرد؟!

 

کمبود نقد یا کمیابی آثار قابل نقد؟

تا به اینجا از تاریخچه و سابقه مطالعات ادبی و نقد ادبی گفتیم تا  شاید آن تصور رایج تقلیل گرایانه کمی تعدیل شود. اکنون می توان در همنوایی با آن دسته منصف از ناراضیان از کم و کیف نقد ادبی گفت وگو کرد؛ بیایید کمی در این گزاره هم تامل کنیم که فقر جریان نقد، حاصل آثار فقیر یا کم مایه است. بیایید یک بار هم که شده فرض کنیم که یک دلیل مهم غیاب نقد روشمند و راهگشا و گفتگو کننده با اثر، همان نقدی که جامعه ادبی در جستجوی آن است و نمی یابد یا کم می یابد، کم یافت شدن اثری است که قابلیت و بداعت شکلی و غنای محتوایی چنان نقدی داشته باشد. به قول فروغ، هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد. وقتی همت و حوصله و تحقیق و تامل و تبحر و تعهدی چنان در کار باشد که نویسنده ای سالها سال جان و دل و دیده بر سر کاری گذارد تا رمانی چون«کلیدر» پدید آید، بیش از سی منتقد و نویسنده و شاعر و جامعه شناس و ایران شناس و زبان شناس در نشریات و نشست های مختلف - با رویکردهای انتقادی متنوع، از آن به قصد نقد و تحلیل می نویسند و سخن می گویند چنان که مثلا از مجموع شان کتابی حجیم و چهارصد و چند ده صفحه ای پدید آید.(7) این همه نقد و تحلیل بر آثار هدایت و ساعدی و گلشیری و دولت آبادی و سووشون سیمین دانشور و آثاری دیگر در دهه ها و دوران های مختلف که خود را پیش چشم خوانندگان و ناشران و ناقدان کشانده و به چاپ های متعدد رسیده و نقدهای مختلف و متنوع دریافت کرده اند- حتی اثری چون شوهر آهو خانم که به فراخور زمان انتشار خود پیشرو و جریان ساز بود- مصادیق این فرموده حافظ اند که تشریف نقد بر بالای آثار موفق و ریشه دار و جاندار کوتاه نبوده و نیست.

نقد روشمند و درست و اصولی، خود با  قامت افراشته داستان ها و رمان های خوب قد می کشد و این گونه قامت بلند و سرافراز آنها را هم می نمایاند. به فرموده جامی، پریرو تاب مستوری ندارد! مگر ممکن است رمانی شایسته دیده شدن، دیده و نقد نشود؟... اثر دیدنی و خواندنی، نادیده و ناخوانده نمی ماند و منتقد به شوق آمده برای گفتگو و اختلاط با اثری خوب، از صرافت چنین بده بستانی نمی افتد و دعوت چنان اثری را برای نقد و تحلیل نا دیده نمی انگارد. اگر منتقد اثری را دوست داشته باشد و طنین دغدغه  خود به عنوان انسان حاضر در عصر خود را ببیند، نمی تواند به زیبایی های اثر یا نازیبایی هایی که زیبایی اثر محبوب اش را مخدوش می سازد بی اعتنا بماند. داستان یا رمان خوب به شهر یا خطه ای جذاب می ماند که مخاطبان- و منتقدان را برای سفر به آنجا ترغیب می کند؛ طبیعی است مسافران هر چه بیشتر از دیدار این جهان یا شهر یا اقلیم تازه حیرت زده شوند و به تجربه ای تازه در این سفر دست یابند، از آن بهتر و بیشتر و شوقمندانه تر می گویند و دیگران را به خواندن آن ترغیب می کنند. منتقد در این میان سفرنامه نویس کنجکاوتر و گردشگر پر هیجان تری است که از سهیم کردن لذت و تجربه خود از این سفر با بقیه مسافران عادی یا آنها که هنوز بدان جا سفر نکرده اند، لذت می برد یا برای نوشتن سفرنامه معنوی خود از سفر به شهر آن داستان احساس مسئولیت اجتماعی و فرهنگی و فردی می کند. او طبعا پیچ و خم ها و دشواری ها و کاستی های سفر را بر می شمارد یا فضاها و اقلیم های دور از چشم یا در پرده را برای مسافران کم تجربه یا کم دقت دیگر شرح می دهد.

البته دو تبصره بر این استدلال وارد است. یکی اینکه آثاری خوب به صرف معرفی نشدن و اطلاع رسانی ضعیف- از جمله به چشم همان منتقد کمیاب گوهرشناس- دیده نشوند، دیگر آنکه رمان و داستانی واقعا پر و پیمان و پرداخته از نظر اندیشه و نگاه و شکل روایی نو، چنان پیشرو و جلوتر از زمان خود باشد که منتقد نیز در کشف و هضم و فهم آن مشغول تامل و تصمیم باشد و تا آن را فهم نکرده، در نقادی خود چنان که در خور آن اثر باشد تامل ورزد و شتاب نکند. به عبارت دیگر، همچنان که نباید انتظار خلق آثاری پخته و بزرگ در خور وقایع روزگار- انقلاب و جنگ و تحولات اجتماعی چهل سال اخیر- طی همین سالها یا با فاصله کم از آن داشت و از صبوری و گذر زمان برای فهم و تحلیل و درونی کردن تحولات و حالات این روزگار متلاطم برای نویسنده گریزی نیست، نقد آثار خوب هم لزوما با واکنش آنی و بلافاصله بعد از انتشار اثر مورد انتظار نیست. گاه عمق و  گستردگی ابعاد اثری پیشرو با فاصله ای که از دیگر آثار هم عصر خود می گیرد، به میزانی است که حتی منتقد نیز به زودی آن را به خوبی نمی تواند دید. البته منتقد هوشمند و گوهر شناس، همپای آن نویسنده خلاق و اندیشمند که پرتو نگاه اش جلو تر از زمان خود را دیده، ارزشهای پنهان آن اثر را درمی یابد و جایگاه ویژه آن را نشان می دهد.

در نقطه مقابل، وقتی داستان ها و رمان هایی فاقد پایه و مایه ای در ساختمان ادبی و فنی (ادبیت) یا در مضمون(درونمایه)و چشم اندازهای موضوعی خود باشند، یا دغدغه های مضمونی و شکل و شمایل روایی شان تقلید از آثار منتشر شده و احتمالا جایزه گرفته و تحسین شده یا کار مکرری در یک روال رایج باشد و چشم انداز مضمونی یا شکلی تازه را پیش چشم منتقدان و مخاطبان خود نگشاید، منتقد دلیلی برای نوشتن در باره آن نمی یابد، چرا که چیزی تازه در آن نمی یابد. آیا این خود نوعی مواجهه انتقادی نمی تواند باشد؟ چرا نتوان سکوت منتقدان- همان منتقدان مطلوب و کمیاب- را سرشار از ناگفته ها دانست؟ وقتی اثر یا آثاری معرفی هم می شوند و به چاپ متعدد نیز می رسند اما همچنان نقد درخور و جدی بر آنها نوشته نمی شود، جدا از ملاحظه کاری یا روا داری ویژه فرهنگ ما- مثلا اینکه نفس همین جریان نیم بند کتابخوانی هم گرفته نشود- چه عاملی می تواند در میانه باشد جز اینکه منتقدی که ادبیات و نقد را جدی می گیرد و آن را تعارف یا طعنه و تخطئه نمی داند، کل ماجرا را جدی نگیرد و بگذارد ناشر و نویسنده موج آفرین موج اش را بیافریند و نفس داستان خوانی را مبارک بداند اما همچنان اثر پرهیاهو را قابل گفتگو و نقد و تامل به معنای اخص کلمه نداند؟!

 

کجا ضرورت نقد پیش می آید؟

بله منتقد روشمند و حسابی، البته به سراغ اثر بد و بی پایه و بی معنا و مضمون نمی رود و این نادیده گرفتن خود بهترین نقد است، مگر در برخی وضعیت های ویژه؛ وقتی همان اثر ضعیف و پرت از قلمرو ادبیات، به دلایل اقتصادی یا ایدئولوژیک یا جایگاه غیر ادبی نویسنده یا اعتماد به نفس بی بنیاد و جاهلانه او یا هر دلیل فرامتنی و نامربوط به قلمرو ادبیت ادبیات، تبلیغ و تحمیل و تشویق شود و بیم گمراهی فکری با نام و ادعای ادبیات و داستان و رمان و یا تنزل سلیقه عمومی برود. گاه نیز ضرورت ایجاب می کند که منتقد خوب در باره آثار ضعیف– خصوصا اگر آن را با تبلیغ و تمجید نابجا ارزشمند جا زده باشند- بنویسد، چون مجال مناسبی برای یادآوری مبانی و قواعد اولیه و بنیانی داستان و رمان و نشان دادن اثر مخرب فقدان آنها در آن اثر و هر اثر ناقص یا ضعیف مشابه است؛ در چنین مواردی، مخاطب یک نقد عالمانه  و همه جانبه بر یک اثر ضعیف، صرفا خوانندگان و نویسنده آن اثر نیستند، بلکه  کل فضای ادبی است و  آن نقد کارکردی آموزشی برای همه مخاطبان داستان و حتی برخی ناقدان دارد.

 منتقد حقیقی و کاردرست امروز- و هر روز و روزگار- باید بکوشد تا صدای نویسندگانی باشد که اثرشان در خور و قابل اعتناست اما تریبون و نشریه و محفل و دوستان صاحب قلم و نفوذ رسانه ای و مرجعیت ادبی و انتقادی درخور و به حد کفایت و ضرورت وقت، در اختیار ندارد. نیز باید شهامت و صداقت و خلوص و بی ملاحظگی علمی و انتقادی لازم را داشته باشد که ضعف های نویسندگان و آثار سوار بر موج های ساخته شده بی ربط با متن اثر را با نقد دقیق و اصولی، بر شمرد و پرده هوچیگری ها و موج سازی ها و لابی گری های سازمان یافته و نه چندان مرتبط با جریان نقد را کنار بزند. خلاصه، اثر را ببیند نه صاحب نامدار یا گمنام آن را. آنگاه هم خود و هم داوری نهایی زمان به سلامت و برکت کار او خواهند بالید و جای خالی اش را هر گاه کنار بکشد یا کنارگذاشته شود، احساس نموده و آن منتقد و آن نوع نگاه انتقادی را  دوباره فرا خواهد خواند.

 

آیا نقد خواه و  نقد پذیریم؟ و منتقدان محبوب اند؟!

 آیا واقعا تمام نویسندگان دغدغه نقد آثارشان را دارند؟ چرا عده ای از آنان که از فقدان نقد علمی و درست و اصولی ابراز تاسف می کنند به  مصاحبه های متعدد با نشریاتی تن می دهند که در آنها نقد حسابی بر اثر آنان یا دیگران منتشر نمی شود؟! آیا داستان نویس، هنرپیشه سینماست که صرفا اینجا و آنجا گفتگو و احیانا آثار خود را تحلیل! کند؟! البته حضوردر جلسات نقد شفاهی به فرض حضور ناقدانی عالم و عادل اما تعارف گریز، برای نویسنده خیلی هم لازم و مفید است.  نشریه مدعی ادبیات باید نقد جدی بر ادبیات منتشر کند، بر رویکرد خود به فلان گونه های ادبی آگاه باشد و برای انتشار نقد منتقد خط کش و کلمه شمار در دست نگیرد.

چگونه می شود بر رمانی چند صد صفحه ای با ده ها هزار کلمه، نقدی چند صد کلمه ای نوشت که نقد باشد و کلی گویی و بیانیه نباشد؟ چگونه می شود نقدی چالشی اما متقن و مبتنی بر نظریه های ادبی بر داستان و رمانی کم مایه و بی مبنا و بی جان و بی جهان داستانی از نویسنده ای خود خوانده نوشت، چنان که به تریج قبای خود دوخته او و«دوستان» اهل تعارف و تمجید گرداگرد او نخورد و مقبول طبع سردبیر یا دبیر ادبی متوقع «حمایت» از نویسنده هم بیافتد تا  منتقد به غرض ورزی! یا نقد منفی(؟!) متهم نشود؟ البته نقد صرفا برای چالش و مبارزه با نویسنده و اثر او به میدان نمی آید و بر عکس،  نقد و منتقد واقعی برای اثری غنی از مضمون و قوی در ساختار، با رویکردی تفسیری و تحلیلی و در صورت لزوم تبلیغی و تشویقی هم به میدان می آیند.

مقولات و امکانات مدرن، خرافه ها و عادات ناپسند و عوارض مدرن خود را هم به همراه می آورند. با  این دانش بند انگشتی اینترنتی و با  این کم حوصله گی ها در عصر«تندخوانی» و تند بینی، در عصر استیکر و جمله های پیش ساخته برای ارسال پیام، در عصر«ثقیل»! خواندن متن های نظری یا  انتقادی و عادت به اینکه منتقد زبان به مجیزگویی نویسنده بگشاید و در دو یا سه پاراگراف همراه با طنازی ها و اطلاعات تلگرافی، قال قضیه را بکند و تکلیف یک رمان مثلا ششصد صفحه ای را نهایتا در  یک یادداشت هزار و پانصد تا هفتصد کلمه ای روشن کند، تازه نیمی از آن هم خلاصه رمان یا شمردن نام فصل های آن یا شرح احوال و آثار نویسنده اش باشد! چرا در این نشریات همواره «حوصله» مخاطبان نقد معیار است و مشغله! و کمبود وقت شان؟! برای طالبان حقیقی نقد و معترض به فقدان یا ضعف آن، نقد عرصه درنگ و تامل است و جایی که درباره رمان چند صد صفحه ای«نقد» چند هزارکلمه ای را باید تاب آورد.

 نقد باید طلب شود، نقد باید پذیرفته شود. در فضای عموی ادبیات داستانی ما با وجود رواج ژست نیاز به منتقد – و نه مفسر و مبلغ – گاه وقتی نقد غیرمغرضانه اما عالمانه و جدی یک منتقد تصویر خوشایند رایج از اثر تا زمان پیش از انتشار آن نقد را بر هم زده، نزد ناشر و خصوصا نویسنده مایه دلخوری شده است.  البته منتقد حسابی از پیش آگاه است که باید تاوان عشق خود به روشنگری و تعهد خود به نگاه انتقادی و عزم خود به شکستن توهمات ادبی را بپردازد و پیه دلخوری ها و بی اعتنایی ها- و گاه تهدیدها و دشمنی ها و دشنام های جلی و خفی- را به تن بمالد. شاید مجال و صلاح نباشد به ذکر مصادیق بپردازیم؛ اما چند نویسنده یا گروه و محفل نویسندگی یا چند ناشر را می شناسیم که از منتقدی که نقدی جدی اما دارای مبنا و منطق بر آثار آنها یا مورد پسند آنها زده تجلیل کنند؟ اصلا در میان این همه جشنواره و مسابقه ریز و درشت داستان نویسی چند جشنواره برای نقد داستان و رمان با همین هیاهو و امکانات تبلیغی و هزینه های معنوی و مادی برگزار شده است؟!

 یکی از مهم ترین دلایل کمبود چنان منتقدانی که همه از غیاب شان می نالیم، وضعیت فرهنگی اجتماعی ای است که در آن کنشی به نام نقد به عنوان بزنگاه تمیز دادن سره از ناسره نه تنها بی دردسر نیست بلکه پر زحمت و گاه دشمن آفرین است. نقد همراه با نظریه و دانش اما بدون تعارف و ترس، بر هم زننده خودبزرگ پنداری هاست، و چنین منتقدی در فضای فرهنگی نه چندان آموخته با فرهنگ گفتگو- گرچه به ظاهر طلب و تمجید شود!- عملا در معرض بی اعتنایی قرار می گیرد.  کدام نقد حقیقی است که متن و لاجرم مولف را به هر میزان به چالش نکشد؟ به همین دلیل منتقد برای خواننده سطحی نگری که به توهم آفریده شده و ارضا کننده در داستان قانع است و برای نویسنده خودشیفته و خودمدار، بر هم زننده عیش و سرخوشی شخصی! است. اینها حس و حال و انرژی پیرامون منتقد و کار اوست و از آنجا که ناقد هم به هر حال یک انسان است، در طول زمان  به این موارد و مسائل بی اعتنا نمی تواند بود و همین رفتارها ممکن است او را از ادامه کار منصرف کند.

 اساسا نقد حتی در بهترین و عالمانه ترین نمود آن برای عده ای زیادی از خوانندگان داستان به اندازه یک داستان یا رمان سرگرم کننده و لذت بخش نیست، جز مخاطبانی که لذت دانایی و سنجش و تمیز سره از ناسره را درک می کنند و نقد را دریچه تازه ای می بینند که به جهان داستان مورد نظر و توجه آنان گشوده شده است. اما نقد جدی و چالش آفرین، برای بیشترخوانندگان و مخاطبان ادبیات داستانی، به طور کلی دلنشینی و خیال انگیزی اثر داستانی یک نویسنده را ندارد، هم چنان که فضای یک آبمیوه فروشی یا رستوران یا پارک یا کتابخانه دلنشین تر از فضای مطب یک پزشک است؛ البته در مثل مناقشه نیست! اما منتقد از آنجا که مستقیم یا غیر مستقیم به داوری می نشیند، چه برای نویسنده که خود و اثرش را دوست دارد و چه در نزد خواننده، مثل هر قاضی یا پزشک حتی اگر به نیت اجرای عدالت یا تشخیص بیماری و درمان کار خود را انجام دهد، موجودیتی دوست داشتنی و حضوری دلنشین  ندارد.

البته برای گروهی که تعدادشان چندان پرشمار نیست، همان گروهی که هنر و ادبیات و داستان نویسی را در عین خوشی ها و رنج های لذت بخش اش برای مولف و خواننده، سپهری برای تفسیر و تعبیر یا درک بهتر جهان و جان آدمیان روزگار می دانند، ناقدی که در برخورد با پیکره آثار ادبی به مثابه موجوداتی زنده، اهل گفتگو و معاینه و درد شناس و داروشناس و گاه جراح است؛ نه تنها بیگانه و بر هم زننده عیش نیست که طبیبی خیرخواه است و وجودش نهایتا موجب بقا و  بهبودی است؛ گر چه در نگاهی عوام زده و سطحی به ادبیات، بنا به همان عبارت معروف «حکایت نویس مباش چنان باش که از تو حکایت کنند»! عده ای نوشتن نقد را نزد خود کاری کم ارج تر از نوشتن داستان می دانند، اما نزد همان فرهیختگان و عاقلان قوم، وزن و اعتبار و اثرگذاری فرهنگی یک منتقد خوب و برخوردار از دانش و منش نقد به مراتب از یک یا چند نویسنده سست قلم و فاقد اندیشه و خلاقیت بیشتر است. در هر حال، به جای آوردن  شان و جایگاه نقد و ناقد، کار متولیان ادبیات داستانی- اعم از ناشران داستان و رمان و سربیران و دبیران نشریات ادبی و صفحات ادبی- در  رسانه های عمومی حقیقی و مجازی است.

 با چند پرسش دیگر این بخش را به پایان ببرم: چند درصد از ناشران از مشاوره مداوم منتقدان بهره می برند؟ چند درصد از داستان ها و رمان ها «قبل از انتشار» از لحاظ یک منتقد می گذرند؟ چند درصد از مدیران مسئول نشریات ادبی یک منتقد «استخدام» کرده اند یا به هر طریق دیگری از او پشتیبانی مادی و معنوی می کنند تا بی دغدغه، وقت و دقت و حوصله و تام صرف کند تا نقدی چنان که متقن و مطلوب و گمشده همگان است بر رمان ها و داستان های منتشر شده بنویسد؟ چند درصد از نویسندگان اثر خود را برای خوانش انتقادی قبل از چاپ، به صاحبنظران و ناقدانی خارج از حلقه دوستان و دوستداران خود نشان می دهند؟ چند درصد از آنان پس از انتشار اثر خود واقعا دوستدار «نقد»اند و نه تعریف و تمجید؟ چرا نویسندگانی با آنکه کوچکترین واکنش انتقادی- اعم از منفی یا مثبت- در برابر آثار متعدد پیشین خود نمی بینند، یا حتی مورد اقبال هر طیف از خوانندگان قرار نمی گیرند، پی در پی آثار بعدی شان را منتشر می کنند؟! چرا سکوت فضای نقد را نشانه رضا می بینند؟! و چرا نویسندگانی پس از دریافت نقدهای مستدل بر آثار قبلی شان، در آثار بعدی شان نیز در به روی همان پاشنه های زنگ زده و نا کارآمد می چرخد؟! نیکوتر نیست که آنان همچنان به قول خود«کار خودشان را بکنند» و دست کم در فقدان نقد و منتقد آه حسرت  نکشند؟!

 

غربال به دست ها  می آیند

 این نوشتار را صرفا آغاز یک گفتگو بدانید یا ورود به گفتگویی که در فضای علنی یا پشت صحنه ادبیات داستانی ایران جریان دارد. باری گرد و خاک ها و غبار ها فرو می نشینند و خاک های کیمیا شده و خرده های زر به غربال نقد در زمان خود نمایان می شوند و به چشم می آیند و نور خود را می افشانند. افق پیش رو هم برای نویسندگان و هم منتقدان ادبیات داستانی امروز و فردای ایران روشن است، چرا که پس از حدود یک قرن بحث و گفتگو و نوشتن و گفتن از نبود سنت نقد و نبود نظریه و فرهنگ گفتگو، هم سنت نقد و هم لوازم فرهنگی آن تمرین شده و می شود و پرسشگری، دیگر نه یک معضل و تهدید، که فرصت شمرده می شود؛ بالاخره آن همه ترجمه و تالیف و تمرین نقد نویسی و نقدپذیری یا تولید آثار بد که در فقدان نقد، سرنوشتی جز بد اقبالی و فراموش شدن نداشته اند، اثرش را نهاده و خواهد نهاد؛ دیگر چندصدایی و تکثر در جهان نگری ها و اندیشه ورزی ها، در رمان نویسی و نقد نویسی و رواج  فرهنگ نقادی و نگرش انتقادی جا افتاده اند.

 نویسندگان خوب، منتقدان خوب پرورش می دهند و بالعکس. رویدادهای عظیم سیاسی و اجتماعی و فکری در این سرزمین، درونمایه ها و موضوعات و تصویرهای بی شمار برای الهام بخشیدن به نویسندگان دغدغه مند و برخوردار ازآگاهی به احوال انسان این دوران در خود دارند. آری تیغ ممیزی هم می برد، همیشه و همه جا کمابیش چنین بوده اما خلاقیت  نویسندگان خوب در تنگناها نیز کار خود را می کند و آنان اثر خود را می آفرینند و بر جهان و جان خود و پیرامون خویش تاثیر می گذارند. هم بوف کور، هم مرشد و مارگریتا، هم دکتر ژیواگو که هدایت و بولگاکف و پاسترناک با خون دل در خفقان آورترین دوران های سیاسی و اجتماعی نوشتند، محصول دوران هایی بوده اند که تیغ سانسور چون شمشیر داموکلس بالای سرشان بوده اما مانع خلق آن آثار نشده است. شعر جامی را با دلالت معنایی دیگری در اینجا کامل کنم: پری رو تاب مستوری ندارد/چو در بندی ز روزن سر بر آرد.

اگر مضمون و دغدغه ای بزرگ و ناظر به وضع جهان و زمان و احوال عمیق انسان درگیر مسائل دوران، به سان دیدار یک پری رو نویسنده را شیفته خود کند و قرار و آسایش از او بستاند، سرانجام از پس دیوارهای ممیزی نیز به شکلی سر از روزن بیرون برخواهد آورد و دل های خوانندگان و منتقدان را خواهد برد. دهه پیش رو دهه شکوفایی ادبیات داستانی ایران است و این ققنوس از خاکستر خود بر خواهد خواست. داستان های جاندار و مایه دار و دغدغه مند و رمان هایی با جهان چندصدایی، دیر یا زود به نقدهای خوب و نظام مند و غنی و سودمند- به حال نویسنده و خوانندگان اش- منجر می شوند. دیگر نه چنان است و خواهد بود که انتشار هر گرد و غبار در فضا زرافشانی دیده شود، نه اگر گوهری قیمتی در صدف جان آگاه نویسنده ای خوب پرورده شد و در قالب اثری ارزشمند و درخشان تولد یافت، باید نگران غیاب گوهرشناسان بود. کاروان ادبیات راه خود را می پیماید و به قول نیما، آن که غربال به دست دارد از عقب کاروان می آید.

        منبع: فصلنامه فرهنگی، هنری، ادبی «سَدا» - شماره 6- تابستان 1399

 

         پی نوشت ها

  1. گفتمان سکوت/پیرامون مسائل عمومی ادبیات داستانی پس از انقلاب/تهیه و تدوین شاهرخ تنرو صالح/ انتشارات شفیعی. 1379- ص 107
  2. همان. ص 338
  3. کیمیا و خاک. رضا براهنی/ مرغ آمین/چاپ سوم-1368/ص 168
  4. در ستایش داستان/ مقاله ها و گفتگوها/حسن میرعابدینی/نشر چشمه/1389
  5. تمام نقل قول های این نوشتار از کتاب: نخستین کنگره نویسندگان ایران- تاریخ انتشار 1326- بر نسخه ای که در دسترس من بود نام ناشر درج نشده است.
  6.  بحران رهبری نقد ادبی و رساله حافظ/: رضا براهنی/ناشر: دریچه/۱۳۸۰ (ص24)
  7. بیست سال با کلیدر- مجموعه نقدهای منتشر شده بر رمان کلیدر در نشریات(424صفحه)/ نشر کوچک/1380
مد و مه/سه شنبه ۱۴ امرداد ۱۳۹۹

نظرات:
اخبار برگزیده