دیدار با بهرام صادقی، نویسنده ای که شفاهی نوشتن پیشه کرد!

گفتگو کننده جلال سرفراز

دیدار با بهرام صادقی، نویسنده ای که شفاهی نوشتن پیشه کرد!

به عنوان نقطه آغاز پروندهای برای ادبیات دهههای سی و چهل، هیچکس مناسبتر از بهرام صادقی، بهنظر نمیرسد. چهرهای که نه فقط در میان این نسل که درمیان نویسندگان همهی نسل های بعد از خود نیز چهره‎‎ای ممتاز و سرآمد بود. خوشبحتانه از صادقی چند گفتگو باقی مانده که میتواند نشان دهنده حال و احوال و دیدگاههای ایننویسنده uزلتنشین باشد. گفتگوی زیر به میانه دهه پنجاه برمی گردد، زمانی که سالها بود صادقی  به شدت از فعالیت های خود کاسته و همانطور که گفتگو کننده نوشته مدتی بود که شفاهی داستان مینوشت!

***

دیداری با بهرام صادقی

جلال سرفراز

“سالهای دراز است که بهرام صادقی نویسنده‎ی خوب‎ معاصر از قلم بیزار شده است. بعد از “سنگر و قمقمه‎های‎ خالی” دیگر از او کتابی ندیدم، و حتی قصه‎ای در جائی. او کتاب و داستان معروفش “ملکوت” را چند بار تجدید چاپ‎ کرده است و انگار دوباره قصد نوشتن ندارد، البته به‎طور کتابی. چون آنطور که دوستان می‎گویند صادقی قصه‎ی شفاهی‎ می‎نویسد. یعنی وقتی به یاری می‎رسد، بعد از سلام شروع‎ می‎کند به خواندن قصه‎ای و می‎خواند و می‎خواند، انگار که از روی کاغذ می‎خواند، بعد هم خداحافظی می‎کند و می‎رود.

دوستان یادشان باشد وقتی سراغ صادقی می‎روند ضبط صوت‎ را فراموش نکنند. . .

این متن خبری بود که درستون چهره‎ها و خبرهای کیهان، زیر عنوان “بهرام صادقی‎ قصه‎ی شفاهی می‎نویسد” چاپ و منتشر شد، مدتی برای جویا شدن از حال او، و اینکه این خبر راست است یا دروغ، در جستجویش بودیم و نیافتیمش، تا اینکه بالاخره بخت یارمان شد، و در گوشه‎ای خلوت ساعتی باهم نشستیم و در اطراف کارهای تازه‎ا او و مسائل دیگر حرف زدیم، که تا اندازه‎ای برای من غیرمنتظره بود. خیلی صریح و رک می‎گوید “قرار بود که با ضبط- صوت به سراغ من بیائید” و می‎بینم که طنز گزنده‎ی او، در برخوردهای عادی نیز گاهی‎ مخاطب را می‎لرزاند، پرسش سئوال اولم را با همین جمله‎ی طنزآمیز دریافت می‎کنم و می‎پرسم.

“چه وقت منتشر خواهد شد؟ ” با خنده می‎گوید “از چه چیز صحبت می‎کنی؟ ” می‎گویم‎ “منظورم مجموعه‎ی جدید کارهای شماست؟ ” خوب حدس زده‎ام، زود فاش می‎شود، که‎ مجموعه هفت قصه‎ای او (چهارتای آن به هم پیوسته است و سه‎تای دیگر، مستقل) با عنوان‎ “وعده‎ی دیدار با جوجوجستو” توسط انتشارات زمان زیر چاپ رفته و عنقریب منتشر خواهد شد.

می‎پرسم: “نوشته‎های دیگر!؟ ”

بهرام صادقی

بهرام صادقی در روزهای جوانی و اوج داستان نویسی اش

می‎گوید: “چون هنوز فکری برای چاپ آنها نکرده‎ام اسم‎ نمی‎برم، می‎ترسم که خدای ناکرده حمل بر خوستائی شود. ” این سومین کتاب او خواهد بود، اولی مجموعه‎ی داستان “سنگر و قمقمه‎های خالی” که سه بار زیر چاپ رفته، و دومی “ملکوت” که چاپ پنجم را پشت سر گذاشته، و اخیرا خسرو هریتاش براساس آن فیلمی ساخته و سروصدایش را همه شنیده‎اند. می‎گوید: “به جز ملکوت تاکنون سه تا از قصه‎های من بدون‎ اجازه‎ی قبلی به صورت فیلم کوتاه درآمده، که چون غیرانتفاعی بوده و دوستان‎ناشناس جوان‎ آنها را تهیه کرده‎اند، ناراحت نیستم، و نیز داستان “با کمال تأسف” ظاهرا برای استفاده در برنامه‎ی “ادب امروز” تلویزیون به صورت فیلم در خواهد آمد، البته از این پس خواش می‎کنم‎ کسانی که به فکر استفاده از این داستانها هستند، مثل هر انسان متمدنی لااقل مرا در جریان‎ بگذارند. ”

خوشبینانه امیدوارم می‎شوم که فیلمسازان جوان پیغام او را شنیده باشند، و با خودم‎ می‎گویم که “کاش من فیلمسازی بلد بودم”، و باز فکرم متوجه خسرو هریتاش و فیلم ملکوت‎ می‎شود، و چگونگی نظر صادقی درباره این فیلم، می‎گوید “من نه تنها فیلم ملکوت را تا این‎ لحظه ندیده‎ام، بلکه حتی آقای خسرو هریتاش را هم از نزدیک نمی‎شناسم، و تنها با کارهایش‎ آشنا هستم. معتقدم که مسئولیت فیلم متوجه ایشان است، با تذکر این نکته که به ملکوت، مثل‎ هر داستانی کنائی و سمبلیک دیگر از زوایای مختلف می‎توان نگاه کرد، و از آن تعبیرهای‎ گونه‎گون داشت. این مسئله زیاد اهمیت ندارد، مهم این است که هریتاش توانسته باشد تلقی و نقطه نظر خود را از ملکوت به زبان سینما بیان کرده باشد. ”

اولین سؤال اینکه:

سرفراز: “کم کاری شما را چگونه تعبیر کنیم؟ ”

صادقی: “خوب! این سؤال را قبلا هم کرده بودی. ”

سرفراز: “سؤال من رسمی نبود، و جواب شما صریح. ”

صادقی: “بسیار خوب، برخلاف آنچه نوشته بودید مسئله‎ی بیزاری از قلم، آنطور که‎ عنوان شده بود نیست، من نمی‎دانم چرا انتظاری که از سایر وسائل تولیدی داریم، از شاعر و نویسنده هم داریم. . ”

سرفراز: “می‎گوئید با دو سه اثر که از شاعر و نویسنده می‎بینیم، او را تمام شده‎ فرض کنیم و به سراغ دیگری برویم؟ ”

صادقی: “نه، منظورم این نبود. اصولا در زندگی هر انسانی، چه هنرمند و چه‎ غیرهنرمند، دوره‎های خاموشی، تفکر و حتی بیزاری وجود دارد، اما تصور می‎کنم چاپ نشدن و عرصه نشدن کاری از طرف من، نوعی رکود باشد که نه گریبانگیر من، بلکه گریبانگیر همه‎ شده، البته رکود در کار نویسندگان بیشتر از شاعران به چشم می‎خورد، خیلی محسوس‎تر و خیلی حادتر. یعنی با وجود افتی که در کار شعر امروز حس می‎شود، باز هم قصه‎نویسی را بیشتر راکد می‎بینیم. ”

سرفراز: “علت این رکود را چه می‎دانید، و چه چاره‎ای برایش اندیشیده‎اید؟ ”

صادقی: “چند سال پیش از من سؤالی شده بود و من به طنز پاسخ داده بودم که به تمام‎ رشته‎های هنر توجه می‎شود، الا داستان‎نویسی، البته توجه باید از طرف دستگاههائی می‎شد، یا بشود که خود را در سایر رشته‎های هنری، مثل سینما و موسیقی مسئول می‎دانند. ”

سرفراز: “مثلا پیشنهاد می‎کنید که اداره‎ی حمایت از قصه‎نویسی و قصه‎نویسان‎ تأسیس شود؟ ”

صادقی: “نه، آنوقت قوزبالاقوز خواهد شد. مقداری از علل متریال و مادی موضوع، که‎ مانع عرضه‎ی کتابها و قصه و داستان است، اگر برطرف شود، بالطبع قصه و داستان هم بیشتر عرضه خواهد شد. ”

سرفراز: “موضوع را قدری فردی‎تر کنیم، بهتر است از خودتان بگوئید، البته در موردی که صحبتش بود. ”

صادقی: “اصولا در هر دوره‎ای از زندگی اجتماعی ارزشهای خاصی وجود دارد، که در دوره‎های دیگر عرضه می‎شوند، و ارزشهای دیگر، خوب یا بد، فراتر یا پایین‎تر، پیدا می‎شوند.  اگر بخواهیم راه گذشته را ادامه بدهیم با زمان همگام نبوده‎ایم، به عبارت بهتر با سیر زمان جلو نیامده‎ایم، و با این نوع شدن و یا عوض شدن ارزشها درهمان حد مانده‎ایم. ”

سرفراز: “می‎گوئید ارزشها در قصه‎نویسی تغییر کرده‎اند، و معیارهای جدیدی‎ تدوین شده یا دارد می‎شود؟ ”

بهرام صادقی

نویسنده باید ضمن گریز از تکرار، خود را ملزم کند که شیوه‎ی جدیدی منطبق با حاجات و عوامل اجتماعی جدید پیدا کند

صادقی: “همانطور که فاکنر گفته، ارزشهای بشری و انسانی که قصه‎نویسی از آنها مایه می‎گیرد، جاودانی است و هرگز عوض نمی‎شود، اگر بخواهیم ارزشهای کاذبی به وجود بیاوریم و مورد استفاده قرار بدهیم، ابتذال و حتی مرگ در قصه‎نویسی به وجود می‎آید. مسائل‎ انسانی، و مثل فقر، گرسنگی، امید، انتقاد از بدیها، از قدیم بوده و همیشه نیز خواهد بود. مسائلی‎ مثل حسد، اندوه، و عشق همینطور، که می‎بینید چند قرن بعد از شکسپیر و حافظ و مولانا همان‎ ارزشها را دارند که داشته‎اند، اینها ارزشهای ثابت انسانی‎اند، که روزمره و گذرا نیستند. ”

سرفراز: “سؤال مرا طور دیگری تعبیر کردید، من خواستم به ارزشها و معیارهای قصه‎نویسی اشاره کنید. ”

صادقی: “در داستان‎نویسی، چه از نظر تکنیک و چه از نظر محتوا، به نظر من ارزشهای‎ جدیدی پیدا نشده، منتها ارزشهای کاذبی دارد به ذهن خواننده یا نویسنده‎ی جوان تحمیل‎ می‎شود، که عقب‎افتادگی در این زمینه را به دنبال دارد، در اینجاست که اگر نویسنده خود را جمه و جور نکند، یا شتابزدگی در کار او باشد، و یا به حرف دوستدارانش، و یا آنهائی که‎ دوستش نمی‎دارند توجه کند که “این نویسنده دیگر تمام شده. . . ” ، باید قلم را ببوسد و کنار بگذارد، و یا بشکند و دور بیندازد، و اگر بخواهد خودش را با این ارزشهای تازه پیدا شده‎ تطبیق بدهد، آنوقت است که چیزی را به وجود نیاورده و تکرار شده. این مسئله همیشه برای من‎ وحشتناک بوده. می‎دانید که مصالح ظاهری شعر و قصه مقداری کلمه است و اگر این کلمه‎ها به دست آدمهای ناواردی بیفتد که از این هنرها فقط ادا و اصولش را بلدند، با مقداری تمرین‎ می‎توانند که کتابهای زیادی بنویسند، اما اینها شعر و قصه‎ای نیست که روی جامعه اثر بگذارد، و یا منتج از عوامل و شرایط اجتماعی باشد، اینها چیزهایی است که نوشته می‎شود تا اسم‎ آدمی بر سر زبان بیفتد، و یا پولی گیرش بیاید، و یا در تلوزیون نشانش بدهند، و مانند اینها. . . قصه‎نویسی بیشتر از هر چیزی با ساختمان و معماری خودش سروکار دارد.

نویسنده باید ضمن گریز از تکرار، خود را ملزم کند که شیوه‎ی جدیدی منطبق با حاجات و عوامل اجتماعی جدید پیدا کند. البته بحث بر سر این عوامل عینی و این شرایط اجتماعی به عهده‎ی جامعه‎شناسان و فیلسوفان است، به‎طور کلی جدا از ارزشهای کلی بشری که‎ همیشه بوده و خواهد بود، و اینها هستند که همیشه عناصر اصلی قصه‎اند و باید بیشتر در متن‎ قصه‎ای باشند تا آن را جاودانی سازند، نویسنده باید بیرون از خود شیوه و نگرش گارش را نسبت به عوض شدنها، ابتذال و انحطاط، و یا بالعکس نسبت به تعالی‎های جامعه که در هر دوره‎ یا نسلی پیش می‎آید، تطبیق بدهد، که بتوان او را نویسنده‎ی معاصر یا قرن بیستم نامید، و الا در زمینه‎های تکراری اگر بیاید قصه و داستانی را با شکلهای گونه‎گون بیان کند، هرچند که ظاهرا این قصه‎ها باهم شباهتی نداشته باشند، دیگر کار او به درد نمی‎خورد، و نمی‎شود او را نویسنده نامید. ”

سرفراز: “چطور نویسنده‎ای می‎تواند بیرون از خود بایستد و خود و دیگران را نگاه کند؟ این مشکل و حتی نشدنی است” .

صادقی: “این بار شما حرفم را طور دیگری تعبیر کردید. حتی در یک اثر تخیلی که به‎طور آبستره و مجرد نوشته شده باشد، نشانه‎هائی از زندگی و محیط و جامعه‎ی نویسنده‎ می‎توان یافت، اما در شرایط امروزی نویسنده باید زندگی آگاهانه‎ای داشته باشد. رفتن به بار مرمر و تا دم صبح صحبتهای ادیبانه کردن به آگاهی نویسنده کمکی نمی‎کند، او باید با کنجکاوی تمام درمتن جامعه به جستجوی مسائلی بپردازد، که افراد عادی نمی‎توانند آنها را ببینند. او باید همراه با ضربان‎های تند یا کند، خوب یا بد اجتماعی باشد، منتها نه مثل‎ آدمهای عادی که بی‎خیال در قایقی خوابیده یا نشسته‎اند و نمی‎دانند که این قایق آنها را به‎ کجا می‎برد، نویسنده باید بیدار باشد، هم به رودخانه نگاه کند، هم به جریان آب، هم به پشت‎ سر و هم به جلو، و هم به آنها که هیچ کار ندارند و نشسته‎اند و غذا می‎خورند و می‎رقصند و می‎خوابند و بد مستی می‎کنند. ”

سرفراز: “در قصه‎نویسی چه چیزهایی برای شما اهمیت دارند؟ ”

صادقی: “شروع و پایان داستان. شروع باید طوری باشد که خواننده‎ی فرضی را یکدفعه تکان بدهد، و او را وادارد که قصه را رها نکند، یعنی احساس کند که این قصه حامل‎ پیامی است، و می‎خواهد چیزی را برای او بگوید که نمی‎توان از آن گذشت، و نباید هم‎ بگذرد. . . ”

سرفراز: “صادقی یکی از سمفونی‎های بتهوون را مثال می‎زند که با ضربه‎های طبل‎ شروع می‎شود، این ضربات را علامت بعد ورود سرنوشت می‎داند، و اضافه می‎کند که:

صادقی: “هر اندازه که شروع و همینطور ختم داستان محکمتر و گیراتر و کوبنده‎تر باشد، هنر نویسنده بیشتر است. غیر از شروع و ختم، من به‎هرحال علاقه به شخصیت‎پردازی‎ دارم. معتقدم که چون سروار ما در داستان با آدمها و ذهن آنهاست، همینطور با رفتارشان، ظاهرشان، و با روابط اجتماعی‎شان. بنابراین این آدمها را باید واقعا بشناسیم، و با آنها احساس‎ همدردی کنیم، حتی با آنها که می‎دانیم رذلند و دزدند و ستمگر آنها نیز قابل همدردی از طرف نویسنده هستند، وقتی که این حالت پیدا شد، آنوقت نویسنده می‎تواند این شخصیتها را به‎ خواننده بشناساند، و الا چند تیپ کلی را برداشتن و ضمن قصه‎ای ارائه دادن کار مهمی نیست.

بهرام صادقی

امروزی نویسنده باید زندگی آگاهانه‎ای داشته باشد. او باید با کنجکاوی تمام درمتن جامعه به جستجوی مسائلی بپردازد، که افراد عادی نمی‎توانند آنها را ببینند. او باید همراه با ضربان‎های تند یا کند، خوب یا بد اجتماعی باشد

انسان امروزی اصولا همه‎چیزش فرق کرده، یعنی آن انسانی که از او در شعر حرف می‎زنیم، یا در قصه، و یا در فیلم نشانش می‎دهیم دارای ذهنی پیچیده است، همواره بین ایمان و بی‎ایمانی، تکنولوژی جدید و سنتهای قدیم دست و پا می‎زند، همینطور بین بیم و امید، اینها همه در حال‎ نوسان است. این است که دیگر انسانهای یک بعدب و انسانهایی که نماینده‎ی تیپهای بخصوص‎ باشند ابدا به درد دنیای امروز و زمان امروز نمی‎خورند. ”

سرفراز: “انسانهای امروز به خصوص در ایران، نقاط مشترکی در زندگی، افکار و رفتارشان دارند، اینها در شناخت نویسنده هنگام پرداختن به شخصیتها تولید اشکال‎ نمی‎کند؟ ”

صادقی: “بله. این چیزهای مشترک هستند که نویسندگی در ایران را مشکل می‎کنند، همه می‎توان گفت که حالات یکسانی دارند، برخلاف قهرمانهای قصه‎های خارجی که هرکدام خصائل و خصائص ویژه‎ای دارند.

و رنگ و رو دادن به این خصائل ساده است. البته انسان ایرانی هم دیگر آن انسان قدیم‎ نیست، معمولا بیم و امیدها، باورداشتن‎ها و باورنداشتن‎ها، اضافه بر مسائل دیگری مثل‎ غوطه‎ور بودن در ابتذال و رفتن به سوی یک انحطاط فکری در آنها هست. حالا اگر ما بخواهیم‎ اینها را بیان نکنیم، یا شخصیت این انسانها را خیلی تیتیش مامانی و قشنگ بسازیم به خودمان‎ خیانت کرده‎ایم، همچنین به قصه‎نویسی، و مهمتر از همه به خود آنها. ”

سرفراز: “صادقی در توجیه عقایدش درباره انسان ایرانی و خصائل امروزی‎اش از طبیبی سخن به میان می‎آورد، که از دوستان اوست. . . و از قول او می‎گوید منی که پیش از این، اینقدر کتاب می‎خوانده‎ام، حالا پشت ویترین کتابفروشیها که می‎روم، به تعداد زیادی کتاب و اسم نا آشنا برمی‎خورم، و از خودم شرمنده می‎شوم، چرا باید اینطور باشد، به‎طور وحشتناکی داریم ماشینی می‎شویم. . . و اضافه می‎کند که: فرض کنیم که زن و بچه‎ هم داشته باشیم و غم نان هم بخوریم، در همه‎ی کشورها اینطور است، همه غم نان دارند و گرفتارند، ولی در هیچ گوشه‎ی دنیا، هیچکس مثل ما خودش را اینطور راحت نمی‎کند.

یادمان رفته که در کجا داریم زندگی می‎کینم و چرا داریم زندگی می‎کنیم، و اصولا لازمه‎ی زندگی کردن چیست؟ پیوسته در ذهنمان دنبال دلیل برای تبرئه‎ی خودمان از این‎ غفلتها می‎گردیم، می‎گوئیم اگر این کار را نمی‎کینم به این دلیل است که. . . درحالی‎که‎ واقعا اینجور نیست، این کار را نمی‎کینم، به این دلیل که نمی‎خواهیم کنیم. دم خروسها همه پیداست و داریم به طرف انسانهای ماشینی شده و یک بعدی می‎رویم. انسانهاس‎ متحدالشکل شده، منتها نه به شکل انسانهایی که مثلا در دوره‎ی نازی در آلمان می‎زیستند.

به‎هرحال آنها شجاعتهائی داشتند، که کارهائی کردند، کسانی بودند که توانستند در مدت هفت هشت سال یک کشور ورشکسته را به سطحی بالا برسانند، ولی ما متأسفانه آنجور هم نیستیم. ما در جهت لاابالیگری گام برمی‎داریم، و مسئولیت هایمان را ندیده می‎گیریم، و در جهت انحطاط و ابتذال به یکنواختی می‎رسیم. ”

سرفراز: “این انحاط را متوجه‎ی قشر هنرمند امروز هم می‎دانید؟ ”

صادقی: “این مسئله بیش از همه متوجه قشر روشنفکر است، و مخصوصا در هنرمندان‎ باید به سراغ این انحطاط و ابتذال رفت. به بیان منتقدان سینمائی و تئاتری امروز که دقت کنند، به‎ تئاترهائی که می‎نویسند، به فیلمهائی که می‎خواهند بردارند، به شعر (که فعلا وضع دیگری‎ پیدا کرده) . . . ملاحظه می‎کنید که در تمام اینها به مقداری عیوب پنهانی برمی‎خوریم، یعنی‎ راقعا چیزی برای گفتن ندارند، ذهنشان خالی است، و این تهی بودنها را دارند با دارو، نثرهای معلق و خیلی چیزهای دیگر جبران می‎کنند، و الا ما به همان اندازه که از نثر میرزابنویسهای‎ قدیم بدمان می‎آید و می‎گوئیم مغلق و پیچیده است، آثار واقعا تهی از هنر امروزی را هم باید بگوئیم که از مردم منقطع و بریده هستند، یا بهتر بگوئیم که این آثار با خالقان خود نیز نمی‎توانند رابطه برقرار نمایند. ”

بهرام صادقی

نمی‎دانم که عادت کتابخوانی از سرمان افتاده، یا اینکه اصولا چنین‎ عادتی نداشته‎ایم که از سرمان بیفتد

سرفراز: “فکر نمی‎کنید که خط اصلی در هنر گم شده باشد، و تقلیدهای پی‎درپی‎ از کسانی که کار خودشان تقلید از دیگران است موجی بر انحطاط و ابتذالی باشد که از آن می‎گوئید؟ ”

صادقی: “دو حالت پیش می‎آید. کسانی هستند که مبتذل و بیهوده می‎نویسند، که در میان نویسندگان مشهور خودمان به امثال آنها می‎توانیم بربخوریم، اینها خود به ابتذالشان پی‎ نبرده‎اند، و در کنار این گروه کسانی نیز هستند که این ابتذال را عامدا و عالما به خود تحمیل‎ می‎کنند، و می‎خواهند که تهی بودنشان را  در پوشش چیزهایی بپوشانند که ربطی به جامعه‎ی ما ندارد و به درد امروز نمی‎خورد.

روی همین حساب من نوشته‎های مطیع الدوله حجازی و دشتی را به این نوع نوشته‎های‎ آوانگارد که در ظاهر دم از مسئولیت و تعهد در قبلا جامعه می‎زنند، ولی در باطن هیچ چیز نیستند ترجیح می‎دهم. و نکته‎ی دیگر اینکه اصولا این قشری که ما از آن صحبت می‎کینم با یکدیگر در مسابقه‎ی انحطاط شرکت کرده‎اند، و هرکدام می‎خواهد از دیگری جلو بزند، اینها عاقبت خوب نوشتن و خوب شعر گفتن را چیزی جز بیچارگی و بدبختی نمی‎دانند، و بیشتر در فکر خانه‎ی شیک و اتومبیل شیک هستند، و این برایشان خیلی راحت‎تر از این است که بیایند و همدوش هموطنانشان پیاده راه بروند و مثل آنها مسائلشان را تجربه کنند و بنویسند، و نکته‎ی‎ مهم اینکه چنین قشری از هنرمندان، جوانهای ساکتی را که بیشتر می‎خوانند و کمتر هارت و پورت به راه می‎اندازند، دست کم می‎گیرند، تصور می‎کنند، که آنها نمی‎فهمند، یا متوجه‎ قضایا نیستند. درحالی‎که اینطور نیست، گمان می‎کنم که اگر اینها قدری میان مردم بروند و به‎ طور ناشناس به آنها حرف بزنند و عقیده‎شان را بپرسند، می‎فهمند که مردم چقدر از آنها بیزارند. آخر انتظاری که مردم از من نویسنده و شماری شاعر دارند، از کس دیگری نمی‎توانند داشته باشند، واقعا کس دیگری هم نمانده ما مانده‎ایم که بتوانیم انتظاری را برآورده کنیم. ”

سرفراز: “پنج هزار خواننده در قیاس با سی و دو میلیون جمعیت خیلی کم است، با فرض این‎که این رقم از نظر آماری درست باشد، تأسف از این است که همین جماعت قلیل‎ در انجام وظیفه‎ی خود نسبت به بالا بردن سطح فرهنگ ملی اهمال می‎ورزند. این‎ روشنفکران که باید پلی باشند بین شما و آن درشکه‎چی پیری که فقط چند غزل از شاطر عباس صبوحی شنیده، که شاید خود من هم در زمره‎ی آنها باشم، به تن‎پروری عادت کرده‎اند و بیشتر به فکر خودشان تا دیگران. و مسئله‎ی دیگر اینکه گرفتاریهای‎ مادی در این حتی برای قشر موردنظر فرصت کتاب خواندن باقی نمی‎گذارد، من‎ خود علاقه زیادی به خواندن کتاب دارم، اما واقعا مشکل است. ”

صادقی: “این را قبول دارم، ولی این گرفتاریهای روزمره زندگی، فقط برای من و شما هست، یا برای همه‎ی مردمی که در گوشه و کنار دنیا شرایط ما را دارند؟ پس چطور آنها در قطار یا در اتوبوس کتاب مطالعه می‎کنند، حتی وقتی که می‎خواهند بخوابند به مطالعه‎ می‎پردازند؟ نمی‎دانم که عادت کتابخوانی از سرمان افتاده، یا اینکه اصولا چنین‎ عادتی نداشته‎ایم که از سرمان بیفتد. ”

سرفراز: “اگر این را به پای تضاد عقاید من نگذارید باید بگویم که روز به روز به‎ تعداد کتابخوانان افزوده می‎شود، و این میل و رغبت را در نوجوانان و جوانان بیشتر می‎بینم، گاهی تعجب می‎کنم که نوجوانی ده دوازه ساله کتابهائی را می‎خواند، یا در جستجوی آنهاست، که ما در چنین سنی نمی‎خواندیم. ”

صادقی: “باید دید که به این نوجوان ده دوازده ساله چه می‎دهیم که بخواند. ”

سرفراز: “به هرحال آنچه را که می‎خواهد پیدا می‎کند، و همینقدر که به مطالعه‎ علاقمند شود کسانی هستند که هدایتش کنند. و صحبت به ادبیات کودکان می‎کشد، با صادقی پیش از ضیط این گفت‎وگو در این باره صحبت کرده بودیم، اشاره می‎کند که:

صادقی: “به بچه‎ها مقداری کتاب تحویل دهیم، که اصلا کودکانه نیست، و ذهن‎ آنها را مختل می‎کند. با فضاها و محتوائی که این کتابها دارند، غیر از اینکه بچه‎ها را هم به‎ جمع بزرگترهایی که دارند متحدالشکل و ماشینی می‎شوند، داخل کنیم، چه کرده‎ایم؟ اصولا شعر و داستان کودکانه تنها نباید رنگ وروی کودکانه داشته باشد، بلکه نویسنده باید دنیای‎ کودک را بشناسد. نه در سطح جهان، در سطح ایران، زندگی کودک ایرانی در جامعه‎ی امروز ما مطرح است. بچه‎ها دنیاهاشان فرق می‎کند، و نویسنده باید آن دنیاها را بشناسد و الا آوردن‎ چند اسم کوتاه و بیگانه، و استفاده از زندگی حیوانات در قالب امثال پندآمیز دردی از بچه‎ها دوا نمی‎کند، و غیر از یکی دو مورد من عقیده دارم که ادبیاتی به نام ادبیات کودکان، لا اقل تا حالا نداشته‎ایم و نداریم، به خصوص ادبیات شعری کودکان خیلی آبکی است، و ذهن کودک‎ را نه به تحرک وامی‎دارد، و نه به فکر و خلاقیت. بچه‎ها از این کتابها نه منزجر می‎شوند و خوششان می‎آید. این کتابها چیزهائی‎اند در ردیف پفک نمکی، که بچه‎ها را برای زمانی کوتاه‎ سرگرم می‎کند. ”

سرفراز: “شما خودتان تجربه‎ای در این زمینه ندارید؟ ”

صادقی: “حقیقتا نه. ولی. . . حالا این صحبت را بگذارید برای بعد. ”


برچسبها: , , , , , ,

..... ..... .....

۲ پاسخ ها به “دیدار با بهرام صادقی، نویسنده ای که شفاهی نوشتن پیشه کرد!”

  1. آشنا گفته:

    سلام. از حرفهای بهرام صادقی همچنان می توان بهره برد و من از آنها خیلی استفاده کردم. متشکرم.

  2. کاملیا کاکی گفته:

    بهرام صادقی را دوست داشتم و حالا می دانم احترامی که برای این مرد قائل بودم به حق بوده است.او می دانست در چه گردابی پا گذاشته ایم و همچنان در سال نود و یک دور خودمان می چرخیم.خوشحالم که حداقل او پایش را از این گرداب بیرون کشید تا آبروی ما و ادبیات ما باشد.بگذریم که هرگز به حقش نرسید حتی از دومجموعه دیگرش خبری نیست.اگر کسی سراغی از این مجموعه ها دارد بگوید.چون جایشان به شدت در بین ما خالی است.
    …………………………………………………………
    بهرام صادقی از زمانه ما نیز جلوتر به نظر می رسد داستانهایش با آن طنز سیاه و ریشخندی که به موقعیت پوچ زندگی می کنند، باطراوت و تازه مانده اند. خوشبختانه هم ملکوت و هم سنگر قمقمه های خالی در سالهای اخیر مجددا تجیدید چاپ شده است و می توانید آن ها راز کتابفروشی زمان در خیابان انقلاب تهییه کنید. مد و مه

درج یک دیدگاه


3 − یک =